Tears of Stars
Nylaصدای خندهی بچهها توی سالن میپیچید..
بومگیو به نقطهای روی میز خیره شده بود، ولی چیزی نمیدید. گلوش میسوخت ولی حتی توان نداشت چیزی بگه.
خودش هم میدونست این فقط یه شوخی بود، همیشه همینطور بود؛ ولی قلبش طاقت نداشت. انگار هر بار همین خندهها بیشتر بهش یادآوری میکردن که کسی حالش رو نمیفهمه.
انگار دیوار بلندی بین اون و بقیه کشیده بودن؛ اونا اونطرف، گرم و شاد… و اون اینطرف، سرد و تنها.
لبخند زورکیای روی لبش نشست، ولی زود شکست.
نفسش سنگین شده بود. چیزی گفت که خودش هم نمیدونست از کجا اومد، کلمات مثل سیل از دهنش بیرون میریختن.
حالا سکوت سنگینی جای خنده رو گرفته بود. نگاههای متعجبی که بومگیو رو هدف گرفته بودن… همهش مثل خنجر تیزی بود که هربار بیشتر توی قلبش فرو میرفت.
ساعت عدد دوازده رو نشون میداد. واسه بیرون رفتن دیر شده؛ ولی تحمل این جو ناراحت کننده سختتره.
سوییشرتش رو برداشت و از خونه زد بیرون. اکثر اوقات، با اعضا بحثش میشد ولی این دفعه فرق میکرد.
از در ورودی خونه خارج شد. با دیدن آسمون تاریک، درختها، ماه و ستارههایی که بیشتر از هر موقعی میدرخشیدن؛ نفس عمیقی کشید.
از روی عادت، به سمت پارکی که چند کوچه پایین تر بود قدم برداشت. هدفونش رو روی گوشش گذاشت و آهنگی رو پخش کرد. خیابون تقریبا خلوت بود، انگار که فقط بومگیو اونجا وجود داره.
حس دلتنگی توی وجودش داشت، دلتنگی که نمیدونست برای چی به وجود اومده. قلبش از حرفهایی که میخواست بزنه اما نشد، سنگینی میکرد.
صدای خفهای از پشت سرش میومد، بدون اینکه به عقب نگاه کنه به راهش ادامه داد. حدس میزد تهیون اومده دنبالش تا اون رو برگردونه خونه... این عادت تهیون بود که بعد از هر بار ناراحت شدن بومگیو، بره دنبالش تا آرومش کنه.
بیاعتنا به پسر پشت سرش، راه میرفت. حالا صدا واضح تر به گوش میرسید.
_ بومگیو
دستش گرفته شد، ولی نه مثل وقتی که تهیون لمسش میکنه. با چشمای خسته به صورت پسر نگاه کرد.
از حالت صورتش و عرقهایی که از روی پیشونیش سر میخوردن؛ میتونست بفهمه که برای پیدا کردنش چقدر دویده و نفس کم آورده.
سوبین اسم بومگیو رو برای بار دوم صدا زد.
_ بومگیو...
به دستش که توی دست سوبین قفل شده بود نگاه کرد، قبل از این اصلا حواسش به آهنگی که داشت پخش میشد نبود؛ ولی..
You know you make my cold heart, warm with a touch.
درست بود. با هربار تپیدن قلبش، گرمایی توی وجودش حس میشد... گرمایی که قبل از اون وجود نداشت.
سوبین دستش رو دراز کرد و هدفون رو از روی گوش بومگیو برداشت.
_ حالا صدام رو میشنوی گیو؟
" گیو " چقدر محتاج شنیدن این اسم از طرف سوبین بود...
سوبین به طرف نیمکتی رفت و روش نشست. با دستش روی نیمکت ضربهی آرومی زد، تا بومگیو هم بیاد پیشش.
با پاهای خسته و بی جونش به سوبین نزدیک شد، و درست کنارش نشست.
نگاهی به لباسی که بومگیو پوشیده بود کرد. اون لباس برای این هوای سرد، زیادی نازک بود.
_ سردت نیست؟
بومگیو جوابی نداشت بده، ترجیح میداد سرمای شب بدنش رو بلرزونه تا گریه کردن.
سوبین نفس عمیقی کشید و از جاش بلند شد. لباس روییش رو درآورد و روی بدن بومگیو انداخت.
کمی خم شد تا بومگیو رو بهتر ببینه. با دستهای گرمش صورت پسر رو قاب کرد.
نگاهشون بهم گره خورد. همین چند ثانیه کافی بود تا بفهمه چقدر دلش برای این چشمها تنگ شده.
مهم نبود که چقدر خستهست؛ نوری توی چشمهای سوبین وجود داشت که حتی سردترین شبها هم نمیتونست خاموشش کنه.
+ چطوری فهمیدی که کجام؟
_ من تورو از خودتم بهتر میشناسم گیو.
مدتها بود که منتظر شنیدن این جمله بود، اینکه یکی اون رو بشناسه و درکش کنه؛ و حالا این سوبین بود که این رو به زبون میآورد.
همین یه جمله کافی بود تا تموم دلتنگیش، غم غریب و اضطرابش از چشماش بیرون بریزه.
همینطور که نگاهش توی نگاه سوبین بود اشک میریخت...
+ پس هنوزم درکم میکنی؟
_ اهوم
بلند شد و دوباره سرجاش کنار بومگیو نشست. دست پسر رو گرفت و توی دستهای بزرگ خودش قرار داد.
همینطور که با دست دیگهش، دست بومگیو رو نوازش میکرد گفت؛
_ میدونی همیشه چه آرزویی داشتم؟
_ میخواستم روزی برسه که فقط من باشم و تو، درست مثل الان. شاید دنیا اینطوری قشنگتر باشه؛ وقتی کسی وجود نداشته باشه که اذیتت کنه.
سرش رو برگردوند و به بومگیو نگاه کرد؛ باد ملایمی که میوزید، موهاش رو توی صورتش ریخته بود.
لبخندی که از دیدن چهرهی بومگیو، روی لبهاش نقش بسته بود کمکم محو شد. دستش رو به سمت صورتش دراز کرد و موهاشو پشت گوشش برد.
با شصتش رد اشکهاش رو پاک میکرد. لازم نبود صحبتی بینشون صورت بگیره چون چشمهاشون تمام حرفهای ناتموم رو میگفتن.
+ م..من میترسم
_ میدونم. منم اینجام که تنها نباشی.
کمی خودش رو پایین کشید و سرش رو روی پای بومگیو گذاشت.
هنوز هم دستهاشون همدیگه رو نگه داشته بودن، انگار که میدونستن قراره دوباره هم رو گم کنن.
+ تو همیشه من رو با وجودت آروم میکنی، حتی وقتی اینطوری ساکتی... میدونی، وقتی کنارتم دیگه سردی شب حس نمیشه، تنهاییم رو فراموش میکنم، خستگیم از بین میره...
سوبین دست بومگیو رو گرفت و روی موهاش گذاشت، داشت غیرمستقیم میگفت که محتاج نوازش بومگیوئه.
بومگیو، همراه با نوازش سوبین به آسمون تاریک و همچنان نورانی نگاه میکرد.
تعداد ستارههایی که میدرخشیدن بیشمار بود.
بومگیو پلک زد و دوباره نگاه کرد، همه چیز همونطور بود فقط سردتر و خالیتر.
+ هیونگ..
سعی میکرد اشکهایی که یکم پیش ریخته شده بودن، دوباره سرازیر نشن.
+ گفته بودی یه افسانه هست... گفته بودی ستارههایی که توی آسمون دیده میشن اشکهای آدمیان که مرده و داره برای عشقش گریه میکنه. پس... تو داری واسم گریه میکنی؟
نگاهی به پسری که روی پاش خوابیده بود کرد، ولی دیگه کسی اونجا نبود. خبری از کتی که کمی پیش روی بدنش بود هم، نبود... دستی که کمی پیش موهای کسی رو نوازش میکرد، توی هوا معلق مونده بود.
و گرمایی که توی قلبش حس میکرد، دوباره جاش رو به سرمای شب داد.