The Last Bullet

The Last Bullet

Ayan

پووین از لحظه‌ای که وارد سالن شد، حس بدی داشت.


نه به خاطر جمعیت، نه دوربین‌ها و نه آدم‌های کت‌وشلواری.


به خاطر مردی که از لحظه‌ی ورودش، حتی یک لحظه هم چشم از پووین برنداشته بود.


مردی با کت‌وشلوار مشکی و صورتی که پووین حاضر بود قسم بخوره، بعد از سه سال هنوز تمام جزئیاتش رو از حفظه.


پووین چند ثانیه فقط نگاهش کرد.


سه سال...


سه سال بدون یک تماس، بدون یک پیام، بدون حتی یک توضیح.


و حالا، درست وسط مهمانی‌ای که قرار بود مهم‌ترین شب کاری زندگی پووین باشه، برگشته بود.


پووین جلو رفت.


- تو اینجا چی کار می‌کنی؟


پوند حتی پلک هم نزد.


- از امشب محافظتم.


پووین با عصبانیت کنترل‌شده‌ای خندید.


- فکر نمی‌کنی خیلی دیر رسیدی؟!


پوند آروم گفت:


- می‌دونم.


- سه سال دیر کردی، پوند.


- می‌دونم.


- پس گمشو.


این بار پوند نگاهش کرد.


- نمی‌تونم.


پووین اخم کرد.


- چرا؟


پوند چند لحظه سکوت کرد.


بعد با صدای آرومی گفت:


- چون اگه امشب تنها باشی، تا صبح زنده نمی‌مونی.


قبل از اینکه پووین فرصت جواب دادن پیدا کنه، موسیقی سالن ناگهان قطع شد و همه‌جا در سکوت فرو رفت.


چراغ‌ها یکی‌یکی خاموش شدن و بعد...


صدای شلیک.


همه‌چیز در کسری از ثانیه اتفاق افتاد.


آدم‌ها جیغ کشیدن و به سمت خروجی دویدن.


پوند در یک حرکت پووین رو پشت ستون کشید و خودش جلوی بدنش قرار گرفت.


با صدای بلندی گفت:


- سرتو بیار پایین، پووین.


- پوند، چی—


- الان!


گلوله‌ای به ستون خورد.


پووین برای اولین بار لرزش خیلی خفیفی رو توی دست پوند حس کرد.


پوند نگاه عجولانه‌ای به صورت نگران پووین انداخت.


- به هیچ عنوان از پشت ستون بیرون نیا. لطفاً به حرفم گوش بده.


چند ثانیه بعد، پوند از پشت ستون بیرون رفت.


درگیری کوتاهی شکل گرفت.


صدای ضربه.


صدای افتادن چیزی روی زمین.


و بعد...


سکوت.


پووین سرش رو بالا آورد.


- پوند؟


جوابی نیومد.


یک قدم جلو رفت.


- پوند؟


ناگهان دستی دور مچش حلقه شد و پوند از تاریکی بیرون کشیدش.


- گفتم پشت ستون بمون.


پووین به دستش نگاه کرد.


خون روی انگشت‌های پوند بود.


سعی می‌کرد نگرانی‌ش رو پنهون کنه، اما موفق نشد.


- تو زخمی شدی.


- نه.


- دستت پر از خونه.


پوند نگاه کوتاهی به دست خودش انداخت.


- مال من نیست.


پووین چیزی نگفت.


پوند بهش نزدیک‌تر شد. این بار صداش آروم‌تر بود.


- از اینجا می‌برمت بیرون.


- نه.


- پووین.


- نه!


پوند مکث کرد.


پووین با چشم‌هایی پر از خشم بهش خیره شد.


- تو سه سال ناپدید شدی. الان برگشتی و انتظار داری هرچی میگی انجام بدم؟


پوند فکش رو سفت کرد.


- سه سال پیش هم اگه حرفم رو گوش می‌کردی، اون شب اتفاق نمی‌افتاد.


پووین خشکش زد.


نگاهش بین چشم‌ها و لب‌های پوند می‌چرخید.


- چی؟


پوند ساکت شد.


چیزی رو پیش کشیده بود که نباید می‌گفت.


پووین یک قدم جلو رفت.


- کدوم اتفاق؟


پوند جواب نداد.


- پوند... چی رو ازم پنهون کردی؟


صدای انفجار از طبقه‌ی پایین بلند شد و شیشه‌های پنجره لرزیدن.


پوند دست پووین رو گرفت.


- بعداً.


- نه، همین الان.


این بار پوند با عصبانیت گفت:


- اگه الان جواب سؤال‌هات رو بدم، شاید اصلاً فرصتی برای شنیدن جوابشون نداشته باشی.


پووین ساکت شد.


پوند دستش رو گرفت و از راهروی پشتی برد.


اما هنوز به در خروجی نرسیده بودن که صدای قدم‌هایی پشت سرشون پیچید.


پوند ایستاد.


پووین هم ایستاد.


صدایی از تاریکی گفت:


+ بالاخره پیدات کردم.


پوند آهسته چرخید و پووین رو پشت خودش کشید.


مردی از انتهای راهرو بیرون اومد.


+ سه سال فرار کردی.


پوند چیزی نگفت.


مرد اسلحه‌اش رو بالا آورد.


+ ولی اشتباه کردی که برگشتی سراغ اون.


پووین به پوند نگاه کرد.


- منظورش چیه؟


پوند هنوز نگاهش به مرد بود.


+ بهش نگفتی؟


پوند آرام گفت:


- خفه شو.


مرد خندید.


+ بهش نگفتی سه سال پیش، برای نجات جونش، مجبور شدی برادر خودش رو بکشی؟


نفس پووین بند اومد.


پوند برای یک لحظه چشم‌هاش رو بست.


همین یک لحظه کافی بود.


صدای کشیده شدن ماشه به گوش رسید و پوند ناخودآگاه خودش رو جلوی پووین انداخت.


هر دو روی زمین افتادن.


پووین با وحشت بهش نگاه کرد.


- پوند...


پوند نفسش رو بیرون داد و دستش رو روی بازوی پووین گذاشت.


- فرار کن.


- نه.


- پووین، برو!


- سه سال منتظرت موندم که برگردی و باز دوباره ولم کنی؟


پوند با چشم‌های نیمه‌باز به صورت پووین خیره شد.


سه سال گذشته بود، اما هنوز هم نمی‌تونست از دوست داشتنش دست بکشه.


پووین با چشم‌های خیس و لب‌های لرزون گفت:


- اگه قرار بود دوباره بری... چرا برگشتی؟


پوند چند ثانیه سکوت کرد.


بعد دستش رو پشت گردن پووین گذاشت و پیشونی‌شون رو به هم تکیه داد.


- چون سه سال پیش انتخاب کردم زنده بمونی.


صدای قدم‌ها نزدیک‌تر شد.


پوند آروم زمزمه کرد:


- امشب دیگه انتخابم فرق کرده.


- چی؟


پوند اسلحه‌اش رو برداشت و بلند شد.


- این بار اگه مجبور بشم بین جون خودم و تو یکی رو انتخاب کنم...


نگاهش برای آخرین بار روی پووین موند.


- بازم تو رو انتخاب می‌کنم.


بعد برگشت سمت تاریکی.


و صدای اولین شلیک، دوباره راهرو رو لرزوند.

Report Page