The Architect (S.2) - Part.2
MRKIMVHUB
توی سالن اصلی فرودگاه، روی یه صندلی نشسته بود. با قفلکردن دستهاش جلوی سینهاش، پاشنهی پای چپش رو با یه ریتم عصبی به زمین میکوبید و انتظار اومدن جونگکوک با چمدونهاشون رو میکشید.
هیچ سررشتهای از زبون اسپانیایی نداشت و انگلیسیش هم زیاد خوب نبود؛ نه در این حد که بتونه توی کشور غریبی که زبون رسمیش انگلیسی نبود، گلیم خودش رو از آب بیرون بکشه.
که اگه میتونست، حتی یه دقیقه هم اینجا منتظر نمیموند و بعداز پیداکردن یه هتل، در اسرع وقت یه بلیت به سئول میخرید و برمیگشت... بدون اینکه حتی یه کلمه با جونگکوک حرف بزنه.
اعصابش بهقدری از اون موجود عضلهای با چشمهای گردالی خرد بود که میتونست همینجا، جمجمهاش رو با یه حرکت، از گردنش جدا کنه.
با اینکه توی سالن فرودگاه و زیر باد کولر بود؛ ولی خیلی خوب میتونست گرمای مادرید رو حس کنه. قطعاً تهیونگی که بهشدت گرمایی بود، اوقات سختی رو پیش رو داشت.
نفس عمیقی کشید و خواست گوشیش رو از جیبش دربیاره؛ ولی همون لحظه جونگکوک رو دید که از بین جمعیت، با دو تا چمدون نقرهای بهسمتش میاومد.
نگاه مرگباری حوالهی دوستپسرش کرد و از جاش بلند شد.
جونگکوک همونطور که چمدونهاشون رو دنبال خودش میکشید، با رسیدن به تهیونگ، لبخند هیستریکی برای پوشش موقعیت زد.
- بریم، عزیزم؟
همونطور که انتظار داشت، تهیونگ بدون اینکه جوابش رو بده، تهیونگ بدون اینکه نگاهش کنه، بهسمت غرفهی تاکسیها حرکت کرد.
اوقات وحشتناکی انتظارش رو میکشیدن و جونگکوک این رو بهخوبی درک میکرد؛ ولی مگه تقصیر خودش بود؟ حتی روحش هم خبر نداشت که قرار بود این بلاها سرشون بیان.
از ترس اینکه تهیونگ رو بین جمعیت گم کنه، سرش رو تکون داد تا از شر افکار مزاحمش نجات پیدا کنه و دستهی چمدونها رو کشید تا دنبال دوستپسرش بره و بعداز اجارهکردن یه تاکسی، به خونهی جونگکوک برن.




























همونطور که با یه دستش، گوشی رو نگه داشته و مشغول چککردن توییتر بود، بهسمت اتاقی که تهیونگ بهمحض رسیدن، خودش رو داخلش حبس کرد، رفت.
با رسیدن به در، گوشی رو قفل کرد و توی جیب گرمکنش گذاشت.
طبق عادت، سرش رو به در نزدیک کرد و دو تقهی آروم بهش زد؛ ولی هیچ جوابی نشنید.
کارش رو تکرار کرد؛ ولی تهیونگ مجدداً جواب نداد.
اخم کمرنگی مهمون صورتش شد و دستگیرهی در رو آروم تکون داد. در کمال تعجب، باز شد.
حدوداً یک ساعت از رسیدنشون به خونهی جونگکوک میگذشت. از همون لحظهی اولی که رسیده بودن، تهیونگ به نزدیکترین اتاق رفت و در رو محکم به چهارچوبش کوبید.
توی این یک ساعت، جونگکوک حتی جرئت نداشت از شعاع سهمتری اون اتاق هم رد بشه و فقط سعی داشت کمکم از راههایی مثل توییتر یا چت، تهیونگ رو نرم کنه؛ ولی هیچ اثری نداشت.
بعداز آخرین توییت تهیونگ، از روی کاناپهی داخل پذیرایی بلند شد تا صورتش رو بشوره و لباسهاش رو عوض کنه. خستگی تا تکتک سلولهای بدنش نفوذ کرده بود.
و حالا اینجا بود. با موهایی که بهخاطر شستن صورتش، جلوشون خیس شده و لباسی که عوض شده بود.
در رو آروم و بهاندازهای باز کرد که بتونه داخل رو ببینه. سر رو از لای در نیمهباز داخل برد تا شرایط رو بررسی کنه.
اوضاع امن و بیخطر بود.
تهیونگ با همون لباسها، روی تخت پهن شده بود؛ درست مثل ستارهی دریایی. تنهایی تمام یه تخت دونفره رو گرفته بود.
در رو کامل باز کرد و بهسمت تخت قدم برداشت.
جلوتر که رفت، متوجه شد تهیونگ همونطور که با گوشیش کار میکرد، از خستگی خوابش برده بود.
کاش حداقل لباسهاش رو عوض میکرد که اذیت نشه. اول فکر کرد همونجوری که خواب بود، براش عوضشون کنه؛ ولی میدونست اگه این کار رو انجام میداد، تهیونگ بهمحض بیدارشدن، زندگی رو براشون جهنم میکرد؛ پس فقط بیخیال شد.
طی یه اقدام ناگهانی، گوشی رو از روی سینهی تهیونگ برداشت. به صفحهاش نگاه کرد، روی توییتر مونده بود. قفلش کرد و روی پاتختی کنار تخت گذاشتش.
میدونست قرار بود بابت کاری که میخواست انجام بده، چند تا فحش و داد از ترنجش هدیه بگیره، حتی شاید چند تا مشت یا لگد محکم؛ ولی سعی کرد در لحظه زندگی کنه و بیتوجه به عواقب کارش، از حال لذت ببره.
یکی از دستهای تهیونگ رو کمی کنار کشید تا برای خودش جا باز کنه.
آروم روی تخت خزید که بهخاطر وزنش، تشک کمی فرورفت.
با دراز کشیدنش، تهیونگ توی خواب نقی زد و بهسمت مخالف چرخید که کاملاً به نفع جونگکوک بود؛ چون مثل کوالا، از پشت به ترنجش چسبید و دستهاش رو دور بدنش پیچید.
دماغش رو داخل اون تارهای فر و خوشحالت فروکرد و نفس عمیقی کشید.
فقط بوکردن موهای ترنجش کافی بود تا آرامش به بدنش برگرده.
بوسهی آرومی رو موهای تهیونگ گذاشت و با بستن چشمهاش، اجازه داد جسمش توی عالم بیخبری فروبره.




