The Book
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . chapter¹ . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
"هیچوقت به اون کتاب نفرین شده دست نزن."
آخرین جمله پیرمرد دوست داشتنی قبل از شنیدن صدای سوت دستگاه ها بود.
چرا پدرش مثل بقیه آدم ها قبل از مرگ صحبت های شیرین تری نداشت، چرا انقدر اون کتاب براش اهمیت داشت؟ چرا قبل از مرگ دستش رو نگرفت تا با چهره خندان ازش خداحافظی کنه؟ واقعا همهش همین بود؟
نمیدونست پدرش رو سرزنش کنه یا بخاطر مرگش ناراحت باشه.
توی شوک قرار گرفته بود، نمیدونست باید کجا بره یا باید چیکار کنه، دنیا دور سرش میچرخید. چرا همین الان زندگی مسخرهش تموم نمیشد.
احساس میکرد خون داخل رگ هاش یخ زده و به جاش موجی از ناامیدی به داخل قلبش پمپاژ میشه.
- حالا باید چیکار کنم؟
گونه هاش با قطراتی از آب خیس شد و بلافاصله به پایین سر خورد. بالاخره بدنش واکنشی از خودش نشون داد، اشک هاش پشت هم به زمین برخورد میکردن و با صدایی پر از بغض و ناراحتی پرستار رو صدا میزد.
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . chapter² . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
با خستگی کفش هاش رو در آورد و بدنش رو توی خونه انداخت، خونه ای که سال ها بود پا به داخلش نذاشته بود.
از تک تک دیوار ها بوی نم زدگی میاومد، قسمتی از سقف ترک برداشته بود و پارکت های چوبی روی زمین مثل فرش پهن شده بودن.
وسایل هنوز سر جاشون بودن، انگار که بعد رفتنش از این خونه پدرش دلش میخواست همه چیز توی یک تاریخ مشخص گیر کنه اما متاسفانه تغییرات و فرسودگی دیوار ها این اجازه رو بهش نمیداد.
روی برخی از قسمت های دیوار ردی از لکه های سبز بود، اگه کسی جز هیسونگ اونجا بود با خودش فکر میکرد کسی سال هاست که اونجا زندگی نمیکنه.
پاهاش رو روی پارکت های سرد خونه کشید و تنش رو آروم آروم جلو کشید، و با رو به رو شدن با کاناپه و شیشه های خالی از مشروبی که تزئینش کرده بودن مواجه شد.
باورش نمیشد، پدرش که اصلا اهل این کار ها نبود اینجوری خودش رو نابود کرده بود.
نفس های عمیقی از روی خستگی کشید و به خط هایی که روی دسته کاناپه بود خیره شد و ناخودآگاه لبخندی زد.
وقتی کوچک تر بود اون خط ها رو روی دسته کشیده بود، خط هایی که بار ها از طرف پدرش بخاطرشون سرزنش شده بود اما خاطرات عمیقی رو به همراه داشت.
سعی کرد ذهنش رو زیاد درگیر جزئیات نکنه و بلافاصله خونه رو تمیز کنه.
طبق رسم هایی که داخل کره بود باید بعد از مرگ تمام وسایل پدرش رو جمع میکرد اما مطمئن نبود پدرش دقیقا کدوم یکی از وسایلش رو میخواد نگه داره.
البته به جز اون کتاب لعنتی.
هنوز تک تک خاطراتش رو یادش میاومد.
آخرین باری که با پدرش غذا خورده بود، لحظاتی که باهم خندیده بودن، زندگی شادی که باهم داشتن و... اما پدرش از زمانی که اون کتاب به خونهشون راه پیدا کرده بود عجیب شده بود.
کتابی که خودش هم نمیدونست چیه اما میدونست کِی و دقیقا از کجا زندگیش رو نابود کرده.
هیچوقت نمیتونست اون روز رو فراموش کنه.
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . chapter³ . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
"A litte flash back?"
صدای چرخیدن کلید توی قفل داخل خونه پخش شد.
تقریبا ساعت از دوازده شب میگذشت و هیسونگ اصلا به یاد نداشت که کِی به خواب رفته.
با خستگی تنش رو تکون داد و گاهی بدنش رو به چپ و راست خم کرد تا استخوان های بیچاره بدنش رو بشکنه.
بعد از بدنش نوبت به گردنش رسیده بود، برخلاف بدنش گردنش خیلی خشک تر شده بود و البته بیشتر بخاطر خوابیدن روی کاناپه بود.
- بابا؟
چند ثانیه صبر کرد ولی با نشنیدن جوابی کمی تن صداش رو بالاتر برد.
- بابا؟ تویی؟
و دوباره سکوت جواب سوالش رو داد.
با نگرانی دست هاش رو به دسته مبل گرفت از جاش بلند شد، از روی میز چاقو کوچکی رو برای امنیت بیشتر برداشت و سمت اتاق پدرش که حالا نور کمی از بین در به چشم میاومد، قدم برداشت.
با قرار گرفتن پشت در نفس عمیقی کشید و بلافاصله در اتاق رو باز کرد.
اتاق تنها با چند شمع روشن شده بود و پدرش همراه با کتاب عجیب و غریبی وسط اتاق قرار داشت.
هیچوقت یادش نمیاومد که پدرش همچین کتابی رو تا به حال داشته باشه.
کتاب؛ جنسی تمام چرم داشت که توی نور کم اتاق هم برق میزد، دور تا دور صفحه ها با نقوش عجیب و غریبی پر شده بودن و جنس هر صفحه با دیگری فرق میکرد و این برای هیسونگ خیلی عجیب بود.
بلافاصله صدای خنده ای که حدس میزد مال شخص سومی بود که داخل اتاق وجود داشت، تنش پر از اضطراب و ترس شد و بلافاصله بعد از چند ثانیه شمع ها خاموش و برق اتاق روشن شد.
هیسونگ به نفس نفس افتاده بود و بر خلاف اون پدرش کاملا از اومدن هیسونگ ناراضی بود.
چهرهش به مهربونی همیشه نبود، تار های موهاش به صورت پراکنده و آشفته داخل پیشونیش ریخته بود و صورتش با برق هایی که نشونه از عرق بودن تزئین شده بود.
+ چی کار کردی؟ تو همه چیز رو خراب کردی.
پدرش با لحنی حرف میزد که هیسونگ در تمام این چند سال ازش نشنیده بود و به غیر از اون مگه پدرش چیکار میکرد که اینطوری با دیدن هیسونگ پریشون شده بود.
- داشتی چیکار میکردی؟
داخل صداش استرس و اضطراب کاملا موج میزد، چیزی که هیسونگ ازش متنفر بود.
ولی جواب حرفش فقط سیلی محکمی به زیر گوشش برخورد کرد.
+ از خونه من گمشو بیرون.
"end of flash back."
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . chapter⁴ . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
بعد از اون روز هیچوقت به این خونه نیومده بود، شرایطش سخت بود و برای گرفتن خونه خیلی اذیت شد اما خیلی بهتر از این بود که داخل این خونه بمونه و آدمی که دیگه اصلا نمیشناخت رو ببینه.
از همون روز و اون دعوا تا به الان هیچ خبری ازش نگرفته بود حتی یک زنگ یا یک پیام کوتاه هم بهش نداده بود، با اینکه شمارهش رو هیچوقت عوض نکرد و الان بعد از چند سال این پیرمرد بین مشروب هاش بیهوش داخل خونه پیدا میشه و تنها حرفش این بود که "به اون کتاب لعنتی دست نزن"؟
کلافه به موهاش چنگ زد و کولهش رو روی زمین گذاشت، خم شد و از داخل کیفش کیسه های زباله مشکی رنگش رو درآورد.
در واقع بهش اصرار کرده بودن که جای اون برای تمیزکاری خونه بیان اما خود هیسونگ نمیخواست، دلش میخواست برای آخرین بار تمام خاطراتش رو مرور کنه.
شیشه های خالی رو داخل پلاستیک انداخت و بین تمام تمیز کاری هاش به فکر اون کتاب افتاد.
واقعا اون کتاب چی داشت که پدرش بعد از دست زدن بهش عوض شده بود؟
کنجکاویش ذره ای امونش نمیداد، بلافاصله بعد از کلی کلنجار رفتن با خودش پلاستیک رو روی زمین رها کرد و سمت اتاق قدم برداشت.
دستگیره در رو کمی پایین کشید و با قفل بودن در تعجب کرد.
نفسش رو به بیرون فوت کرد و کمی بدنش رو عقب کشید، با پاهاش چند ضربه محکم به کنار دستگیره در زد و از داخل دستگیره رو پایین کشید و در رو باز کرد.
با هجوم گرد و خاک به صورتش سرفه کرد و دستش رو جلوی صورتش گذاشت.
موم شمع ها روی میز ریخته بود، کتاب دقیقا در وسط میز قرار داشت و باقی وسایل داخل اتاق دست نخورده باقی مونده بود.
انگار از چند سال پیش هیچکس داخل این اتاق نشده و در هم فقط صرفا بخاطر باز نشدن به اون حالت دراومده و قفل نبوده.
قدم های لرزونش رو سمت میز کشید و به نوشته های روی کتاب خیره شد.
به زبانی نوشته شده بود که هیچکس یا حداقل خودش نمیتونست بخونه.
- هه واقعا بخاطر این کتاب؟
خنده ای از روی حرص کرد و کتاب رو به گوشه ای پرت کرد.
با بلند شدن صدا از تلویزون از داخل اتاق بیرون اومد و نگاهی به عوض شدن پشت هم کانال ها کرد.
استرس کل وجودش رو گرفت و سر جاش خشکش زد، بلافاصله روی تلویزیون نوشته "باید کتاب رو میخوندی" نمایان شد.
+ فکر کنم اون پیرمرد بهت گفت که دست به اون کتاب نزنی.
صدا از پشت سرش میاومد، بلافاصله با ترس سرش رو برگردوند و با شخصی که پشت سرش ایستاده بود و قیافه ای ترسناک داشت رو به رو شد.
دست بزرگش بلافاصله روی کل دهن هیسونگ قرار گرفت و کمی از اطراف دهنش رو با ناخنش پاره کرد.
از بین چنگک هاش زبونش رو روی خون دهن هیسونگ کشید و بوسه ای روی لب هاش زد.
بوسه ای که هیسونگ حس میکرد الان باهاش تحلیل میشه و تک تک اعضای بدنش توسط اون هیولا خورده میشه.
صورت زشتش کم کم شبیه خودش شد، کاملا خودش بود اما در لباسی رسمی تر و موهایی به رنگ مشکی و عینکی که روی چشم هاش قرار داشت.
+ حالا تو مال منی؟ چه سرگرم کننده، تا آخر عمر میتونیم پیش هم بمونیم درست مثل رابطه من و پدرت.