The Gray Area | Chapter Five
Lemon
______________________________________
«چی میخونی؟»
صدای آروم و در عین حال محکم مرد، پووین رو به لحظه برگردوند.
پوند به گوشه قفسهها تکیه داده بود — خنثی، محکم و مثل همیشه ساکت — لبخند نرمی روی لبهاش شکل گرفت و جلد کتاب رو بست.
«به نظر قدیمی میاد...»
«میخوای باور کنم اسمش رو نمیدونی؟»
پسر مکثی کرد، چشمهای نسبتا تیرش رو به سردی چشمهای پوند گره زد و قبل از اینکه بیشتر مورد بازخواست مرد مومشکی قرار بگیره، لبخند شکستهای تحویلش داد.
«اعتقادات و عقاید. فصل سومش نظرمو جلب کرد.»
«و؟»
انگشتهای سرد و کشیدشو دور تا دور جلد کتاب قهوهای رنگ کشوند.
«چیزِ جالبی رو زیر سوال میبره... میگه خیلیها فکر میکنن ترسناکترین هیولا اونیه که با چنگ و دندون در خونهات رو از جا میکنه و میاد تو، ولی اشتباه میکنن. در واقع ترسناکترین هیولا، اونیه که محتاج دعوت خودته. هیولایی که پشت در وایمیسته، محترمانه در میزنه و منتظر جوابت میمونه، به قوانین دنیایی که توش زندگی میکنی احترام میذاره، اما همین قانونمداریشه که باعث میشه بهش اعتماد کنی و با یه وای عزیز جان صفا آوردید، بفرما دم در بده" ازش استقبال کنی!»
پوند بدون تغییری در حالت چهرش، مکث نسبتا طولانیای کرد. انگار کلماتی که از دهان پسر کوچیکتر بیرون میومدن، وزن معنایی سنگینی رو بهش تحمیل میکردن.
تکیش رو از قفسه کتابها برداشت و با قدمهای آروم نزدیک پووین شد.
«شاید درست میگه، هیچ فساد و گناهی بدون رضایت خودِ آدم وارد زندگیت نمیشه...»
سرش رو بالا آورد، حق با پوند بود. داستان پووین هم کمتر تفاوتی نداشت. پاشو گذاشته بود وسط شعلهورترین آتشی که توی چندین سال زندگی خاکستریش تجربه کرده بود. پسرموبلوطی گفت:
«چون تازه وقتی در رو بستی میفهمی چی رو توی خونَت راه دادی...»
پوند تکخنده بیصدایی کرد. دستش رو به سمت کتاب توی دست پسر برد، گرفتش و با اشاره به جلد کهنه و قهوهای رنگش لب زد.
«یعنی همه قلمروها انقدر ترسناکن؟»
لبهاش رو برای گفتن جملهای مانند " دونستن جوابش چه چیزی رو بین ما عوض میکنه؟ " از هم فاصله داد، اما صدای تقهِ در، توجه هردو رو به سمت ورودی جلب کرد.
با باز شدن در، زن جوون و موشکلاتیای با لبخند منحصر به فرد و زیباییِ گیراش قدمی به جلو برداشت. لیسا که متوجه تنش و نزدیکیِ بین دو پسر شده بود، با چشمهای ریز شده روی پووین مکث کرد.
«دامه لیسا ، فکر کنم طبقه رو اشتباه اومدی.»
زنی که لیسا خطاب شده بود، با گرفتن نگاهش از پووین، طرهای از موهای لختش رو پشت گوشش داد و لبخند زنانهای تحویل پوند داد.
« آقای هانتر، فکر میکردم این کتابخونه خیلی وقته که جزو آثار دست نخورده این عمارته! »
ابروهای ظریف پووین با گره خوردن ناگهانی توجه زن رو به خودشون جلب کردن.
«به هر حال، من فکر نمیکنم آینده و گذشته این عمارت نقشی در حضور شما به عنوان پزشکِ مادربزرگ من ایفا کنه.»
زن که صریحاً متوجه جبهه پسر ارشد خاندان هانتر شده بود، جا خورده از حرف پوند لبخند تصنعی تحویلش داد و درحالی که روی پاشنه پاش میچرخید لب زد:
« دامه کیتی میخواستن شمارو ببینن و شخصاً از من خواستن صداتون کنم. »
پوند با جدیترین حالت ممکن به زن خیره شده بود و پسرموبلوطی؟ به انتقاد و جلبه توجههای زن حس خوبی نداشت و این مثل روز روشن بود.
لیسا با لبخندی دور تا دور کتابخونه رو از نظر گذروند، اما به طرز محسوسی تمام حواسش روی وارث خاندان هانتر بود. لبخند عمیقی زد.
«دامه علاقه زیادی داشتن از پروژهای که برای راهاندازی اینجا دارید دیدن کنن...»
پووین ناخداگاه اخمی کرد و لبش رو گزید.
«فکر نکنم آمادگیش رو داشته باشن، فعلاً چندین تا ریزه کاری مونده.»
پوند روی نزدیکترین صندلی نشست و مشغول ورق زدن کتابی که پووین به عمارت آورده بود شد، اما زن قصد عقب کشیدن نداشت، با لبخند دلبراش دستی به دامن رنگینش کشید و آروم و با دقت ادامه داد.
«میدونین آقای ناراویت... من متوجه حجم کاریتون هستم، میتونم کمک حالتون باشم تا شما مجبور نباشین به کارهای مربوط به دامه برسین...»
پووین با تعجب نگاهشو روونه لیسا کرد، درست نبود، پووین مرد مومشکی رو درست نمیشناخت اما... ناراویت؟ اون فامیلی، فامیلیِ مادرش بود. فامیلیای که پوند شخصاً ازش خواسته بود با اون صداش بزنه و حالا، شنیده شدن اون کلمه از جانب زن، غمی رو به عمق دل پسر تزریق کرده بود.
«متوجه لطفتون هستم، اما ما ازش پسش بر میایم.»
«ما»
لیسا یکی از ابروهاش رو بالا انداخت و به پسر موبلوطی خیره موند،ناخداگاه گوشه لبش بالا رفت.
«شما و...؟»
پوند سرش رو از کتاب بلند کرد و توی چشمهای زن خیره شد.
«من و وِسپر.»
نفس پووین توی سینش حبس شد، اون لقبِ به ظاهر ساده در آستانه جنگ روانی بین لیسا و پوند توی کتابخونه قدیمی عمارت هانتر اکو شد... برای اولین بار.
« ما تمایل داریم جایی باشیم که همه دوستمون داشته باشن، حمایتمون کنن، براشون خاص باشیم، کار کنیم و موفق بشیم...»
پوند گفت.
«اینکه شما و همکاریتون برای مادربزرگ من خاصه، هرگز شمارو بخشی از این خانواده نمیکنه... بخشی از آینده این عمارت نمیکنه. »
پووین که تا به اون لحظه ساکت بود، به نیم رخ جدی پوند نگاهی کرد.
بی توجه به نگاهِ گیج و نگران پووین ادامه داد.
«میتونیم این مسئله رو ساده رفع کنیم، یا من مجبور بشم هدایا و محبتهای بیجای شما نسبت به اعضای خانوادم رو جور دیگهای کنترل کنم؟»
زن کلافه نفسش رو بیرون داد. موهاش رو از صورتش کنار زد و همونطور که عقبگرد میکرد، نگاه غصبناکشو از صورت شوکه شده پووین گرفت و برای بار آخر گفت.
« بانو منتظرن. روز بخیر. »
با خروجش، سکوتی میونِ قفسهها، برگهها و ذهن آشفته دو پسر برپا شده بود.
پووین چیزی نگفت و تنها قدمش رو به سمت کتابهای بسته بندی شده بُرد. شاید اون هم نیاز به درک حقیقت داشت، درک این حقیقت که دیوارهای شیشهایه مابین خودش و پوند، میونِ باد و طوفان حرفها و تنشهاشون مسیرِ شکست رو طی میکردن، و این موضوع رو نهتنها شخص پوند، بلکه اون لقبِ آشنا و زهرآگین نشون میداد. اینکه ناراویت، چطور لقبِ وِسپر رو بهش نسبت داده بود؟ از کجا شنیده بود؟ و چرا باید پسرموبلوطی رو با اون لقب صدا کنه؟
« پووین...»
« بله؟ »
« داری گوشه لبتو گاز میگیری؟ »
پشت به پوند ایستاد. با انگشتهای یخزدش گوشه پُلیورشو چنگ زد و پرسید:
« از کجا فهمیدین؟ »
باز هم سکوتِ پوند و باز هم نگاه پووین که میون کتابهای تلنبار شده بی هدف پیچرخید. آشوبی توی دل پسر کوچیکتر نشسته بود. ضربان قلبش تنِ نحیفشو به لرزه میانداخت.
«آقای هانتر؟»
«بله.»
«اون لقب رو... آم...»
«وِسپر؟»
دیوارهای امن پووین به یکباره لرزید و سکوت درونش رو به هیاهویِ ترسناکی تبدیل شد.
«از کجا میدونستین؟»
اینبار هم سکوت پوند بود که میون هردوشون قالب شد.
دقیقهها گذشتن و به رحمانهترین شکل ممکن پا گذاشتن روی صبرِ پسر کوچیکتر.
پووین آروم آروم به سمت مرد مومشکی چرخید، اما درست زمانی که برگشت، تنش مماس با تن پوند قرار گرفت.
پلک زد و لبهای رنگینش رو از هم فاصله داد تا چیزی بگه اما پوند متوقفش کرد.
«اینو جا گذاشتی، توی سالن. وقتی بیرون اومدی روی صندلیت افتاده بود، مطمئن بودم واست مهمه پس ورش داشتم، اما نتونستم همون شب بهت پسش بدم.»
از جیب شلوارِ فاستونی مشکی رنگش گردنبند نقرهای رنگی رو بیرون آورد و جلوی چشمهاش گرفت.
پووین آبدهانش رو قورت داد و با ابروهای بالا رفته نگاهش کرد.
«گردنبندم؟»
«اگه متوجه گمشدنش نشدی باید روی حواست کار کنی پووین.»
با گونههای سرخ و گرمشدش نگاهشو از پوند دزدید و اخمی ریزی کرد.
«فقط، سرم شلوغ بود.»
«به هر حال.»
«اونقدر بیملاحظه نیستم.»
«حواسپرتی»
«نیستم!»
پوند به اخم بانمک پسر و گونههایی رو به آتیش گرفتن بودن نگاهی انداخت و گردنبند رو پایین آورد.
«هستی، چون همین حالا هم فراموش کردی چند دقیقه پیش بهت گفتم وِسپر»
مضطرب نگاهش کرد، پوند نمیدونست درد و شوقی که این اسم به قلبش چنگ میزد چقدر عمیقه، و حقم داشت، داستانِ زندگیه پووین، یکی از سختترین دیوارهای بین این دو نفر بود.
«برام جالب بود، پشت پلاک نقرهای گردنبندت حک شده بود.»
«کلمهِ... زیباییه.»
«معنیش چیه؟»
«ستارهِ غروب.»
پوند یکبار زیر لب تکرارش کرد. برای آخرین بار بهش نگاهی انداخت، انگار مطمئن نبود که تا کِی میتونه اون اسم و بار معناییش رو حفظ باشه.
« به هر حال، ازتون بینهایت ممنونم.»
برای گرفتن گردنبند جلو رفت، اما با عقب کشیدن پوند، دستش توی هوا معلق موند.
سوالی نگاهش کرد که پوند تکخندهای زد.
«برگرد، واست میبندمش.»
پوند که چشمهای گرد و متعجب پسر رو دید، خودش رو پشت سرش رسوند و زنجیر نازک رو دور گردنش انداخت.
موهای بلوطیش که تا پشت گردنش رو پوشونده بودن رو با لطافت کنار زد و قفل زنجیر رو بست.
«موهات روشنتر از برادرته.»
«موهای تیره زیباترن»
یکی از ابروهاشرو بالا انداخت و با ولکردن زنجیر، همونطور که پشت به پووین ایستاده بود لب زد.
«چرا این فکر رو میکنی؟»
پلاک نقرهای دور گردنش رو به بازی گرفت و با صدای آروم لب زد.
« موهای مشکی رنگِ شبه، شبهم پر ستارست، مردم اغلب به انتظار شب میشینن تا زیبایی رو توی آسمونش پیدا کنن، موهای مشکی هم همینه، میشه توش آسمون شب رو دید، زیبایی رو دید. »
یک قدم بهش نزدیک شد، نفس عمیقی کشیدی آروم گفت.
«آسمون غروب چی؟»
نگاه غمگین پووین به غمگینی نام روی پلاکش گره خورد. کمی به سمت مرد متمایل شد.
«افسانهها میگن آسمون غروب پر از خداحافظیه، شبهاش پر از انتظار، طلوعش هم پر از امید.»
مکثی کرد و ادامه داد.
«اما چی میشه اگه عشق دو نفر قبل از طلوع خورشیدِ سرخشون فراموش بشه؟»
«اما... عشق هیچوقت فراموش نمیشه»
«شاید هم هیچوقت به وجود نمیاد.»
پوند انگشت کشیدش رو به طرهای از موهای پووین نزدیک کرد و بدون اینکه جلب توجه کنه، با لطافت لمسشون کرد.
«اونوقت یک راهی پیدا میشه.»
«برای عشق؟»
«برای عشق، حتی در غمگینترین غروب.»
از نرمی تار موهای بلوطی پسر گرفتگیای توی سینش احساس کرد، نفس لرزونی کشید، دستش رو پایین آورد و همونطور که ازش دور میشد ادامه داد.
«یه راهی پیدا میشه، برای عشق، حتی میونِ ستارههای غروب.»
______________________________________
شنبه ، ۲۱ نوامبر ۲۰۰۸ ، ساعت ۱۱:۲۵ صبح ، بیمارستان وییو ؛
«هفته دوم دسامبر برای چک آپ میتونید بیاریدش، لطفاً از روی نسخهها و دستورعملهای پزشکی مدام وضعیتش رو زیر نظر بگیرید.»
دکتر لب زد و پیرمرد به نشونه تایید، کوتاه سری تکون داد و به سمت اتاق اِست برگشت.
یک هفته از اون تصادف ناگهانیِ دم صبح گذشته بود و پسر موخرمایی هر روزش رو با سیر بهبودی طی میکرد. میخندید، شوخی میکرد، با پووین، سیلوی، آقای جو، صاحب گلفروشی و حتی دوستانش از جاز بندِ جدید که به عیادتش میومدن سر صحبت مینشست و سعی میکرد همه رو با این باور که «این عوضی کله گنده تر این حرفاست» آشنا کنه، اما فقط در حد سعی بود، چون با وجود تمام اونها، عوارض خودشون رو کم کم نشون میدادن و شاید، زندگی پسر رو زیر و رو میکردن؟
«اووووی!! چرا منو میزنی پیرمرد؟!»
جو بعد از پسگردنی آرومی که به اِست زد، بالای سرش کنار تخت ایستاد و به پسری که آماده ترخیص بود نگاهی انداخت.
«حقته.»
«بیرحمیه»
«تنبیهه»
«آزار دهندست»
جو مکثی کرد، به اِستی که حالا لبه تخت آماده حرکت نشسته بود نگاهی انداخت.
«پس میدون اصلی شهر قرار بود صحنه آخر زندگیت باشه پسره کمعقل؟»
اِست تک خندهای زد و به پنجره بیرون که آسمون نسبتا ابری شهر رو به نمایش میزاشت خیره موند.
«دیدنِ صحنه مرگ یه جوونِ پر از آرزو سخت تر از احساس خلا مرگِ خود آدمه، فکرشو کن.»
نفس بریدهای گرفت و به چهره متعجب جو نگاه انداخت.
«اینکه جون اون پسربچه گلفروش رو نجات دادی بزرگترین رستگاری زندگیت بود اِست»
لبخند تلخی روی لبهاش نشست و درحالی که به کمک پرستار از روی تخت پایین میومد، گفت.
«اگه نمیرفتم جلو، اگه نجاتش نمیدادم، یه کلکسیونِ پر از آرزو از رو زمین برداشته میشد.»
مکثی کرد.
« یه آینده، یه خانواده، یه پدر. شاید هرگز نتونم مثل شماها روحیه ادبی و شاعرانمو بروز بدم ولی... ولی همه ما عمق وجودمون این احساسو داریم»
دستشو به زخم دور سرش کشید. نگاه دردناکشو از پنجره گرفت و به صورتِ متعجب پیرمرد داد.
«این احساس که مهم نیست ته تموم اتفاقات و حماقتهای ناگهانی زندگیمون چیه، مهم نیست اگه دستمون به زخمهای خودمون نرسه... بالاخره زندگیه یک نفر، یک جای این شهرِ بزرگ، میفته تو دستای تو و اون موقعست که کائنات منتظر نگاهت میکنن...»
جو که بدون تغییر حالتی، همچنان به چشمهای ریز و پراحساس پسر نگاه میکرد، فارغ از تحسینی که ته قلبش نسبت به پسرِ آسیب دیده داشت، تک خندهای زد.
«حتی اگه کائنات شخصاً تورو فرا میخوندن هم نمیتونستم این جلد ازتو باور کنم...»
اِست شونهای بالا انداخت و درحالی که کوله و وسایلش رو به آرومی برمیداشت، به سمت در رفت.
«واسه باورِ آدمی که جلوته نیاز به زمان بیشتری داری ریشسفید!»
جو به حالتی نمایشی به سمت پسر هجوم برد تا زیر پسگردنیهاش کلکل جدیدی رو شروع کنه که اِست دستش رو به حالت تسلیم بالا اورد و با خنده اتاق بیمارستان رو ترک کرد.
حداقل برای چند لحظه، دنیا روی واقعیشو به پیرمرد و پسرِ دورگه نشون داده بود، اما یک جایی اون بیرون، فارغ از اتفاقاتی که زندگی پسر دورگه رو از نو بنا میکردن، فارغ از شب و روز و تنهاییهاش، این لبخندهاش بودن که عنوانِ تموم فصلهای زندگی ویلیام رخنمایی میکردن. فصلهایی که شاید یک داستان رو طی میکردن، اما درد و عشق و اشک و لبخندهاشون گریبان تموم شخصیتهای داستان رو میگرفت...
______________________________________
ساعت ۵:۴۵ عصر ، عمارتِ هانتر ؛
«سهام شرکت های پوفوم اُفت شدیدی داشته، به هرحال چیز عجیبی هم نیست.»
اَندرو جرعهای از شرابش رو نوشید و نگاهش رو به میکا که درحال سخنرانی تا اون سر میز بود، داد. صداشو پایین آورد و تمسخر آمیز گفت.
«خانم سیاستمدار، سخنرانی تموم شد؟»
«سکوت کنی نمیگن لالی.»
خواست حرف رو ادامه بده که رون پاش از زیر میز توسط برادر دوقلوش نیشگونی گرفته شد.
با اعتراض به سمت آندرس برگشت.
«به جای اینکه با منشی دفتر رئیست لاس بزنی، بین دوتا پسرعموها میشستی تا جو میز به این وضع نمیفتاد.»
پرث که صندلی کنار میکا نشسته بود، آگاه از بحث بینشون مقداری از گوشت پختشده رو توی دهانش گذاشت و به سمت سه نفر برگشت.
اَندرو با نگاه معناداری به پوند و ویلیامی که در سکوت نزدیک راس میز و کنار پدرهاشون نشسته بودن، نیشخندی زد و زیرلب گفت.
«ولشون کنیم خشتک همو پرچم میکنن!»
«منم خشتک تورو.»
«مثلاً برادرمی»
«چون احمقی»
«خشتک بدخواههای من وارونست بچه جون.»
آندرس با تاسف نگاهش رو بین پوند و ویلیام چرخوند و در آخر به سکوت اکتفا کرد.
در سمت دیگه اما، همه چیز متفاوت بود.
پوند بیصدا مشغول خوردن شامش بود و فارغ از بحثهای اطرافش، در خونسردی کامل تمرکز کرده بود. جایی گوشه ذهنش به پووینی که با اصرار فراوانش تمام روز رو در کتابخونه سپری کرده فکر میکرد و در گوشهای دیگه، به مادربزرگ پیرش که در ابتدای میز نشسته بود، نگاه مینداخت.
میون تمام رویدادهای سر میز، نگاههای آزار دهنده لیسا رو روی خودش احساس میکرد. پوند هم یک مرد بود در آستانه بیست و نُه سالگی. فرق نگاههای اطرافیانش رو متوجه میشد و مهمتر از اون، حسشون میکرد، مقصود پشت هر نگاه رو، سنگینیشون رو...
درباره لیسا، این آزار به اوج خودش میرسید.
«اِهم...»
جک هانتر، وارث فعلی شرکت، با صاف کردن صداش، آروم از جاش بلند شد، رو به تمامی افراد کرد و با صدای رسایی شروع کرد.
«امروز اینجا جمع شدیم، برای بودن کنارِ هم، و نوشیدن به افتخار افتتاح اولین شعبه شرکت در مادریدِ اسپانیا. سالها پیش این چرخه پر قدرت به افتخاری در سطح اروپا تبدیل شد و ما رو کنار هم جمع کرد، و حالا، ما اینجاییم. »
رو به دامه کیتی که با لبخند محجوبی روی لبهاش به پسرش نگاه میکرد کرد و ادامه داد.
«مینوشیم به سلامتیِ آینده »
بعد از اون تقریباً همه نوشیدنیهاشون رو بالا اوردن رو جمله رو تکرار کردن، همه، به جز برادرش جیمز.
کسی که توی اعماق ذهنش برای پسرش ویلیام و آیندهِ این شرکت، برنامه های دیگهای داشت.
دقیقهها گذشتن، مهمونها و عوامل شرکت ریلکستر از قبل باهم مشغول صحبت شدن. پوند که بیهدف به صحبتها، درگیریها و شیطنتهای اَندرو و آندرس گوش میداد، از روی صندلی بلند شد.
پرث با شیطنت محسوسی، دستش رو از دور شونهها میکا برداشت و لب زد.
«هِی قهرمان کجا میری؟»
«شکار، میای؟»
«شکار آدم یا حیوون؟»
اَندرو جوری که انگار مهمترین سوال دنیا رو پرسیده باشه روی میز نیمخیز شد و منتظر جواب پوند بود.
«شکار قلب»
«اوووو پوند پیشرفت کردی!»
آندرس با لبخند گفت و مرد مومشکی بدونِ حرف اضافهای جمعشون رو ترک کرد، اما تا مدتها صدای خندهها و جدال بینشون رو میشنید.
وقتی به درِ کتابخونه رسید، آروم واردش شد. نگاهش رو بین جعبهها و کتابهای پهن روی زمین انداخت و لحظه آخر چشمهاش روی پووینی ثابت موندن که روی زمین نشسته بود و سرش رو به قفسه کتابها تکیه داده بود.
ناخداگاه لبخند محوی زد و نزدیکش شد. زاویه سرش در حدی بود که پوند رو نگران درد احتمالیش کنه. روی زانوهاش خم شد، کتابِ توی بغلش رو ازش گرفت و کنار گذاشت، با تُن صدای آرومش اسمش رو صدا زد.
«پووین؟»
اما تنها پاسخی که ازش دریافت کرد، باز شدن لبهای خوشرنگ و تکون خوردن موهای بلوطی رنگش بود. آب دهانش رو قورت داد، دستش رو با تردید روی شونههاش گذاشت و فشار آرومی به تن نحیفش وارد کرد، اما باز هم فقط سکوت.
زمانی که از عمیق بودن خوابش مطمئن شد، چشمهاش رو روی اجزای صورت پسر موبلوطی چرخوند.
«این یکم، بیرحمیه.»
به حرف خودش خندید، با انگشت اشارش تار موی روی پلکهاش رو کنار زد ، سرش رو کمی کج کرد.
«پووین لارنس، نگرانِ ماه و خورشیدی، اما مثل ستاره غروب میدرخشی.»
دستش رو پس کشید. به سمت پووین نیمخیز شد و به نرمترین حالت ممکن، دستش رو زیر پاهای پسر کشید. دست دیگش رو پشت کمرش گذاشت و بلندش کرد.
« عین پر قو سبکی.»
پووین که از خستگی چیزی از دنیای اطرافش متوجه نمیشد، تنها سرش رو روی شونههای پوند گذاشت و آروم و بیصدا به خواب عمیقش ادامه داد.
پوند پسر رو روی کاناپه خاکستری رنگ گذاشت، نگاهش کرد و بدون حرفِ دیگهای خواست از فاصله بگیره که با گرفتن شدن کُت قهوهای رنگش، درجا یخ بست.
«ناراویت...»
پوند با تردید سرش رو چرخوند و با چشمهای بلوطی و شفاف پووین که زیر نور آفتاب غروب میدرخیشد نگاه انداخت.
«نزارین کَس دیگهای با این فامیلی صداتون بزنه.»
ادامه دارد؛
______________________________________
و شهرمون ناراویت... شهرمون اون شب ساکتتر از همیشه بود!
اون شب صدای قلب من از موسیقیِ آکاردوئونی کوچههای شهر بلندتر بود.
با سردرگمی توی خیابونهای به غم نشسته آمستردام به سمت خونه قدم میزدم و با مجسمههای بیروح و رنگپریده وداع میکردم، انگار این تنهایی با چند تیکه سنگ حل میشد، اما نه. فکر کردن بیهوده بود... ایکاش نیازِ فهمیدنِ راز چشمهات فقط فکر کردن بود، نه دل دادن. من داشتم تورو حفظ میشدم، داشتم از مرزهامون رد میشدم و زمانی متوجهش شدم که دیگه خیلی دیر شده بود.
پووین — نوامبر ۲۰۰۸
dame : بانو به هلندی
🍋 ݄ مسئله زمانیای که اینجا مطرحه، در اغلب کشورهای اروپایی و به خصوص در فصول سرد سال، مهمانی شام و عصرانه زودتر و در ساعات پنج عصر به بعد انجام میشه.