Take my half, chapter two

Take my half, chapter two

Aku

"بومگیو سریع باش یونجون منتظره!"

توی چند روز گذشته یونجون پیشش بود و کل وقتشون رو باهم میگذروندن، بومگیو هنوز هم فکر می‌کنه اون پسر بیش از حد شیطونه اما خب شیطون بودن چیز بدی نیست.

با برداشتن کوله‌اش از می‌جا خداحافظی کرد و حالا دوباره اون‌ها تنها شدن.

"می‌خوای بری مهدکودک"

"ساکت باش"

"پس چرا همیشه اون کوله رو همراهت میاری"

"همینطوری.. صرفا وسایل اضطراری توشه"

یونجون هوم آرومی گفت و به قدم زدن ادامه دادن اما خب هرچه سریعتر باید این قدم زدن بی هدف تموم می‌شد.

"امروز کجا بریم"

"می‌تونیم بریم-"

"قسم میخورم یک‌بار دیگه اسم اون رودخونه رو بیاری کل موهات رو دونه دونه از کله‌ات جدا می‌کنم!! توی این دو هفته انقدر من رو به اون رودخونه بردی که دیگه حالم ازش بهم میخوره"

مثل اینکه یونجون درد زیادی توی سینه‌اش جمع شده بود که باعث شد اینطوری منفجر شه. اما خب حرف هاش زیاد هم جدی نبودن، اون فقط می‌خواست بومگیو رو مجبور کنه چیز های جدید رو تجربه کنه نه فقط قدم زدن کنار رودخونه.

"اما من جایی رو که نمی‌شناسم"

بومگیو همیشه آروم و شمرده شمرده صحبت می‌کرد و این کار مظلومیت خاصی رو به چهره و صدای اون اضافه می‌کرد.

"اسکیت برد بلدی؟"

سرش رو به نشونه منفی تکون داد.

"می‌خوای یادت بدم؟"

"من.. خب راستش فکر نکنم بتونم انجامش بدم"

"اره یادم رفته بود پرنسس کوچولوی ما زود خسته می‌شه و نباید ازش کار بکشیم، اصلا تو که هیچکاری نمی‌کنی چرا انقدر لاغری؟ حالا اگه من جای تو بودم شکمم سه متر از خودم جلوتر راه می‌رفت"

بخش آخر جمله‌اش رو انگار داشت به خودش می‌گفت، درگیری های یونجون خیلی بامزه بودن. درسته که زیاد غذا می‌خورد اما اون خیلی انرژی مصرف می‌کنه پس لازم نیست نگران اضافه وزن باشه.

"بهم نگو پرنسس"

ولی یونجون جوابی نداد، انگار که موضوع خاصی ذهنش رو مشغول کرده بود.

"بومگیو" کمی مکث کرد "می‌خوای جاهای جالب روستا رو بهت نشون بدم؟"

این‌ جاهای جالب که یونجون ازشون تعریف می‌کرد کجا بود؟

"چطوری؟"

"با دوچرخه" و قبل از اینکه بومگیو چیزی بگه انگشت اشاره‌اش رو روی لب بومگیو گذاشت "قبل اینکه غر بزنی و بگی من نمی‌تونم باید بهت بگم تو فقط لازمه کمرم رو بگیری، اون کسی که رکاب می‌زنه من هستم حالا هم راه بیوفت بریم"

"کجا؟"

"خونه‌ی من"

"اونجا چرا؟"

"آه بومگیو محض رضای خدا، معلومه که واسه برداشتن دوچرخه"

یونجون امروز از دنده چپ بیدار شده بود؟ این سومین باری بود که با لحن تند صحبت می‌کرد و حالا هم بدون توجه داره مچ دست بومگیو رو می‌کشه.

و خب، خونه‌ی یونجون؟ بومگیو نمی‌دونه چرا توی این چند روز اصلا به اونجا نرفته. در اصل نه فقط اون خونه، بومگیو تقریبا هیچی از یونجون نمی‌دونه.

"رسیدیم"

"سریع بود" و بعد با نگاهی که یونجون بهش انداخت از حرفش پشیمون شد "اره باشه فهمیدم قراره بگی بومگیو توی روستا همه‌ی خونه ها بهم‌دیگه نزدیکن"

و بعد صدای خنده یونجون به گوشش رسید.

"بیا داخل، دوچرخه توی حیاط پشتیه"

اون خونه با بقیه خونه های روستا متفاوت بود، انگار که یک جای جداست. حیاط خونه پر از گل های قرمز بود برعکس خونه‌ی می‌جا، اونجا همه گل ها سفید و صورتی بودن. از همه عجیب تر حوض وسط حیاط بود، بومگیو تا جایی که می‌دونست هيچکدوم از خونه های روستا داخل حیاطشون حوض نداشتن، یعنی این خونه بازسازی شده بود؟

"چی توجهت رو جلب کرده؟" یونجون وقتی دید بومگیو از جاش تکون نمیخوره پرسید.

"این خونه اصلا شبیه بقیه نیست"

"درسته مگه نه؟" یونجون کمی نزدیکش شد "وقتی بابام رفت مامانم داشت از فکر زیاد دیوونه می‌شد پس تصمیم گرفت یک سرگرمی جدید واسه خودش پیدا کنه و این باعث شد ما خونمون رو سه بار بازسازی کنیم. راستش من وقتی از سئول برگشتم اصلا نتونستم تشخیص بدم اینجا خونمه."

دستش رو برد سمت یکی از گل‌های قرمز و یکی از اون‌هارو از شاخه چید.

"الان چند ماهی می‌شه که مادرم دیگه بیخیال شده، البته بیشتر هم به این دلیله که خودش رو با این گل ها سرگرم می‌کنه"

و بعد از اینکه مطمئن شد هیچ خاری روی شاخه گل جا نمونده، اون رو پشت گوش بومگیو گذاشت.

"بهت میاد"

بومگیو کمی سوپرایز شده بود، این جز اولین اطلاعات هایی بود که از یونجون به دست آورده بود.

"درباره پدرت متاسفم، حتما مادرت اذیت شده"

"اوه نه اون زندست، صرفا یک مرد به‌درد نخور بود که یکهو تصمیم گرفت زندگی روستایی در شأنش نیست پس از اینجا رفت و خب مادرم، بیشتر از اینکه ناراحت باشه عصبی بود اما الان حالش کاملا خوبه."

بومگیو نفسش رو بیرون داد، انگار که خیالش راحت شده اما از چی؟ از زنده بودن پدر یونجون یا از اینکه مادرش دیگه عصبی نیست؟ خودش هم نمی‌دونه.

"بریم دوچرخه‌ات رو بیاریم؟"

"بریم"

-

یک ساعتی می‌شد که اون دوتا درحال دوچرخه‌سواری بودن یا در اصل، یونجون درحال دوچرخه‌سواری بود. توقف زیادی توی مسیر داشتن اون هم به این دلیل بود که یونجون همه رو میشناخت؟؟ و هر چند دقیقه یک‌بار وایمیستاد تا به بقیه سلام کنه. بومگیو حرف می‌جا رو باور نکرده بود وقتی که گفت 'یونجون محبوب ترین پسر روستاست، وقتی اینجا نبود همه دلتنگش شده بودن' ولی حالا شاید باورش کنه.

"خوش‌میگذره اون پشت؟"

"خیلی، تند تر برو"

"بله جناب"

شاید اگه یونجون شخصیتش شبیه به بومگیو بود هنوز نمی‌تونستن صمیمی باشن اما الان به لطف برون‌گرا بودن یونجون، بومگیو هروقت خسته می‌شد می‌تونست سرش رو به شونه اون تکیه بده و حتی پیرزنی که با لبخند بهشون گفت انگار به ماه عسل اومدن هم باعث نشد بومگیو بخواد سرش رو از روی شونه یونجون برداره.

بومگیو به اون حرف اهمیتی نداد اما یونجون؟ انگار خوشش اومده بود و حتی چند بار هم تکرارش کرد.

حالا اون دوتا روی چمن نشسته بودن و نوشیدنی‌‌ای که یونجون از مغازه کوچیکی توی روستا خریده بود رو می‌خوردن.

"می‌دونی، تصمیم گرفتم دیگه پرنسس صدات نکنم" مکث بین جمله‌اش توجه بومگیو رو جلب کرد "باید دیگه وایفی صدات بزنم"

"ساکت باش یونجون"

و در بطری نوشیدنی‌اش رو سمت یونجون پرت کرد.

"تا کی اینجا می‌دونی؟"

"نمی‌دونم"

"تا سپتامبر اینجا بمون بعدش که تولدم شد و دو سال ازت بزرگتر شدم برگرد اما قبلش، باید هیونگ صدام کنی"

و بعد تیکه های میوه داخل نوشیدنی‌اش رو جوید.

"وقتی هنوز یاد نگرفتی موقع جویدن دهنت رو ببندی من چطوری هیونگ صدات کنم؟"

"سخت نگیر بومگیو، زندگی دو روزه"

شاید اگه می‌دونست این حرفش چقدر روی بومگیو تاثیر میذاره هیچوقت اون رو به زبون نمیاورد.

"درسته، زندگی خیلی کوتاهه"

چند ثانیه سکوت و بعد دوباره صدای بومگیو.

"می‌دونی، من هم مثل تو پدر ندارم اما با این تفاوت‌ که پدر من مرده"

و بعد بدون دیدن چهره یونجون روی زمین دراز کشید، حتما متعجب شده بود.

"پس دلیلی که خاله می‌جا هیچوقت از دامادش صحبت نمی‌کنه.."

"دلیلش اینه که اون مرده"

"متاسفم"

به تقلید از بومگیو کنارش دراز کشید و کلاهش رو روی سینه‌اش گذاشت.

"خیلی عجیبه، با اینکه اون موقع چهارده سالم بود اما چیز زیادی ازش یادم نمیاد. پدرم مرد بدی نبود اما اون همیشه سرکار بود، مادرمم همینطور و به همین دلیل من بیشتر بچگیم رو پیش می‌جا بودم و وقتی رفتم مدرسه فقط تابستون ها رو می‌تونستم بیام اینجا"

"ولی یادم نمیاد دیده باشمت"

"وقتی پدرم مرد مامانم دیگه اجازه نداد ازش دور بشم"

"اون حتما خیلی دوستت داره، خاله می‌جا هم دوستت داره و من.." کمی مکث کرد "تو برای من هم خیلی مهمی، دلم می‌خواد بیشتر اینجا بمونی تا بتونیم خاطرات بیشتری باهم بسازیم"

"من هم یونجون، من هم دوست دارم بتونم اینجا بمونم"

دروغ هم نمی‌گفت، این چند روزی رو که کنار یونجون گذرونده بود تغییرات زیادی رو توی زندگیش به وجود آورده بود.

"دلیل مرگ پدرت چی بود؟"

"بیماری قلبی"

"می‌دونی اون گل هنوز پشت گوشته؟"

تلاشش توی عوض کردن بحث احمقانه بود، بومگیو هم متوجه شد.

"اره، مشکلی نیست، دوستش دارم"

"من رو چی؟"

"بهش فکر می‌کنم در ضمن، می‌دونستی کلاهت خیلی خنده داره؟"

اون نمی‌دونه یونجون روی ظاهرش وسواس داره؟ خب قراره از الان به بعد متوجه باشه.

"هی!! این یه توهین بزرگ بود. تو اصلا می‌دونی رشته‌ای که من میخوندم فشن استایلینگ بود؟"

"چرا ادامه‌اش ندادی؟"

سوالش باعث شد یونجون یکهو ساکت شه

"نمی‌دونم.. فقط اینکه" کمی مکث کرد، انگار داشت دنبال جواب می‌گشت. "حس کردم سئول جای من نیست"

"بعد از چهار سال فهمیدی؟ "

"هی من رو مسخره نکن!! خودت هم می‌دونی مردم سئول واقعا خشک و بی احساس هستن، من نمی‌تونم همچین جایی زندگی کنم"

"حالا فهمیدم پرنسس واقعی کیه"

"من که نیستم، یعنی کی می‌تونه باشه؟"

"کدوم دانشگاه درس خوندی؟"

"SNU"

"شوخی می‌کنی؟"

تعجب بومگیو برای این نبود که فکر کنه امکان نداره یونجون بتونه توی این دانشگاه درس بخونه، بیشتر از این تعجب کرده بود که یونجون از همچین جایگاهی دست کشیده.

"نه"

"چرا ادامه‌اش ندادی؟ فقط یک توصیه‌نامه نیاز داشتی تا بتونی بری اروپا و بقیه درست رو اونجا بخونی!"

زندگی منصفانه نیست، مهاجرت کردن آرزوی همیشگی بومگیو بود و حالا وقتی می‌دید یونجون چقدر راحت ازش دست کشیده، نمی‌تونست آروم بمونه.

"داشتمش"

"اگه درست رو ادامه داده بودی می‌تونستیم توی سئول هم پیش همدیگه باشیم اما الان نمی‌شه"

"سعی داری بهم عذاب وجدان بدی؟ اگه انقدر درگیرش هستی چرا خودت انجامش نمی‌دی"

بومگیو نمی‌تونه جواب این سوال رو بده پس فقط باید بحث رو عوض کنه.

"شام امشب هم پیشمون می‌مونی؟"

"نمی‌دونم، بمونم؟"

"بمون"

-

ساعت رومیزی عدد دو رو نشون می‌داد‌، روستا توی تاریکی شب فرو رفته بود و همه جا ساکت بود اما افکار یونجون تضاد زیادی با سکوت روستا داشت، شاید بالاخره اون دست‌بند قراره صاحبش رو پیدا کنه؟

Report Page