The Forth Anniversary

The Forth Anniversary

𝖯︎𝗁︎𝖺𝗇︎𝗍𝗈𝗆︎

... مشترک موردنظر قادر به پاسخگویی نمی‌باشد. پس از شنیدن صدای بوق، پیغام خود را بگذارید...

« سلام عزیزم. می‌دونم که سرت شلوغه، برای همین به فرستادن یه پیغام صوتی بسنده می‌کنم.

می‌دونی امروز چه روزی‌‍ه؟ امروز دقیقاً چهار سال از روزی که برای اولین‌بار هم‌دیگه رو دیدیم می‌گذره. هیچ‌وقت اون روز رو یادم نمی‌ره؛ یه دانشجوی رشته‌ی طراحی مد بودم و با این امید به دفترت اومدم که طراحی‌هام مورد قبولت بوده باشن و بتونم داخل شرکتت کار کنم. الان که می‌بینم، خیلی شجاع بودم که طرح‌های پر از عیب و نقصم رو برای بزرگ‌ترین طراح مد پاریس فرستادم؛ کسی که هیچ فرد دیگه‌ای نمی‌تونست رو دستش بزنه و هر سال برنده‌ی جایزه‌ی بهترین طراح مد می‌شه. تنها چیزی که ازت دیده بودم تصاویرت داخل شبکه‌های تلویزیونی و رسانه‌ها بود؛ یه مرد خوش‌پوش و قد بلند با موهای مشکی که تا روی شونه‌هاش میومدن.

قبل از این‌که وارد دفتر کارت بشم، استرس داشتم. این‌که تا اون‌جا رسیده بودم، معنیش این بود که تونسته بودم طرح‌هام‌ رو مقابل چشم‌هات قرار بدم و حتی اگر دست خالی هم از اون دفتر خارج می‌شدم، حداقل خوشحال بودم که بزرگ‌ترین طراح فشن رو از نزدیک دیدم و تونستم کارهام رو بهش نشون بدم.

اولین صحنه‌ای که با ورودم به دفترت دیدم همیشه جلوی چشم‌هامه. یک اتاق کار تقریباً بزرگ که در وسطش کاناپه‌های مشکی رنگ و یک میز بزرگ شیشه‌ای قرار داشت؛ دیوارهاش به رنگ سفید بودن و قاب‌هایی به رنگ مشکی از طرح‌های مختلف لباس که می‌شد حدس زد همه‌‍شون به دست تو کشیده شدن، روی دیوار نصب شده بودن. روی شلف کنار دیوار، پر بود از جوایز و تقدیرنامه‌هایی که اسم تو، روی همه‌‍شون درج شده بود و برق خیره‌کننده‌ای داشتن. در انتهای اتاق، میز مشکی رنگ و بزرگی قرار داشت که روی اون، پر از برگه‌های مختلف بود و تو، روی صندلی پشت اون میز نشسته بودی. دست‌هات رو داخل هم گره زده و زیر چونه‌‍ت قرار داده بودی. با صورت کاملاً جدی و بدون هیچ لبخندی، با چشم‌های کشیده و مشکی رنگی که آدم رو داخل گرداب‌‍شون غرق می‌کرد، به من خیره شده بودی. اون نگاه، اون چشم‌ها، اون گرداب، من رو داخل خودشون غرق کردن. از نزدیک خیلی جذاب‌تر از چیزی بودی که در رسانه‌ها می‌دیدم. شبیه یک لوسیفر، پرستیدنی و فریبنده بودی. اون روز، با ناامیدی تمام به دفترت اومده بودم و حتی تصورش هم نمی‌کردم که علاوه بر شانس کار کردن در شرکتت، روزی بتونم خودت رو هم ببرم.

لوسیفرم! در تمام این سال‌ها، من کنار تو زندگی کردم؛ نفس کشیدم؛ معنای واقعی شادی و عشق رو چشیدم. تو همه‌ی تکیه‌گاه من در شرایط سختم بودی. همه‌ی گرمایی بودی که در زمستون سراغم میومد. هر موقع که ترسیده بودم، هر موقع که گریه می‌کردم، دست‌هات رو دورم می‌پیچیدی و محکم توی بغلت فشارم می‌دادی. عطر تنت، بوسه‌های نرمت، گرمای آغوشت، همه‌ی چیزهایی بودن که بهشون احتیاج داشتم تا دوباره سر پا بشم.

همه‌ی اتفاقاتی که این سال‌ها با هم گذروندیم، چه تلخ چه شیرین، برام ارزشمندن. در تک‌تک این لحظه‌ها، چیزی رو احساس کردم که با هیچ‌کس و هیچ‌موقع دیگه‌ای نمی‌تونستم حسش کنم. تو برای من کامل بودی و من هیچ‌وقت از پرستیدنت دست نکشیدم.

امروز رو می‌خوام با هم جشن بگیریم، میدونی که چهارمین سالگرده. وقتی رسیدی خونه، آروم و بدون صدا کلید رو داخل قفل بچرخون. روی نوک پنجه راه برو که سر و صدایی ایجاد نشه و هیچ لامپی رو روشن نکن؛ میدونی که اگر از خواب بیدار شم سردرد می‌گیرم. از کنار دیوار راه برو چون زمین خیسه و ممکنه لیز بخوری. عزیزم، کِی می‌رسی خونه؟

بـنــــگ.... »


Report Page