The Killers | VI
@prladream- این لباسو از کجا آوردی؟
تهیون به پلاستیکی که لباس خونی سوبین داخلش بود نگاه کرد:
ـ مهم نیست فقط ببین با دیانای کیم دوهیون مطابقت داره یا نه.
- تا بهم نگی نمیتونم این کارو انجام بدم.
تهیون کلافه دستشو توی موهاش کشید.
ـ لباس سوبینه. خیالت راحت شد؟
دکتر کیم با ناباروری عینکش رو جا به جا کرد:
- سوبین؟ دوستت؟ واقعا بهش شک داری؟
تهیون سعی کرد باهاش ارتباط چشمی برقرار کنه تا بتونه قانعش کنه:
ـ هیونگ، فقط میخوام مطمئن بشم باشه؟
مرد پلاستیک رو توی یکی از کشو های فلزی گذاشت:
- باشه یه کاریش میکنم.
تهیون قدمی عقب رفت.
ـ منتظرم، هر چی زودتر بهتر. نمیخوام متوجه شه لباسش دست منه باشه؟ اگه نتیجه دقیق نباشه هم مهم نیست.
- وقتی آماده شد بهت پیام میدم.
تهیون لبخندی زد و از اتاق بیرون رفت. خودش هم دوست داشت که اشتباه کرده باشه، هرچند حتی به خاطر مشکوک شدن به سوبین هم احساس گناه میکرد. بعد از گم شدن بومگیو، اون تنها کسی بود که داشت.
سوبین چند بار پلاستیک زیر تختش رو زیر و رو کرد، حتی جاهای دیگه رو هم گشت و به یونجونم زنگ زد تا مطمئن شه پیراهنش رو خونه اون جا نگذاشته ولی هیچ خبری ازش نبود. و حتی دوست نداشت به این فکر کنه که ممکنه دست تهیون باشه.
با صدای باز شدن در از اتاق بیرون اومد، تهیون برگشته بود.
+ مگه نمیخواستی امروز نری سر کار؟ ولی بیشتر داری بدو بدو میکنی.
تهیون گوشیشو روی میز پرت کرد و خودشم روی کاناپه ولو شد:
- حتی وقتی منم میخوام کارو ول کنم کار منو ول نمیکنه.
سوبین هم روی مبل نشست، به تهیون نمیخورد که لباس خونیشو برداشته باشه. خیلی ریلکس تر از این حرفا بود. فقط مضطرب به نظر میرسید که اونم تقریبا براش عادت شده بود.
+ دقیقا تویی که کارو ول نمیکنی.
تهیون سرش رو روی دسته کاناپه خاکی رنگ گذاشت و به دیوار رو به روش خیره شد.
- دست خودم نیست.
بعد نگاهی به ساعت دیواری انداخت و دستاشو روی صورتش گذاشت:
- خدایا کی ساعت هشت شب شد.
و سریع از جاش بلند شد.
- میرم دوش بگیرم.
سوبین بدون اینکه سرشو بالا بیاره با بی اهمیتی جواب داد:
+ باشه.
کنترل تلویزیون رو از روی میز برداشت، داشت شبکه ها رو بالا پایین میکرد که صدای ویبره گوشی تهیون رو شنید.
اولش میخواست اهمیتی نده ولی اضطرابش راجب پیرهن گمشدش باعث گوشی رو برداره و به نوتیفیکشن روی صفحه قفل خیره بشه.
جونسو هیونگ
آزمایش دیانای لباسی که آوردی فردا آماده میشه ولی گفته باشم، چون با عجله بوده ممکنه دقیق نباشه.
حس کرد تو یه لحظه دست و پاهاش یخ زدن، لباس آغشته به خون دوهیونش تا پزشکی قانونی رفته بود و کمتر از یک قدم تا خراب شدن همه چیز فاصله داشت. حتی نمیتونست تصور کنه بعد از اینکه تایید بشه زیر تخت اون، خون کیم دوهیون پیدا شده چه بلایی سرش میاد.
نفهمید چجوری خودش رو به اتاقش و به گوشیش رسوند و شماره یونجون رو گرفت. همین الانم دستاش تقریبا میلرزیدن. میتونست قسم بخوره هیچ وقت انقد نترسیده.
- الو؟
+ هیونگ... هیونگ لباسم...
یونجون با شنیدن لحن ترسیده سوبین مطمئن شد که قطعا دوباره یه گندی زده.
- چیکار کردی سوبین؟
سوبین درو بست و سعی کرد در اروم ترین حد ممکن حرف بزنه.
+ تهیون لباس خونیمو پیدا کرده.
- بهت مشکوک شده؟
+ بردهش پزشکی قانونی! همین الان یکی به اسم جونسو بهش پیام داد که فردا نتیجهش آماده میشه.
اخم های یونجون تو هم رفت:
- جونسو؟ کیم جونسو؟
+ نمیدونم! میشناسیش؟
یونجون پوزخند زد:
- اگه همونی باشه که فکر میکنم، نگرانش نباش.
و بعد بدون اینکه چیز دیگه ای بگه قطع کرد. کتش رو از روی دسته مبل کشید و از خونه بیرون رفت.
کیم جونسو، یه دانشجوی مظلوم و آروم برخلاف یونجون. کی فکر میکرد که یه روز یکی این دوتا همکلاسی دکتر پزشکی قانونی بشه و اون یکی، کسی که براش جسد میفرسته؟
جلوی در پزشکی قانونی پارک کرد و به ساعت ماشینش نگاه کرد، هشت و بیست و هشت دقیقه. امیدوار بود دکتر کیم هنوزم سر کار باشه.
جلوی در ایستاد و بعد از باز شدنش، وارد فضای به شدت سفید روشن و پزشکی قانونی شد.
جلوی میز پذیرش ایستاد:
- ببخشید کجا میتونم دکتر کیم جونسو رو پیدا کنم؟
زن به سمت راستش اشاره کرد.
یونجون آروم به نشونه تشکر سر تکون داد و به سمت اتاق های پشت سر هم توی سالن رفت.
جلوی تابلوی طلایی رنگ، روی در سفید ایستاد.
«دکتر کیم جونسو، سرپرست آسیب شناسی قانونی»
پوزخند زد، کی انقد بزرگ شدی کیم؟
بدون در زدن وارد اتاق شد، دکتر کیم که روی میکروسکوپش خم شده بود با شنیدن صدای در سرش رو بالا آورد.
- کی...
اما با دیدن یونجون حرفش رو خورد.
- چوی یونجون؟
یونجون خندید و در پشت سرش رو بست.
+ خوشحالم که منو یادته، نمیدونستم دکتر پزشکی قانونی شدی.
دکتر کیم لبخند زد.
- ولی من میدونستم استاد دانشگاه شدی. میدونی اصلا بهت نمیخورد.
یونجون روی صندلی رو به روی میز جونسو نشست.
+ آره بیشتر میخورد که مثل تو دکتر پزشکی قانونی بشم. جسد و خون و... البته هنوزم کنارش علاقهمو ادامه میدم.
جونسو ابرو بالا انداخت، مشخصا از جمله یونجون گیج شده بود:
- جالبه!
میخواست بپرسه چرا اینجاست که یونجون بلند شد و از اون طرف میز روی میکروسکوپش خم شد:
+ چی رو نگاه میکنی؟ میخوای ببینی خون لباسی که برات آوردن با کیم دوهیون مطابقت داره یا نه؟
- نه اون... چی؟ تو از کجا میدونی؟
یونجون دوباره روی صندلیش نشست.
+ من همه چی رو میدونم.
بعد ژست تفکر گرفت:
+ یادمه یه خواهر کوچیکتر داشتی نه؟ البته الان دیگه باید حسابی بزرگ شده باشه. اوه راستی! راست میگفتن که با چوی سویونگ ازدواج کردی؟ خوش به حالت تا جایی که یادمه واقعا چشمای قشنگی داشت.
جونسو گیج صندلی چرخ دارش رو عقب کشید:
- چی داری میگی؟
چشمای یونجون با دیدن قاب عکس روی میز برق زد، سریع برش داشت و به عکس خانواده خوشحالی که داخلش بودن نگاه کرد. جونسو، همسرش سویونگ و دختر کوچیکی که بینشون نشسته بود.
+ اوه این باید دخترت باشه! دختر نازیه. اونم چشمای قشنگی داره.
بلند شد و قاب عکس رو روی میز کوبید.
+ درست مثل کیم دوهیون. حتما دیدی که چشماشو برداشتم نه؟ نقطه ضعف من چشمای قشنگن.
دست به سینه ایستاد و جوری که انگار داره راجب یه مسئله شیرین و لذتبخش حرف میزنه ادامه داد:
+ وقتی میبینمشون، دلم میخواد از حدقه درشون بیارم و بذارمشون توی شیشه. تا هر وقت بخوام بتونم بهشون نگاه کنم. زیبا نیست؟
دستاشو روی میز گذاشت، خم شد و سعی کرد از نزدیک ترین زاویه ممکن به چشم های جونسو خیره بشه.
+ فکر میکنی صورت دخترت بدون چشماش چجوری به نظر میرسه؟ وقتی که چاقومو توی چشمش فرو کردم و دارم سعی میکنم بدون خراب شدن درشون بیارم...
- از جون من چی میخوای؟
یونجون به مردمک های لرزون جونسو نگاه کرد و پوزخند زد. عاشق لرزش مردمک های آدما وقتی میترسیدن بود.
+ این شد حرف حساب.
دستاشو از رو میز برداشت و صاف ایستاد.
+ لباسی که کانگ تهیون بهت داد تا با خون کیم دوهیون تطبیق بدی، نیازی به بررسیش نداری. خون کیم دوهیونه.
دستاشو توی جیبای شلوارش گذاشت:
+ ولی تو قراره همین امشب بهش پیام بدی و بگی متوجه شدی اون خون اصلا خون آدم نبوده.
به صورت جونسو، که مشخصا ترسیده بود و هیچی از حرفای یونجون نمیفهمید نگاه کرد و شونه بالا انداخت.
+ چه میدونم، بگو خون سگ بوده. به هر حال چیزی جز یه توله سگ که همش برای سوبین دم تکون میداد نبود.
قاب عکس رو دوباره برداشت و بعد از اینکه بهش نگاه کرد جلوی جونسو انداخت:
+ دو ساعت وقت داری کیم جونسو.
قدمی به عقب برداشت و با انگشتاش، عدد دو رو نشون داد.
+ دو ساعت.
و بدون اینکه چیز دیگهای بگه، از اتاق بیرون رفت و در رو بست.
کیم جونسو، به نفعته به حرفم گوش کنی.