Tamed by love
Lornچانگبین آروم در پشت سرشون بست و فلیکس رو به سمت اتاق هدایت کرد.
دیگه کافی بود، بعد از یک سال، بلاخره امشب به چیزی که بخاطرش به پسر جذب شده بود میرسید. حتی خودش هم باورش نمیشد اینقدر صبر کرده. چانگبین، مردی که با یه چشمک میتونست هرکسی که بخواد رو زیر خودش داشته باشه یک سال تمام به خواسته فلیکس احترام گذاشت و تا شب عروسیشون صبر کرد، مرد داشت کم کم به قدرت ایمان عشق میاورد، چانگبین کاملا رامِ عشق شده بود.
چانگبین در اتاق رو باز کرد و با حفظ جنگ عمیق و خیسی که لبهاشون مشغولش بودن، سمت تخت رفت. فلیکس با حس لبه تخت که به پشت زانوهاش فشرده میشد اروم نشست و از پایین به همسرش که داشت کتش رو درمیآورد خیره شد، بعد از چند ثانیه خودش رو عقب کشید و با عشوه گری خاصی روی تخت دراز کشید.
چانگیین با دیدن اون صحنه، پوزخندی به لب اورد و روی پسر خیمه زد.
«ببینم آخرش هم اینقدر دلبری میکنی»
و بعد سمت گردن پسر رفت و روی بوسه های خیسی گذاشت. دست های فلیکس سمت شونه هام مرد رفتن و بهشون چنگ زدن، ناله ی ریزی که از بین لبهاش فرار کرد باعث شد چانگبین روی گردن فلیکس خنده ای کنه و نفس داغش رو همونجا خالی کنه که این کار هیچ کمکی به پسری که بشدت روی گردنش حساس بود نمیکرد.
«من دلبر به دنیا اومدم جناب سو، اینکار توی خونمه»
پسر گفت و ناخون هاشو توی کتف چانگبین فرو کرد. مرد بعد از اینکه مطمئن شد آثار بوسه هاش روی گردن پسر مورد علاقهش باقی مونده آروم بلند شد و با یک حرکت پیرهنش رو کنار کتی که چند دقیقه پیش توی تنش خودنمایی میکرد انداخت، دوباره روی پسر خم شد و ایندفعه سمت لب های خوش فرم پسر حملهور شد و با زانوش رو به برامدگی بین پاهای پسر فشرد.
فلیکس، درحالی که تلاش میکرد توی بوسه همراهی کنه و زانوی مرد رو بین پاهاش نادیده بگیره با دستش فشار کمی به سینهی برهنه یک مرد وارد کرد. چانگبین که با احساس فشار دست پسر روی سینش فکر کرد زیاده روی کرده آروم روی یک دست بلند شد و با دست آزادش موهای پسر رو نوازش کرد.
«چی شد جوجه طلاییم؟»
پسر چشماشو بست و نفس عمیقی کشید برای کاری که میخواست انجام بده مصمم بود ولی استرس داشت.
«برو کنار»
برای چانگبین شنیدن همون جمله کافی بود تا کامل بلند شه و از فلیکس دور شه،نمیدونست چی پسرش رو آزار داده ولی مطمئن بود میتونه هرچیزی که باعث ناراحتی پسرش شده رو نابود کنه،حتی اگر خودش باشه.
«دراز بکش»
فلیکس گفت و وقتی نگاه گیج مرد رو روی خودش دید آروم بلند شد روی روی پاهای مرد نشست، دوباره فشار کمی که سینهی چانگبین وارد کرد و مجبورش کرد به تاج تخت تکیه بده. دست هاش روی شونه مرد جا خوش کردن.
«بقیشو خودم انجام میدم»
مرد که همونجوریش هم از حرکات فلیکس تعجب کرده بود با شنیدن اون اعلام یکم خودش رو تکون داد تا راحت تر دراز بکشه و دست هاشو سمت کمر باریک پسر برد.
«اصلا میدونی باید چیکار کنی؟»
پسر کمی لبش رو بین دندون هاش گرفت و با خجالتی که سعی در مخفی کردنش داشت زمزمه کرد
«خب...شاید چنتا ویدیو دیدم؟»
چانگبین خشکش زد، مغزش با فکر اینکه پسرش توی تنهایی با اون ویدیو ها چیکار میکرده سوت کشید و به وضوح تنگ شدن باکسرش رو حس کرد
«و توی اون ویدیو ها چیکار میکردن؟»
فلیکس مطمئن بود که توی کل عمرش اینقدر خجالت زده نشده، گونه هاش داشتن آتیش میگرفتن و قلبش خیلی تند تر از حالت عادی میزد، بی توجه به حالات بدنش که کاملا خجالتش رو لو میدادن دست مرد رو بین دست هاش گرفت، نفس عمیقی کشید و دو انگشت وسط مرد رو روی لب هاش گذاشت و آروم توی دهنش برد.
چانگبین که هنوز حرفهای بودن زبون پسر رو هندل نکرده بود با حس پایین تنهی فلیکس که داشت سعی میکرد به حالت راید تکون بخوره ناله ی مردونه ای سر داد و کمر پسر رو محکم تر گرفت و بهش کمک کرد.
چند دقیقه بعد، فلیکس داشت با انجام چیز هایی که از سایت های مختلف یاد گرفته البته این بار، روی عضو مرد هنرنمایی میکرد. چانگبین فقط میتونست به اثر هنری ای که بزرگی عضوش عاملش بود نگاه کنه، چشمای فلیکس از اشک پر شده بودن و ناله هایی سر میداد که انگار از ته چاه آزاد میشن. مرد که حس کرد دیگه نمیتونه تحمل کنه بدون اینکه عضوی رو از دهن پسر بیرون بیاره روی زانو هاشو وایساد، دستش رو توی موهای فلیکس سفت کردن و کنترل رو به دست گرفت. پسر که داشت تا مرز خفگی میرفت آروم به شلوار مرد که تا ریز عضوش پایین کشیده شده بود چنگ زد و با چشم هایی که نیاز ازش سرازیر میشد به همسرش نگاه کرد. چانگبین با دیدن چشمای فلیکس و حس نزدیک بودن، سر فلیکس رو عقب کشید و گذاشت صدای نفس های عمیق پسر توی اتاق پخش بشه
«نمیخوام برای اولین راند توی دهنت بیام. بهم بگو فلیکس، دیگه چی یاد گرفتی؟»
پسر وقتی که حس کرد ریه هایش به اندازهی کافی هوا دریافت کردن با چشمایی که شیطانت و نیاز توش فراوان بود به مرد خیره شد و دستش رو توی باکسرش فرو برد و شروع به تکون دادن کرد، با حس لذتی که یکهو به بدنش تزریق شد سرشو به عقب پرت کرد ناله ای طولانی سر داد
«هیچی، برای بقیش به خودت نیاز داشتم»
چانگبین با دیدن صحنه ای که روبه روش داشت اتفاق میافتاد حس کرد تمام تلاش هاش برای کنترل خودش از بین رفت، آروم کمربند شلواری که تا زانو هاش پایین اومده بود رو درآورد و نزدیکتر شد، موهای فلیکس رو نوازش کرد و کمربند رو دور گردن پسر انداخت و با یک حرکت سمت خودش کشید
«این آخرین باریه که به خودت دست میزنی فلیکس، فقط دستای من حق دارن جای جای بدنتو فتح کنن»