The Killa
paradiseصدای بلند آژیر قطار، لابهلای نفسهای بریده و کشیدهٔ یونجون گم شده بود.
دستش هنوز از تقلا توی درگیری با سوبین، بدفرم و آویزون بود و استخونش از زیر پوست بیرون زده بود؛ درد مثل شعله، از مچ تا قفسهسینهاش پیچیده بود. اما اون نمیایستاد.
دراز کش، بین زمین و زندگی، نفس نفس میزد و سعی میکرد خودش رو تا لبه سکو بکشونه. پشت سرش، صدای پاشنههای سوبین روی پلههای فلزی مثل پتک میکوبید روی مخش.
یونجون زیر لب زمزمه کرد:
"لعنتی... اون هنوزم... داره میاد..."
سوبین، با صورت خونی، لبهای ترکخورده و موهای پریشون، مثل یک هیولا از دل شب اومد بالا و چاقو رو به صورت نمایشی از جیبش درآورد.
چاقویی که سال پیش یونجون خودش براش خریده بود، با دستهٔ حکاکی شده:
«برای محافظت از چیزی که عاشقشی»
چشمشون به هم گره خورد. لحظهای همه چی ایستاد.
سوبین آروم گفت:
"حالا بگو ببینم... هنوزم فکر میکنی من الهامبخشم؟"
یونجون نیشخند زد، با اون لب پارهشدهاش.
"نه. حالا دیگه... شاهکار شدی."
قطار با صدای غرش از پیچ اومد تو دیدگاه و سوبین با سرعت دوید.
یونجون از جاش بلند شد و خودش رو پرت کرد داخل واگن، اما دستش لای در گیر کرد. صدای شکست استخونش به شکل بدی بلند شد.
قطار کمی تکون خورد، ولی سوبین درست به موقع پشت سرش رسید.
دستش از بیرون، هنوز رو دست یونجون بود.
یونجون فریاد زد:
"دستمو ول کن!"
سوبین آروم خم شد، لبش رو آورد نزدیک گوشش:
"تو نمیفهمی، ما دو نفر نیستیم. ما یه ملودی ایم. من پایانتم. "
نور چشمکزن واگن روی صورت خونآلود یونجون میرقصید. دستش، شکسته و آویزون، هنوز لای در گیر کرده بود، انگار قطار نمیخواست آزادش کنه.
درد مثل چنگال تو استخونش فرو میرفت، اما چشمای پر از وحشتش به سوبین قفل شده بود که درست پشت شیشه واگن ایستاده بود.
سوبین نفسش رو آروم بیرون داد، بخار روی شیشه واگن پخش شد.
"فکر کردی تموم شد؟"
صداش خفه بود، ولی پر از تهدید. چاقو رو محکمتر گرفت، انگار داشت وزن هشت سال رابطه رو میسنجید.
"ما با هم شروع کردیم، یونجون. با هم تموم میکنیم."
یونجون با زحمت خودش رو به دیوار واگن تکیه داد، لبخند تلخی روی لبش نشست.
"تو همیشه نت آخر رو میخواستی سوبین."
سرش رو تکون داد، مثل کسی که داره یک قصه قدیمی رو یادش میاد.
"ولی این آهنگ... مال منه."
سوبین یک قدم نزدیکتر اومد، انگشتاش شیشه سرد واگن رو لمس کردن. یک لحظه، فقط یک لحظه، نگاهش نرم شد. مثل شبای استودیو، وقتی با قهوه سرد و خندههای بلند تا صبح دمو ضبط میکردن.
اما بعد، چشمهاش دوباره یخ زدن.
"تو مال من بودی. تا وقتی خیانت کردی."
صدای بلندگو تو واگن پیچید:
"ایستگاه بعدی، گانگنام."
قطار تکون خورد، درها با صدای هیدرولیک زمزمه کردن. یونجون، با تمام قدرتی که تو بدن خستهاش مونده بود، مشت محکمی به بینی سوبین کوبید. سوبین غافلگیر شد، چند قدم عقب پرت شد، خون از بینیاش فواره زد.
همون لحظه، درهای واگن با صدای تیز بسته شدن. سوبین پشت شیشه موند، دستش هنوز چاقو رو محکم گرفته بود، چشمهاش پر از خشم و چیزی که شاید حسرت بود.
قطار تکون خورد و با غرش از سکو جدا شد. یونجون کف واگن افتاد، نفسهاش بریدهبریده، دست شکستهاش رو به سینهاش فشار داد.
خون از انگشتهاش روی کف فلزی چکه میکرد، با ریتم تکونهای قطار پخش میشد. از پشت شیشه، سوبین رو دید، سایهای تار که هنوز روی سکو ایستاده بود، با چاقویی که زیر نور کمرنگ ایستگاه میدرخشید.
سوبین لبهاش رو به هم فشار داد، یک لحظه به چاقو نگاه کرد، بعد به قطار که حالا تو تاریکی تونل گم شده بود. نفس عمیقی کشید، بوی آهن و بارون توی هوا پیچید.
"این هنوز تموم نشده، یونجون."
قطار با صدای سوت تیز تو تونل تاریک غرید و یونجون رو با خودش برد. نفسهاش تند و بریده بود، ولی چشمهاش به شیشه کثیف واگن خیره مونده بود، انگار هنوز سایهای با چاقوی براق تو ایستگاه گانگنام جامونده بود.
دور و برش، مسافرای خستهی آخر شب به گوشیهاشون زل زده بودن یا چرت میزدن. هیچکس به مرد زخمی گوشه واگن نگاه نمیکرد.
یونجون با زحمت از جاش بلند شد، به میله فلزی تکیه داد و سعی کرد افکارش رو جمع کنه.
"فرار کردم... فعلاً."
ولی میدونست سوبین ولکن نیست. اون همیشه یک جورایی نت آخر رو میزد. بلندگو با صدای خشدار اعلام کرد:
"ایستگاه گنگنام."
درها باز شدن و موج هوای مرطوب و بوی آسفالت خیس به داخل هجوم آورد. یونجون تلو تلو خوران از واگن بیرون پرید، دستش رو با درد به کتش فشار داد.
کوچههای گانگنام هنوز زنده بودن، پر از نور نئونهای کج و معوج و صدای بوق ماشینها. باید گم و گور میشد، سریع.
پیچید تو یک کوچه باریک، جایی که بوی زباله و روغن سوخته فضا رو پر کرده بود. پاهاش روی سنگفرش خیس لیز میخورد، ولی نمیتونست بایسته.
پشت سرش، صدای قدمهای تند و ریتمیک مثل یک آهنگ شوم بلندتر میشد.
سوبین بود.
یونجون به یک دیوار بتنی برخورد کرد، نفسش بند اومد. برگشت، سوبین رو دید.
با موهای خیس چسبیده به پیشونی، چاقو تو دستش، و نگاهی که انگار دنیا رو میتونست آتیش بزنه. "یونجون..."
صداش آروم بود، مثل یک نوت بم که تو استودیو میپیچید.
"فکر کردی میتونی از من فرار کنی؟"
یونجون پوزخند زد، ولی لبش از درد ترکید.
"تو دیوونه شدی، سوبین. این دیگه آهنگ نیست، این جنونه."
دست سالمش رو تو جیبش برد، یک خودکار فلزی پیدا کرد، تنها چیزی که میتونست اسلحه باشه.
"اگه منو میخوای، بیا بگیرم."
سوبین یک قدم نزدیکتر اومد، چاقو رو آروم چرخوند. نور نئون صورتی از یه تابلوی شکسته روش افتاد، تیغه برق زد.
"تو هیچوقت نفهمیدی، نه؟ من تو رو نساختم که فرار کنی. من تو رو ساختم که بمونی."
یونجون قلبش تو سینهش میکوبید، ولی عقب نکشید.
"تو منو ساختی؟"
خندید، یک خنده خشک و شکسته.
"من خودم بودم که تو رو از هیچی کشیدم بالا. یادته؟ اون شبایی که تا صبح گیتار زدی و من واست قهوه درست کردم؟ اون آهنگا مال منم بود سوبین. نه فقط تو."
سوبین یک لحظه مکث کرد، انگار یک نت تو ذهنش گم شده بود. ولی بعد چشمهاش تنگ شدن.
"تو فقط وکال بودی. ملودی من بودم."
چاقو رو بالا برد، ولی یونجون سریعتر بود. خودکار رو با تمام زورش تو شونه سوبین فرو کرد. سوبین غرید، چاقو از دستش افتاد و روی زمین لیز خورد.
یونجون دوید، بدون اینکه برگرده. کوچهها مثل یک هزارتو پیچ میخوردن، هر گوشه پر از سایه و خطر. نفسهاش تو سینهش میسوخت، ولی صدای قدمهای سوبین هنوز پشت سرش بود، مثل یک ریتم که نمیتونست خاموشش کنه.
به یک خیابون شلوغ رسید، پر از آدمای مست و نورهای چشمکزن. یک تاکسی زرد گوشه خیابون ایستاده بود. پرید داخلش و در رو کوبید.
"برو! سریع!"
با جیغ به راننده گفت. تاکسی با یک تکون از جاش پرید. یونجون از شیشه عقب نگاه کرد، سوبین درست وسط خیابون ایستاده بود، با شونه خونی و چاقو تو دستش، زیر نور نئون صورتی که انگار خونش رو صورتیتر میکرد.
نگاهشون یک لحظه قفل شد، مثل دو تا نت که نمیتونن از هم جدا شن. تاکسی پیچید و سوبین تو تاریکی گم شد.
یونجون سرش رو به صندلی تکیه داد، نفسش هنوز بریده بود. دست شکستهاش رو با کتش پوشوند، ولی دردش تمومی نداشت.
تو ذهنش، صدای دموی «دکیلا» هنوز میپیچید، همون شبی که با سوبین قسم خوردن هیچوقت از هم جدا نشن.
تاکسی با سرعت تو خیابونهای شلوغ گانگنام میتاخت، نور نئونها روی شیشهاش میرقصید. یونجون نفسش رو تو سینه حبس کرده بود، دست شکستهاش رو به سینه فشار داده بود و چشمش به شیشه عقب بود.
سوبین دیگه تو دید نبود، ولی حسش میکرد.
راننده از آینه نگاهش کرد.
"کجا برم، آقا؟"
صداش بیتفاوت بود، انگار خون روی کت یونجون یا نفسهای بریدهش براش مهم نبود. یونجون لحظهای فکر کرد. نمیتونست بره خونه، بیمارستان، یا حتی استودیو. سوبین همهجارو میشناخت.
"فقط برو... سمت رودخونه هان."
تاکسی پیچید تو یک خیابون خلوتتر، جایی که نور شهر کمرنگتر میشد و صدای رودخونه تو سکوت شب میپیچید.
یونجون سرش رو به شیشه سرد تکیه داد، ولی آرامش لحظهای بود. نور یک موتورسیکلت از پشت سر تو آینه برق زد. قلبش یک ضربان جا انداخت.
موتور با سرعت نزدیکتر میشد، کلاه ایمنی راننده زیر نور زرد چراغا برق میزد.
سوبین بود؛ باید اون میبود.
"تندتر برو!"
یونجون به راننده غرید. تاکسی شتاب گرفت، ولی موتور مثل یک سایه چسبیده بود بهشون.
یونجون تو جیبش دنبال چیزی گشت، یک چاقوی کوچیک، یک کلید، هر چیزی که بتونه دفاع کنه.
فقط یک خودکار فلزی پیدا کرد، همونی که تو شونه سوبین فرو کرده بود.
حالا لکههای خون روش خشک شده بود.
موتور با یک مانور تند کنار تاکسی اومد. راننده کلاهدار سرش رو کج کرد، ولی صورتش زیر کلاه معلوم نبود. یونجون نفسش بند اومد. پنجره تاکسی رو پایین کشید و فریاد زد:
"بسه سوبین، تمومش کن!"
کلاهدار فقط گاز داد و با یک حرکت تیز، چرخ موتور رو به در تاکسی کوبید. تاکسی تکون خورد، راننده فحشی زیر لب داد و فرمون رو پیچوند.
ماشین لیز خورد، لاستیکاش روی آسفالت خیس جیغ کشید. یونجون به در برخورد کرد، درد دستش مثل برق تو بدنش پیچید.
موتور دوباره نزدیک شد، اینبار چاقویی تو دست راننده برق زد، همون چاقوی حکاکیشده.
"لعنتی!"
یونجون خودش رو به سمت در دیگه پرت کرد، ولی تاکسی تو یک تقاطع شلوغ گیر کرد. ترافیک، بوق، و صدای فریاد آدمای پیاده.
موتور کنار تاکسی وایستاد. کلاهدار کلاه رو برداشت. موهای خیس، چشمهای یخی. سوبین بود، با لبخندی که انگار از جنس تاریکی بود.
"فکر کردی میتونی از ملودیم فرار کنی؟"
یونجون در تاکسی رو باز کرد و پرید بیرون، وسط خیابون. ماشینا بوق میزدن، آدما فریاد میکشیدن، ولی اون فقط میدوید.
سمت پل عابر پیاده دوید، پلهها رو سهتا یکی بالا رفت، دست شکستهاش رو مثل یک بار سنگین با خودش میکشید.
پشت سرش، صدای موتور خاموش شد، ولی قدمهای تند سوبین روی پلههای فلزی مثل یه ریتم مرگبار بلندتر میشد.
روی پل، باد سرد رودخونه هان به صورتش خورد. یونجون برگشت. سوبین درست چند متر اونطرفتر وایستاده بود، چاقو تو دستش، نفسهاش آروم و منظم.
"یونجون، تو همیشه فکر میکردی میتونی نت آخر رو عوض کنی. ولی این سمفونی مال منه."
یونجون به نردههای پل تکیه داد، نفسش بریده بود.
"تو دیوونهای، سوبین. این آهنگ... این ما بودیم. نه فقط تو."
دستش تو جیبش رفت، خودکار رو محکم گرفت.
"اگه قراره تموم شه، با هم تمومش میکنیم."
سوبین یک قدم نزدیکتر اومد، چاقو رو بالا برد. نور شهر روی تیغهش رقصید.
یونجون با دست سالمش مچ سوبین رو گرفت، نیروی هر دو مثل دو موج خشمگین به هم خورد. نردههای پل زیر فشارشون لرزید. یونجون زانوش رو بالا آورد و به پهلوی سوبین کوبید.
سوبین نفسش برید، ولی با یک حرکت سریع، آرنجش رو به چونه یونجون کوبید. سر یونجون عقب رفت، خون از لبش روی پل پاشید، ولی چشمهاش هنوز پر از آتیش بود.
"بس کن!"
یونجون فریاد زد، با دست شکستهاش ضربهای به شونه سوبین زد که از درد خودش هم غرید. سوبین عقب پرت شد، ولی مثل یک گرگ زخمی دوباره به سمتش خیز برداشت.
چاقو رو بالا برد، ولی یونجون اینبار آماده بود. با یک حرکت تیز، خودکار رو تو شکاف بین انگشتای سوبین فرو کرد. چاقو با صدای تیز به زمین افتاد و روی پل غلتید.
هر دو به سمت چاقو شیرجه زدن، بدنهاشون به هم خورد و روی زمین خیس پل غلتیدن. سوبین دستش رو دور گردن یونجون حلقه کرد، انگشتاش مثل گیره فشار میدادن.
یونجون با زحمت نفس کشید، ولی با یک حرکت ناگهانی، زانوش رو تو شکم سوبین کوبید و خودش رو آزاد کرد.
هر دو از هم جدا شدن، نفسنفسزنان روی پل زانو زدن، چند متر از هم فاصله داشتن. چاقو بینشون بود، زیر نور کمرنگ پل میدرخشید.
سوبین با صدای خشن گفت:
"تو هیچوقت نمیفهمی، یونجون. من این آهنگ رو برای تو نوشتم. برای ما."
چشمهاش برای یک لحظه خیس شدن، ولی خشمشون رو نباختن.
"ولی تو فروختیم."
یونجون با لب پاره و نفسهای بریده پوزخند زد.
"فروختمت؟ من فقط میخواستم زنده بمونم، سوبین. تو بودی که منو تو این تاریکی کشیدی."
با زحمت بلند شد، دست شکستهاش رو به سینه فشار داد.
"اگه قراره تموم شه، با یه ضربه تمومش میکنیم."
سوبین هم از جاش بلند شد، مثل یک شکارچی که هنوز تسلیم نشده. هر دو به چاقو نگاه کردن، قلبشون با ریتم یکسان میکوبید، مثل همون شبایی که تو استودیو با هم آهنگ میساختن.
یک لحظه، صدای دموی «دکیلا» تو ذهنشون پیچید، خندههای قدیمی، قهوههای سرد، قسمهایی که حالا شکسته شده بود.
سوبین به سمت چاقو شیرجه رفت، انگشتهاش تیغه رو لمس کرد، ولی یونجون سریعتر بود.
با یک حرکت، با شونه به سوبین کوبید و چاقو رو با نوک کفشش به سمت لبه پل پرت کرد.
چاقو با صدای تیز تو تاریکی رودخونه هان غرق شد. سوبین فریاد کشید، خشمش مثل یه موج تو صورتش منفجر شد.
"تو نمیتونی از من فرار کنی، یونجون!"
یونجون نفسش بریده بود، ولی لحظهای درنگ نکرد. با دست سالمش به نرده پل چنگ زد و خودش رو به سمت پلهها پرت کرد.
درد دست شکستهاش مثل برق تو بدنش میپیچید، ولی آدرنالین خونش رو به جوش آورده بود. پلههای فلزی زیر پاشون لرزید، صدای قدمهای سوبین مثل یه ریتم شوم پشت سرش نزدیکتر میشد.
یونجون به پایین پل رسید، تاکسی زرد گوشه خیابون ابستاده بود. یونجون در رو باز کرد و خودش رو توش پرت کرد.
" حرکت کن."
به راننده غرید. تاکسی با یه تکون حرکت کرد. یونجون سرش رو به صندلی تکیه داد، نفسهاش هنوز تند بود. دست شکستهاش رو با کتش پوشوند، خون از انگشتهاش روی صندلی چکه میکرد. راننده از آینه نگاهی بهش انداخت.
"حالا کجا؟"
صداش خشک و بیتفاوت بود. یونجون لحظهای فکر کرد.
"یه جای دور... یه جای خلوت. سمت اینچئون."
تاکسی تو جادههای خلوتتر پیچید، نور شهر کمکم جاش رو به تاریکی حومه داد. یونجون گوشیش رو از جیبش درآورد، صفحه ترکخورده هنوز کار میکرد. پیام ناشناس از مخاطب S روش میدرخشید:
"نت آخر هنوز مال منه."
انگشتش رو روی صفحه کشید، ولی جواب نداد. ذهنش داشت تند میدوید. سوبین دیگه فقط یک پارتنر خیانتدیده نبود، یک شکارچی بود که تا انتقام نگیره، نمیایستاد. یونجون باید یک قدم جلوتر میبود.
توی سرش، نقشهای شکل گرفت. جون، مهندس صدا، هنوز مستر اصلی «دکیلا» رو داشت.
همون نسخهای که میتونست ثابت کنه آهنگ مال اونه. اگه میتونست جون رو پیدا کنه و فایل رو به وکیلش برسونه، شاید میتونست سوبین رو از نظر قانونی گیر بندازه. اما اول باید زنده میموند.
گوشه ذهنش، یک جای امن یادش اومد.
استودیوی قدیمی تو اینچئون، جایی که سالها پیش با سوبین اولین دموهاشون رو ضبط کرده بودن. سوبین فکر نمیکرد اونجا برگرده؛ زیادی پر از خاطره بود.
تاکسی جلوی یک ساختمون متروکه تو اینچئون وایستاد. یونجون پول رو پرت کرد و پیاده شد. ساختمون تاریک بود، پنجرههاش شکسته و پر از گرد و غبار.
در زنگزده رو هل داد و وارد شد. بوی نم و کاغذ سوخته فضا رو پر کرده بود. یک لحظه ایستاد، صدای خندههای قدیمیشون تو استودیو تو گوشش پیچید. شبایی که با سوبین روی یک میکروفون خراب و یه قهوهساز شکسته آهنگ میساختن. حالا فقط سکوت بود.
گوشیاش رو درآورد و به جون زنگ زد. بعد از چند بوق، صدای خوابآلود جون جواب داد:
"یونجون؟ ساعت از سه گذشته، چی شده؟"
"جون، مستر دکیلا رو نگه داشتی؟"
صداش لرزید، ولی محکم بود.
"نیازش دارم. همین امشب."
جون مکث کرد.
"آره، تو هارد اکسترنالم هست. ولی... سوبین چند ساعت پیش زنگ زد. گفت دنبالته."
یونجون قلبش یه ضربان جا انداخت.
"چی بهش گفتی؟"
"هیچی! فقط گفتم نمیدونم کجایی."
جون نفسش رو بیرون داد.
"ولی صداش... عادی نبود. انگار دیوونه شده."
یونجون گوشی رو قطع کرد و به دیوار تکیه داد. باید سریعتر عمل میکرد. لپتاپ قدیمی تو استودیو هنوز کار میکرد، شاید میتونست یک کپی از مستر رو از سرورهای قدیمی استودیو پیدا کنه.
به سمت میز میکس رفت، گرد و غبار رو از روی مانیتور پاک کرد و سیستم رو روشن کرد. صفحه بالا اومد، ولی یه پوشه ناشناس روی دسکتاپ بود:
"آخرین نت".
داخلش یک فایل صوتی بود. کلیک کرد. صدای سوبین پخش شد، آروم و ترسناک:
" یونجون، این ملودی تموم نمیشه... تا وقتی یکی از ما نفس میکشه."
یک صدای تیز از پشت سرش اومد. یک چاقو که به دیوار فلزی خراشید. یونجون برگشت.
سوبین تو چهارچوب در ایستاده بود، با یک چاقوی تازه تو دستش، و نگاهی که انگار از دل جهنم اومده بود.
"من که گفتم نمیتونیازم فرار کنی، یونجون هیونگ."