The Birthday Plan

The Birthday Plan

HaNi

    The Birthday Plan

ساعت هشت و هفده دقیقه‌ی صبح بود که فرست با خستگی چشم‌هاش رو باز کرد


نه به خاطر زنگ ساعت و نه به خاطر صدای کسی این به خاطر لرزش مداوم گوشی‌ای بود که از دیشب روی میز کنار تخت گذاشته بود و حالا انگار تصمیم گرفته بود شخصا اونو از خواب بیدار کنه


دستش رو کورمال‌کورمال از زیر پتو بیرون آورد تا گوشیش رو پیدا کنه و بدون اینکه حتی چشم‌هاش رو کامل باز کنه صفحه‌اش و روشن کرد


اشتباه کرده بود چون همان لحظه نزدیک بود از شدت تعداد اعلان‌ها گوشی هنگ کرده بود، صفحه پر بود از پیام تبریک و‌استوری، پیام‌های گروهی و حتی پیام‌های خصوصی


فرست چند ثانیه به صفحه خیره موند و بعد یادش اومد دیشب اینترنت رو روشن گذاشته بوده و از سر خستگی بیهوش شده بود، با موهای به‌هم‌ریخته و چشم‌های خواب‌آلود نشست و کم کم لبخندش پررنگ تر شد


امروز تولدش بود، تولد 28 سالگیش اما فرست هنوزم همون آدمی بود که می‌تونست برای یک پیام ساده ذوق کنه!


یکی از پیام‌ها رو باز کرد بعد یکی دیگه و بازهم یکی دیگه حالا خواب از سرش پریده بود اما انگار دنبال چیز دیگه ای میگشت تا اینکه انگشتش روی صفحه متوقف شد


اسمی که دنبالش می‌گشت، همون اسمی بود که از وقتی گوشی رو برداشته بود ناخودآگاه منتظر دیدنش بود


“خاتانگ”


فرست روی صفحه چت زد اما واقعا هیچ پیامی نبود!


ابروهاش کمی بالا رفت و بعد آروم تشر زد


_خب…


گوشی رو پایین آورد


_شاید خوابه


بلند شد کلی کار داشت تقریبا، اول یک دوش ساده گرفت و بعد از خوردن صبحونه دوباره گوشیش رو چک کرد


_چرا بیدار نمی‌شه؟


از آشپزخونه دراومد بعد از دراز کشیدن روی کاناپه گوشی رو روی سینه‌اش گذاشت و به سقف خیره شد، بالاخره خاتانگ قرار نبود تنها آدم دنیا باشه که تولدش رو تبریک می‌گفت


صدها نفر داشتند تبریک می‌گفتن اما مسئله این بود که…فرست از بین تمام اون پیام‌ها، فقط منتظر یکی بود و خودش هم دقیقا می‌دونست اون کیه

.

.

.

نزدیک ظهر بود که فرست بالاخره تصمیم گرفت از خونه بره بیرون و قبل از هرچیزی باید میرفت کمپانی و از همون لحظه‌ای که وارد شد تبریک‌ها شروع شده بود


یکی از دور براش دست تکون داد و یکی براش هدیه‌ای آورده بود و یکی دیگه براش کیکی آورده بود…

فرست می‌خندید، تشکر می‌کرد و سعی می‌کرد به روی خودش نیاره که هر چند دقیقه یک‌بار ناخودآگاه سرش می‌چرخه تا ببینه خاتانگ کجاست


ولی بالاخره دیدش، خاتانگ چند متر اونطرف‌تر ایستاده بود و با یکی از بچه‌ها صحبت می‌کرد، فرست لبخند زد و آروم به سمتش رفت و خاتانگ درست همون موقع متوجه حضورش شد


بهش نگاه کرد و بعد متقابلا لبخند زد


_سلام


فرست ایستاد و خاتانگ هنوز نگاهش می‌کرد اما فرست منتظر چیز دیگه ای بود که خاتانگ گفت


_چیه؟چیزی روی صورتمه


فرست پلک زد و بعد سرتکون داد


_نه چیزی نیست


_پس چرا این‌طوری نگام می‌کنی؟


_این‌طوری چه‌طوری؟


_خب یه طوریه انگار می‌خوای چیزی بگی!


فرست شانه‌ای بالا انداخت


_نه


خاتانگ با همون لبخند و آرامش سر تکون داد


_اوکی


و دوباره برگشت و مشغول کاری که داشت انجام میداد شد و فرست همونجا خشکش زد


اوکی؟یعنی همین؟ فقط سلام؟


فرست حواسش نبود اما فکرش رو بلند به زبون آورد


_خوبه


خاتانگ متعجب برگشت


_چی خوبه؟


_هیچی!!!


_امروز خیلی عجیب شدی


_و تو هم خیلی سوال می‌پرسی


خاتانگ خندید


_اوه اوه باشه


و دوباره مشغول کارش شد اما انگار فرست دست بردار نیود چند لحظه نگاهش کرد و بعد آروم زیر لب گفت


_عجیبه


_وای فرست چی عجیبه؟


فرست سریع برگشت


_هیچی!هیچی!


خاتانگ این بار با دقت بیشتری نگاهش کرد و چشم هاش رو ریز کرد اما چیزی نگفت


فرست هر بار که می‌دیدش، منتظر بود و بعد سعی میکرد خودشو متقاعد کنه شاید الان نه، شاید وقتی تنها شدیم، شاید وقتی فرصت پیدا کرد، شاید یه تبریک ساده اما نه هیچ اتفاق لعنت شده ای نمی‌افتاد!!!


حتی وقتی یکی از بچه‌ها با صدای بلند گفت


_پی فرست تولدت مبارک


خاتانگ چند قدم اون طرف‌تر بود مطمئن بود که اون شنیده، قطعا شنید!


اما فقط لبخند میزد و به کار خودش ادامه میداد و این واقعا روی عصاب فرست داشت خط مینداخت


نزدیک عصر، وقتی چند دقیقه وقت خلوت پیدا کرد بالاخره تصمیم گرفت مستقیم امتحانش کنه و رفت و دقیقا کنار خاتانگ نشست، چند ثانیه اول چیزی نگفت و خاتانگ هم مشغول گوشی‌اش بود


که بلاخره فرست گفت


_امروز خیلی روز عجیبیه


_چرا عجیبه؟


_نمیدونم


_امروز که تولدته نباید عجیب باشه


فرست سرش رو سریع برگردوند سمتش، چی یعنی میدونه و اینطوزی رفتار میکنه این دیگه چه وضعشه! 


_چی؟


خاتانگ خیلی عادی گفت


_گفتم تولدته


فرست چند لحظه مات مبهوت موند


_پس یادته؟!


خاتانگ نگاهش کرد 


_فرست! معلومه که یادمه


_پس چرا از صبح یه کلمه هم نگفتی؟


خاتانگ لبخند زد 


_من برات پست گذاشتم باید بازم میگفتم؟!


فرست با ناباوری نگاهش کرد


_خاتانگ!


_جان؟


_تو امروز واقعا روی اعصاب منی


_براچی؟


_خودت میدونی برای چیه


_نه، واقعا نمی‌دونم


فرست چند ثانیه ساکت موند و بعد با اخم گفت


_ولش کن


فرست عصبی بلند شد و خاتانگ هم چیزی نگفت فقط وقتی فرست چند قدم دور شد، لبخندش پررنگ‌تر شد مثل اینکه نقشه‌اش داشت جواب میداد

.

.

.

آخر شب شده بود و کارها بالاخره تموم شد، فرست خسته‌تر از اونی بود که بخواد به چیز بیشتری فکر کنه فقط می‌خواست بره خونه و لباس های راحتی شو بپوشه و دراز بکشه…اما باید میرفت خونه و طبق گفته‌های پی سوم باید لایو میذاشت


فقط قبل از اینکه از ساختمون بزنه بیرون، گوشیش لرزید، اون خاتانگ بود


“خونه ای؟”


فرست عصبی پوزخندی زد و بعد جواب داد


“دارم میرم، براچی؟”


چند ثانیه بعد دوباره صدای نوتیف گوشیش رو شنید


“هیچی همینطوری پرسیدم”


فرست اخم کرد


“تو امروز واقعا عجیب رفتار میکنی!”


بالای صفحه کلمه‌ی تایپینگ بالا اومد و بعد ناپدید شد، فرست قسم میخورد کلافه است پس فقط سرش رو تکون داد و سمت ماشینش رفت


خونه رسیده بود و لایو رو نیم ساعتی میشد که شروع کرده…با فن ها سرگرم شده بود، اونا براش فیلتر های بامزه میخریدن و فرست با اونها شوخی میکرد هرچند ذهنش جای دیگه ای بود!


داشت با یکی از فن ها حرف میزد که در خونه به صدا در اومد، و حدس میزد غذایی که سفارش داده رسیده و از اونجایی که خیلی گشنه‌اش بود ترجیح داد لایو رو سریع تر قطع کنه


_فک میکنم برنجم رسیده خداحافظ همگی


دست تکون داد و لایو رو قطع کرد، پوف کلافه ای کرد و بعد بلند شد تا در رو باز کنه اما قطعا از چشمی در چک میکرد که کی اونجاست و با کمال تعجب خاتانگ بود؟!


ناخوداگاه لخند گنده ای زد البته معلوم بود که لب هاش از دیدن خاتانگ کش میاد اونم همیشه


در رو باز کرد که با یه کیک مواجهه شد…اون براش کیک خریده بود؟

پس حرکات صبح دیگه چی میگفت؟ رشته‌ی افکارش با صدای لطیف خاتانگ از هم پاچقد


_تولدت مبارککک، تولدت مبارککک~


_اویی ممنونم


_تولدت مبارک


دوباره گفت اون واقعا بامزه است


_ممنونممم


به واکنش فرست سری تکون داد و بعد پشت سرهم گفت


_آرزو کن آرزو کن


و فرست قسم میخورد که ضربان قلبش داشت بیشتر از حد معمول میزد پس سریع آرزو کرد و بعد شمع رو فوت کرد، که بازهم اون صدای مخملی گوش هاشو نوازش کرد


_تولدت مبارک جااا~


_ممنون جا


اوه خدایا چرا داشت فیلم میگرفت! اگه الان اون دوربین مزخرف روشن نبود میپرید و بغلش میکرد و قسم میخورد طوری بوسه بارونش کنه که نتونه نفس بکشه


همون موقع دوربین و بلاخره پایین گرفت و اون موقع بود که میتونست واقعی حرف بزنه


فرست چند ثانیه‌ی اول رو چیزی نگفت اما بعد با ناباوری گفت


_تو…


خاتانگ خندید


_من؟


_تو از صبح داشتی منو دیوونه می‌کردی!


_خب…


_خب چی؟


_یکم…


_خاتانگ اون یکم بود؟!


فرست یکم نزدیک‌تر رفت و صداش رو اینبار پایین تر اورد


_من امروز فکر کردم واقعا تولدم یادت رفته و بعد اون رفتار و حالا


خاتانگ خندید


_می‌دونم


_می‌دونستی که داری منو روانی میکنی؟


_معلومه که آره


_پس عمدا میکردی


خاتانگ سرشو کمی کج کرد و لب هاشو غنچه کرد


_هومم


فرست چند لحظه فقط نگاهش کرد و بعد دستش رو خیلی آروم روی صورتش کشید


_میدونی که من از صبح داشتم برای خودم چه داستان هایی می‌ساختم


_می‌دونم


_و فکر کردم شاید ناراحتی


_نه، ناراحتی برای چی!


_فکر کردم شاید سرت شلوغ بوده…


_نه


_فکر کردم شاید اصلا-


خاتانگ وسط حرفاش پرید و گفت


_فقط می‌خواستم آخر شب وقتی بلاخره تنها میشیم بهت تبریک بگم


فرست ساکت شد و خاتانگ بلاخره تصمیم گرفت بره داخل و پشت سرش در رو بست و بعد خیلی آروم جلو اومد


_چون امروز همه می‌تونستن تموم روزو بهت تبریک بگن


نگاهشون برای لحظه‌ای بهم گره خورد


_ولی من می‌خواستم آخرشب وقتی دیگه هیچ‌کس اینجا نیست، تولدت رو با خودت جشن بگیرم


فرست لبخندی زد


_پس تموم این مسخره‌بازی‌ها برای این بود؟


_تقریبا


_خیلی نامردی!


_می‌دونم


فرست خندید


_ولی…


نگاهش روی کیک افتاد


_قشنگه


خاتانگ خیلی آروم گفت


_خوشحالم که خوشت اومده


چند ثانیه سکوت بینشون، دیگه لازم نبود نقش بازی کنن و لازم نبود فاصله بگیرن، لازم نبود حواسشون باشه کی نگاهشون می‌کنه و چندتا دوربین روی اونها فوکوس کرده! حالا فقط خودشون بودن


فرست طوری نزدیک خاتانگ رفت که مطمئن شد پشت اون به دیوار برخورد میکنه


_خب باید الان هدیه امو باز کنم؟


خاتانگ حس کرد گونه هاش رنگ گرفته و داره گرمش میشه


_پس…


گوشی و کیک رو از دست خاتانگ گرفت و گذاشتشون روی کنسول دم دستش و حالا هیچ مانع ای وجود نداشت، خاتانگ لبش رو به دندون گرفت که فرست اجازه نداد این کار طولی بکشه


_هدیه‌ی منو داری خراب میکنی کوچولو


بعد دستش رو زیر فکش گذاشت و با شستش لبش رو لمس کرد


_ف…فرست


_هوم؟


خاتانگ با دستاش لبه‌ی تیشترش رو گرفته بود و نمیدونست اینهمه استرس از کجا میومد! دفعه‌ی اولش که نبود پس چرا اینطوری ری‌اکشن نشون میداد


_م..من…


_نه خائو تو اجازه‌ی اعتراض نداری چون از صبح دقم دادی و الان فک کن اینم تنبیه توعه باشه؟ هرچند تنبیه ام به حساب نمیاد بیب مگه نه؟


حرف زدن رو ادامه نداد نمیخواست بیشتر ازین صبر کنه و به اندازه‌ی کافی تا همین الانشم صبر کرده بود، لب هاش رو خیلی آروم روی لب هاش کشید و شروع کرد به گذاشتن بوسه های ریز و آروم و اون هارو تا فک و گردنش ادامه داد و این کار باعث شد ناله‌ی ریزی از بین لب هاش فرار کنه


_تو…تو خیلی بدی


گاز ریزی از گردنش گرفت و دوباره بالا اومد و توی چشم هاش زل زد


_من یا تو


_تو


اوکی آرومی گفت و ایندفعه آروم پیش نمیرفت، فرست خواسته بود آروم انجامش بده اما خب نه انگار این گربه‌ی نارنجی خودش تنش میخارید


بوسه‌ی شلخته و خیسی رو شروع کرد و دستش رو انداخت زیر پاش و خاتانگ کاملا با رضایت کار هاش رو دنبال میکرد پس متقابلا پاهاش رو دور کمرش حلقه کرد و دست هاش رو دور گردنش انداخت


_منکه میگم تو خودت تنت میخاره


خاتانگ اما بجای جواب دادن بهش صورتش رو نزدیک تر آورد و دوباره بوسه رو شروع کرد و اونها بین بوسیدن هاشون لبخند میزدن، که فرست بلاخره تصمیم گرفت اون رو مهمون تخت کنه


و وقتی به اتاق رسیدن خاتانگ رو روی تخت انداخت و روش خیمه زد 


_میدونی از کادوم راضی ام


دستش رو از زیر لباسش رد کرد و با دست هاش پهلو های خاتانگ رو فضار ریزی داد


_تو به همین کادو راضی نمیشی میدونی؟


فرست پوزخندی زد و سرش رو به نشونه‌ی تایید تکون داد و از شر لباس مزاحمش خلاص شد و پیشونیش رو به پیشونی خاتانگ چسبوند


_اینو تو تصمیم میگیری


خاتانگ اما جوابی نداد و از یقه‌ی فرست گرفت و لب هاشون رو دوباره بهم رسوند و دست های فرست قرار نبود متوقف بشن و جای جای بدن پسرکش رو لمس نکنن


دستش رو نیپلش رسوند و اون رو لای انگشت هاش فشار داد که اخ ریزی کرد و بوسه رو قطع کرد و فرست سرش رو توی گردنش فرو برد و میبوسید و این بوسه ها به مکیدن و در نهایت به گاز زدن رسید


_میدونی که من هول بدن توام درسته؟


_همممم…دست..دست از حرفای بیشرمانه ات برنمیداری


بوسه ای روی سینه اش زد، این اواخر عضله های این قسمت برجسته تر شده بود و این باعث میشد که دلش بخواد وقت و بی وقت دستش رو روی سینه هاش بزاره و محکم فشارشون بده و تمام اون نواحی رو مارک کنه


_باید بگم که نه…


و ایندفعه یکی از نیپل هاشو به دندون گرفت و با صدا شروع کرد به خوردنش، خاتانگ ناله میکرد و دستش رو پشت موهاش مشت کرده بود


فرست این کارو تا وقتی که حس کرد بدن خاتانگ داره بیتاب میشه ادامه داد و بعد ایستاد و دست کشید که باعث شد‌ اون ناله کنه


_ناهههه…اذیتم نکن


_عا عا یادت رفته حق اعتراض نداری، من هرکاری دلم بخواد میکنم و تو امشب نق نمیزنی


و بعد دستش رو به کش شلوارش رسوند و باکسر و شلوارش رو باهم دراورد و ازینکه با همین کار کوچیک خیس شده بود پوزخند زد


_انقدر سریع؟


_هیا فرست


هنوز حس دست های فرست دور باسنش رو هضم نکرده بود که گرمای دهنش رو دور دیک‌ش حس کرد


_اههههه…فرستتتت


سرش رو تند تند بالا و پایین میکرد و پیچیدن بدن خاتانگ رو میدید، اینکارو ادامه میداد و خاتانگ بیشرمانه ناله میکرد و صداش تو کل ساختمون میپیچید


_د..دارم می-


جمله اش تموم نشده بود که کل کامش دهن فرست رو پر کرد و اون مطمئن میشد که حتی قطره ای ازش رو از دست نده و این کارش باعث شده بود چشم های خاتانگ متعجب بشن و صورتش رنگ قرمزی به خودش بگیره، فرست اخرین مک رو زد و بلند شد و با شستش دهنش رو پاک کرد


_همم خوشمزه بودی بیبی


خاتانگ نفس هاش به شماره افتاده بود


_حا..ضرم قسم بخورم ا..ین بهترین ب…بلوجاب زندگیم بود


فرست روش خم شد لب هاش رو مجدد بوسید


_منکه همیشه اینکارو انجام میدم


خاتانگ دست هاش رو دور گردنش انداخت و لب هاش رو بوسید


_درسته اما هیچوقت اینطوری نبود…یعنی آروم نبود!


_تو واقعا قصد داری حشر منو امتحان کنی؟هوم؟


خاتانگ سرش رو کج کرد که فرست ادامه داد


_اگه میخوای امتحان کنی


به دیک بلند شده و سفتش اشاره کرد


_همین الانشم من…زدم بالا بخاطر تو


خاتانگ لبخند دندون نمایی زد که فرست تشر زد


_خب حالا که میخندی پس چرا به دادش نمیرسی بیب؟


و یک پاش رو بالا گرفت و کمی خودش رو بهش مالوند و جفت شون اینبار ناله میکردن فرست طاقت نیاورد و سریع سمت پاتختی جهید و لوب رو برداشت و دوباره روی پسرکش خیمه زد

مقداری رو روی دستش ریخت و سمت سوراخش برد که هینی از دهن خاتانگ بیرون پرید


اما فرست بدون وقفه یک انگشتش رو واردش کرد و این مساوی بود با بسته شدن چشمای خاتانگ و فرست عاشق این ری‌اکشنش بود…چند دقیقه ای رو وقت گذاشت و اماده‌اش کرد و بعد خیلی آروم دیکش رو واردش کرد


یکم صبر کرد و بعد کم کم شروع کرد به کوبیدن داخلش و خاتانگ ناله میکرد و به رو تختی ها چنگ مینداخت و فرست با چند پوزیشن مختلف از هدیه‌ی زیبای تولدش استفاده کرد و در اخر وقتی خاتانگ از خستگی توی اغوشش به خواب رفته بود 

آرزو کرد که…


“تا ابد و یک روز میخوامت و این حس خواستن تو، لحظه‌ای توی من کم نشده و آرزو میکنم این روند تا همیشه ادامه پیدا کنه، آمین”


خواست چشم هاش رو ببنده که صدای ضعیفی گوش هاش رو نوازش کرد


_تولدت مبارک فرفر


و این بار، فرست واقعا احساس کرد تموم اون رفتار هایی که از صبح تحمل کرده بود، برای همین یک جمله ارزش داشت


پایان:)

Report Page