The Gray Area | Chapter 4 : Heart Beats
Ashlynسرمو میبرم پایین ، چشمام رو میبندم و بارها و بارها از خودم میپرسم « وقتی فردا از راه برسه، چیزی از من باقی میمونه؟ »
ویلیام هانتر ، ۱۵ نوامبرِ ۲۰۰۸ ؛
دوشنبه ، ۱۵ نوامبرِ ۲۰۰۸ ، ۳۴ : ۱۱ صبح ، آمستردام ؛
پسر موبلوطی همونطور که با اضطراب به خیابون های مملو از جمعیت نگاه میکرد ، دستی به موهای بهم ریختش کشید و برای بار سوم با فرد مورد نظر تماس گرفت. آسمونِ شهر صاف و آفتابی بود ، نور خورشید از شیشه های شفافِ ماشین رد میشد و به صورت بی رنگ و وحشت زده پسر میتابید . گوشیِ توی دستش آروم میلرزید و گویایِ نگرانی پسر بود . چشم های دردناکش رو بست و خواست تلفن رو قطع کنه که در لحظه آخر با برقراری تماس متوقف شد.
« سویون ، سلام... منم پووین.
م-من... یعنی... اِست... اِست بیمارستانه... آره... اون... نمیدونم... نمیدونم چه اتفاقی افتاد... از بیمارستان باهام تماس گرفتن... چی؟... ن-نه اون خوب میشه... معلومه که خوب میشه... من تو راه بیمارستانم... من... »
با احساسی ترکیب از خشم ، عجز و نگرانی
گوشی رو از گوشش فاصله داد و بلند خطاب به راننده تاکسی لب زد:
« هی مرد... میشه از این ترافیک بریم بیرون؟... لطفا... لطفا یکاریش بکن... »
ثانیه ها به کندی میگذشتن و این صبرِ پووین رو برای دیدار با پسر لبریز میکرد. این تنها شروعِ صبحی بود که اون حتی فکرش رو نمیکرد پایِ عزیزترین دوستش رو به بیمارستان باز کنه و چنین فاجعه ای رو به بار میاره...
چیشد؟ چرا چنین تصادفی رخ داد؟ چرا اِست رو بیهوش به بیمارستان بردن؟ آسیب تا چه حد جدی بود؟ دقیقا توی اون لحظهِ لعنتی چه بلایی سرِ صمیمیترین دوستش نازل شده بود؟
سوالاتی که تهِ ذهن آشفته پسر جولان میدادن ، با نزدیک شدن به خیابونِ شمالی شهر و قرار گرفتن بیمارستان توی دیدرسش ، از بین رفتن.
تاکسی جلوی بیمارستانِ وی یو متوقف شد ، پسر از ماشین بیرون پرید و قدمهای کشیده و بیقرارش رو با عجله به سمت درِ ورودی بیمارستان تند کرد.
وارد راهرویی پهن با دیوارهای سفید و کرمی رنگ شد ، به محض دیدن یکی از پرستارها به سمتش هجوم برد و در حین حرکت با لکنت کلامِ محسوسی که حاصلِ نفس بریدگیش بود پرسید:
« ق-قسمت اورژانس ک-کجاست؟ »
زنِ مو بلوند که ماسکی روی صورتش داشت ، نگاهش رو به چهره رنگ پریده پسر دوخت و با انگشت به انتهای راهروی طبقه اول اشاره کرد.
بدون مکث سری تکون داد و قدم هاش رو به سمت مقصدش تند کرد.
با رسیدن به انتهای مسیر راهرو ، با شتاب سرش رو بالا آورد و چشمش رو بین تابلوهای سبز و قرمزِ روی دیوار چرخوند.
« اورژانس... اورژانس... اورژان-... »
با دیدن تابلویِ بزرگ و قرمز رنگِ سمت چپش، آبِ دهانشو محسوس قورت داد و این بار با احتیاط بیشتر قدم برداشت...
تا میانه راه رفت و تنها چیزی که بیش از قبل توجهش رو جلب کرد ، تجمع تعداد زیادی از کارکنان و پرسنل بیمارستان بود. به درِ شیشه ای رسید و نگاهش رو داخل محوطه اورژانس چرخوند. با ندیدن چهره آشنای مد نظرش اخم غلیظی بین ابروهاش نشست.خواست جلو تر بره که با نشستن دستی روی شونش متوقف شد.
« آقا لطفا به تیم پزشکی فضا بدین، اینجا بخش اورژانسه »
پووین دستپاچه به سمت مرد برگشت.
« عذرمیخوام اینجا... اینجا بیماری رو به نام آقای تِرنِر نیاوردن؟ »
چشم های مرد درشت شدن و با ابروهای بالا رفته به پسر موبلوطی خیره موند.
« تِرنِر؟ اِست ترنر؟ »
پووین که نمیدونست با شنیدن اسم مورد نظر باید نفس آسوده بکشه یا به وخیم بودن وضع اِست فکر کنه ، به سرعت لب زد:
« بله... او-اون الان کجاست؟ »
پزشکِ سفید پوش در حالی که از پشت عینک به برگه های توی دستش نگاه میکرد گفت:
« آقای ترنر توی بخش مراقبت های ویژه بستری هستن... بغل اتاقک کناری... شما از همراهان نزدیکشونین؟ چون در غیر این صو- »
مرد سرش رو بالا آورد و با دیدن جایِ خالی پسری که تا چند ثانیه قبل روی یک پاش هم بند نبود ، از ادامه حرفش منصرف شد و به بالا انداختن شونش و ادامه کارش اکتفا کرد.
پووین به بخش رسید. پشت شیشه های نسبتا شفاف اتاق ایستاد و به نزدیک ترین تخت اتاق خیره موند... باورش عجیب و سخت بود، اما فردی که روی تخت سفید رنگ ، زیر سرم خوابیده بود و موهای خرماییش روی بانداژ های سفید رنگ پیشونیش ریخته شده بودن، اِست بود.
از زمان شنیدن خبر تا به اون لحظه ، این اولین بار بود که پووین عمیقا دردی رو توی قفسه سینش حس می کرد و بغض خفیفی راهِ گلوش رو می بست... بغضی که حاصل تصوراتِ واقعگرایانه، یا شاید هم خاطرات قدیمیش بود..!
❁❁❁
درحالی که کت سرمه ای رنگش رو روی دوشش حمل میکرد، وارد سالن ورودی عمارت شد. طرحواره های روی دیوار، تابلوهای کوچیک و بزرگ، کفپوش های چوبی رنگ، سکوت... و باز هم سکوت. همه چیز در یکنواخت ترین و منظم ترین حالت خودش جلوه میکرد، نه خیلی زننده و نه خیلی ساده. شاید برازنده یک خانواده پرنفوذ و زبانزد دهه بیست میلادی.
با قدم های کشیده به جلو حرکت کرد و دستش رو به نرده های چوبی رنگ رسوند، در همین حین طبقه دوم رو از نظر گذروند که متوجه حضور زنِ مو مشکی شد.
پوند که از حدسی که داشت مطمئن بود، با خوشحالی از حضورِ مادرخونده عزیزش، گوشه های لبش رو با بالا فرستاد و قدم هاش رو تند کرد.
همه چیز از دید پسر طبیعی بود تا اینکه صدای پچپچی به گوشش رسید، لبخند هنوز روی لب هاش شکل نگرفته بود که نگاهش رنگ غضب گرفت.
با دیدن دخترِ پزشک و مو شکلاتیای که درحال خداحافظی با کارولین بود، در لحظه متوقف شد، دستش دور نرده ها سفت شد و چشم هاش رو ریز کرد.
لیسا با دادن پاکت کرمی رنگ و تعظیم کوتاهی، عقب گرد کرد و از سمت دیگه پله ها به سمت پایین حرکت کرد.
زنِ میانسال اما نسبتا جوون که متوجه حضور پسر نشده بود، خواست به جلو حرکت کنه که درجاش متوقف شد.
« شِگِردِ جدیدشه؟ »
ابروهای زن بالا پریدن، اما لبخندی که مهمون لبهاش شدن، قلب هرکسی رو تا حدودی آروم و گرم میکرد، که پوند هم از این قاعده مستثنا نبود.
« پوند، خوشاومدی...»
دست آزادش رو باز کرد و به سمت پسر حرکت کرد.
« بیا اینجا ( به هلندی )»
دستانش رو برای به آغوش گرفتنِ پسرموشکی از هم باز کرد. پوند که این روزها آغوش های مادرخوندش رو جزو اندک فضاهای امن زندگیش پیدا کرده بود، خودش رو به زن رسوند. کارولین دستش رو پشت کمر پسر قد بلند کشید و در همون حین با محبت همیشگیش لب زد:
« هنوز هم به این دختر حسِ خوبی نداری، درست میگم؟ جالبه برعکس تو ( مادربزرگ به هلندی ) باهاش خوب کنار اومده! »
« شاید ترفندِ جدید افزایش حقوقه؟ »
« پوند پسرم انقدر بدبین نباش! »
تک خندهای زد و از بغل پوند بیرون اومد.
« خیلی داری سخت میگیری... »
پسر مومشکی نگاه کم و بیش غریبی به زن انداخت و دستش رو کلافه بین موهای بهم ریختش کشید. چند ثانیه صبر کرد و بعد محسوس با نگاهش اشاره ای به پاکت کرمی رنگ انداخت:
« سوغاتی؟ »
« هدیهست، برای تشکر و قدردانی، میگفت رسم ژاپنی هاست که برای نشون دادن ارزش و احترام به همدیگه انجام میدن. »
گوشه های لبش چند بار بالا و پایین رفتن و درآخر به تکون دادن سرش اکتفا کرد. نگاهش رو توی طبقه چرخوند و به جعبه های روی زمین رسید.
« اون جعبه ها هم کارِ خانم دکتره؟ »
زن رد نگاهِ پوند رو دنبال کرد و با لبخند ملیحی، گوشه ای از موهای طلایی رنگش رو پشت گوشش هل داد.
« اون جعبه ها کارِ لیزیه، امروز برای جشن افتتاح ساختمان و دفتر جدیدِ مادرید چندین تا سفارش و خرید مختلف داشته. »
« زود رسید »
« زمان... زود میگذره. »
لبخندِ تلخی زد و به سمت کارولین برگشت.
« جشن کِی برگزار میشه؟ »
کارولین به سمت میز چوبی کنار دیوار قدم برداشت و در حین حرکت لب زد:
« پدرت تصمیم گرفته زود ترتیبش رو بدیم تا طول نکشه، سالهای قبل توی سالن برگزار میکردیم اما امسال، تصمیم گرفتیم زیاد شلوغش نکنیم و تنها افراد مهم رو دعوت کنیم، توی همین عمارت، و آخر همین هفته. »
« آخر همین هفته؟! »
« شنبه؟ فکر کنم زمان خوبی برای دور هم جمع شدن باشه. »
پوند با یادآوری قول و قراری که بین خودش و پسر موبلوطی رد و بدل کرده بود، لبش رو نامحسوس گزید، دستش رو پشت گردنش کشید و برای پنهون کردن اضطرابش، تک سرفه ای کرد و ادامه داد.
« فکر کنم خوب پیش میره... »
« حتما همینطوره »
کارولین پاکت کرمی رنگ رو روی میز قرار داد و درحالی که دستش رو روی پاکتش میکشید و روی پاشنه کفشش چرخید و به سمت پوند برگشت.
« پوند ؟ »
پسر سرش رو بلند کرد و برای لحظه ای متوقف شد، با چهره ای متعجب خیره به زن منتظر ادامه حرفش موند.
« میخواستم راجب تیان باهات صحبت کنم »
با اومدن اسمِ پسرک شونزده ساله ای که برچسب "برادر" روی خودش داشت، چشم هاش رو ریز کرد و به تقلید از مادرخوندش به میز چوبی تکیه داد.
زن چشمهای نگران اما خونسردشو بین اجزای صورت پوند چرخوند و بعد آروم لب زد:
« از زمانی که به هلند اومدیم، خیلی سعی کردم تا زندگی در این محیط براش چیزی بیشتر از فقط کنار اومدن باشه... اون هنوز سنش کمه پوند، اما میفهمه. من توی تیان اون پسر شاد و برونگرا رو نمیبینم، اون لبخند رو نمیبینم... فکر میکردم به خاطر کوچیک بودنشه، اما سه سال میگذره، تیان داره به دوره مهم زندگیش نزدیک میشه... »
زن مکثی کرد و نگاهش رو از پوند گرفت، پوند اما حسش کرد، غمِ زن رو...
نمیتونست منکر این بشه که هیچکس جای مادرش رو نمیگیره، هیچ لبخندی اون گرما رو به قلبش تزریق نمیکنه، هیچ دستی مثل دست های مادرش آرومش نمیکنه... اما اون تا حدودی کارولین رو میفهمید، نامادریش توی تمام این سه سال با وجودِ دردی که خودش تحمل میکرد، از محبت براش کمی نگذاشته بود. کارولین زنِ قوی ای بود و همین پوند رو یادِ مادرش مینداخت، یاد اندک نگاه هایی که خاطرشون هرگز از ذهنِ پسر پاک نمیشدن...
« اون طرد میشه اما چیزی نمیگه، توی مدرسه همه ازش راضین، سطح درسیش از زمانی که توی اسپانیا بودیم افتی نداشته، همه درسهاش... جز ادبیاتِ هلندی. »
پوند با تعجب سرش رو به سمت کارولین چرخوند و ابروهاش رو توی هم فرو برد.
« ادبیاتِ هلندی؟ »
« آره پوندی، ادبیاتِ کشورش. میدونی تیان از یادگیری ادبیات امتنا میکنه، ارتباط گیریش با این زبان فقط در حدِ صحبت کردنه و این موضوع به مرور زمان جدی میشه... »
مکثی کرد و ادامه داد.
« و من به این فکر کردم، تنها کسی که میتونم باهاش این موضوع رو در میون بزارم تویی... »
پسر آبِ دهانش رو نامحسوس قورت داد، به پنجره مربعی رو به روش نگاه کرد، آفتاب از شیشه ها عبور میکرد و جایی نزدیک به پاهاش روی زمین مینشست. چشمهاش رو بست و نفسی کشید. یک لحظه کافی بود، تا چهره فردی رو به روی چشمهاش نمایان بشه... اخم نامحسوسی کرد.
پلک هاش رو از هم فاصله داد و به سمت زن برگشت:
« شاید بتونیم کمکی کنیم، یا بخوایم که بعضیا بهمون کمک کنن؟ »
❁❁❁
بیمارستانِ وییو ، همان ساعت ؛
پووین درحالی که به جونِ سر انگشت هاش افتاده بود و بهم فشارشون میداد، با ابروهای درهم تنیده به سمت نیمرخ مرد چرخید و لب زد:
« طول بهبودش چقدر طول میکشه؟ »
دکتر نسبتا جوون عینکش رو بالا زد و به چهره نگران و اروپایی-آسیایی پسر خیره موند.
« چون کِیس ضربه مستقیم به سر بوده، نمیتونیم منکر این بشیم که احتمال آسیب مغزی وجود داره، اما باید منتظر نتیجه بقیه تست ها هم باشیم. »
برای لحظهای به یادِ حرف پسرک موخرمایی افتاد.
حق با اِست بود. ماهیت زندگی همینه. زندگی، انعکاسی از مرگه، و این مرگ گاهی از درون انسان ها شروع میشه... درست درنقطه ای که حتی خودشون هم باورش نمیکنن.
« چقدر احتمال داره که... »
« که هرگز خوب نشه؟ »
دکتر استیکل لب زد و پووین با فکر به اینکه پزشک مقابلش احتمالِ همچین موردی رو میداد، ترسیده به سمتش برگشت.
« فعلا باید روی آزمایش ها و زمان به هوش اومدنش تمرکز کنیم، همش بستگی به خودش داره، به قدرت بدنیش، به مقاومتش... در کنار تلاشهای ما. »
پسر سری تکون داد و پزشک به آرومی از اتاق خارج شد. پووین مدتی به چهره اِست خیره موند و در آخر، برخلاف میل درونیش به سمت درِ خروجی حرکت کرد اما قبل از خروج از اتاق، بارِ دیگه نگاهش رو به سمت پسر چرخوند.
« تو قول داده بودی پسر... »
به سمت پیشخوان حرکت کرد و بعد از کمی این پا و اون پا کردن، کمی خم شد و خطاب به زن لب زد:
« ببخشید... هزینه های مربوط به بیمار رو چطور باید پرداخت کنیم ؟ »
زنِ منشی که لباس سفید رنگی به تن داشت، نگاهی به پسرِ دورگه انداخت.
« اسم مریض؟ »
« ترنر... اِست ترنر... »
منشی برای چند لحظه چشماش رو توی مانیتور چرخوند و بعد با اخم خفیفی رو به پووین کرد.
« هزینه های بیمارستان آقای ترنر پرداخت شده. »
پووین که انگار به گوشهاش شک کرده بود، بارِ دیگه از زن خواست تا از پرداخت مطمئن شه، اما حق با اون بود. پسرموبلوطی گیج از اتفاقاتی که در اطرافش در حال رخ دادن بود به پیشخوان تکیه داد که نگاهش متوجه چیزی شد.
« لیلی این سبد داروهای تقویتی و مسکنهای آقای ترنر هستش که واسش خریدن، لطفا ببر اتاق یازده. »
پرستار گفت و سریعاً از اونجا دور شد.
پووین سرش رو بین پرستار و سبد روی پیشخوان چرخوند.
چه اتفاقی درحال رخ دادن بود که پووین ازش خبر نداشت؟
فلش بک به ۲ ساعت قبل ؛
«اشباع اکسیژن نود و هفت درصده، ضربان قلب صد و هجده، فشار خون نود روی شصت.»
یکی از پرستارها با صدای بلندی گفت و مابقی به سمت دکتر حرکت کردند.
«دو مسیر وریدی فعاله، مایعات در حال انفوزیونه و نمونههای آزمایش هم ارسال شدن.»
دکتر ارشد با گفتن گزارشات عینک بزرگش روی ماسکش جا به جا کرد و به سمت پرستارها چرخید:
« پایدار نگهش دارید. »
دکتر کمی از تختِ پسر فاصله گرفت و در گوشه ای مشغول بررسی گزارشها شد.
یکی از پرستارها به سرپرستار نزدیک و درگوشش چیزی پرسید که باعث شد زنِ باتجربه آروم زمزمه کنه:
«ضربه مستقیم به سر داشته و احتمال آسیب مغزی وجود داره. مردمک راست کمی از چپ بزرگتر بود، اما وضعیت کلی پایدار شده.»
دقایق گذشتن. اتاق به آرامش رسیده بود، تک تک پرستارها طبق روال مراحل مشغول بررسی وضعیت پسر بودن که ناگهان از گوشهای صدای همهمه اومد.
« اون بیرون چخبره؟ »
زن پرسید و باعث شد دکتر با شتاب به سمت در حرکت کنه. مرد در لحظه ای متوقف شد و و همین باعث برخورد پسری باهاش شد، پسری که عامل این هرج و مرج بود و انگار هیچکدوم از پرستارها قادر به آروم کردنش نبودن.
« دکتر اِستیکل؟ هاه ؟»
پزشک ابروهاش رو توی هم فرو برد و با اخم نامحسوسی به پسرِ خشمگین رو به روش نگاه انداخت. ویلیام ادامه داد.
« اینجا بهترین بخش این بیمارستانه؟ بهترین اتاقه؟ »
« فکر نکنم بتونید کیفیت اینجارو زیر سوال ببر- »
« اوه نه نه... اشتباه نکن... منظورم اینه اگه پسر یا پدر یا همسر خودتم همچین تصادفی میکرد میاوردیش اینجا؟! »
پرستارها با تعجب به پسرِ کوچکتر و مرد رو به روش خیره موندن. دکتر که سعی در آروم کردن خودش و در عین حال پسر رو به روش داشت، عینک و ماسکش رو از صورتش برداشت و آروم لب زد:
« بهترین اتاقها پر هستن، بیمارایی قبل آقای اِست ترنر به اینجا اومدن... »
ویلیام تک خنده غضبناکی زد و از لابه لای دندون هاش غرید:
« پس اینه... چی میخوای؟ پول؟ میتونم هرچقدر بهت پول بدم اما این پسر رو به بهترین اتاق این خراب شده ببری، میفهمی؟ نه نمیفهمی، چون توی صحنه تصادف نبودی! چو- »
با گرفته شدن بازوش توسط گارد محافظ بیمارستان لحظهای متوقف شد و در تلاش برای آزاد کردن بازوش، خشمگین غرید و دستش رو به دو طرف تکون داد.
« لطفا ولش کنید. »
پزشک با خونسردی گفت که باعث شد ویلیام نگاهِ اخمناک و کم و بیش غریبی بهش بندازه.
فِرِد اِستیکل با دستش به بیرون از اتاق اشاره کرد و خطاب به ویلیام لب زد.
« بیرون منتظر باشید. »
چند دقیقه بعد ؛
درحالی که به سنگهای سفید کف زمین نگاه میکرد، با انگشت شستش شقیقههای دردناکش رو مالش میداد. درد مزمن سرش حاصل فشار و اضطراب شدیدی بود که از خودِ صبح تا به اون لحظه تحمل میکرد. ویلیام خسته بود، نه تنها خسته، بلکه شکسته، تنها و سردرگرم... و چه دردی سختتر از سردرگمی میتونست یه جوونِ تنها رو از پا در بیاره؟ شاید هیچچیز... شاید.
« قهوه ؟ »
به دستِ پزشک که قهوه ای رو تعارف میکرد نگاهی انداخت و با تکون دادن سرش به دو طرف پاسخش رو داد.
« آقای اِست ترنر، باید از عزیزانتون باشن. »
از عزیزانش؟ این پزشک میتونست باور کنه که اِست، درامر یکی از گروه های جاز برتر شهر، کسی که ویلیام تا چند ساعت اخیر حتی اسمش رو هم نمیدونست، فردی که خودش رو فدای پسربچه گلفروش کرده بود، توی تصادفی که جلوی چشم های ویلیام رخ داده بود اینطوری پرپر شده باشه؟ نه... نمیتونست... شاید حتی خودِ ویلیام هم نمیتونست.
«در حال حاضر خونریزی خطرناکی نمیبینیم، اما ضربه مغزی همیشه در همون ساعت اول همه چیز رو نشون نمیده. بعضی آسیبها فقط با گذشت زمان و ظاهر شدن علائم مشخص میشن. تا وقتی هوشیاریش برنگرده، نمیتونیم درباره وضعیتش با اطمینان نظر بدیم. »
« اون... خوب میشه؟ »
دکتر نفس عمیقی کشید و بدون اینکه از قهوهاش چیزی بنوشه اون رو کنار صندلیش گذاشت.
« وضعیت هوشیاری اِست با تصاویر اولیه کاملاً همخوانی نداره. باید منتظر بمونیم و دوباره تصویربرداری رو انجام بدیم.»
« راجب اون اتفاق... همهمه ای که پیش اومد... »
« مشکلی نیست، اولین نفر نیستی. »
پسر کلافه نفسش رو بیرون داد و لب زد:
« برای کارهای حقوقیش کافیه باهام تماس بگیرین یا مبلغ رو بگین، خودم ترتیبش رو میدم. »
مرد با خونسردی سری تکون داد و لب زد:
« قبلش باید فرم رو پر کنید ، به عنوانِ همارهشون توی پذیرش. »
ویلیام لحظه ای مکث کرد. اون با چه ایدئولوژی ای چنین حرفی زده بود؟ اِست هرگز اونو ندیده بود، اون جزوی از آشناهاش نبود... اما... اما بهش مربوط میشد. اون پسر بهش مربوط میشد.
« آقای اِستیکل شاید بتونید لطفی در حقم بکنید؟ »
نگاه سوالی مرد روی ویلیام نشست و پسر ادامه داد.
« شاید مطلبی که بین خودمون بمونه، و کمک کنه هزینه ها همین حالا پرداخت و تکمیل شه؟ »
❁❁❁
۶ روز بعد ؛
شنبه ، ۲۱ نوامبر ۲۰۰۸ ، ساعت ۱۲ : ۹ صبح ، خیابان اصلیِ شهر ؛
پسر ساکِ پارچه ایِ توی دستش رو سفت گرفت و برای چندمین بار از محتویات توش مطمئن شد.
شش روز گذشته بود. شش روز از تصادف اِست، شش روز از روزی که درست و حسابی سرِ کار نرفته بود و تقریبا تمام بعد از ظهرهاش رو پیش پسر آسیب دیده گذرونده بود، شش روز از تجربیات تلخ و... شش روز از آخرین باری که مرد مومشکی رو دیده بود.
با فکر به پوند، تنشی توی وجودش بیداد کرد و استرس و برقِ عجیبی از ستون فقرات تا نوک انگشت هاش جریان پیدا کرد. تک تک خاطرات اون شب مانند صحنه های حساس فیلم با سرعت پایینی از جلوی چشمهاش گذشتن؛ حرفها ، شرطها ، خندهها، و شاید هم قولها... تمامِ خاطراتی که با یک خداحافظی زیرِ بارون سرد آمستردام ، به انتظار امروز نشسته بودن، تا شاید زنده بشن... و این شنبه حالا نوبتش شده بود تا قلب پسر رو بیش از پیش به لرزه بیندازه.
بعد از پیادهروی مسافتی طولانی، پشت درِ عمارت ایستاد. بار دیگه به آدرس روی کاغذ و کتابهایی که توی این هفته به دستش رسیده بود نگاهی انداخت.
چشمهاش رو بالا آورد، آب دهانش رو محسوس قورت داد، گوشه لبش رو آروم گزید و زیر لب زمزمه کرد:
« به منطقهِ خاکستری ناراویت خوش اومدی ، پووین! »