The Last Station

The Last Station


همه‌جا توی تاریکی مطلق فرو رفته بود.


فورث حتی صدای نفس‌های خودش رو هم می‌شنید.


- جم؟


هیچ جوابی نیومد.


- جمینای؟


دستش رو جلو برد، ولی فقط هوا رو لمس کرد.


- جمینای!


یه صدای قدم از اون طرف سالن اومد.


یه قدم.


بعد یکی دیگه.


و بعد صدای کشیده شدن یه چیزی روی زمین.


فورث سریع گوشی‌ش رو روشن کرد.


نور کم‌رنگ صفحه فقط چند متر جلو پاش رو روشن می‌کرد.


جمینای اونجا نبود.


ولی پاکت سفید هنوز توی دست فورث بود.


با خودش آروم گفت:


- این دیگه چه بازی‌ایه...؟


همون لحظه چراغ اضطراری روشن شد.


قرمز بود و مدام چشمک می‌زد.


و جمینای چند قدم اون‌طرف‌تر ایستاده بود.


پشت سرش، در قطار هنوز باز بود.


- فورث.


فورث سریع رفت سمتش.


- کجا رفتی؟


جمینای گفت:


- من جایی نرفتم.


- پس چرا هرچی صدات کردم جواب ندادی؟


جمینای چند لحظه چیزی نگفت.


بعد آروم گفت:


- چون یه صدا شنیدم که نباید می‌شنیدم.


فورث اخم کرد.


- چه صدایی؟


جمینای نگاهش رو انداخت سمت قطار.


- صدای برادرت.


فورث همون‌جا خشکش زد.


- دوباره؟


جمینای سرش رو تکون داد.


- این بار گفت... «اون پاکت رو باز نکن.»


فورث به پاکتی که توی دستش بود نگاه کرد.


- ولی من بازش کردم.


- می‌دونم.


فورث با تعجب نگاهش کرد.


- تو از کجا می‌دونی؟


جمینای یه قدم نزدیک‌تر شد.


- چون من سه سال پیش هم اونجا بودم.


فورث چند ثانیه خیره نگاهش کرد.


- پس همه‌چی رو تعریف کن.


- اینجا نه.


- چرا؟


جمینای به ساعت بالای سالن اشاره کرد.


عقربه‌ها هنوز روی دوازده گیر کرده بودن.


- چون هر بار ساعت از دوازده رد بشه، یه اتفاقی می‌افته.


فورث با کلافگی گفت:


- چه اتفاقی؟


جمینای جواب نداد.


همون لحظه صدای تق‌تق از داخل قطار اومد.


در واگن دوم آروم باز شد.


بعد صدای یه زن از بلندگوی قدیمی ایستگاه پخش شد:


«مسافران ایستگاه آخر، لطفاً آماده باشند.»


فورث با ناباوری گفت:


- ایستگاه آخر؟


جمینای دست فورث رو گرفت.


- باید بریم.


فورث دستش رو کشید عقب.


- عمراً.


جمینای برگشت سمتش.


- اگه می‌خوای برادرت رو پیدا کنی، تنها راه همینه.


فورث به چشم‌هاش خیره شد.


- اگه اون چیزی که توی نامه گفت درست باشه چی؟


جمینای پرسید:


- کدوم قسمت؟


- اینکه نباید بهت اعتماد کنم.


جمینای چند ثانیه ساکت موند.


بعد خیلی آروم گفت:


- اون قسمت رو باور کن.


فورث حس کرد قلبش یه لحظه ریخت.


- چی؟


جمینای یه قدم جلو اومد.


- به من اعتماد نکن.


چند ثانیه مکث کرد.


بعد گفت:


- ولی با من بیا.


قطار از داخل تونل رد شد.


فورث کنار پنجره نشسته بود و بیرون رو نگاه می‌کرد.


هیچ شهری دیده نمی‌شد.


هیچی جز تاریکی.


تا اینکه یه‌دفعه چند تا چراغ دوردست ظاهر شدن.


ساختمون‌های قدیمی.


خیابون‌های خیس.


تابلوهایی که فورث تا حالا توی شهر خودش ندیده بود.


فورث آروم گفت:


- جم... اینجا کجاست؟


جمینای چند لحظه به بیرون نگاه کرد.


- جایی که اصلاً نباید وجود داشته باشه.


حرکت قطار آروم شد.


درها باز شدن.


روی تابلوی ایستگاه نوشته شده بود:


«ایستگاه هفتم»


فورث از قطار پیاده شد.


سکو کاملاً خالی بود.


اما روی دیوار روبه‌رو یه عکس بزرگ نصب شده بود.


فورث نزدیک‌تر رفت.


عکس برای سه سال پیش بود.


یه گروه از دانشجوها جلوی همین ایستگاه ایستاده بودن.


برادر فورث هم بینشون بود.


و کنار اون...


جمینای.


فورث با ناباوری به عکس نگاه کرد.


ولی یه چیز دیگه هم توی عکس بود.


یه نفر سوم.


صورت پسر با یه خط سیاه پوشونده شده بود.


پایین عکس نوشته شده بود:


«سه نفر وارد شدند. فقط دو نفر برگشتند.»


فورث خیلی آروم برگشت سمت جمینای.


- نفر سوم کیه؟


جمینای نگاهش رو انداخت پایین.


- اسمش رو نپرس.


- چرا؟


- چون اگه اسمش رو بگی...


صدای زنگ گوشی فورث بلند شد.


باز هم همون شماره‌ی ناشناس.


این بار به‌جای تماس، یه پیام اومده بود.


فقط یه جمله:


+ اسمش رو خودش بهت میگه.


فورث هنوز داشت به صفحه‌ی گوشی نگاه می‌کرد که یه صدا از پشت سرشون اومد:


- بالاخره برگشتی، جمینای.


هر دو برگشتن.


یه پسر جوون چند قدم اون‌طرف‌تر ایستاده بود.


لباس‌هاش خیس بارون بود.


فورث با دیدنش نفسش توی سینه حبس شد.


چهره‌ش آشنا بود.


خیلی بیشتر از چیزی که باید.


جمینای زیر لب گفت:


- نه...


فورث هم با صدای آرومی گفت:


- این...


پسر لبخند زد.


- سلام، فورث.


فورث یه قدم عقب رفت.


- تو منو می‌شناسی؟


پسر گفت:


- سه ساله منتظرم پیدام کنی.


بعد نگاهش رو برد سمت جمینای.


- فکر کنم دیگه وقتشه حقیقت رو بهش بگی.


جمینای هیچی نگفت.


لبخند پسر کم‌کم از روی صورتش محو شد.


- اینکه برادرت چرا ناپدید شد...


چند ثانیه مکث کرد.


- به خاطر من نبود.


نگاهش رو مستقیم دوخت به فورث.


- به خاطر جمینای بود.


فورث با ناباوری به جمینای خیره شد.


اما این بار...


جمینای حتی یه کلمه هم برای دفاع از خودش نگفت.

Report Page