Tasian
Tاتاق، هنوز خسته از جدالی بود که در آن گذشته بود. دیوارها صدای فریاد را در حافظهی سنگینشان نگاه داشته بودند و پردههای نیمهکشیده، همچون شاهدانی خاموش، در وزش نسیمی اندک میلرزیدند. کف اتاق، با صندلی واژگون و چند برگهی پخشوپلا، چهرهی بینظمی را به خود گرفته بود. و در میان این همه آشوب، دو مرد ایستاده بودند، مثل دو قطب خسته که هر چه دورتر رفته بودند، باز ناگزیر به سمت هم کشیده میشدند.
سعید، با چشمانی سرخ و مشتهایی گرهخورده، نفسهایش را تند میکشید؛ اما آن خشم بیمهار دیگر در صورتش نبود، بلکه چیزی میان شرم و پشیمانی جای آن را گرفته بود. صدای نفسهایش، همانند لرزشی در دل سکوت، نشان میداد هنوز درونش غوغاست.امیر، کمی آنسوتر، پشتش را به دیوار داده بود، اما نگاهش را بر زمین رها نکرده بود؛ مستقیم به سوی او دوخته بود. نگاهی که نه شمشیر بود، نه اتهام؛ بلکه نوری کمجان، مثل شمعی که در وزش باد زنده مانده باشد. لبهایش تکان خوردند، واژهها شکستند، و در نهایت فقط این زمزمهی خسته بیرون آمد:
ـ «دیگه نمیکشم... خسته شدم.»
سعید در جا میخکوب شد. چشمهایش بالا آمدند و به آن نگاه آرام قفل شدند. هیچ پاسخی آماده نداشت، فقط لرز خفیفی بر لبش نشست. سپس قدمی برداشت، آهسته، محتاط، مثل کسی که از روی لبهی پرتگاه عبور میکند. بعد قدمی دیگر... تا جایی که فاصله میانشان به اندازهی یک نفس شد.صدایش در گلو ترک برداشت:
ـ «من... من نمیخواستم اینجوری بشه. ترسیدم. فقط... ترسیدم از دستت بدم.»
امیر، بیآنکه نگاه از او بردارد، آرام از دیوار جدا شد. لبخندی کوتاه، نیمهتلخ اما زنده بر چهرهاش نشست. دستش بالا آمد، تردید در انگشتانش موج میزد، انگار چیزی مقدس را لمس میکرد. پشت گردن سعید نشست، گرم و محکم، و زیر لب گفت:
ـ «منم همونقدر ترسیدم... فقط بلد نبودم بگم.»
آن لحظه، جهان بیرون خاموش شد. ساعتها، خیابانها، صداهای دوردست، همه از معنا افتادند. تنها آن دو باقی ماندند، در دایرهای کوچک اما مطلق.آغوشی که میانشان شکل گرفت، شبیه پیوند دو رود بود که پس از طوفانی سهمگین دوباره در هم میغلتند. دستانشان، محکم و بیقرار، گویی هر کدام میترسید اگر کمی شلتر بگیرند، دیگری محو شود.سعید چشمانش را بست و صورتش را در شانهی امیر پنهان کرد. نفسش را عمیق فرو داد، انگار برای اولینبار پس از سالها ریههایش پر از زندگی شد. صدای قلب امیر، کوبنده و آرام، در سینهاش طنین انداخت؛ همانقدر آشنا که خاطرهی خانه.
سکوتی طولانی کش آمد. تنها صدای نفسهایشان بود که در هم میآمیخت، مثل دو ملودی که یک سمفونی آرام را میساختند. جهان بیرون، اگر فرو میریخت، اهمیتی نداشت؛ چراکه جهان واقعی همانجا بود، میان بازوانشان.
امیر سرش را اندکی خم کرد، زمزمهاش در گوش سعید لرزید:
ـ «دیگه نذار هیچ دعوایی بینمون از این بزرگتر بشه.»
سعید پاسخی نداد، اما بازوانش محکمتر حلقه شد. و این سکوت، رساتر از هر قسم و قولی بود.
لحظهای گذشت. آنقدر طولانی که سایهها روی دیوار جابهجا شدند و نسیم پردهها را آرامتر کرد. اما هیچکدام دست برنداشتند. چون میدانستند بعضی آغوشها را باید تا آخرین توان کش داد، تا جهان یاد بگیرد عشق همیشه قویتر از خشم است.
دقایقی گذشت، بیآنکه هیچکدام کلمهای بر زبان بیاورند. فقط نفسهایی که بر گردن هم مینشست، گواهِ بودنشان بود. امیر نخستین کسی بود که بازوانش را اندکی شل کرد؛ اما نه برای پایاندادن، بلکه برای آنکه چهرهی سعید را ببیند. نگاهش آرام، خسته، و در عین حال روشن بود؛ مثل نوری که از دل خاکستر بیرون میزند.سعید لبخندی نیمهجان زد،لبخندی که لرز داشت، اما صادق بود.
ـ «میترسیدم دیگه هیچوقت اینو نبینم.»
امیر با انگشت شست، خطی کوتاه روی گونهی او کشید؛ لمسش ساده، اما مثل مُهری ابدی.
ـ «تا وقتی خودت نخوای... جایی نمیرم.»
آنگاه هر دو آهسته بر زمین نشستند. تکیه بر دیوار، شانه به شانه، پاهایشان رها بر کف سرد. اتاق، که دقایقی پیش گورستانی ازفریاد بود، حالا شبیه معبدی خاموش مینمود. سکوت میانشان دیگر سنگین نبود؛ سکوتی بود پر از گفتههای ناگفته، پر از اطمینانی تازه.سعید، بیآنکه نگاه از امیر بگیرد، خندید؛ خندهای کوتاه و بیصدا.
ـ «یادته اولینبار کجا با هم دعوامون شد؟»
امیر هم خندید.
ـ «چطور میتونم یادم نیاد؟ سه روز باهام حرف نزدی.»
هر دو خندیدند، و در همان خنده، بارانی از خاطرات جاری شد؛ بارانی که تلخی دقایق پیش را میشست. خندهشان بلند نبود، اما کافی بود تا اتاق رنگی از زندگی بگیرد.چند دقیقهی دیگر گذشت. امیر برخاست، دستش را به سوی سعید دراز کرد.
ـ «بیا... هوا خفهست اینجا.»
سعید دست او را گرفت. برخاستن در کنار او، شبیه برخاستن از زیر بار سنگینی بود که سالها بر دوشش افتاده بود. با هم از اتاق بیرون زدند.
شب، در کوچهی باریک، آرام بود. چراغها کمرنگ میسوختند و باد، بوی خاک نمزده را بر دوش میآورد. هیچکدام عجلهای نداشتند. آهسته قدم برمیداشتند، گاهی بازویشان به هم میخورد و هیچکدام پس نمیکشید.
امیر سرش را بالا گرفت و آسمان را نگریست؛ آسمانی که ستارههایش مثل اعترافهای پنهان، دیر اما ناگزیر آشکار میشدند.
ـ «میدونی، دعوا کردن با تو سختترین کار دنیاست. چون وسط خشم، باز دلم میخواد بغلت کنم.»
سعید ایستاد. در تاریکی به او نگاه کرد؛ نگاهی که حالا پر از آرامشی تازه بود. لبخندی زد و آرام گفت:
ـ «پس از این به بعد... اول بغلم کن، بعد دعوا کنیم.»
هر دو خندیدند، اما این خنده دیگر نه برای فراموشی، بلکه برای زندگی بود.
باد از کوچه گذشت، چراغی لرزید، و دو سایه، شانه به شانه، آرام در دل شب کشیده شدند. هیچچیز آن لحظه وعدهی آینده را نمیداد؛ اما همان سکوتِ همراهی، کافی بود تا بدانند دوباره یافتهاند آنچه در طوفان نزدیک بود از دست برود: همدیگر.