The Last Station
Part 3فورث هنوز داشت به جمینای نگاه میکرد.
نه چیزی میگفت، نه حتی پلک میزد.
انگار مغزش داشت سعی میکرد تکتک حرفهایی که شنیده بود رو کنار هم بذاره، ولی هیچکدوم با هم جور درنمیاومدن.
بالاخره گفت:
- یعنی چی «به خاطر تو»؟
جمینای سرش رو پایین انداخت.
پسر غریبه هنوز چند قدم اونطرفتر ایستاده بود.
آروم گفت:
- فکر کنم بهتره بذاری خودش توضیح بده.
فورث با عصبانیت برگشت سمتش.
- تو دیگه کی هستی که واسه من تصمیم میگیری؟
پسر لبخند کمرنگی زد.
- کسی که برادرت قبل از ناپدید شدنش ازم خواست مراقبت باشم.
فورث با شنیدن این حرف، یه لحظه ساکت شد.
- اسم تو چیه؟
پسر چند ثانیه مکث کرد.
- بوم.
فورث دوباره برگشت سمت جمینای.
- حالا تو بگو.
جمینای نفس عمیقی کشید.
- سه سال پیش، من و ساتانگ و بوم با هم وارد این ایستگاه شدیم.
فورث گفت:
- برای چی؟
- دنبال یه نفر بودیم.
- کی؟
جمینای جواب نداد.
فورث کلافه شد.
- جمینای، دیگه بازی درنیار! سه ساله دارم دنبال جواب میگردم.
جمینای نگاهش کرد.
- میدونم.
- پس جواب بده.
- اگه جواب بدم، ممکنه دیگه نتونی برگردی.
فورث با تمسخر خندید.
- من همین الانم سوار یه قطار شدم که نباید وجود داشته باشه و اومدم جایی که اصلاً نمیدونم کجاست. فکر کنم از این بدتر دیگه نمیشه.
بوم آروم گفت:
- میشه.
فورث نگاهش کرد.
- خیلی ممنون که امید میدی.
بوم برای اولین بار خندید.
اما جمینای نخندید.
نگاهش هنوز روی فورث بود.
- اون شب قرار بود فقط چند دقیقه اینجا بمونیم.
- بعد چی شد؟
- قطار اومد.
فورث آروم گفت:
- همونی که الان سوارش شدیم؟
جمینای سر تکون داد.
- آره.
- و ساتانگ هم سوار شد؟
- آره.
- تو هم؟
جمینای چند لحظه سکوت کرد.
- منم سوار شدم.
فورث نگاهش کرد.
- پس چرا برگشتی؟
جمینای چیزی نگفت.
بوم جواب داد:
- چون ساتانگ مجبورش کرد.
فورث ابروهاش رو بالا برد.
- مجبورش کرد؟
بوم به جمینای نگاه کرد.
- بهش گفت اگه برنگرده، تو رو هم وارد ماجرا میکنه.
فورث ماتش برد.
- من؟
جمینای سریع گفت:
- اون نمیخواست تو درگیر بشی.
فورث با عصبانیت گفت:
- پس سه سال هیچی نگفتی؟!
- میخواستم ازت محافظت کنم.
- با دروغ؟
جمینای چیزی نگفت.
فورث جلو رفت.
- سه ساله فکر میکردم برادرم مرده.
صدای فورث لرزید.
- سه ساله هر شب فکر کردم شاید یه جایی تنها مونده، شاید کمک میخواسته، شاید...
حرفش نصفه موند.
جمینای نگاهش کرد.
برای چند ثانیه هیچکس حرف نزد.
بعد خیلی آروم گفت:
- اون زندهست.
فورث سرش رو بالا آورد.
- چی؟
جمینای گفت:
- برادرت زندهست.
چشمهای فورث پر از ناباوری شد.
- کجاست؟
جمینای به انتهای سکو اشاره کرد.
- همین نزدیکی.
فورث خواست راه بیفته که جمینای مچ دستش رو گرفت.
- صبر کن.
فورث برگشت.
- چی؟
جمینای آروم گفت:
- اگه اون چیزی که میبینی واقعاً برادرت بود، صداش کن.
- چرا؟
- اگه جواب داد... فرار کن.
فورث با تعجب نگاهش کرد.
- و اگه جواب نداد؟
جمینای چند لحظه بهش خیره موند.
- اونوقت یعنی هنوز وقت داریم.
صدای قطار دوباره بلند شد.
بوم سرش رو برگردوند.
- دیر شد.
چراغهای ایستگاه یکییکی خاموش شدن.
از انتهای سکو صدای قدمهایی میاومد.
آروم.
منظم.
نزدیکتر و نزدیکتر.
فورث زیر لب گفت:
- جمینای...
- چی؟
- اگه اون واقعاً برادرم باشه چی؟
جمینای نگاهش کرد.
- اونوقت هر اتفاقی هم بیفته، من نمیذارم دوباره از دستش بدی.
فورث برای یه لحظه چیزی نگفت.
این اولین بار بود که توی صدای جمینای ترس واقعی شنیده میشد.
نه برای خودش.
برای فورث.
اما قبل از اینکه بتونه چیزی بگه، یه صدا از تاریکی بلند شد.
- فورث...
نفس فورث حبس شد.
اون صدا رو میشناخت.
صدای برادرش بود.
دقیقاً همون صدا.
همون لحن.
همون چیزی که سه سال بود آرزوی شنیدنش رو داشت.
یک قدم جلو رفت.
جمینای دستش رو گرفت.
- فورث، صبر کن.
اما فورث به تاریکی خیره شده بود.
+ داداش؟
صدای قدمها قطع شد.
سکوت.
بعد صدا دوباره اومد:
+ فورث... بیا اینجا.
فورث دست جمینای رو از دست خودش کنار زد.
- اون برادرمه، ساتانگه.
جمینای با صدای آرومی گفت:
- نه.
فورث برگشت سمتش.
- چرا؟
جمینای رنگش پریده بود.
- چون من صدای برادرت رو بهتر از تو میشناسم.
چند ثانیه سکوت شد.
بعد جمینای آروم ادامه داد:
- و اون صدا... صدای برادرت نیست.
از تاریکی صدای خندهای کوتاه بلند شد.
و بعد همان صدا گفت:
+ بالاخره فهمیدی، جمینای.
فورث یخ کرد.
چون این بار صدا تغییر کرده بود.
و حالا...
صدای خود جمینای بود.