The Different Life

The Different Life

.


[ری]

زندگى من هيچ وقت معنى خاصى نداشت

من تو خانواده اى بزرگ شدم كه عليرغم اينكه هر چیزی كه نياز داشتم به من مى دادن، اما هميشه با بى تفاوتی تمام با من رفتار مى كردن

تا اينكه يك روز بهم گفتن كه به فرزندى گرفته شدم و اينطور نبود كه اونا نمى تونستن بچه دار شن اونا قبلأ يه بچه داشتن اما من و تو یه سبد و مبلغ هنگفتى همراهم پیدا کردن و هرماه بطور ناشناس مبلغی برای مخارجم براشون میفرستادن

حداقل داستانى كه به من گفتن اين بود

بارها تو دوران نوجوانى سعى كردم از خونه فرار كنم، سعى مى كردم بفهمم پدر و مادرم چه كسایی هستن و سعى مى كردم بفهمم وجه تضمينى كه پدر و مادر خوانده ام براى نگهدارى من دریافت میکنن از كجا میاد

ولی همیشه شکست خوردم

هيچ چيز در مورد اون داستان معنى نداشت اگه پدر و مادرم انقدر ثروتمند بودند كه نه تنها از من حمايت كنن بلكه به خانواده اى هم براى انجام اين كار پول بدن چرا اصلا منو سرراه گذاشتن چرا ولم کردن؟

هيچ يک از سوالات من هرگز پاسخ داده نشد تا اينكه سوال كردنو كنار گذاشتم و به سادگى شروع به زندگى كردم

به نظر مى رسيد هميشه چيزى گم شده بود، اما نمى تونستم بفهمم اون چیه سعى كردم به تراپی برم، حتی والدين من باهام کلی صحبت كردند، اما چيزى حل نشد و به مرور زمان ياد گرفتم كه این چیزا رو ناديده بگيرم

و اوه... كابوسهايى هم بودن كه بعدأ به سراغم اومدن اونا هميشه افرادى با چشمان قرمز درخشان بودن با بدن هاى بى جان و صداى شكستن استخوان ها هميشه پایان همه خواب ها بود

حتى روان پزشكا هم جوابى براش نداشتن

يه چيز ديگه تو زندگى من كه مجبور شدم شروع به ناديده گرفتن این رویاها و مسائل خانوادم كنم دوستام بودن

خوشبختانه دوستام رو داشتم

گان و ارث بهترين اتفاق هایی بودن كه براى من افتاده بود اونا روزهاى منو به نوعى ارزشمند كردن و من براى همیشه ازشون ممنون بودم

من هرگز عاشق کسی نبودم فردى كه عمر خودشو صرف مقابله با چندين سوال بى پاسخ در مورد گذشته و حال خودش مى كنه در شرايطى نیست كه با كسى رابطه داشته باشه و براى اينده برنامه ريزى كنه

هميشه احساس مى كردم از همه چيز جدام هم تو خونه و هم تو زندگى اجتماعى

من تنها زمانى كه به دانشگاه رفتم احساس كردم كه بخشى از چيزى هستم و علاوه بر اينكه ارث رو از بچگی با خودم داشتم با گان آشنا شدم و شروع به برگزارى مهمونی هایی كردم كه به مرور زمان به عنوان بهترين بودن تو كل دانشگاه شهرت پيدا كرد

من شناخته شده بودم و به نوعى برام راضى كننده بود

اما كافى نبود

من هنوز کامل نبودم

تا اينكه با اون آشنا شدم من همون لحظه اول ازش متنفر شدم

حالت مات و مبهوتش و طرز ترسناكى كه بدون پلك زدن به من خيره شده بود، منو ترسوند و بدتر از همه او حتى سعى كرد بهم دست بزنه

من اجازه نمى دم كسى بدون رضايتم بهم دست بزنه ولی مجبور بودم تو دانشگاه تحملش كنم

اولين بوسه ما اين بود كه من كمى مست بودم و مى خواستم كمى با اون چهره احمقانه اى كه داشت بازى كنم

با اين حال یچيزى منو آزار داد

احساس سوزن سوزن شدنى كه بعد لمس كردنم روی لب هام و در تمام بدنم باقى موند

انقدر عصبانى بودم كه اولين آدم آشنايى رو كه ديدم كشيدم و بوسيدم سعى كردم از شر اون احساس خلاص شم اما تنها چيزى كه احساس كردم خواستن بیشتر فرست بود

و بعدش مهمونى توسط يه طوفان لعنتى خراب شد

با اين حال، از اون روز، خلا وجودى كه هميشه داشتم با تمام قدرت درونم ظاهر شد الان احساس مى كردم كه مثل سوراخ بزرگى توی سينمه

شب هاى بى خوابى زیادی رو سر كردم ولی هر چی تلاش كردم، اون بوسه از سرم بيرون نمى رفت


ته ذهنم لبخندشو تصور كردم غيرممكن بود چون من هیچوقت اونو با همچین لبخندى نديده بودم

كلافه شده بودم تا اينكه دوباره پیداش كردم

اولش بهش توجهى نكردم من عصبانى بودم كه اون از سرم بيرون نمیرفت

با اينكه ما همين الان يه بوسه با هم داشتيم و بدتر از همه، او هنوز عاشق اکسش بود

با اين حال، با اومدن اسم یه مهمونى، نتونستم بى تفاوت بمونم

اين شانس من بود كه فاجعه مهمونی سال اول رو جبران كنم و به عنوان يه امتياز، چيزى داشته باشم كه حواسمو از همه اينها پرت كنه

تمام تلاشمو كردم كه روى مهمونى تمركز كنم، اما اين فقط منو به اون نزديكتر كرد

حتی خودمم نمیفهمیدم ولی میدیدم که دستشو گرفتم، یا بغلش كردم و به چشماش نگاه میکنم و طورى لبخند مىزدم كه تا به حال به كسى لبخند نزده بودم

و وقتى به من نگاه كرد، احساس كردم قلبم به تپش افتاد اين خوب نبود ولى نميتونستم كنترلش كنم

وقتى مهمونى اتفاق افتاد، تمام تلاشمو كردم كه ازش دور باشم من حتى پنهان شدم تا منو پيدا نكنه

من نمى خواستم اون احساس که براى من عجيب و ناآشنا بود رو دوباره حس کنم

اخر شب، وقتى داشتم به رفتن و ول كردن همه چيز فكر مى كردم، اونو ديدم که داشت مى رقصيد و با ديدنش دوباره قلبم به لرزه افتاد

ليوانی تو دستام گرفتم و وقتى چشمامون به هم رسيد لبخندى زد

همون لبخندی كه از زمانى كه همو بوسيديم تو روياهام میديدم

بعد به شخصى نزديك شد و با اون شروع به رقصيدن كرد مى دونستم كه نبايد اهميتى بدم اما خشمى كه درونم بالا گرفت واقعا طبیعی نبود(رقصش با موند رو میگه و موند اکس ری بوده)


_به نظر ميرسه اکست داره سعى ميكنه ميان وعده تو رو بگيره


صداى تمسخر گان رو شنيدم و بهش نگاه كردم


_من نمى دونم در مورد چي حرف میزنی


_به نظرم بهتره زودتر اقدام كنى چون فرست تا ابد در دسترس نيست


چشمكى زد و از پیشم رفت

بدون اينكه بتونم خودموكنترل كنم، پاهام منو به سمت اون بردن و وقتى بالاخره اونو تو بغلم گرفتم، به نظر مى رسيد دوباره همه چيز معنا پيدا كرده من هنوز جواب هيچ چيز رو تو زندگیم پیدا نکرده بودم، اما با بودن با اون احساس کامل بودن میکردم

وقتى از من فرار كرد، میتونستم قسم بخورم كه تو چشماش درخشش قرمزى ديدم و احساس خیلی آشنایی سينه مو پر كرد، اما نمیتونستم بگم كه چيه

باید دیوونه شده باشم

اما پاهام ازم نافرمانی کردن و دنبالش رفتن دیگه کنترلی روی بدنم نداشتم و انگار ضمیرناخودآگاهم کنترلمو بدست گرفته بود نمیدونستم داره چه اتفاقی میوفته فقط میدونستم که باید الان با اون باشم

وقتی دوباره توی اتاقش همدیگه رو بوسیدیم انگار دوباره دنیا سر جای خودش قرار گرفت که بعد‌..‌..

بعد منو گاز گرفت

دردناک بود و همون لحظه حس کردم تمام زندگیم جلوی چشمام میدرخشه با این حال کنارش صحنه هایی هم اومد که برام آشنا نبودن لحظه ها از دید من گذشتن اما یادم نمیومد که اونا رو زندگی کرده باشم بعد درد متوقف شد داشت جای دیگه ای رو گاز میگرفت که اینبار نگاهم روی پنجره متمرکز شد

ماه کامل بود و نورش تو سراسر اتاق تابیده میشد تو ذهنم صدایی رو شنیدم که درحال دعا خوندن بود دعایی که اصلا تا حالا نشنیده بودم

تا اینکه همه چیز یادم اومد فرست...

و من برای بار دوم مردم

از نظر جسمی نمردم اما یه لحظه دیگه ری نبود وقتی از خواب بیدار شدم و چشماش رو دیدم

من خاتانگ بودم

من این کارو انجام دادم دوباره تونستم پیداش کنم

ممنون الهه ماه

و بعد‌‌‌‌...دوباره از دستش دادم

ديدن فرستی كه بعد از مدت ها منتظرش بودم که جلوی من غش کرده بود دردناک ترین تصویری بود که میتونستم ببینم

تصور كنيد براى برگردوندن عشقتون خيلى سخت مى جنگيد و اونو اینجوری تو بغلتون میبینید و به عنوان پاداش تمام وقت و صبرتون، فقط اخرين نفس زندگیتونو داريد

نميتونستم قبولش كنم


فرست


در حالى كه صورتش رو تو دستام گرفته بودم فرياد زدم


لطفاا نه! فررفرر

از بین اشک جيغ زدم و متوجه نشدم كه صدام شنيده شده تا زمانى كه بازوهامو را از بدن سردش جدا كردن


_نه ولم کنید


التماس كردم و تقلا كردم، حتى بدون اينكه به پشت سرم نگاه كنم بينم كى منو به اون طرف اتاق میكشونه

بعد اونا رو ديدم میکس و اف

چشمام گرد شد و صدام تو گلوم گير كرد

هر كسی که منو گرفته بود از كشيدن من دست كشيد و خدا رو شكر به من اجازه داد تو تاق بمونم و تماشا كنم در حالى كه اون دوتا به فرست كمك مى كردن و من جرات نكردم دخالت كنم


_چى شده مارك؟


ميكس پرسيد و به پسر نگاه كرد


_من نمى دونم، من که اينجا نبودم


بعد هر سه به سمت من برگشتن و به نظر میرسيد كه تو همون لحظه متوجه حضور من شدن

وقتى نگاهم به آف افتاد، با یادآورى آخرين ديدارمون، احساس سرما كردم

اما حالا لبخند نزد اون نااميد به نظر مى رسيد


_رى؟


پرسيد و من براى چند ثانيه اخم كردم

تا اينكه فهمیدم الان تو بدن ری هستم


_اسمم رو صدا زد و وقتى صداش كردم از حال رفت


الان همه جام مى لرزيد ازشون میترسیدم اگه دوباره از هم جدامون کنن چی

مارک که کنار فرست بود گفت


_ اون خون زيادى از دست داده ما بايد اونو جايگزين كنيم


_اون گفت نمیتونه بعد از اون اتفاق از انسان تغذیه کنه ولی باید امتحان کنیم


نمیتونستم نگاهمو از زندگیم که روی تخت افتاده بود بردارم که اف جلوم ظاهر شد و دستشو روی شونم گذاشت


_تو هنوز یه انسانی مگه نه؟؟....


To be continued.....

Report Page