سرقت!

سرقت!

جامعه نو



شورای سردبیری: خیلی سال پیش، در محیط‌های کارگری یک شوخی بود که حالا تقریباً نیست: تظاهرِ افراد به اینکه به اسم میوه یا خوراکیِ دیگری حساس‌اند و اگر کسی اسم آن را بیاورد اخم و گوینده را برای تنبیه دنبال می‌کنند. آن‌قدر شایع بود که در برخی کارخانه‌ها اگر کسی چنین اعلامی نکرده بود و او را به آن نام (حسن گلابی، تقی پیاز، احمد خربزه و...) نمی‌خواندند احساس می‌کرد بی‌اهمیت است و همکاران صمیمی ندارد. علتش ساده بود: آن القابِ مسخره، نوعی پلاکِ هویتی بودند. القابیِ شوخ‌طبعانه برای کارگرانِ ساده‌ای که هیچ کیفیتِ متمایزی با دیگران نداشتند: نوعی تفاوت، برجستگی، و درعین‌حال نشانۀ پیوند به یک جمعیت؛ یکی از نیازهای بنیادین بشر. ابتدایی‌ترین شکلِ نائل آمدن به هویت!

  

ابعاد بزرگ‌تر آن حس در عرصه‌های دیگر مشهود است. مثلاً در هواداری از یک تیم فوتبال تا حد تعصب و حتی زدوخورد به خاطر آن. فقط در ایران هم نیست و پدیده‌ای جهانی است. ربطی به موقعیت اجتماعی و تحصیلات هم ندارد و چه بسیار خبرنگار که تخصصش در رجزخوانیِ متعصبانه فوتبالی، بیشتر از توضیح و تفسیر اخبار است. جوهرۀ مشترک همۀ این‌ها نیز احساسِ خوشِ داشتنِ هویت جمعی و جزئی از یک جمعِ بزرگ‌تر بودن و طبعاً، قوی‌تر بودن است. این پدیده‌ای شناخته‌شده و از مدت‌ها پیش، تحلیل‌شده است و نقطۀ اوج آن وقتی است که شخص در جمع حل می‌شود و فردیتِ خود را به‌کلی و به نفع کسب هویت جمعی وامی‌گذارد. احزاب فاشیست که در یک ایدئولوژیِ ابداعی و یک ابررهبرِ فرهمند، تجسم و تبلور می‌یابند بهترین مثال چنین موقعیتی هستند. وانهادنِ فردیت در اختیار تربیت و منش و کدهای رفتاریِ جمعی، غرق شدن در عظمتِ سان و رژه و راهپیمایی و تقلید از جمع در پرستشِ یک رهبر، پدیدۀ عامِ این‌گونه احزاب، رژیم‌های سیاسی و فرقه‌های مذهبی است. چنانچه کسی فردیت و هویتِ شخصی نداشته باشد، به‌راحتی و عمیقاً در دسته‌های شکل‌گرفته بر مبنای باور (آراء یا ادیانِ بدل شده به ایدئولوژی) حل می‌شود. اشخاص هویت‌نایافته، کوزه‌ای خشک و خالی‌اند که می‌توان آن را از ایده یا باوری خاص لبالب کرد. از همین روست که لمپن‌ها (بی‌سواد، فاقد تربیت، بی‌نسب و خانواده و معمولاً رشد یافته در خشونتِ زندگیِ خیابانی) اولین و بهترین اعضای دارودسته‌های قدرت‌سازِ سازمان‌ها و رژیم‌های فاشیست‌اند. شعبان بی‌مخ و دارودستۀ لات‌های اطرافش، لات‌های درگاه‌نشینِ کاشانی و لات‌های میدان که یک دهه بعد از آن‌ها نیروی مؤثرِ خیابان بودند، معروف‌ترین نمونۀ این لمپن‌های هویت‌یافته بوده‌اند.

 

اما این پدیده به عناصری که نامشان به‌نوعی در تاریخ ماندگار شده محدود نیست. ابعاد عظیم و مؤثر آن را می‌توان بین توده دید و ردیابی کرد. پدیده‌ای که بیشتر در بستر مذهب نمود می‌یابد و گسترده‌ترین پدیدۀ فرهنگی و روانشناسیِ مردمان است. پهنه و عمق آن از همۀ عناصر فرهنگی بیشتر است و طبعاً امکانِ آنکه اشخاص، هویت اجتماعی خود را در زوایای آن جستجو کنند افزون‌تر. نکتۀ مهم آن است که در این بستر، عنصر اجبار و تظاهر می‌تواند به‌ویژه در مورد مردمانِ عادی، غایب باشد؛ یعنی مردم باورِ دینی ندارند تا احساس هویت کنند اما در بستر باورهای دینی، هویت طبیعیِ جمعی و مشترکی می‌یابند. البته در واقع باورِ خالصِ دینی از عنصرِ هویتِ جمعی تهی است و فاقد محتوای سیاسی به معنیِ رابطه با قدرت. اینکه رئیس‌جمهورِ کرۀ شمالی حرف می‌زند و مردم گریه می‌کنند و در های‌های و اشک ریختن از هم سبقت می‌گیرند، با اینکه مردمِ سیسیل در مراسمِ صلیب‌کشی و شلاق‌خوریِ مسیح اشک می‌ریزند، تفاوت دارد. درست مثل تفاوتِ گریۀ نمایشی در مراسمِ حکومت‌ها با رها کردنِ کار و زندگی و راه افتادنِ پیاده از سر صدق در گرما و سرما برای زیارت. در سیسیل زنانِ باورمند، سحرگاهان با پای برهنه روی صخره‌های تیز از کوه بالا می‌روند تا با پای خون‌آلود به زیارتگاه برسند. بااین‌حال، در ظاهر تفاوتی بین آئین‌های حکومتی و رسوم و مناسک ایمانی نیست. تفاوت‌ها صرفاً در رابطه‌شان با قدرت است: قدرتِ حکومت می‌تواند ابعادِ قدسیِ حیاتِ توده را نیز مانند زمینه‌های دیگر غصب کند، با منویات پلید بیامیزد، به آئین حکومتی تبدیل کند و جزئی از مراسم ایدئولوژیکِ خودش کند.

 

آیا توده باورهای قدسیِ خود را به‌قصدِ هویت‌یابی ِاجتماعی به میان می‌آورد؟ بعید است تعداد پرشماری چنین کنند و آگاهانه میل و عطشِ داشتنِ تکیه‌گاهی آسمانی و لذتِ پیوندی قدسی را برای کسب هویت (تعریف‌کنندۀ رابطه با دیگران) قربانی کنند و برای همین است که تظاهر به ایمان یا نمایشِ اعمال عبادی، نکوهیده است؛ اما حکومت‌ها شدیداً مایلند تا نمودهای ایمان و رابطۀ قدسیِ توده را، غلو شده و جلوه‌گرانه نشان دهند و به‌عنوان نمایشِ پیوستگیِ توده به خودشان، تبدیل و تفسیر کنند: نمازخوان‌ها سربازِ حکومت‌اند، محجبه‌ها جاسوسِ ما هستند و زیارت‌بروها نیروی سرکوب ما و‌ روزه‌بگیرها باورمندانِ ما و سینه‌زن‌ها لشگر روزِ واقعۀ ما و...! به همین علت حکومت‌ها بیش از هر شیطانِ فریبکاری که نفس آدمی را برای تظاهر، زاهدنمایی و سلطه بر دیگری وسوسه می‌کند، برای دین‌فروش کردنِ مردمِ عادی فشار می‌آورند: تبدیلِ باور قدسی توده به هویت اجتماعی و استخراج حمایتِ سیاسی از آن! در ایران نیز این، عمده‌ترین دستاوردِ دین سیاسی در چهار دهۀ اخیر و احتمالاً بالاترین صدمه‌ای است که باید محاسبۀ حجم آن را سال‌ها بعد انجام داد و اثر مخربش را سنجید.


گرایش حکومت‌ها به سرقت اعمالِ نیایشیِ توده به نفع تحکیم قدرت، رویۀ دربرگیرنده و پتانسیل‌سازی است؛ یعنی مثل توفان‌ها و گردبادهایی است که در شروع، توان و پوششِ کمی دارند ولی به‌تدریج شدت می‌گیرند و وسیع می‌شوند. یکی از نتایج این گرایش، اختراع مناسک تازه و طولانی و پرشاخ‌و‌برگ کردنِ مناسک و اعمالِ قدیمی است. بعید است هیچ‌یک از مراسم و آئین‌های ادیانی که می‌شناسیم در ابتدا تا حدِ کنونی گسترده بوده‌اند اما از روی ابداعاتِ حکومت‌های دین‌مدارِ (حکومت‌هایی که دینِ ایدئولوژی شده را پایۀ حاکمیت کرده و توسعه می‌دهند) دوران ما، می‌توان تصور کرد در هر دورۀ حاکمیت، دین‌مداران چیزی بر مناسک افزوده‌اند تا منفعتی ببرند. به‌این‌ترتیب فربه شدنِ مناسک، افزایش مناسبت‌ها و پرشاخ‌وبرگ شدنِ آیین‌ها، نتیجۀ نیازهای قدرت است و نه نیازهای قدسیِ توده! در نهایت، آنچه در حکومت‌های نامرتبط با روح و علایق مردمان نمایان می‌شود، پیوندی از ملت ـ حکومت بر مبنای ‌باورهای مذهبی است که تصنع و زورکی بودنِ آن، به‌تدریج برای همه آشکار می‌شود و البته شده است. شکافِ خیلی بدی است و در عرصۀ سیاسی که نیاز به نمایشِ حمایت عمومی است به ضد خود بدل می‌شود. به‌ویژه زمانی که ابعادِ واقعی و نتایج عینیِ اعمال حکومت‌ها نمایان می‌شود: فسادِ مدعیانِ پیشواییِ آئین، ستمِ دستگاه‌های مدعیِ عدالت و رخت بستنِ اخلاق از منش و کنشِ مقامات!


واکنش‌های اجتماعی، متعاقبِ بیرون افتادنِ حقیقت کاملاً مشخص نیست اما می‌توان سمت‌وسوی آن‌ها را تصور کرد: بردنِ باورهای قدسی به پستو و شخصی کردنِ نیایش، تغییر ماهویِ نوع قضاوت دربارۀ دیگر شهروندان و پذیرشِ تکثر در باورها و عرفی کردنِ رفتار و کنش‌ها در اجتماع، واکنش‌های شناخته‌شدۀ فردی در این مقطع‌اند ولی اهمیتِ آن‌ها در آثارِ اجتماعی و سیاسی‌ای که پدید می‌آورند شگرف و عظیم است. معنای این تغییرات، سکولارشدگیِ ذهنِ شهروندان است که زیربنای سلطۀ سکولاریسمِ اجتماعی در جوامع است. گامی اساسی در ایجاد تغییرات بنیادی در روابط اجتماعی که جوهرۀ تغییرِ تاریخیِ آتی در عرصۀ سیاسی ایران نیز هست. مهمترین نکته این بحث همین است!


این فروریزشِ کاخ حکومت‌ساخته به روی خود، دیالکتیکِ سلطه‌گریِ ایدئولوژیِ دین‌پایه بر جامعه است!

Report Page