The Chicago School versus the Austrian School

The Chicago School versus the Austrian School


Philipp Bagus

سایت بورژوا، مترجم: امیرحسین خالقی

دو مکتب اقتصادی اتریش و شیکاگو در بسیاری از دیدگاه هایشان درباره بازار آزاد اشتراک دارند. هر دو مخالف کنترل قیمت ها، مقررات کالا و فراهم آوردن خدمات آموزشی عمومی (دولتی) هستند. این اشتراکات باعث شده بعضا به اشتباه میان این دو مکتب خلط صورت گیرد ذیلا به برخی اختلافات دو مکتب مزبور اشاره میکنیم:


یک/ اقتصاددانان اتریشی مفهوم نظم خودجوش را بکار میگیرند. اما ابزار تحلیل نئولیبرالهای مکتب شیکاگو سازه تعادل است. حتی می توان گفت “تحلیل تعادل” از اساس با تحلیل فرایند پویای بازار مکتب اتریش در تعارض است. کوتاه سخن آنکه نئولیبرال های مکتب شیکاگو مفهوم نظم خودجوش را به شکل منسجم و درست به کار نمی برند.


اتریشی ها واقعیت را همچون فرایند پویای تعامل انسان ها فرض می کنند، ولی شیکاگویی ها مدل های تعادل را به کار می بندند؛ مدل هایی که در آنها با توجه به تعریفشان خبری از کارآفرینی و خلاقیت نیست و فرایند پویای بازار هم نادیده گرفته شده است


دو/ تفاوت اصلی و بنیادی میان این مکتب فکری در روش شناسی آنهاست. اتریشی های هوادار سنت میزس رویکردشان بر پایه منطق است و با قوانین اقتصادی پیشینی

(a Priori)

برگرفته از اصل

(Axiom)

کنش انسان و البته در کنار آن با کمک برخی پیش فرض های کلی دیگر استدلال را پیش می برند. به جای آزمایش و مشاهده دنیای بیرون، آنها رو به درون دارند و با درون نگری

(introspection)

 می خواهند حقیقت را دریابند.


اقتصاددانان مکتب شیکاگو بر خلاف آنها به پیروی از میلتون فریدمن (۱۹۵۳) از یک روش شناسی پوزیتیویستی بهره می گیرند. در حالیکه اتریشی ها معتقدند نخست باید یک نظریه در دست داشت تا بتوان تاریخ را فهمید، هواداران مکتب شیکاگو در پی بیرون کشیدن قوانین اقتصاد از دل تاریخ اند و گاهی به این منظور از روش های اقتصادسنجی هم بهره می گیرند.


سه/اتریشی ها وظیفه اقتصاددان را فهم و توضیح قوانینی می داند که بر فرایند پویای بازار حاکم اند، اما فریدمن در جایگاه قطب مکتب شیکاگو هدف را پیشگویی آینده می داند. در حالیکه اقتصاددانان مکتب اتریش در پی توضیح واقع گرایانه فرایند بازار اند، فریدمن خیلی به واقعی بودن پیش فرض ها کاری ندارد و تنها قدرت پیشگویی نظریه ها را مهم می داند


چهار/ اختلاف دیدگاه دیگر میان وین (اتریشی ها) و شیکاگو درباره “رقابت” است، اختلافی که پیامد مستقیم روش شناسی های متفاوت آنهاست. شیکاگویی ها از قوانین ضدتراست و انحصار حمایت می کنند تا واقعیت بیشتر و بیشتر به پیش فرض های مدل رقابت کامل مورد علاقه آنها نزدیک شود، ولی اتریشی ها مخالف دخالت دولت در فرایند پویای بازار اند


پنج/ میان «دانش» که هایک از آن سخن می گوید و «اطلاعات» که در دیدگاه شیکاگویی بر آن تاکید می شود تفاوت هست، در «دانش» سیاق و زمینه

(Context)

اهمیت بسیار دارد و ویژگی شخصی و ذهنی آن بسیار پررنگ است

هایک دانش را ضمنی

(tacit)

خصوصی، شخصی و پخش شده و پراکنده

 (decentralized)

فرض میکرد، چنین دیدگاهی با رویکرد ریاضی و صوری به اطلاعات تفاوتی بنیادین دارد. بطور خاص باید بگوییم که سرشت خلاقانه “دانش” کارآفرینانه در سنت اتریشی با “اطلاعات” عینی و از پیش مشخص در فرضیه بازار کارا 

(EMH)

هیچ سازگاری ندارد.


فرضیه بازار کارا

(EMH)

به این اشاره دارد که قیمتهای بازار همه اطلاعات مربوط را در خود دارند و میتوان قیمت ها را نوعی اطلاعات عینی تلقی کرد که در بازار خرید و فروش میشوند. اما باید به یاد داشت در نگاه اتریشیها، عینی یا از پیش معلوم بودن اطلاعات چندان اهمیتی ندارد، بلکه بیشتر باید به تفسیر ذهنی آن اطلاعات و خلق دانش کارآفرینانه پرداخت، دانشی که در یک فرایند پویا شکل میگیرد. قیمتهای گذشته تنها روابط مبادله تاریخی هستند و به نقش آفرینان بازار کمک میکنند تا اطلاعاتی تازه خلق کنند


هایک بر این باور است که قیمت ها این امکان را فراهم میکنند که از دانش ذهنی دیگر نقش آفرینان بازار هم بهره بگیریم. قیمتهای بازار هیچگاه به خودی خود دانش مورد نیاز ما را منتقل نمیکنند، بلکه نقش آفرینان بازار برای دستیابی به اهدافشان باید چنین دانشی را کشف و خلق کنند


در یک سازه تعادل

(equilibrium construct)

مانند فرضیه بازار کارا

(EMH)

،مدل قیمت گذاری دارایی سرمایه ای

(CAPM)

و مدل بلک شولز هیچ چیز ذهنی و شخصی وجود ندارد. در همه این مدلهای ریاضی همه اطلاعات لازم از پیش معلوم است. اینها مدل هایی ایستا هستند. در واقع نکته اصلی هایک این است که کارآفرین در فرایند بازار رقابتی اطلاعات جدید کشف می کند. از آنجا که بازار یک فرایند است، هیچگاه کامل و به تمامی آشکار نمیشود. نقش آفرینان بازار شاید اشتباه کنند و به دام توهم بیفتند.


شش/ تجمیع بالایی که برای مدل سازی و ریاضی کردن واقعیت باید به آن تن داد هم دو دیدگاه متفاوت و متعارض درباره سرمایه در دو مکتب به بار می آورد. سرمایه که آن را با کِی بزرگ

(K)

در مدلهای ریاضی شیکاگوییها نشان میدهند، دارایی و پولی دائمی و همگن فرض میشود که بصورت خودبخود و آنی میتواند درآمد ایجاد کند. چنین دیدگاهی که سرمایه را همگن و تولید را آنی می انگارد نتیجه مستقیم ریاضی کردن و عددی سازی مکتب شیکاگوست.


اتریشی ها سرمایه را ناهمگن و چیزی یکسره متفاوت با نئوکلاسیک ها می دانند و البته نباید از یاد برد که بحثی جدی و پرشور بر سر مفهوم سرمایه بین وین و شیکاگو برقرار بود. هایک (۱۹۳۶) و فریتز ماشلوپ (۱۹۳۵) مفهوم سرمایه ای را که فرانک نایت مطرح می کرد به نقد کشیدند، وی سرمایه را پولی همگن فرض می کرد که گویی به صورت خودکار خود را حفظ می کند. نظریه سرمایه اتریشی ها و اینکه تولید را فرایندی در گذر زمان (نه آنی) فرض می کنند به آنها این امکان را داد که نظریه تحریف در ساختار تولید در طی زمان را پیشنهاد بدهند، تحریفی که با بسط اعتبار

(credit expansion)

گسترده ای که با پس انداز واقعی پشت آن نیست حاصل می شود. به بیان دیگر با بسط اعتبار، حساب و کتاب صاحبان کسب و کار برای اقتصادی بودن فعالیت هایشان مخدوش می شود و فعالیت های غیراقتصادی به نادرست اقتصادی تلقی می شوند.


هفت/ نظریه چرخه های کسب وکار اتریشی ها به طور معمول در مکتب شیکاگو به درستی درک نمی شود، زیرا اقتصاددانان نئوکلاسیک ابزارهای نظری لازم برای آن را در اختیار ندارند، ابزارهایی که نمی توانند با روش شناسی خودشان به آنها برسند


از این رو، تفسیرهای مکتب شیکاگو و اتریش از کسادی بزرگ (دهه ۲۰۰۰) و رکود بزرگ (دهه ۱۹۳۰)

(the Great Depression)

با یکدیگر بسیار متفاوت است. مکتب شیکاگو به پیروی از میلتون فریدمن و آنا جی شوراتز، گستردگی و شدت رکود بزرگ را به خطاهای فدرال رزرو (بانک مرکزی) نسبت می دهند. فریدمن و شوراتز ادعا می کنند که فدرال رزرو پایه پولی را در سال های آغازین دهه ۱۹۳۰ با شتاب کافی افزایش نداد. بر اساس چنین تفسیری بود که بن برنانکی (۲۰۰۲) به فریدمن قول داد که دیگر آن اشتباه را تکرار نکند و از این رو بود که فدرال رزرو در واکنش به کسادی بزرگ سیاست آسان سازی کمّی

(Quantitative easing)

را پیش گرفت.


نظریه چرخه کسب و کار اتریشی ها درست بر خلاف مکتب شیکاگو، رکود بزرگ دهه ۱۹۳۰ را با بسط اعتبار بسیار زیاد دهه ۱۹۲۰ توضیح می دهد. در دیدگاه اتریشی ها، تزریق دوباره پول و افزایش عرضه آن، سازوکارهای تنظیم ضروری را مخدوش می کند و سرمایه گذاری های نادرست قدیمی را که از همان آغاز غیراقتصادی بودند را درست جلوه می دهد و راه را برای سرمایه گذاری های بد بعدی هم می گشاید. اتریشی ها شدت رکود بزرگ را با توجه به اندازه بسط اعتبار دهه ۱۹۲۰ و سرمایه گذاری های نادرست پیامد آن و همچنین مداخله های دولتی دهه ۱۹۳۰ (مانند قانون تعرفه اسموت و هولی یا نیودیل به طور کلی) توضیح می دهند.


اقتصاددانان اتریشی با ثبات ظاهری قیمت ها در سال های آغازین دهه ۲۰۰۰ فریب نخوردند. در واقع میزس و هایک بسیار پیش از این درباره سیاست های تثبیت سطح عمومی قیمت ها هشدار داده بودند؛ سیاست هایی که امثال فیشر و دیگر پول گرایان هوادار آن بودند. در دوره های رشد اقتصادی چنین سیاست هایی به معنای تزریق مداوم پول جدید است که در طی زمان محاسبه اقتصاید را مختل می کند. اتریشی ها با توجه به نظریه چرخه های تجاری خود و برخلاف شیکاگویی ها از بحران مالی ۲۰۰۸ شگفت زده نشدند. همین طور انتظار رکود بزرگ دهه ۱۹۳۰ را هم داشتند. 


درست است که اقتصاددانان نئوکلاسیک با توجه به روش شناسی خاص خود نمی توانستند ابزارهای نظری لازم برای فهم مسئله بسط اعتبار در سال های آغازین ۲۰۰۰ را داشته باشند، ولی اتریشی ها بر خلاف آنها چنین ابزارهایی را در اختیار داشته و دارند


هشت/ با آنچه آمد چندان جای شگفتی نیست اگر یکی از حوزه های اصلی مورد اختلاف میان شیکاگو و وین سیاست پولی باشد؛ چیزی که میرووسکی باز به آن اشاره ای نکرده است. بسیاری از اتریشی ها هوادار انحلال بانک های مرکزی اند و استفاده از پول بازار آزاد (مانند استاندارد پایه طلای ۱۰۰ درصد) را پیشنهاد می کنند. شیکاگویی ها اعتماد نمی کنند که عرضه پول را به بازار بسپارند و بدشان نمی آید بانک مرکزی پول بی پشتوانه چاپ کند. به نظر اقتصاددانان نزدیک به مکتب شیکاگو برنامه ریزی مرکزی (دولتی) در مورد پول نه تنها مشکلی ایجاد نمی کند، بلکه به واقع راه حل بحران های بانکداری است.