"The Glass Garden"
Emma«در باغ شیشهای، هیچچیز نمیمیرد —
فقط نفسها یخ میزنند، لبخندها در قاب میمانند، و عشق، در سکوت پوسیده میشود.»
صدای تیک تاک ساعت،مثل ملودی تکراری ای توی فضای تاریک زیر زمین که تنها با یک چراغ زرد که سو سو میزد طنین مینداخت و سکوت نفسگیر اونجا رو بهم میزد.
قدم هاش به آرومی روی زمین کشیده میشد و اونو به سمت آیینه زیر چراغ هدایت میکرد.نگاهش به چشم های تاریک شخص رو به روش که اثری از زندگی درون اونها دیده نمیشد گره خورد و اونو به خنده انداخت.
دستی به تصویر بی روح خودش روی آیینه کشید و خطاب به اون لب باز کرد:
-تو زنده ای ولی روح نداری،تو مُردی ولی قبر نداری،تو آدمی ولی برای نگهداشتن زندگی ها زندگی میکنی نه برای خودت
چشمش به سمت کمد شیشه ای قشنگی که کل این هفت سال آرامشش شده بود کشیده شد ثبت این زیبایی ها کار هرکسی نبود ولی اون با دقت و ظرافت انجامش میداد تا تنها نباشه و حالا...
دوباره به شخص توی آیینه چشم دوخت جوری بهش نگاه میکرد انگار ازش میخواست بهش افتخار کنه
خنده ی سرمستانه ای،مثل چکیدن قطره خونی روی زمین فضارو آلوده کرد و باعث شد نفسش بند بیاد:
-اوه عزیزم من تازه الماس کلکسیونم رو پیدا کردم بلاخره اون چیزی که میخواستم رو دیدم...کل عمرم به دنبالش بودم و حالا اون درست جلوی چشممه!
انعکاس نور زردی که به وسایل روی میز وسط اتاق به چشمش میتابید برقی رو به اون دو گوی مشکی منتقل میکرد و لبخندی رو روی لبش میکاشت.به زودی قرار بود با لذت ازشون استفاده کنه پس زبونی روی لب های نیمه خشکش کشید و انارو مثل کویری مشتاق بارون آبیاری کرد:
-به زودی به اون چیزی که میخواید شمارو میرسونم عزیزانم فقط یکم صبر کنید.
....
گلدون سبز رنگ نسبتا سنگینی که ورودی فروشگاه رو اِشغال کرده بود به تنهایی بغل گرفت و اونو به سمت انتهای اون مکان برد و پشت پیشخوان گذاشت.
دستیار خوشگل و مو یخیش سخت مشغول صحبت با مشتری بود و نحوه آبیاری گلهایی که با وسواس انتخاب کرده بود برای اون توضیح میداد.
موبایلش رو از جیبش بیرون کشید،باید به جینا زنگ میزد تا سفارش گلهای جدید رو کمتر کنه چون هنوز یه سری طلبکاری ها داشت که باید صاف میکرد و نمیشد تمام پول رو صرف گل جدید کنه...
همینکه درحال گرفتن شماره بود صدای پسر مو یخی که کلافه به نظر میومد به گوش رسید:
-سوبین هیونگ!!! چرا دوباره به آقای لی قرضی گل فروختی؟؟مگه نگفتم تا بدهی های قبلی رو پرداخت نکرده هرچی خواست رد کن؟!
سوبین نفسش رو صدا دار بیرون فرستاد و روی صندلی سفید رنگ پشت پیشخوان جا گرفت:
-اینقدر حرص نخور کای من شماره زنش رو دارم اگه تا هفته دیگه نیاد برای تسویه حساب به اون زنگ میزنم تا دونه دونه موهاشو بکنه و مجبورش کنه بیاد پولشو بده!
پسری که کای خطاب شده بود موهاش رو به پشت گوشش فرستاد:
-اگه بهش قرض نمیدادی الان نمیخواست به فکر این باشی که به زنش زنگ بزنی و به زور ازش پول بگیری
سوبین چشمی توی حدقه چرخوند و پیشبند کرمی رنگش رو مرتب کرد:
-چیزیه که شده بهرحال که نمیتونم زمان رو به عقب برگردونم ولی...
با باز شدن درو پخش شدن صدای زنگوله،مکالکه بین اون دو نفر نصفه موند و توجهشون به مشتری جدید جلب شد.
لبخندی به درخشانی خورشید روی لبهاش داشت و لباس های گرون قیمت و مارکی که به تن کرده بود،نشون از وضع مالی خوبش میداد.
هردو به نشونه احترام،جلوی مشتری بلند شدند؛کای که شماره بومگیو رو روی صفحه موبایلش دید برای جواب دادن تماس به بیرون از فروشگاه رفت و اون مشتری رو با سوبین تنها گذاشت.
سوبین که عقب ایستاده بود،چند قدمی به جلو برداشت و نگاهش رو به مشتری داد که با ذوق درحال تماشای فضای فروشگاه بود:
-هر چیزی که نیاز دارید من براتون میارم فقط اسمشون رو بگید
مرد عینک آفتابیش رو بالا زد و به چشم های براق فروشنده نگاه انداخت:
-راستش یه چندتا گل مد نظرم هست نمیدونم دارید یا نه؟
سوبین دفترچه ی زرد رنگش رو برداشت و خودکاری بدست گرفت تا چیزهای مورد نیاز اون مشتری رو یادداشت کنه:
-خوب اسماشون رو بگید تا من دونه دونه اونایی که داریم براتون بیارم
مرد موبایلش رو از جیبش بیرون کشید و وارد نوت گوشیش شد:
-اولین گل مد مظرم کالاتئاست
سوبین سمت قفسه ای که پشت سرش بود رفت و گلی که مشتری گفته بود روی پیشخوان گذاشت:
-این خدمت شما،بعدی؟
مرد نگاهی به صفحه ی گوشیش انداخت:
-پپرومیای قطره اشکی
مرد گلفروش از این سلیقه ی جالب لبخندی روی لبش نشست:
-چه گل های خاصی
مشتری دستی به کتش خاکستری رنگش کشید و خنده ی آرومش توی فروشگاه پیچید:
-شاید چون متفاوتن توجهم رو جلب میکنن چیزای تکراری و روزمره که به چشم نمیان
سوبین از طرز تفکر اون مشتری پولدار خوشش اومد،همونطور که گل جدید رو با خودش به سمت پیشخوان میآورد جواب داد:
-حرفتون واقعاً قابل ستایشه مگه آدم چندبار زندگی میکنه که وابسته به چیز های تکراری باشه؟برای نمونه خودم! هربار که میخوام بستنی بخورم چیزی رو انتخاب میکنم که تا الان نخوردم وگرنه اون تکراریه مزش همونه حتی اگه من صد سالم بشه
مکالمه ای که بینشون شکل گرفته بود جذاب تر از چیزی بود که هر دو فکرش رو میکردن:
-خوب آخرین گل هم فتونیاست اگه داشته باشید
سوبین سری تکون داد و تایید کرد که دارن پس اخرین مورد هم آورد و توی جعبه گذاشت:
-اینم خدمت شما حالا من براتون نحوه آبیاریشون و حساسیتاشون رو بهتون میگم امیدوارم فراموش نکنید چون این نوع از گلهایی که شما انتخاب کردید هر کدوم شرایط خودشونو دارن
مرد سرش رو خاروند:
-عقلم زیاد برای این چیزا کار نمیکنه امیدوارم فراموش نکنم هرچند اگه مشکلی پیش اومد شما هستید درسته؟
پسر فروشنده با خوش رویی لبخندی به لب نشوند و نگاه براق و ذوق زدش رو به مشتری جالبش داد:
-حتما چرا که نه من درخدتم هر موقع که چیزی پیش اومد میتونید باهام تماس بگیرید...
بعد کارت گلفروشی رو به دست مشتری داد و وقتی اونو برداشت ادامه داد:
-خوب گلِ کالاتئا به نور کم و رطوبت بالا نیاز داره،مثل زیر زمین،میتونه محیط خوبی برای نگهداریش باشه چون اونجا رطوبت بیشتره و برای آب،باید از آبِ تصفیه برای آبیاریش استفاده کنید چون اگه با آب لوله کشی شهری بهش آب بدید برگاش قهوه ای میشن و آسیب میبینه...
مشتری که چشماش نزدیک بود از حدقه بیرون بزنه با تعجب پرسید:
-یعنی باید پاش آب تصفیه بریزم ؟
سوبین خنده نخودی ای کرد:
-خوب دیگه گل نازک نارنجی ای برداشتید
میخواست ادامه بده که مشتری کارت پولش رو روی پیشخوان گذاشت:
-خوب امکان نداره بقیش توی ذهنم بمونه پس اگه اشکالی نداشته باشه برای اون دوتای دیگه باهاتون تماس میگیرم
پسر کارت رو گرفت و هزینه رو حساب کرد:
-هرجور مایلید من درخمتم جنابِ؟
-چوی یونجون هستم
سوبین دستش رو جلو کشید و دست های مرد رو به روش رو فشرد:
-خوشحال شدم از هم صحبتی باهاتون جناب چوی،بازم تشریف بیارید،درِ فروشگاه به روی شما بازه
مرد عینک آفتابیش رو روی چشمش تنظیم کرد و جعبه ی گل هارو بغل گرفت:
-ممنونم از لطفتون سعی میکنم به خوبی ازشون مراقبت کنم
سوبین احترامی گذاشت و با چشماش رو مرد رو بدرقه کرد.
نفس عمیقی از فضای تازه ی گل فروشی که اونو وسط بهشت قرار میداد گرفت و کای رو که داخل میومد زیر نظر گرفت:
-چی شد؟!
کای پیشبندش رو درآورد و کوله پشتی قهوه ای رنگش رو پشت کول زد:
-هیچی چی میخواستی بشه؟!سفارشاتمون به لطف رفیق شفیق جنابعالی خوابیده رو زمین مونده چون نرفته بررسی کنه و تحویلشون بگیره
-خوب
-خوب نداره،الان منِ بیچاره با کلی کار باید برم برای سفارشات و تسویه حساب
-پول توی کارت مغازه هست؟
-نمیدونم آخرین بار که چک کردم به اندازه خرید جدید بود ولی چون گفتی میخوای یکم بدهی هات رو صاف کنی سعی میکنم یکم از پول رو نگهدارم
-همیشه کارای سخت میفته رو دوش تو واقعا معذرت میخوام
-تو فکرش نباش هیونگ حداقلش آخر ماه یه کوچولو حقوقم رو بیشتر کن
سوبین خندید و خواست چیزی بگه که تلفنش زنگ خورد،کای هم خداحافظی کرد و سوبین رو تنها گذاشت.
شماره ی غریبه ای روی صفحه نقش بسته بود ولی سوبین بوی آشنایی رو ازش حس میکرد پس دستش رو برای برقراری تماس روی صفحه کشید:
-بله بفرمایید
-چوی یونجون هستم
سوبین لبخندی سبک روی لبش نشست:
-حدسش رو زدم
-اینقدر منتظر زنگم بودی؟
-معلومه که نه!شما ده دقیقه بعد از گرفتن شماره تماس گرفتید پس احتمال میدادم شما باشید
یونجون پشت گردنش رو خاروند و به انعکاس خودش توی آیینه نگاه انداخت:
-اه که اینطور،راستش نشد مکالممون بیشتر ادامه پیدا کنه سرت که شلوغ نیست
مرد گلفروش جواب داد:
-نه کاری داشتید؟!
اون وسایل نقره ای روی میز بیشتر از همیشه برق میزدن و هیجانی عجیب رو مثل زهر به رگ هاش تذریق میکردن:
-خوب آدم ها بعضی وقتا وابسته میشن به همون روتین تکراری و وقتی اون روتین یه چیزی توش جا به جا میشه کل برنامشون بهم میریزه
سوبین دستش رو روی بلندگو فشرد و برای آب دادن به تعدادی از گلها از پیشخوان فاصله گرفت:
-یه بار با یکی از دوستام داشتم صحبت کردم و بهش میگفتم چه طعم های مختلفی از بستی هارو امتحان کردم و اون اینجوری بود که وای بهت حسودیم میشه چون من حتی به چیز های جدید فکر هم نمیکنم چه برسه بخوام اهمیت بدم و امتحان کنم!
یونجون چرخی دور میز زد و چشمش روی تختِ گوشه ی زیر زمین قفل شد،داشت اون موجود ناز و نحیف رو روش تصور میکرد که چطوری دست و پا میزنه
نفس هاش داشت سنگین میشد و ضربان قلبش روی دور تند گذاشته شده بود.ناگهان با شنیدن اسمش از زبون اون به خودش اومد:
-یونجون شی؟!صدامو دارید؟!
مرد با سرفه ای نمادین پرسید:
-صدام میاد؟!
سوبین لبش رو جلو کشید:
-بله الان خوبه
یونجون بی پروا سوالی که توی ذهنش بود به زبون آورد:
-راستی من اسمتو نمیدونم
-من چوی سوبین هستم یونجون شی
ماژیک مشکی رنگش رو برداشت و اسمش رو با یک قلب روی آیینه نوشت:
-چه اسم زیبایی واقعاً به چهره ی درخشانتون میاد
اون الان باهاش لاس زد؟!باید چی جواب میداد؟
-لطف دارید
...
پشت میز وسط اتاق روی صندلی چوبی نشسته بود برای قرار دادن جسم توی دستش وسط رزین ها تقلا میکرد.اون انگشتر واقعاً زیبا بود و محبوس شده بین رزین ها مثل ماه در بین ستاره ها میدرخشید.
اون رو گوشه ی میز قرار داد تا خشک بشه بهرحال که چند روز زمان نیاز داشت و بعد باید از قالب مکعبی خارجش میکرد.
برای شستن دست هاش ایستاد،کمرش برای چند ساعتی که روی صندلی نشسته بود و روی میز و وسایلش خم شده بود تیر میکشید و درد میکرد.
چند قدمی از میز فاصله نگرفته بود که موبایلش زنگ خورد،با دیدن اسمش هم میتونست فوران دوپامین توی وجودش رو حس کنه
به سرعت تماس رو جواب داد:
-الو الماس؟
صدای خنده های شیرین توی گوشش طنین انداخت:
-این بار سومه که صدام میکنی الماس ولی دلیلش رو بهم نمیگی
یونجون سمت کمد شیشه ای که پشت تخت قرار داشت رفت:
-به زودی خودت دلیلش رو میفهمی
سوبین شاخه گلی رو برای گذاشتن بین کاغذ ها برداشت:
-اگه بهم نگی از کجا میخوام بفهمم؟
مرد شیشه ی فرمالین که جسمی درونش شناور بود بیرون کشید و به سمت میز راه افتاد:
-کم کم بهت میگم...
شیشه رو روی میز قرار داد و بازش کرد،دستکش هاش رو پوشید و با دقت اون چشم های مشکی که به روحش زل زده بودن از اون بیرون آورد و روی پارچه ی سفید رنگ توی ظرف گذاشت،سوبین هنوز پشت خط بود:
-از گلهات چه خبر؟
باورش نمیشد به این زودی وقتش شده باشه،قلبش از هیجان به رقص درومده بود و لحظه ای قصد آروم گرفتن نداشت، لبش رو گزید و آب دهانش که بیشتر از معمول شده بود بدون صدا پایین فرستاد:
-خوب باید بگم که دارن میمیرن و هرچی طبق دستورالعمل هایی که پیشنهاد میدی میرم جلو فایده نداره... خیلی برام عزیزن و کاری از دستم بر نمیاد
سوبین با صدایی نگران و آروم که نشون میداد غمگین شده جواب داد:
-خوب خودم باید بیام ببینمشون،شاید مشکل از مکانیه که اونارو نگه میداری پس وقتی اومدم بهترین مکان رو براشون در نظر میگیرم
لبهاش رو اینقدر از روی هیجان گزیده بود که میتونست طعم گس خون رو توی دهانش حس کنه تمام اجزای بدنش برای داشتن اون بی قراری میکردن،با صدایی که سعی داشت لزشش رو مخفی کنه تایید کرد:
-اوه...حتماً...ازت ممنونم که به فکر گلهایی
سوبین دست گلی که تکمیل شده بود کناری گذاشت:
-راستش به فکر جیب توام بیشتر چون بابتشون هزینه کردی و حیفه ازبین برن
یونجون بی قرار درحال متر کردن زیر زمین نسبتاً بزرگش بود:
-خوب فردا میام دنبالت...چه ساعتی بیام خوبه؟
سوبین که داشت توی ذهنش این حرف رو یک قرار عاشقانه میدید با ذوقی کنترل شده گفت:
-پنج و نیم بعد از ظهر مغازه رو کامل میدم دست کای پس اون موقع میتونی بیایی دنبالم
-فردا آماده باش الماس...
-این شد چهار بار
بعد با خنده به تماس پایان داد.
یونجون دل توی دلش نبود،آهنگی رو پلی کرد با خوشحالی و هیجانی که مثل کشیدن مواد مخدر به نظر میرسید،شروع به ساخت مکعب جدید با رزین و چشم های مشکی که تا قبل از دیدن سوبین توی ذهنش اون رو خاص ترین میدید کرد.
....
پسر گلفروش دستی به لباس سورمه ای رنگ ساتنش که با وسواس انتخاب کرده بود کشید و آستینش رو برای نشون دادن مچش بالا فرستاد.
طولی نکشید که ماشین مشتری دوست داشتنی و عزیزش که یک هفته از آخرین ملاقاتشون میگذشت ولی تمام مدت باهم در تماس بودن جلوی پاش ایستاد.
سمت در رفت که درو باز کنه ولی یونجون زودتر از اون پیاده شد و در ماشین رو مثل شاهزاده ها براش باز کرد:
-بفرمایید قربان
سوبین دستی به لپ های گل انداختش کشید و روی صندلی شاگرد جا گرفت:
-اینقدر تشریفاتی؟!خبریه؟
یونجون جعبه ای کوچیک به دستش داد:
-تازه کجاشو دیدی این اولشه
پسر کمی جا خورد،چشماش از حد معمول بزرگتر به نظر میرسید و لبهاش رو به بامزه ترین شکل ممکن غنچه کرده بود و این حرکات نشون از متعجب شدنش میداد.
به آرومی درِ جعبه ی قرمز رنگ مخمل که شک نداشت جعبه ی جواهره باز کرد:
-این...یه... گوشواره...الماسه؟!!!!!
یونجون دنده ی ماشین رو جا انداخت و اونو به حرکت درآورد:
-اولین بار که دیدمت متوجه شدم گوشات سوراخه ولی گوشواره ننداخته بودی برای همین دلم خواست برات یه هدیه بگیرم و چی بهتر از گوشواره؟
سوبین نمیدونست چه واکنشی باید نشون بده فقط از توجه های ریزی که یونجون بهش داشت لذت میبرد و زیر پوستی ذوق میکرد.
بخاطر یونجون اونارو توی گوشش انداخت و داخل آیینه ماشین اونارو از نظر گذروند،واقعا به پوست سفید و نرمش میومد و همین باعث خوشحالی بیشتر برای سوبین میشد.
ماشین درِ عمارت بزرگی ایستاد و در به صورت خودکار باز شد.سوبین میتونست قسم بخوره توی عمرش همچین عمارتی از نزدیک ندیده،هرچی سعی داشت دهانش رو که از تعجب باز مونده بود ببنده نمیتونست.
یونجون اول پیاده شد و درِ ماشین رو برای پسر باز کرد:
-لطفا بفرمایید پایین سرورم
حتی خودش هم باورش نمیشد که داره با طعمه ی شیرینش اینقدر قشنگ رفتار میکنه اولین بار بود که مست و شیفته ی یکی از تکه های کلکسیونش شده بود.
سوبین از ماشین پیاده شد و کنار یونجون ایستاد:
-خوب یونجون شی تو راهنمای منی کجا باید بریم؟!
پسر با لبخندی که به لب داشت اون رو به پشت عمارت،جایی که به زیر زمین میرسید حرکت داد:
-از اونجایی که گفتی این گلها به رطوبت نیاز دارن تصمیم گرفتم ببرمشون زیر زمین عمارت بزارمشون پس فکر کن-
حرفش تموم نشده بود که صدای زنی از پشت توجه هر دو رو جلب کرد:
-دنیل؟!
یونجون سرش رو سمت زن برگردوند و جواب داد:
-اوه مامان...من فعلا مهمون دارم بعداً صحبت میکنیم
سوبین داشت اسمی که شنیده بود تجزیه تحلیل میکرد:
«دنیل؟!دنیل چوی؟!این عمارت و دنیل چوی؟!»
ناگهان چراغی توی مغزش روشن شد.امکان نداشت اصلا با عقل جور در نمیومد.«حتما تشابه اسمی بود ولی این عمارت نخست وزیر سابقه! من عکساش رو توی اینترنت دیدم چرا حواسم نبود؟؟»
یونجون فشاری آروم به سر شونه اش وارد کرد تا توجهش رو جلب کنه:
-حواست این طرفا نیستا الماس...
سوبین آب دهانش رو قورت داد و لبخندی مصنوعی به لب زد:
-مامانت خیلی خوشگله ها پس بگو تو چرا اینقدر نازی پس به مامانت رفتی
یونجون پوزخندی زد و چشمی توی حدقه چرخوند:
-اون زنیکه مثل یه اشغال بدرد نخور میمونه باورم نمیشه منو باهاش نسبت میدی
سوبین ولی مغزش هنوز درگیر اسم دنیل بود یعنی
اون -
با رسیدن به جلوی پله های زیر زمین سوبین خشکش زد،پاش قدم از قدم بر نمیداشت،نمیدونست چرا نمیتونه تکون بخوره،
ناگهان سرش به عقب برگشت و چشم های وحشی و پوزخند روی لب های یونجون آخرین چیزی بود که دید
چون با ضربه ای که به کمرش خورد از پله ها به پایین پرت شد و محکم به درِ فلزی و رنگ و رو رفته ی زیر زمین برخورد کرد و تاریکی مثل پرده ای روی چشماش افتاد.
جسم بیهوش پسر رو روی شونش انداخت و وارد محل دوست داشتیش شد،اونو روی تخت خوابوند و دستای بی جونش رو با دستبند های چرمی که به تخت وصل بودن بست
بخاطر اینکه با صورت روی زمین افتاده بود،دستمال مرطوبی برداشت و شروع کرد به کشیدن اون به صورت الماس کلکسیونش!
چون وقتی میخواست سر اون رو توی رزین بزاره باید تمیز و درخشان میبود درست مثل کسی که زنده است.
با دقت و حوصله وسایلش رو آماده میکرد و هراز گاهی نگاهش به اون صورت براق با پلک های بلند میفتاد:
-موقع ی جدا کردن سرت باید بیدار باشی عزیزم میخوام درخشان بودن چشمات ثبت بشه... میخوام بزارمش رأس کلکسوینم چون تو واقعاً مثل یه الماس میدرخشی
تیغ جراحی رو با دستمال، تمیز و ضدعفونی کرد،حالا باید مواد رزین رو می ساخت.اینبار به مواد بیشتری نیاز داشت چون کار از یه انگشت و اعضای بدن گذشته بود،باید یه قالب بزرگ براش در نظر میگرفت.
به آرومی زیر لب آهنگی رو میخوند و دستاش کار میکرد،هاردنر رو برداشت تا با رزین مخلوط کنه که صدای سوبین توی اون فضا که هیچ چیزی جز یه تیک تاک ساعت و زمزمه ی یونجون به گوش نمیرسید پیچید.
کل بدنش درد داشت،انگار ماشین سنگین از روش رد شده بود.بند بند وجودش میسوخت و نتونست حرکت خورده استخون های توی بدنش رو بشماره.
نفسش رو با درد بیرون فرستاد و چشمش روی آیینه که اسمش با قلب نوشته شده بود و بعد یونجون که ماسک سفیدی به صورتش زده بود قفل شد:
-تو...توی عوضی...از جون من چی میخوای؟!!؟
یونجون از پشت میز بلند شد و دست از کار کشید،چند قدمی رو برای رسوندن به تخت طی کرد و وقتی سوبین از درد و ترس به خودش میپیچید و تقلا میکرد تا دستاش رو از شر این دستبند های چرم نجات بده کنارش روی تخت نشست،دستی به صورت سفیدش کشید:
-اوه عزیزم...من از جونت چیزی نمیخوام
من فقط نمیخوام هیچکس دیگهای صاحبت باشه
فقط نمیخوام این لحظه ها که تو به زیبایی میدرخشی تموم بشه
تو نمیفهمی سوبین من عاشق موندنم، نه رفتن
و تو…تو از اون آدما هستی که زیادی زندهن،
زیادی واقعی، زیادی قشنگ…و دنیا برای این چیزا بیرحمه، سوبین.پس بذار من نگهت دارم
نه توی زمان، نه توی قلبم
بذار نگهت دارم،توی چیزی که خراب نمیشه
درست مثل یه اثر هنری توی موزه بذار ثبتت کنم الماس من!
پسر چشم های خشمگینش رو به شخص مقابل که با آرامش بهش نگاه مینداخت داد:
-تو...تو چوی دنیل پسر نخست وزیر سابقی نه؟!همون که کلی خبر اومد دیوونه شده و توی تصادف از مُرده...هفت سال پیش تو همونی نه؟!
یونجون خنده ی ناباورانه ای سر داد:
-اوه پسرک باهوش من تو واقعا زرنگی ولی حیف که دیگه این هوش و ذکاوت توی این دنیا بدردت نمیخوره
با کنار رفتن یونجون از جلوی چشمش تازه اطرافش رو دید با مردمک های لرزون و صدایی که بخاطر ترس از ته چاه بیرون میمومد نالید:
-اینا...اینا... همه...اجزای بدن آدما...
یونجون با ذوقی که از برق چشماش میشد دید سرش رو سمت پسر برگردوند:
-تو اولین کسی هستی که بهشون توجه میکنه چون آدمای قبلی خیلی سر و صدا میکردن ولی خوب نگاه کن سوبین...
با دست به بالاترین طبقه کلکسیونش اشاره کرد:
-سر تو قراره الماس کلکسیونم باشه پس میزارمش اینجا!
سوبین آب دهانش رو که حالا دیگه قطره ای برای پایین فرستادن نداشت قورت داد.
مر که ایستاد بود،به سمت تیغ جراحی رفت حالا وقتش بود نمیتونست بیشتر از این صبر کنه،دوست داشت صدای زجه های پسر رو بشنوه،دست و پا زدن هاش رو یا وقتی خون زیر دستش جریان پیدا میکنه و بدنش از ریز ریز جون دادن میلرزه
میخواست با چشماش تک تک این زیبایی هارو ثبت کنه
الماس درخشانش حالا زیر دستش بود و بعدش دیگه هیچی از این دنیا نمیخواست
تیغه ی براق جراحی زیر نور زرد رنگ زیر زمین میدرخشید و اون شئ رو برای فرو بردن توی گلوی سفید سوبین بیشتر به چشم میآورد.
سوبین تمام توانش رو برای نجات جونش به کار گرفته بود ولی هیچ فایده ای نداشت چون نه دستش آزاد شده بود نه صداش به گوش کسی رسیده بود نه پاش رها شده بود فقط جون توی بدنش بود که با تکون خوردن مدام بیشتر و بیشتر تحلیل میرفت
تیغ به آرومی روی پوست سفید و صاف زیر گلوش نشست
با هربار پایین فرستادن آب دهانش که حالا هچی جز خشکی توی گلوش از اون نمونده بود تیغه زیر گلوش جا به جا میشد
یونجون مثل روانی ها از این حرکات سوبین میخندید و تیغ رو بیشتر برای فرو رفتن فشار میداد:
-چیزای خوشگل باید زنده بمونن!تو خیلی خیلی خوشگلی چوی سوبین حیف نیست این جذابیت بره زیر خاک وقتی میتونه توی رزین زنده بمونه؟!
فریاد های سوبین از درد توی اون تاریک خونه می پیچید و لذت کار یونجون رو چند برابر میکرد،خون درحال جاری شدن بود و از دست یونجون به سنگ های قدیمی زیر پاش می چکید
-این گوشوارها،گلهایی که خریدم همه میشن جذابیت مکعبی که قراره از تو بسازم...
با دقت و حوصله اون تیغ رو فشار میداد و جلو میرفت:
-میدونی اجزای خشک و خالی که بدرد نمیخوره... مثلا یه دست خالی و خوشگل چه ارزشی داره؟!برای همین انگشتر داخل انگشتش میکنم
یا یه پای سفید چه ارزشی داره؟!من میشینم با حوصله براش لاک میزنم و کلی نگین به اون ناخنا میچسبونم
بعد با خنده تو چشمهای سوبین که مثل کاسه ی خون شده بود نگاه انداخت:
-نگران نباش عزیزم برای تو حتی خیلی وسواسی ترم قول میدم از پگمنت استفاده کنم تا مکعب رزینی تو برق خاصی داشته باشه درست مثل چشمات
سوبین داشت ذره ذره میمرد و این یونجون رو برای ادمه کارش وحشی تر میکرد.وقتی فریاد هاش رو میشنید و تقلاهاش برای نجات و فرار رو میدید بیشتر تحریک میشد.
نفس های آخرش بود،دیگه هیچ امیدی به زنده موندن نداشت حتی بدنش هم دیگه توانایی برای فریاد و تقلا نداشت...
هیچ امیدی به اون عشق شیرین و اون قرار عاشقانه،به اون لبخند درخشان و توجه های ریز،به اون اهمیت دادنه و باز کردن در،به اون احساسی که توی دلش با این آدم که حالا داشت جونش رو میگرفت و میخواست بهش تکیه کنه به اون عشقی که باعث میشد لپاش گل بندازه به اون زنگ های گاه و بی گاه توی این یک هفته که انواع فکر و خیال براشون سر هم کرده بود.
اون دنیای رنگی قشنگ جلوی چشمش حالا یه تصویر از جهنم و آخرین نفری بود که قلبش رو به آتیش کشید و حالا داشت جسمش رو تکه تکه میکرد.
پلک هاش روی هم رفت،خون هایی که داشت از دست میداد اونو ناتوان کرده بود قبل از اینکه کامل از هوش بره صدای شکستن چیزی و بعد فریاد یونجون رو شنید، صدای جیغ زنی که در آخر به گوش رسید و فریادی که توی گوشش برای لحظه ی آخر طنین انداخت
-کشتمشششش....من...من دنیل رو کشتم....کشتمششش من اونو-
و بعد از آن، دیگر نه صدایی شنیده شد، نه نوری دیده شد...فقط سکوتی ماند، کشدار و سنگین، مثل بوسهای که هیچوقت داده نشد.شاید در جایی دیگر، در جهانی نرمتر، او باز متولد شود با عشقی که او را زنده نگه دارد، نه دفن کند.
پایان