Terms & Conditions (Part 35)
Xookooنورِ خورشید از لای پردهها روی صورت تهیونگ افتاد و از خواب بیدارش کرد. آروم چشمهاش رو باز کرد، اما با دیدن دور و برش خشکش زد. هنوز روی کفِ سرد و سفتِ اتاقش بود.
نمیدونست کی خوابش برده، اما رد اشکهاش و سنگینی سینهش نشون میداد که شب طولانیای رو گذرونده. تمام فکر و ذکرش پیش مادرش بود و خیلی دلتنگش بود.
چشمهاش رو مالید و از شدت سردرد، چهرهش تو هم رفت. اثر مشروب دیشب هنوز تو بدنش بود و حسابی گیج و سنگینش کرده بود. لباسهاش بوی تند مشروب میدادن و از این وضعیت خیلی چندشش میشد. یادآوری اتفاقات دیشب هم مثل یک بارِ سنگین روی دوشش بود.
با حرکاتی آروم و خشک از روی زمین بلند شد. به اتاقِ خالی نگاه کرد و سکوت خفهکنندهش باعث شد تا دلش بگیره. با قدمهای سریعش رفت سمت حموم تا بوی مشروب، رد اشکها و ترسش رو از روی وجودش بشوره و پاک کنه. خنکیِ کفِ حموم برای یکلحظه بهش آرامش داد. تو آیینه به خودش نگاه کرد؛ کاملاً شکسته و داغون به نظر میرسید. دیگه نمیتونست این وضعیت رو تحمل کنه.
دوش آب گرم رو باز کرد، اما این آب هم نتونست آشوب تو دلش رو آروم کنه. چشمهاش رو بست به این امید که درد تنهاییش شسته بشه، اما هیچ فایدهای نداشت.
***
- من میام اونجا.
جونگکوک این رو با لحن سردی گفت و بدون اینکه منتظر جواب بمونه، گوشی رو قطع کرد و به عکس همسر مرحومش روی دیوار و لبخند آرومش خیره شد.
ساعتها همونجا ایستاده بود و غرق تو افکارش بود. یک نفسعمیق کشید، دستهاش رو توی جیبش گذاشت و به سمت اتاقخوابش در طبقهی بالا رفت.
در رو باز کرد و به اتاق نگاهی انداخت. بطریهای خالی مشروب روی زمین افتاده بود، اما خبری از پسرک نبود. اخمی کرد و رفت داخل و صدای ضعیفِ شرشر آب از داخل حموم به گوشش رسید.
جونگکوک ابرویی بالا انداخت، به سمت درِ حموم رفت، محکم در زد و با صدای بلندی گفت:
- در رو باز کن.
داخلِ حموم، تهیونگ با شنیدن این صدا ترسید و سر جاش خشکش زد. با صدای لرزونی گفت:
- مـ... من دارم دوش میگیرم.
دوباره صدای در زدن اومد، این بار خیلی بلندتر. جونگکوک با لحنی سرد و دستوری گفت:
- گفتم در رو باز کن.
تهیونگ دستهاش رو مشت کرد و با صدای خیلی آروم و ملتمسانهای گفت:
- من لباس تنم نیست... لطفاً صبر کنید.
چند ثانیه سکوت شد و بعد دوباره لحنِ یخزدهی جونگکوک توی گوشش پیچید.
- برام مهم نیست. تو شرایط قرارداد رو میدونی. کاری نکن که حرفم رو دوباره تکرار کنم.
تهیونگ چشمهاش رو بست و به کاشیهای سرد حموم تکیه داد. این حرفها مثل یک یادآوریِ تلخ برای وضعیتی بود که توش گیر افتاده بود. با دستهای لرزونش سریع حوله رو برداشت و مثل یک زرهی محکم دور خودش پیچید.
با دستهای لرزونش قفل رو باز کرد و در رو فقط اونقدری که بتونه بیرون رو ببینه نیمهباز گذاشت. صورتش سرخ شده بود و ازش آب میچکید. جونگکوک جلوی در بود و از لای در با نگاه تیزش بهش خیره شده بود. با چهرهای بیحالت به موهای خیسِ تهیونگ که به پیشونیش چسبیده بود، دستهای لرزونش روی حوله و لبهاش که از سرما میلرزیدن، نگاه کرد و وقتی لبهی در رو محکم گرفت، نفس تهیونگ تو سینهش حبس شد.
جونگکوک با صدای بم و محکمی دستور داد:
- در رو کامل باز کن.
تهیونگ یکم مکث کرد، اما در نهایت با دستهای لرزونش در رو آروم تا انتها باز کرد. سعی کرد جلوی جونگکوک مقاومت کنه، اما زورش بهش نرسید.
جونگکوک وارد حموم شد و در حالی که به تهیونگ خیره شده بود، با لحن سردی گفت:
- دفعه بعد نذار اینقدر منتظر بمونم.
تهیونگ ناخودآگاه با استرس رفت عقب، اما جونگکوک بلافاصله اومد جلوتر و فاصلهشون رو کم کرد. قبل از اینکه تهیونگ بتونه بیشتر عقب بره، جونگکوک سریع لبهی حولهش رو گرفت، محکم تهیونگ رو کشید سمت خودش و بدنهاشون به هم برخورد کرد.
تهیونگ نفسش برید و برای اینکه بتونه تعادلش رو حفظ کنه، دستهاش رو روی سینهی جونگکوک گذاشت. با صدایی که به زور شنیده میشد و با لکنت پرسید:
- چ-چی... چی شده؟
جونگکوک با صدایی بم و لحن ترسناکی زمزمه کرد:
- چرا میری عقب؟ مگه من همسرت نیستم؟
با شنیدن کلمهی همسر، قلبِ تهیونگ مچاله شد. ناخودآگاه چشمهاش پر از اشک شدن و سریع نگاهش رو دزدید، چون نمیتونست به چشمهای جونگکوک نگاه کنه. این کلمه از زبون کسی که حتی اون رو به عنوان یک آدم هم حساب نمیکرد، خیلی براش اشتباه و خفهکننده به نظر میرسید.
جونگکوک سرش رو کمی کج کرد و به تغییر احساسات تو صورت تهیونگ نگاه کرد. بعد دوباره حوله رو یکم کشید تا ببینه تهیونگ ولش میکنه یا نه. پسر کوچیکتر با ترس حوله رو با تمام توانش محکمتر چسبید، طوری که بند بند انگشتهاش سفید شدن.
جونگکوک پوزخندی زد و با اون یکی دستش شیر آب رو باز کرد. با یک حرکتِ سریع، آب گرم از دوش روی سرِ جفتشون ریخت.
تهیونگ از ریختن آب روی سر و بدنِ برهنهش جا خورد. سریع به جونگکوک نگاه کرد. پیرهنِ طوسی جونگکوک کاملاً خیس شده بود و به بدنش چسبیده بود. چند تار مو افتاده بود جلوی چشمهاش و قطرههای آب از روی صورتش پایین میچکیدن.
تهیونگ با صدای ضعیف و لرزونی التماس کرد:
- آقای جئون، لطفاً...
و سعی کرد بره عقب، اما سینهی پهن جونگکوک مثل یک دیوار جلوش رو گرفته بود.
جونگکوک چشمهاش رو ریز کرد و صورتش رو آورد جلوتر، طوری که فقط چند سانت با صورت تهیونگ فاصله داشت. دوباره همون لبخند کمرنگ و تمسخرآمیز روی لبش نشست و با صدای بمی گفت:
- ساکت باش.
آب گرم همچنان داشت روی جفتشون میریخت. جونگکوک تهیونگ رو کشید جلوتر، جوری که بدنهاشون کاملاً به هم چسبید. با صدای بمی که لرزه به تن تهیونگ مینداخت، گفت:
- تو الان مال منی.
و سریع خم شد و لبهاش رو به گوش تهیونگ مالید. دوباره با لحن کاملاً مالکانهای زمزمه کرد:
- تو فقط متعلق به منی.
تهیونگ چشمهاش رو محکم بست. تندتند نفس میکشید تا بتونه این حسِ عجیب توی قلبش رو پس بزنه. جونگکوک یکم رفت عقب و به بدن لرزون پسر کوچیکتر خیره شد. دستش رو دراز کرد و حولهی تهیونگ رو گرفت و با لحن سرد و قاطعی دستور داد:
- این رو دربیار.
تهیونگ سرش رو تکون داد و گفت:
- نـ... نه.
و دستهاش رو دور حوله محکمتر کرد، انگار که همین یک تیکه پارچه تنها سپرش بود و با تمام جونش بهش چسبیده بود. فک جونگکوک منقبض شد. کمکم داشت کلافه میشد. دوباره خم شد و صورتش رو برد سمت گردن تهیونگ. نفس تهیونگ تو سینهش حبس شد و قلبش دیوونهوار میکوبید. جونگکوک در حالی که لبهاش به پوست خیس و سرد گردن تهیونگ میخورد، زمزمه کرد:
- واقعاً فکر میکنی تو موقعیتی هستی که بتونی با من مخالفت کنی؟
با همین تماس کوچیک، تهیونگ نفس صداداری کشید و چشمهاش رو روی هم فشار داد تا کمی ترسش رو کنترل کنه. گرمای لبهای جونگکوک روی پوست سردش براش غیرقابل تحمل بود و صدای دوش آب، هرلحظه تنش بینشون رو بیشتر میکرد.
جونگکوک لبهاش رو آروم روی گردن تهیونگ حرکت داد. تهیونگ خشکش زده بود و با هر حرکت جونگکوک نفسش بند میاومد. بعد از چندلحظه جونگکوک عقب کشید و به چشمهای پر از اشک تهیونگ خیره شد و گفت:
- من هر کاری که دلم بخواد میکنم.
دستش هنوز روی حولهی تهیونگ بود، اما این بار نکشیدش و فقط گذاشت سنگینی حرفهاش تهیونگ رو بیشتر از قبل خرد کنه و با لحن سردتری اضافه کرد:
- چه خوشت بیاد، چه نیاد.
تهیونگ سرش رو انداخت پایین. دیگه نمیتونست نگاه خیرهی جونگکوک روی خودش رو تحمل کنه. لب پایینش رو گاز گرفت و حوله رو محکمتر چسبید تا جلوی ریختن اشکهاش رو بگیره. احساس میکرد کاملاً بیدفاعه و تو یک تلهی بدون راه فرار گیر افتاده.
جونگکوک چندلحظه خیره نگاهش کرد، بعد بدون هیچ حرف دیگهای برگشت و از حموم رفت بیرون و تهیونگ رو با بدن لرزونش زیر دوش آب تنها گذاشت.
تهیونگ همونطور زیر دوش خشکش زده بود. با انگشتهای لرزونش حوله رو چسبیده بود و ذهنش پر از حسِ ترس و درموندگی بود. جئون جونگکوک به شدت میترسوندش.
اون براش فقط یک آدم معمولی نبود؛ یک قدرت خفهکننده بود که میتونست بدون هیچ تردیدی، زندگیش رو نابود کنه و تمام چیزهای باارزش تهیونگ رو ازش بگیره.
تهیونگ فقط برای خودش نمیترسید، بلکه نگران مادرش هم بود که ازش دور بود. فکر اینکه جونگکوک بخواد با قدرتش به مادرش آسیبی بزنه، وحشتزدهاش میکرد. این مرد همینالان هم با یک قرارداد تهیونگ رو گیر انداخته بود.
درسته که ترسش خیلی زیاد بود، اما شدت نفرتش خیلی بیشتر بود. از اینکه جونگکوک اینطوری به حریمش تجاوز میکرد و مثل یک شبح ِ تاریک روش سایه مینداخت، متنفر بود. از صداش، لمسش و از اینکه وجود این آدم باعث میشد احساس ضعف کنه، به شدت متنفر بود.
از اینکه جونگکوک میاومد پیشش و با یک نگاه و یک کلمه تمام غرورش رو له میکرد، متنفر بود. تهیونگ از تکتک اون لحظهها بدش میاومد؛ از اون چشمهای سرد و بیروح، از اون لحن پر از تمسخر و از اینکه جونگکوک به جای یک آدم، مثل یک وسیله باهاش رفتار میکرد.
اما بیشتر از همه، از خودش به خاطر اینهمه ضعف و ناتوانی تو دفاع از خودش متنفر بود. از اینکه تو دنیایی که بهش تعلق نداشت اینطوری گیر افتاده بود، حرص میخورد. اشکهاش دوباره صورتش رو خیس کردن. سرش رو به دیوار تکیه داد و در حالی که لبهاش میلرزیدن، چشمهاش رو بست. ترس و نفرت مثل یک گردباد داشت تو وجودش میچرخید و احساس سردی و پوچی میکرد.
اگه جونگکوک الان میتونست اینقدر بهش آسیب بزنه، تو آینده چه چیزهای دیگهای رو میتونست نابود کنه؟
بالاخره بعد از چند دقیقه از حموم اومد بیرون. حوله رو محکم دور بدن لرزونش پیچیده بود و قطرههای آب از موهای خیسش روی گردنش میچکیدن. با احتیاط به اطراف اتاق نگاه کرد و وقتی فهمید جونگکوک اونجا نیست، یک نفس راحت کشید.
آروم رفت سمت در و محکم قفلش کرد. انگشتهاش روی دستگیره میلرزیدن. پیشونیش رو به در تکیه داد و زیر لب زمزمه کرد:
- فقط باید این شرایط رو تحمل کنم.
وقتی برگشت سمت اتاق، چشمش به کمد بزرگِ لباسهای جونگکوک افتاد. لبش رو گاز گرفت و کمی دودل موند. لباسی با خودش نداشت و حتی فکر پوشیدن لباسهای جونگکوک هم حالش رو بد میکرد.
اما نمیتونست فقط با یک حوله توی خونه بمونه. آروم نالهای کرد و با پاهای برهنهش رفت سمت کمد و درش رو باز کرد.
با دیدن بزرگی و تجملاتِ داخل اون کمد، چشمهاش از تعجب گرد شدن. ردیفهایی از کت و شلوارهای تیره، کنار کلی پیراهن و شلوار، مرتب آویزون شده بودن. روی قفسهها هم پر از کفشهای براق و ساعتهای گرونقیمت بود.
تهیونگ آبدهنش رو بهسختی قورت داد و احساس غریبی کرد. با تردید دستش رو دراز کرد و پارچهی یکی از پیرهنها رو لمس کرد. پارچهش نرم و خیلی گرون به نظر میرسید. احساس میکرد حتی دست زدن بهش هم ممکنه کثیفش کنه. با خودش گفت:
- نباید این کار رو بکنم...
اما سرمای بدنش باعث شد تا زودتر یکچیزی بپوشه. با احتیاط یک پیرهن مشکی گشاد و یک شلوار نخیِ کشی برداشت. پیرهنش یکمی بوی عطر جونگکوک رو میداد و همین باعث شد موقع پوشیدنش دستهاش بلرزه.
لباس تو تنش زار میزد، اما شلوار کشی بود و اندازهش شد. تهیونگ یک نگاه به خودش انداخت و پایین پیرهن رو با دستش کشید. خیلی براش بزرگ بود و جاهایی که بدنش هنوز خیس بود، به پوستش میچسبید.
آهی کشید و دستش رو تو موهای خیسش برد. با فکر دوباره روبهرو شدن با جونگکوک، از ترس قلبش به تپش افتاد. زیر لب با خودش گفت:
- فقط باید ازش دور بمونم.
بوی عطرِ جونگکوک هنوز از روی اون پیرهن حس میشد و مثل یک یادآوریِ تلخ، مدام بهش میفهموند که الان متعلق به کیه.
بالاخره با قدمهای آرومی از اتاق بیرون رفت و با احتیاط از پلهها رفت پایین و به سمت آشپزخونه راه افتاد. خونه به طرز ترسناکی ساکت بود و فقط صدای قدمهای خودش شنیده میشد.
وقتی رسید به آشپزخونه، چندلحظه مکث کرد و به اطرافش نگاه کرد. اونجا هم مثل بقیهی جاهای عمارت، بیش از حد تمیز و بینقص بود. با خودش فکر کرد:
- آقای جئون اصلاً چیزی هم میخوره؟
با نگاه کردن به اطرافش تعجب کرد که آیا جونگکوک اصلاً از این فضا استفاده میکنه یا نه. تا حالا ندیده بود چیزی بخوره، فقط مشروب میخورد و سیگار میکشید. اینهمه خالی بودن خیلی براش عجیب بود، انگار آشپزخونهی این خونه فقط برای دکور ساخته شده بود.
آهی کشید، در یخچال رو باز کرد و یک پاکت شیر برداشت. دستهاش بیاراده حرکت کردن و صدای باز شدن درِ پاکت تو فضای خونه پیچید.
شیر رو ریخت تو یک کاسه و داخل کابینتها دنبال غلات صبحانه گشت. کلی جعبه، مرتب داخل کابینت چیده شده بود که برای آدمی مثل اون، اینهمه حق انتخاب خیلی عجیب بود. کمی گشت و بالاخره یکیش رو برداشت و ریخت داخل کاسه. پشت میز نشست و در حالی که ذهنش حسابی درگیر بود، قاشق رو برداشت و محتویات کاسه رو هم زد و اولین قاشق رو آورد سمت دهنش. یک قاشق خورد، بعد یکی دیگه؛ اما اصلا حس خوبی نداشت. مزهش براش غریبه بود و همون لقمهای که به زور قورت داده بود هم انگار تو معدهش سنگینی میکرد.
قبل از اینکه بتونه یک قاشق دیگه بخوره، اشکهاش سرازیر شدن. فکر کردن به مادرش که بیهوش روی تخت بیمارستان افتاده بود، قلبش رو به درد آورد. حالا فقط خاطرههای دوری از اون زن براش باقی مونده بود.
دیگه نتونست تحمل کنه. با دستهای لرزونش گوشیش رو برداشت و شماره بیمارستان رو گرفت. صدای بوق خیلی کشدار بود و بالاخره وقتی پذیرش جواب داد، تهیونگ با صدایی که به زور شنیده میشد، با بغض گفت:
- سلام. من کیم تهیونگ هستم. حال مادرم چطوره؟
پرستار که انگار داشت پرونده رو چک میکرد، بعد از چندلحظه مکث با لحنی سرد جواب داد:
- هنوز بیهوشن آقا. هیچ تغییری نکردن.
دل تهیونگ هری ریخت. با صدای خیلی ضعیفی تکرار کرد:
- هنوز بیهوشه...
با تمام وجود امیدوار بود حداقل یک نشونه از بیدار شدن مادرش بشنوه، اما هیچ خبری نبود. دیدش دوباره تار شد و اشکهای تازهای روی گونههاش ریختن. سنگینیِ اینهمه اتفاق داشت لهش میکرد. دلش میخواست فریاد بزنه و یک کاری کنه که این وضعیت تموم بشه، اما هیچی تو دست و بالش نبود.
صورتش رو پاک کرد و سعی کرد جلوی هقهقش رو بگیره. همه چیزِ اون عمارت بهش یادآوری میکرد که چهقدر به این دنیا تعلق نداره. این عمارت، این ثروت و سردیِ صاحبش، با زندگی قبلیش خیلی فاصله داشت.
با دستهایی لرزون و صورتی خیس از اشک، گوشی رو آروم قطع کرد و گذاشت روی میز. دیگه حتی نمیدونست چرا داره سعی میکنه غذا بخوره. هیچی دیگه براش مهم نبود. همون موقع از گوشه چشم دید که جونگکوک داره میاد سمتش.
جونگکوک یک دست کت و شلوار شیک پوشیده بود و در حالی که گوشی رو به گوشش چسبونده بود، داشت با یکی حرف میزد.
با قدمهای محکمی به سمت آشپزخونه اومد، سوییچ ماشین رو از روی کانتر برداشت و آماده رفتن شد. اما تهیونگ نمیتونست بذاره رئیسش همینطوری بره. با استرس رفت جلو و راهش رو بست. جونگکوک سر جاش ایستاد، چشمهاش رو ریز کرد و با تعجب به پسر کوچیکتر خیره شد. تماسش رو قطع کرد و با صدای بم و سردی پرسید:
- چیه؟
تهیونگ آب دهنش رو قورت داد و سعی کرد قبل از حرف زدن، به خودش مسلط بشه و گفت:
- آقای جئون... میتونم باهاتون بیام شرکت؟
صدای تهیونگ میلرزید و خودش هم نمیدونست این حرف رو از کجا آورده. اما انگار سکوت خونه و اون تنهاییِ خفهکنندهش مجبورش کرده بود این رو بپرسه. جونگکوک که از این درخواست جا خورده بود، ابرویی بالا انداخت و با لحن تمسخرآمیزی پرسید:
- چرا؟
تهیونگ دوباره آبدهنش رو قورت داد و با صدایی که به زور شنیده میشد، جواب داد:
- آقای جئون، من نمیتونم اینجا تنها بمونم.
در واقع اونجا احساس خفگی میکرد. بین دیوارهای این عمارتِ سرد و غریبه که هیچ ربطی به زندگی خودش نداشت، گیر افتاده بود.
جونگکوک با بیتفاوتی بهش نگاه کرد و بعد پوزخند کمرنگی روی لبهاش نشست. با لحنی قاطع و کوتاه گفت:
- نه.
با شنیدن جوابِ رد، دل تهیونگ هری ریخت، اما نمیتونست بیخیال بشه. حداقل این دفعه نه. با لحنی که پر از درموندگی بود، دوباره گفت:
- لطفاً... خواهش میکنم.
جونگکوک چشمهاش رو ریز کرد و مشخص بود که دیگه داره صبرش تموم میشه. با نهایت سردی و بیتفاوتی گفت:
- مثل یک زن و همسرِ خوب همینجا بمون.
تهیونگ سرِ جاش خشکش زد و از شدت تعجب دهنش باز موند. بالاخره با صدای لرزونی تونست بگه:
- ببخشید... زن؟ من که زنِ شما نیستم.
این حرفها بیاراده از دهنش بیرون پرید. گوشهی لبِ جونگکوک کمی تکون خورد، یک نگاه تمسخرآمیز به تهیونگ انداخت و گفت:
- همین که گفتم.
چشمهای تهیونگ از تعجب گرد شدن و صورتش از شدت عصبانیت و حرص قرمز شد. با لحنی که نمیتونست ناراحتیش رو توش قایم کنه، گفت:
- آقای جئون، من یک مَردم، زن که نیستم.
جونگکوک چندلحظه با بیخیالی بهش خیره موند اما وقتی یک قدم اومد جلوتر، برق عجیبی توی چشمهاش بود. با صدایی که بیشتر شبیه به یک زمزمه بود، پرسید:
- از این بابت مطمئنی؟
تهیونگ سر جاش ایستاد، اما سنگینی حضور جونگکوک رو کامل حس میکرد. وقتی مرد بزرگتر فاصلهی بینشون رو پر کرد، تهیونگ از جاش تکون نخورد و کل بدنش از شدت استرس منقبض شد. جونگکوک با نگاهی تیز و لحنی تمسخرآمیز گفت:
- آخه بهعنوان یک مرد، خیلی ظریفتر از چیزی که فکرش رو میکردم داری رفتار میکنی.
حرفهاش مثل یک چاقو تو قلب تهیونگ فرو رفت، اما پسر کوچیکتر هیچ واکنشی از خودش نشون نداد. نمیخواست جونگکوک ضعفش رو ببینه، حداقل نه اینطوری. دهنش رو باز کرد تا یکچیزی بگه و بحث کنه، اما حرفهاش تو گلوش گیر کردن. دیگه اصلا نمیدونست باید چی بگه.
حس میکرد مهم نیست چیکار کنه یا چهقدر تلاش کنه، به چشمِ جونگکوک همیشه یک آدم ضعیف و بیارزش دیده میشه.
جونگکوک چند لحظه دیگه هم با دقت بهش نگاه کرد و بعد یکهو روش رو برگردوند و از کنارش رد شد. تهیونگ همونجا خشکش زد و به دیوارِ روبهروش خیره موند. انگار طرز حرف زدنِ جونگکوک، مثل زهر تو هوای اونجا پخش شده بود. تهیونگ واقعا احساس حقارت میکرد. انگار وجودش هیچ اهمیتی نداشت و فقط یک مزاحم بود که باید کنترل میشد.
دیگه نمیتونست این وضع رو تحمل کنه. اون فشار همیشگی، اون برخوردهای سرد و اونطوری که جونگکوک همهچیزِ زندگیش رو کنترل میکرد، واقعا براش خفهکننده بود. باید یک کاری میکرد. هر کاری!
هزار تا راه مختلف اومد تو ذهنش، اما فقط یک فکر مثل یک راه نجات مدام تو سرش میچرخید:
رفتن پیش پلیس.
پلیس حرفهاش رو باور میکرد؟ اصلا بهش کمک میکردن؟ هیچ ایدهای نداشت، اما نمیتونست اجازه بده این وضعیت همینطوری ادامه پیدا کنه. فکر کردن به اینکه قراره اینطوری زندگی کنه و تو این عمارت و قفسی که جونگکوک براش ساخته بود زندانی بشه، دیوونهش میکرد. باید تلاشش رو میکرد.
خیلی سریع راه افتاد و صدای قدمهاش تو سکوت خونه پیچید. رفت سمت در اصلی و انگشتهاش رو روی دستگیره کشید.
ذهنش کاملا آشفته بود، اما یکچیز براش مثل روز روشن بود؛ اون قرار نبود توی این عمارت بمونه و اجازه بده تا جونگکوک باز هم کنترلش کنه.
تهیونگ سرعت قدمهاش رو بیشتر کرد. میترسید و شک کرده بود اما راه دیگهای نداشت. باید شانسش رو امتحان میکرد.
شاید میتونست بالاخره خودش رو از این وضعیت خلاص کنه!