The Hybrid

The Hybrid

JMhdse

°~°~Woosan

ظرف شیر مخصوص گربه‌ش رو کف آشپزخونه گذاشت و با تعجب روی زمین نشست تا زخمش رو بررسی کنه. دیگه هیچ ردی روی شکمش نبود و انگار اون توله‌ی کوچولو طی کمتر از یک هفته به طرز معجزه‌واری درمان شده و حالا انرژی بهم ریختن خونه‌ش و اینطور با اشتها غذا خوردن رو داشت.

باورش نمی‌شد که به یه حیوون اجازه‌ی ورود به خونه‌ش رو داده و حالا انقدر دلباخته‌ش شده که نمی‌تونه بیرونش کنه و به فکر یه قلاده یا وسایل گربه افتاده. شاید به خاطر عذاب وجدانی که هنوز آزارش می‌داد این تصمیم رو گرفته بود، شاید هم به خاطر شیرینی‌ای که وقت صدا کردن اون توله کوچولو برای خودش، زیر زبونش می‌چشید یا شاید هم به خاطر تنهایی‌ای حالا با وجود اون گربه‌ی شیطون دیگه حس نمی‌شد؛ هر چیزی که بود سان ازش ناراضی به نظر نمی‌رسید.

فلکش بک/دو هفته‌ی قبل~

خسته‌ و کلافه، از سر کار برمی‌گشت که تلفنش زنگ خورد. عصبانی از همکارهایی که توقع داشتن چون تازه‌کاره و بقیه سونبه‌ش حساب می‌شن باید به جاشون اضافه‌تر هم کار کنه، فریادی کشید و لگدی به هوا پرت کرد. هنوز اومد یه بار دیگه داد بزنه و بعد هم تلفنش رو خاموش کنه که احساس کرد پاش به چیزی گیر کرده. سرش رو پایین آورد تا ببینه که چی جرئت کرده تا به کفش‌های تمیز و واکس زده‌ش برخورد و روزی که تا همین شبش هم به اندازه‌ی کافی خراب بود رو براش از اینی که هست هم خراب‌تر کنه‌ و بعد باورش نمی‌شد. خم شد تا از نزدیک ببینه و بله... چشم‌های خسته و گود افتاده‌ش درست می‌دید. به یه توله‌ گربه‌ی مشکی رنگ و صد البته زخمی که ازش کمک می‌خواست لگد زده بود. زیر لب به خودش لعنتی فرستاد و دست‌هاش رو مشت کرد.

چطور نتونسته بود اون حیوون بیچاره رو ببینه و اینطور عذابش داده بود؟!

زمان حال~

گربه‌ی سیاه رنگ بعد از تموم کردن همه‌ی شیر داخل ظرف کش و قوسی به بدنش داد و بعد با عجله به سمت صاحبش دوید و با یه پرش کوتاه توی آغوشش نشست.

سان که از حرکت اون موجود نرم کوچولو خنده‌ش گرفته بود، به چشم‌های گرد و دکمه‌ایش نگاه کرد و نوازشش کرد. با لحن محبت آمیزی خطاب قرارش داد.

- خب اسمت رو چی بذاریم کوچولو؟

بعد بوسه‌ای روی بینی کوچیک گربه‌ش گذاشت و ادامه داد.

- سو خوبه؟ هوم؟ امروز یکم سرچ کردم... و خب بهت میاد. تازه راحت هم تلفظ می‌شه!

بعد زمینش گذاشت و با خوشحالی سو صداش کرد.

اگرچه اون گربه‌ی شیطون جوابی بهش نداد و فقط از آشپزخونه بیرون رفت، اما اون لبخند بزرگ هنوز از روی لب‌های سان پاک نمی‌شد.

مسواکش رو زد و بعد لباسش رو از تنش بیرون کشید. نگاهی به گربه‌ی کنجکاوی که توی اتاقش نشسته و پنجه‌ش رو لیس می‌زنه انداخت و بعد براش ژست گرفت.

- از اونجایی که خودت هم از اون توپا داری... پس فکر کنم مشکلی نباشه... پس اینجا رو داشته باش سو! عضله‌هام چطوره؟

گربه بی‌توجه به مرد همچنان پنجه‌ش رو لیس و در نهایت دوری زد. پشت به سان روی کوسنش دراز کشید و چشم‌هاش رو بست.

مرد با ذوقی کور شده، دست‌هاش رو پایین انداخت و لب‌هاش رو آویزون کرد. به سمت تختش رفت و خودش رو روی ملحفه‌های تمیز دوست‌‌داشتنیش انداخت.

آهی کشید و غلطی زد ولی هنوز خوابش نبرده بود که با حضور سو روی تخت، غافلگیر شد.

گربه‌ی مشکی رنگ مغرورانه روی تخت حرکت کرد و بعد روی سینه‌ی سان دراز کشید. هنوز توی خودش جمع نشده و چشم‌هاش رو نبسته بود که دست‌های سان رو زیر بغلش حس کرد.

- هی رفیق برگرد به تخت خودت. اینجا جای منه و خوشم نمیاد به تختم عادت کنی!

سو تقلایی کرد و بعد با گفتن میوی اعتراض آمیزی، به سمت دیگه‌ی تخت دوید. سان نیم‌خیز شد تا اون گربه‌ی لجباز رو از تخت پایین بیاره ولی با دندون‌های تیز و چهره‌ی عصبانیش مواجه شد. تسلیم شده انگشت اشاره‌ی رو پایین آورد و هوفی کشید. به این فکر کرد که شاید بهتره از فردا شب سو رو توی پذیرایی بذاره و بعد در اتاق خودش رو قفل کنه.

آهی کشید و پشت به سو خوابید.

صبح روز بعد به جای بیدار شدن با صدای آلارم گوشی یا نور مزاحم خورشید، با احساس نرمی و خیسی چیزی روی گونه‌ش اجیر شد. هنوز خسته‌تر از اونی بود که چشم‌های خواب‌آلودش رو باز کنه و تنها می‌خواست یکم دیگه بخوابه‌. دستش رو روی گونه‌ش گذاشت تا اون مزاحمت رو رفع کنه ولی دستش گرفته شد. یادش اومد که سو دیشب روی تختش خوابیده و احتمالا گرسنشه.

- آه... سو باشه... الان بیدار می‌شم.

آهی کشید و خواست چشم‌هاش رو باز کنه که با شنیدن صدای بمی، قلبش یه تپش جا انداخت و از ترس خشکش زد.

- دیشب که بهت گفتم من سو نیستم سانا... من ووام... وو... یونگ

.

.

.

نیم ساعتی می‌شد که به گوشه‌ی خونه پناه گرفته بود و سعی می‌کرد هیکل درشتش رو گوشه‌ی مبل، پشت کوسن‌ها پنهان کنه.

با هر قدمی که اون گربه‌ی انسان‌نما به سمتش برمی‌داشت، چشم‌هاش از ترس درشت می‌شدن و داد بلندی می‌زد که بدتر حتی باعث ترسیدن وویونگ هم می‌شد.

پسرک از ترس جرئت نکرد دمش رو نشون بده چون انگار گوش‌های مشکی رنگش به اندازه‌ی کافی اون مرد گنده رو ترسونده بود. لب‌هاش رو برچید و با فاصله از سان روی زمین نشست. پاهاش رو توی شکمش جمع کرد و به تیشرت سفید رنگ گشاد توی تنش نگاهی انداخت.

- گفتی لباس بپوش... پوشیدم دیگه. چرا باز دعوام می‌کنی؟

کوسن توی دستش رو فشار داد و ابرویی بالا انداخت. همونطور که هم‌خونه‌ی جدیدش رو با دقت نگاه می‌کرد، جواب داد.

- من... م...من دعوات نکردم.

گوش‌های مشکی رنگ روی موهای بلندش، خوابید. لب‌هاش بیشتر آویزون شد ولی سرش رو بالا آورد و دوباره پرسید.

- پس چرا نمی‌ذاری بغلت کنم؟ ووی گربه رو بیشتر دوست داری؟ می‌خوای گربه بشم؟

سان با تعجب و تحیر سعی کرد چیزی که شنیده رو هجی کنه.

- چ-... چی؟ گربه بشی؟ مگه مسخره‌بازیه؟ ده بار ازت پرسیدم اون گوش‌های روی سرت چی-... نه اصلا از کجا اومدی؟ تا جوابمو ندی، حق نداری حتی یه قدم جلوتر بیای!

وویونگ چشمی توی حدقه چرخوند و کلافه بلند شد. وقتی دید که سان دوباره ترسیده و عقب‌تر می‌ره، هوفی کشید و موهای بلندش رو بهم ریخت. روی مبل نشست و نگاه ناباورش رو به صاحبش دوخت.

- چند بار دیگه باید توضیح بدم؟ از صبح ده بار بهت گفتم که من وویونگم! اسم درستم ووئه، نه سو. همون گربه‌ایم که توی خیابون پیداش کردی. قسم خوردم دیگه سر و کارم به آدم‌ها نیوفته تا دوباره اذیتم نکنن ولی تو جونمو نجات دادی پس تصمیم گرفتم ولت نکنم و برم. فهمیدم آدم بدی به نظر نمی‌رسی ولی نمی‌دونستم انقدر هم احمقی!

دهان مردی که پشت کوسن‌ها پناه گرفته بود از تعجب و شوک گرد شده و باناباوری جواب داد.

- هی... ه..هی من احمق نیستم! تویی که عجیبی!

چشم‌های وویونگ هم درشت شد و با عصبانیتی که کم کم داشت خودش رو بروز می‌داد، جواب داد.

- من هایبردم، هایبرد! عجیب نیستم. خیلی هم جذابم. تو احمقی!

سان مشکوک ابرویی بالا انداخت و پرسید.

- هایبرد؟

وویونگ چشمی توی حدقه چرخوند و در چشم بهم‌زدنی به همون گربه‌ی کوچک مشکی رنگ تبدیل شد. به آرومی از زیر اون تیشرت سفید رنگ بیرون اومد و صدایی شبیه "میو" ازش شنیده شد.

چشم‌ها و دهان مرد عضله‌ای، اما ترسو بازتر از این نمی‌شدن. متعجب و شوکه به اون گربه نگاه کرد تا اینکه متوجه شد وویونگ با یه پرش بهش نزدیک شده و می‌خواد بغلش کنه. با ترس از جا پرید و تا جایی که می‌تونست دوباره از اون موجود مشکی رنگ نرم فرار کرد.

حدود بیست دقیقه می‌شد که وویونگ بی‌وقفه دنبال سان، دور تا دور خونه دوییده بود. واقعا بهش خوش می‌گذشت ولی متنفر بود از اینکه آدم جذاب و محبوبش داره از بغل کردنش سر باز می‌زنه. برای بار آخر چشم‌هاش رو ریز کرد و خیره به نگاه ترسیده‌ی سان، روش پرید. مرد، ترسیده قدمی عقب رفت، اما متوجه نشد که پاش به صندلی گیر کرده و با پشت به زمین خورد. به خاطر برخورد پشت سرش با زمین، آخی گفت و با درد چشم‌هاش رو بست، ولی چیزی نگذشت که با خیسی و نرمی زبون آشنا و کوچیکی روی صورت و دماغش، چشم‌هاش تا آخرین حد باز شدن. به سرعت نیم‌خیز نشست تا اون گربه‌ی عجیب رو از خودش دور کنه ولی دوباره، دقیقا درست جلوی چشم‌هاش، وویونگ تبدیل شد و تن سنگینش رو روی سان انداخت.

با عصبانیت دست‌های بزرگ و انگشت‌های کشیده‌ش رو دو طرف سر سان گذاشت و توی صورتش خم شد. از همون فاصله‌‌ی کم به چشم‌هاش نگاه کرد و با صدای کلافه‌ای غر زد‌.

- چرا انقدر اذیتم می‌کنی؟ می‌دونی اینهمه تبدیل شدن توی یک روز چقدر بهم درد می‌ده؟

نفسی که یادش رفته بود بکشه، بدتر توی سینه‌ش گیر کرد. به سکسکه افتاد و وحشت‌زده به اون صورت جذابی نگاه کرد که از نزدیک حتی طبیعی‌تر و خوشگل‌تر هم به نظر می‌رسید. نگاهش رو به آرومی بالا برد و به گوش‌هایی که با کوچک‌ترین صدایی تکون می‌خوردن داد.

گربه‌ی مشکی رنگ نزدیک‌تر شد و رو به صورت سکته زده‌ی سان، اخمی کرد.

- چرا قلبت انقدر صدا می‌ده؟ می‌خواد بیاد بیرون؟

دستش رو روی سینه‌ی سان گذاشت و مشکوک بهش خیره شد.

- نمی‌خورمت که... آروم بدو.

لب‌هاش رو آویزون کرد و خواست دوباره صورت و گردن سان رو لیس بزنه که پس زده شد.

- م...می‌شه دوباره لباست رو بپوشی؟

مشکوک به مرد نگاه کرد و صورتش رو نزدیک برد.

- اگه بپوشم بغلم می‌کنی؟

نگاهی به گوش‌های خوابیده و غمگین پسر انداخت. دلش نیومد بیشتر از این اذیتش کنه. انگار توی این چند دقیقه بهش ثابت شد که حداقل قصد کشتنش رو نداره و اونقدرها هم ترسناک نیست. مکثی کرد و کلافه جواب داد.

- فاک... آره می‌کنم!

لب‌های خوشگل و درشتش آویزون‌تر شدن و چتری‌های بلندش، چشم‌های غمگینش رو پوشوندن. زمزمه‌وار پرسید‌.

- دیگه دوستم نداری؟

متعجب ابرویی بالا انداخت.

- چی؟!

سرش رو بالا آورد و واضح‌تر پرسید.

- هنوزم ازم می‌ترسی؟

لبخند معذبی روی لب‌هاش نشست و سعی کرد انگشت‌هایی که از اول مشتشون کرده بود رو باز کنه.

- ن...نه.

وویونگ روی کمر باریک مرد نشست. با انگشت اشاره روی قلبش کوبید و زیر لب غر زد.

- مشخصه که هنوز داری می‌ترسی. قلبت تند تند می‌دوئه.

نگاه معذبش رو از تن لخت و خوش‌هیکل مقابلش گرفت و نگاهش رو به یه سمت دیگه داد. نمی‌دونست ولی ناخودآگاه دوباره بدنش منقبض و دست‌هاش مشت شده بود. به آرومی جواب داد.

- اگه لباس بپوشی آروم می‌شه.

- باشه.

وویونگ سری تکون داد و از روی تن سان بلند شد. سمت مبلی که قبلا روش نشسته بود رفت و تیشرت سفید رنگ مرد رو پوشید.

°~°~

Report Page