The Devil Raises A Lady
Gloryسقوط یه خانوادهی اشرافی...
و دختری که برای انتقام، جونش رو به خطر میندازه. "بانو آیانا". شوالیهای بود که سیزده سال کنار اون بود، حتی قبل از نابودی خانوادهاش؛ اون تنها کسی بود که آیانا بهش فکر میکرد. اون شوالیه برای آیانا همه چیز رو فدا کرد؛ زخمی شد، گرسنگی کشید، اما ازش دست نکشید. حالا وقتی آیانا منتظر اعدامه، اون با لبخند داره بهش نگاه میکنه و میگه "بانوی من، این بار هم یه داستان قشنگ نشونم بده." شیطان لبخند زد، دستش رو دراز کرد و دختر اون رو گرفت. "امیدوارم توی داستان بعدی، به پایانی که دلت میخواد برسی، بانو."