Ten

Ten

Bobby

وقتی یونگی بیدار شد، جیمین آنجا نبود و بنظر میرسید ملحفه‌های تخت ناپدید شده‌اند. دستی به صورتش کشید و سر جایش نشست. اتاق تاریک و سرد بود و میتوانست دود کمرنگی از شیشه‌ی درِ بسته‌ی بالکن ببیند.


موهای سیاه و نیمه بلندش کاملا به هم ریخته بودند در بدنش کمی احساس کوفتگی میکرد. با خودش فکر کرد که طبیعی‌ است. دیشب برای یونگی پر جنب و جوش و عجیب بود.


دو پسری که دور خانه‌اش سرک می‌کشیدند را گیر انداخته بود، یک درگیری شدید با جئون داشت، _با اینکه موفق شده بود از پنجه بوکسش جان سالم به در ببرد_ و از همه مهم‌تر آخرین‌شان بود!


می‌دانست که چنین اعترافی درست نیست، اما یونگی تقریبا لذت بخش ترین رابطه‌ی تمام عمرش را تجربه کرده بود. آخرین باری که چنین لذتی را تجربه کرده بود به خاطر نداشت. فکر نمیکرد اصلا وجود داشته باشد.


لباس‌هایش را به سرعت پوشید و به سمت بالکن قدم برداشت. برف می‌بارید و جیمین درحالی که کف یکی از پاهایش را بالا برده و به دیوار پشت‌ سرش چسبانده بود، به همان دیوار تکیه داده بود و سیگار میکشید.


دسته‌ای از موهای بلندش روی چشم راستش افتاده بودند و سویشرت مشکی‌اش به اندازه کافی بلند بود که تا وسط ران های برهنه‌اش را بپوشاند. در یک کلمه، جیمین "زیبا" بود. واقعا بود و یونگی به هیچ وجه نمی‌توانست این حقیقت آشکار را انکار کند.


نفس عمیقی کشید و بالاخره در بالکن را باز کرد و بیرون رفت. هوای برفی اول ژانویه برای لباس‌های کم و نازکی که یونگی داشت زیادی سرد بود. اما هیچ اهمیتی برایش نداشت.


«بهت نمیخوره سیگار بکشی.»


گفت و کنار جیمین به دیوار سنگی پشت سرش تکیه داد. آن هم سرد بود. جیمین که رشته‌ی افکارش با حضور مرد کامل از هم گسسته بود، با گیجی نگاهش کرد.


بعد از چند ثانیه، دود درون ریه‌هایش را بیرون‌ فرستاد و سر تکان داد.


«خیلی چیزا بهم نمیخوره.»


یونگی نفسش را بیرون‌ داد و سیگار را از بین انگشت‌های جیمین قاپید و بین لب‌های خودش گذاشت.


«دیشب عالی بود.»


به آرامی گفت و دود ریه‌هایش را در صورت پسر که سرش را به سمت راست چرخانده بود و نگاهش میکرد فوت کرد. جایی تقریبا اطراف لب‌هایش.


جیمین خنده‌ای کرد و سری به تایید تکان داد. حق با یونگی بود‌. تک به تک لحظاتش به طرز باورنکردنی عالی و لذت بخش بودند. از آن مواردی که هرگز نباید تکرار میشد‌.


جیمین دیشب هیجان زده و غافلگیر بود چون هیچ چیز آن طور که فکر میکرد پیش نرفته بود. اما حالا؟ اوضاع کمی فرق می‌کرد.


هنوز هم دوست داشت از اینجا فرار کند و به زندگی مزخرف خودش برگردد، اما دیگر آنقدر ها هم مصر نبود و اهمیتی نمیداد. هنوز هم مرد کنارش به نظرش معیوب ذهنی می‌آمد اما نه به شدتی که دیشب فکر میکرد. هنوز یک صدا در ذهنش داد میزد که چون ظواهر و ویژگی‌های یونگی برایش جذاب و جالب بودند، درباره دید زدن اطراف محل زندگی‌اش اشتباه نکرده‌. اما حالا برایش عین روز روشن بود که اشتباه کرده.


هیجان جیمین را عوض میکرد و برای همین هم کم پیش می‌آمد که هیجان زده شود. ممکن بود نصف روز تمام مدت از مامور‌هایی که درحال طرح کشیدن روی دیوارها مچش را می‌گرفتند فرار کند، اما این هیجانی نبود که به چشم بیاید چون این اتفاق جزوی از سبک زندگی جیمین بحساب می‌آمد.


هیجان دیشب متفاوت بود. دیشب هفتمین سالگرد هیونبین بود‌. جیمین تنهایش نگذاشته بود. هیچوقت نمیگذاشت. برایش گل‌های مورد علاقه‌اش را برده بود و خانه‌ی سردش را با آب آنقدری تمیز کرده بود که برق بیفتد و اسم کاملش که رویش حکاکی شده بود را به بهترین شکل ممکن به نمایش بگذارد.


"کیم هیون بین"

"آگوست 1957 - دسامبر 1977"


جیمین تمام روز آنجا بود. مقابل سنگ عکس دارِ سفید نشسته بود و حرف میزد. لبخند میزد، اشک میریخت و فریاد می‌زد. در گورستان متروک و فراموش شده‌ای که تمام قبرهایش با لایه‌ها خاک پوشیده شده بودند، جیمین نشسته بود و از اعماق وجودش فریاد می‌زد. اما چه فایده‌ای داشت؟ او عزیز ترینش را از دست داده بود‌. هفت سال بود که از دستش داده بود.


وقتی ساعت نُه شب با اشک‌های خشک شده‌ی روی صورتش ناگهان از خواب پرید و خودش را درحالی پیدا کرد که تمام مدت روی سنگِ سفید رنگ در خودش جمع شده و آنقدر اشک ریخته که انرژی‌اش ته بکشد، یک بار دیگر بغضش شکست.


نور ماه موهای طلایی و بلندش را خوش رنگ و وهم آمیز تر از همیشه جلوه می‌دادند. درست مثل هیونبین که ناگهان جایی میان چشمان تار از اشکش ظاهر شده‌ بود؛ موهایش را نوازش میکرد و پشت گوشش میفرستاد.


"چرا گریه میکنی کوچولوی من؟ ماه رو ببین. میخوای با هم تماشاش کنیم؟" زمزمه‌های محوش در گوش جیمین می‌پیچیدند و در اعماق حافظه‌اش رخنه می‌کردند. مثل تمام توهم‌هایش، این هم یک توهم دیگر بود و چند ثانیه‌ی دیگر محو میشد.


ممکن بود آخرین باری باشد که جیمین آن را می‌بیند و همین باعث شد چشمانش را ببندد و آن صدا را عمیق‌تر از همیشه در روحش حک کند. وقتی چشمانش را باز کرد، او رفته بود. دوباره. مثل همیشه.


جیمین بعد از آن بلند شد و رفت‌. می‌دانست اگر یک لحظه‌ی دیگر را هم با فکر کردن به گذشته و خاطراتشان بگذراند اتفاق خوبی نمی‌افتد. باید هر طور شده حواس خودش را پرت میکرد و حالا اینجا بود.


در بالکن یک خانه‌ی جدید ایستاده بود، به درخت‌های خشک شده و حیاط پر از برگش نگاه میکرد و سیگار میکشید. میکشید و باز هم فکر میکرد. فکر های تکراری...


«کریسمس مبارک یونگی. البته اگه اصلا مهم باشه.»


گفت و سیگاری که کم‌کم به فیلتر میرسید را از دست یونگی گرفت و آخرین پک را به آن زد. بعد روی نرده‌ی چوبی مقابلش خاموشش کرد و رهایش کرد تا از ارتفاع نه‌ چندان زیاد، روی برگ‌های خشک شده بیفتد و جایی لابه‌لای آنها غیب شود.


«کریسمس رو دوست داری؟»


جیمین بدون اینکه نگاه خیره‌اش را از برفی که شدیدتر می‌شد بردارد جواب داد: «ازش متنفرم.»


بعد بازدمش را بیرون داد که بخار سفید رنگی از بین لب‌هایش خارج شد. هوا سرد بود و هرلحظه سرد تر میشد. جیمین از سرما نفرت داشت.


«کوله پشتی و اسکیت بردم توی زیرزمینت جا موندن. برام میاریشون؟ و اینکه لطفا هر چیزی که دیشب گفتم رو فراموش کن. تو حال خودم نبودم.»


«خیلی وقت بود که توی دعواهای زیرزمینی دیده بودمت و بنظرم جذاب اومدی. چندباری تعقیبت کردم چون دربارت کنجکاو بودم. ولی هیچوقت قرار نبود این اطراف پیدام بشه. همه چیز خیلی یهویی شد و متاسفم بابتش.»


یونگی ابرویی بالا انداخت و فکر کرد که چقدر عجیب. هیچوقت در هیچکدام از سناریوهای ذهنی‌اش، کسی چنین اعتراف عجیبی بهش نکرده بود.


در آخر سری تکان داد و "البته" و "مشکلی نیست" را به آرامی زمزمه کرد. هیچ دلش‌ نمیخواست بیشتر از این بازخواستش‌کند یا‌‌موضوع‌ را زیادی سخت بگیرد.


«تا وقتی که اینجایی اتاقت اینه جیمین. حمام اون گوشه‌ست اگه خواستی دوش بگیری. الان وسایلتو میارم.»


«ممنون.»


جیمین با لبخند کوچکی گفت و تماشا‌ کرد که یونگی‌ اول از بالکن و بعد اتاق بیرون رفت. نفس عمیقی کشید و آخرین سیگارش را هم روشن کرد و نگاهی به بسته‌ی خالی سیگار انداخت. باید در اولین فرصت یکی دیگر میگرفت. تمام ذخیره‌اش ته کشیده بود.



***



یونگی تمام روز هوسوک را ندید. ساعت ده شب بود و از ظهر که یونگی به طبقه پایین رفت و با یک‌ درخت کریسمس مواجه شد، هوسوک درخانه نبود.


نامجون گفته بود که جین و هوسوک اوایل صبح قبل از اینکه با هم از خانه بیرون بروند آن را تزئین کرده بودند. یک درخت قدیمی بود که سال‌ها گوشه‌ای از انباری خاک می‌خورد. این اولین سالی بود که نامجون و یونگی در این خانه درخت کریسمس می‌دیدند.


آن‌ها هیچوقت کریسمس را جشن نمی‌گرفتند. نه مثل بقیه. همیشه شب‌های سال نو هرکدام یک شیشه از گران‌ترین شرابی که میتوانستند پیدا کنند می‌آوردند و تا وقتی که هوا روشن میشد درباره سال _و سال‌هایی که گذرانده بودند صحبت میکردند.


جین مدتی می‌شد که برگشته بود. روی مبل دراز کشیده بود و کتابی را با دقت مطالعه میکرد و نامجون درحالیکه سعی می‌کرد فضول بنظر نرسد، زیر چشمی از بالای سرش داخل متن کتاب سرک‌ میکشید.


جیمین و تهیونگ یک فیلم اکشن پلیسی که از تلویزیون پخش میشد‌ تماشا می‌کردند. جیمین یقه‌ اسکی سفید و شلوار مشکی و گشادی پوشیده بود ‌که کمکش می‌کردند هر نشانه‌ای از اتفاقی که شب‌ قبل افتاده بود را پنهان کند.


اما هوسوک هنوز آنجا نبود و البته جئون. نفس عمیقی کشید و مکعب روبیکی که هیچ تمرکزی رویش نداشت را روی میز انداخت و بلند شد. نمی‌توانست متوجه شود که چرا تمام مدت به هوسوک فکر می‌کند.


سعی کرده بود در طول روز حواس خودش را پرت کند و تمام مدت تا چند دقیقه پیش در زیرزمین تمرین کرده بود. اما باز هم‌ موفق نشده بود. جین گفته بود که در مطب مانده تا کمی کار خورده‌ی ریزه‌ی دیگر که مانده بودند را تمام کند. اما بدون شام چطور باید انرژی‌‌ می‌داشت؟


بی حوصله در حیاط را باز کرد و بیرون رفت. برخلاف ظهر، حالا هودی سفید و پیژامه سیاه و سفیدش را به تن داشت. چون هوا سرد تر بود. امروز حتی موهایش را کوتاه کرده بود. نامجون همیشه این کار را برایش انجام میداد.


حالا که فقط موهای اندک و کوتاهی باقی‌ مانده بودند، احساس سرمای بیشتری میکرد. پس کلاه هودی‌ را روی سرش انداخت و شروع به راه رفتن کرد. وسط حیاط که قدم میگذاشت صدای خورد شدن برگ‌های خشک شده به گوشش میرسید و کمی برف داخل کفش‌هایش میریخت.


از حس یخ زدگی پاهایش وقتی این اتفاق می‌افتاد متنفر بود، اما همزمان دلتنگش هم بود. فکر نمیکرد که دلتنگی احساسی باشد که عشق را جلوه بدهد. تنها چیزی که حس "دلتنگی" انعکاسش میداد، "وابستگی" بود.


و این همیشه عشق نبود که انسان را وابسته میکرد. اگر پرنده‌ای را از قفس آزاد کنی، بعد از مدتی دلتنگ همان قفس می‌شود. قفسی که زندگی و آزادی‌اش را از او گرفته بود. اگر کمی دیرتر آزادش کنی، دیگر از قفس بیرون نمی‌آید.


چون قفس _جدا از ماهیتش_ جایی بوده که تمام زندگی‌اش را در آن گذرانده و حالا به آن وابسته شده. انگار که آن قفس تنها جایی باشد که می‌تواند در آنجا زنده بماند و نفس بکشد. دلتنگی از چنین چیزی نشات میگرفت.


همانطور که یونگی دلتنگ خانواده‌ای بود که ازشان نفرت داشت. مثل بی‌حس شدن پاهایش از سرما، یونگی دلتنگ مادرش بود. مثل برفی که با سرعت روی تنش میریخت و لرز ناخوشایندی در بدنش می‌انداخت، یونگی دلتنگ پدرش بود.


دلتنگشان بود و همزمان خوشحال بود که دیگر هیچوقت نمیبیندشان. آن خانه‌ی خانوادگی که تمام مدت میزبان یک دسته شغالِ اتو ‌کشیده مثل پدرش و همکارانش بود که برای ترفیع و ارتقای مقام سر جان مردم بی‌گناه قمار می‌کردند، روی یکدیگر پا می‌گذاشتند و حتی به خانواده‌ی خودشان هم رحم نمی‌کردند، برای یونگی فرقی با تابوت نداشت.


چشم و هم چشمی و حسادتی که بین مادرش و _به ظاهر دوستانی که نفرت و انزجار بدون دقت کردن هم از چشمان‌شان فوران میکرد حال یونگی را به هم میزد و باعث‌ میشد بخواهد آنقدری بالا بیاورد که تمام وجودش از‌ حلقش بیرون بریزد.


حتی حالش از آن زنی که خانواده‌اش ماه‌ها روی مغزش راه رفتند که باید با او ازدواج کند و هر دو در مسیر خانواده‌های رقت انگیزشان قرار بگیرند هم بی‌نهایت به هم می‌خورد. بیشتر از همه از اینکه آن دختر طوری رفتار‌ میکرد که انگار همه چیز طبیعی و به جا دارد پیش می‌رود و هیچ مشکلی وجود ندارد.


و همین تیر خلاص برای یونگی بود‌. تیر خلاصی که باعث شد یونگی هفت سال پیش، روز تولد نوزده سالگی‌اش برای همیشه از خانه‌ی خانوادگی‌اش فرار کند.


خوشحال بود که آن شب مثل دزدها از این در نرده‌ای بالا رفته و داخل پریده بود و نامجون را ملاقات کرده بود، همه‌ چیز را برایش تعریف کرده بود و از او خواسته بود که اجازه بدهد اینجا بماند.


یونگی تقریبا مطمئن بود که این خانه تنها جایی است که خانواده‌اش در آن دنبالش نمی‌گردند. چون در نقطه‌ی کور شهر قرار داشت و حتی کمی از بافت شهری منزوی بود.


حالا یونگی مثل پرنده‌ای که دلتنگ قفسش باشد، دلتنگ همان خانه‌ی کذایی بود. بسته‌ی سیگارش را از جیب هودی‌اش بیرون آورد و نگاهی به آن انداخت. بعد نفس عمیقی کشید و راهش را به گوشه‌ی خانه کج کرد.


میان درخت‌هایی که هر چند دقیقه یک بار شاخه‌هایشان از سنگینی برف‌هایی که رویشان نشسته بود بار خالی می‌کرد قدم میزد و به سمت دیوار سنگی قدم برمیداشت. هرچقدر که نزدیک‌تر میشد واضح‌تر می‌توانست جثه‌ی سیاه پوشی را ببیند که آنجا ایستاده‌ بود.


خودش بود: جئون. حضورش آنجا برای یونگی اصلا غافلگیر کننده نبود. به موتورش که کنار دیوار قرار گرفته بود تکیه زده بود و ظرف مربع شکل الکلی به دست داشت.


«حیف که زود پیداش کردی، امشب میخواستم بفروشمش.»


یونگی گفت و کنار موتور ر‌وی زمین نشست. حرفش باعث شد جونگ‌کوک نیم نگاه عصبی از گوشه چشم به او بیندازد. جرعه‌ی دیگری از الکل نوشید و او هم مثل یونگی سر جایش نشست.


«تا الان میتونستی موتورتو برداری و بری. چرا نرفتی؟»


به آرامی پرسید و منتظر به جونگ‌کوک نگاه کرد. چتری‌هایش برخلاف همیشه بهم ریخته بودند و بنظر میرسید که نمی‌تواند نگاهش را یک جا ثابت نگه دارد.


«فکر کردم که باید کجا برم.‌.‌. ولی جایی به ذهنم نرسید.»


لحن صدایش نامطمئن و سردرگم بود. انگار چیزی درونش شکسته باشد. شاید یک اطمینان دروغین. یونگی مطمئن نبود.


«یعنی هیچ خونواده‌ای نداری که منتظرت باشن؟ از اونایی که همیشه نگرانن که کجایی و چیکار میکنی؟»


جونگ‌کوک خنده‌ای کرد و سر تکان داد. اصلا چنین چیزی وجود داشت؟ اگر داشت، او هیچوقت تجربه‌اش نکرده بود. کسانی که با آنها زندگی میکرد، تمام مدت درحال بازخواست کردن و سرزنش کردنش بودند. به هر کسی که جونگ‌کوک نزدیکش میشد شک داشتند و دائم تهدیدش می‌کردند که اگر دست از پا خطا کند، متوجه می‌شوند و به پلیس گزارش می‌دهند که "یک همجنس باز حال بهم زن" در خانه‌شان زندگی می‌کند.


"یک همجنس باز حال بهم زن."

جونگ‌کوک در آن خانه این‌طور خطاب میشد. نه به عنوان عضوی از خانواده. در طول روز فقط پنج ساعت خانه بود و آن هم فقط برای خوابیدن. آرزو میکرد که کاش همان ساعات را هم مجبور نبود برگردد.


«ندارم. هیچوقت نداشتم. حتی نمیتونم با کسی که دوستش دارم بدون نگرانی وقت بگذرونم. ترحم بر انگیزه...»


پوزخند تلخی زد و دوباره الکل نوشید. آنقدری که ظرف کوچک الکل خالی شد و جونگ‌کوک احساس میکرد که گلویش از سوزش زیاد آتش می‌گیرد.


«پس میتونی همینجا بمونی. بهش فکر کردی؟ نصف اتاق‌های طبقه بالا خالی‌ان و آدمای بهتری اینجا زندگی میکنن.»


ابروهای جونگ‌کوک با حالت طعنه‌آمیزی بالا رفتند.


«مثلا تو؟ چجور آدم خوبی موتور مورد علاقه‌ی کس دیگه رو میدزده و بهش میگه وحشی؟»


یونگی خنده‌ای کرد و سر‌ش را به دوطرف تکان داد.


«من‌ کی گفتم آدمای خوب؟ گفتم آدمای بهتر از خونواده‌ای که منتظرت نیستن‌. حداقل من همیشه توی زیرزمین منتظرتم که بیای دعوا کنیم.»


بدون اینکه لبخند لثه‌ای اش کمرنگ شود گفت و یکی از آب‌نبات‌های آلبالویی که همیشه با خودش داشت را به سمت جونگ‌کوک پرتاب کرد.


«بخورش‌. دهنت باید مزه زهر مار بده الان.»


جونگ‌کوک نگاهش را بین یونگی و آب نبات قرمز رنگی که ناخوآگاه در هوا قاپید بود چرخاند. فکر کرد که شاید _فقط شاید کمی درباره‌اش اشتباه فکر میکرده. مردی که کنارش نشسته‌ بود آنقدر ها هم منفور بنظر نمیرسید که جونگ‌کوک فکر میکرد.


«موقع مبارزه‌ خیلی وقتا اشتباه میکردم و میتونستی راحت ناک اوتم کنی. چرا نکردی؟ جوری که همیشه مساوی می‌شیم کفرمو در میاره. حتی ترجیح می‌دادم ببازم‌.»


درحالیکه‌ با حرص پوست آب‌نباتش‌ را باز‌‌ میکرد گفت. یونگی درحالیکه ادای فکر کردن در می‌آورد، آب‌نباتش را از دهانش بیرون آورد و بعد انگار که جواب را پیدا کرده باشد، ابرویی بالا انداخت و آب‌نبات را مثل انگشت اشاره به سمت جونگ‌کوک نشانه رفت‌.


«چون وقتی حرص می‌خوری خنده‌دار میشی، کلی بهت میخندم. مثل الان. خودتو دیدی؟»


با جوابش نگاه جونگ‌کوک پوکر شد. پوست آب‌نباتش را مچاله کرد و به سمت یونگی پرتاب کرد. بعد از جایش بلند شد. ساعت مچی‌اش ساعت یازده شب را نشان میداد و هوا سرد تر شده بود‌. هیچ دلش‌ نمیخواست دلیل مرگش یخ زدگی باشد.


«یه اتاق طبقه‌ی پایین دیدم که توش پیانو بود. مشکلی نداره اگه ازش استفاده کنم؟»


یونگی هم بالاخره از جایش بلند شد و لباس‌هایش را تکاند که کمی برگ خشک و برف بهشان چسبیده بود. بعد دوباره نگاهش را به پسر داد.


«معلومه که نداره‌‌‌. ولی قبلش باید یادآوری کنم که من هنوز اسمتو نمی‌دونم جئون کوچولو.»


«جونگ‌کوک. اسمم جونگ‌کوکه.»


گفت و یونگی سری به تایید تکان داد.


«پس اینجا بمون جونگ‌کوک. شاید تونستی یه خانواده جدید پیدا کنی و بدون نگرانی کسی که دوستش داری رو ببوسی.»


یونگی گفت و جونگ‌کوک با لبخند کوچکی سر تکان داد. به وضوح حس میکرد که حالش بهتر شده است و دلیلش همین مرد بود. مین یونگی. یا اگر میخواست دقیق‌تر باشد و عین لفظی که آن دوست بی اعصابش گفته بود را تکرار کند، "مین فاکینگ یونگی". هنوز هم برای جونگ‌کوک عجیب بود.


«شب بخیر و کریسمس مبارک، یونگی. در ضمن، از موتورم دور شو و دستت بهش نخوره چون مثل عقاب حواسم بهش هست.»


درحالیکه انگشت اشاره‌اش را تهدید آمیز به طرف یونگی گرفته بود گفت و چند لحظه بعد همانطور که به سمت اتاق قدم برمیداشت، میان درخت‌ها محو شد.


یونگی نفس عمیقی کشید که بازدمش با یک لرز ناخوشایند خارج شد. او هم باید کم‌کم داخل می‌رفت وگرنه خیلی زود سرما میخورد. حتی دیگر چیزی نبود که حین منتظر ماندن برای هوسوک سرگرم آن شود.


کلاه هودی‌اش را پایین‌تر کشید و اخم ریزی بین ابروهایش شکل گرفت‌. وقتی که به طرف مرکز حیاط برمی‌گشت همچنان آن اخم روی صورتش بود. کمتر از یک ساعت به نیمه شب مانده بود و برف هر لحظه شدیدتر می‌شد.


هوسوک دقیقا کدام گوری بود؟ چرا بر نمیگشت؟ اصلا شام خورده بود؟ نکند از یونگی خوشش نیامده بود؟ از آن بدتر... نکند دوست دختر داشت و شب را پیش او میما...


«یونگی؟!»


با شنیدن اسمش ناگهان به واقعیت پرتاب شد. اخمش حتی غلیط‌تر شد و سرش را به سمت صدا چرخاند. سمت راستش، جایی که یک مرد قد بلند با یک کت بلند و مشکی و چتر همرنگش ایستاده بود و با تعجب‌ نگاهش میکرد.


یونگی سرش را پایین انداخت و به پاهایشان نگاه کرد. کفش‌های مردانه‌ی چرم هوسوک مقابل آل استار‌های قرمز‌ خانگی خودش یک ذره... اوه؟! این هوسوک بود؟!


«هوسوک؟!»


اخمش بلافاصله از بین رفت و جایش را به یک جفت چشم گرد شده داد. این همان پسری بود که یونگی دیشب دیده بود؟ مطمئن نبود. چون این مردی که مقابل ایستاده بود به قدری جذاب بود که یونگی لحظه‌ای نتوانست حتی پلک بزند. یادش نمی‌آمد که دیشب چنین حسی داشته بوده باشد.


یونگی کاملا به سمت هوسوک چرخید و هوسوک یک قدم نزدیک تر شد. یونگی حس کرد سقوط کردن برف‌ها روی هودی‌اش متوقف شده.


«بیرون چیکار‌ میکنی تو این هوا؟ نمیگی سرما میخوری؟»


به همان سرعت دوباره یک اخم ریز دیگر به صورت یونگی برگشت.


«خودت بیرون چیکار میکنی تو این هوا؟ هیچی خوردی اصلا؟»


بدون اینکه آب‌‌نباتش را از دهانش بیرون بیاورد گفت و دست‌هایش را مقابل سینه‌اش به هم گره زد. هوسوک ابروهایش را بالا انداخت و چترش را کمی جلو تر برد تا کامل روی سر یونگی هم قرار بگیرد‌.


«کارای مطب یکم طول کشید، باید تمومشون میکردم‌ و فرصت نشد چیزی بخورم. دارم از‌ گرسنگی میمیرم یونگی. شما چی خوردین؟»


یونگی چپ چپ نگاهش کرد و آستین کتش را گرفت و به سمت خودش کشید.


«غذای جین هیونگ پز. منم دلم خواست همشو بخورم و برات نگه ندارم چون دیر اومدی. الانم بریم داخل تا سرما نخوردی، زود باش.»


چرخید و همانطور که به سمت در اتاق قدم برمیداشت هوسوک را پشت سر خودش میکشید.


«چی؟! منظورت چیه که سهم منو خوردی مین یونگی؟ من گشنمه!!!»


با بیچارگی گفت و مثل کودک پنج ساله‌ای که مادرش برایش خوراکی نخریده باشد لحظه‌ای سر جایش ایستاد و سرش را با ناراحتی عقب برد.


«برات درست میکنم بابا، گریه نکن. ولی دفعه بعد که دیر کردی باید بیای التماسم کنی چون جین رو میفرستم بخوابه.»


گفت و هوسوکی که کمی نرم‌تر شده بود را دوباره دنبال خودش کشید و داخل اتاق برد. بر خلاف یک ساعت پیش که یونگی به حیاط آمده بود اتاق نشیمن خالی بود و همه به اتاق‌هایشان رفته بودند.


هیزم ها درون شومینه‌ی چوبی گوشه‌ی اتاق میسوختند و فضا را گرم کرده بودند و از درِ نیمه باز تنها اتاق طبقه‌ی پایین یک ملودی ملایم پیانو به گوش می‌رسید.


Report Page