THRONE OF RUIN

THRONE OF RUIN

アーメン
صدای برخورد شمشیرها زیر طاق‌های شکسته‌ی آسمان می‌پیچید


رِهیان با ضربه‌ای سنگین، شمشیر اِلیان را از مسیرش منحرف کرد. جرقه‌ای میان تیغه‌ها پرید و نور سردی روی صورتشان افتاد و آن‌قدر نزدیک بودند که رهیان می‌توانست لرزش نفس‌های الیان را بشنود.


هزار سال گذشته بود و هنوز نزدیک بودن به این مرد می‌توانست تمام نیرویی را که برای زنده ماندن جمع کرده بود، از زانوانش بیرون بکشد.


رهیان شمشیرش را به گلوی او نزدیک کرد:

_ بگو


الیان تکان نخورد و فقط پاسخ داد:

+‌ چی رو؟

_ اینکه ازم متنفری


رهیان تیغه را کمی جلوتر برد و نوک شمشیر پوست گردن الیان را لمس کرد :


_ همین‌جا... توی چشم‌هام نگاه کن و دوباره بگو از دیدنم حالت به هم می‌خوره


الیان به او نگاه کرد و لب‌هایش از هم باز شدند، اما صدایی بیرون نیامد.


رهیان خندید؛ خنده‌ای کوتاه و بی‌روح :


_ آهان... حالا دیگه نمی‌تونی؟ اون روز که منو تحویلشون دادی ، خیلی راحت گفتی... حتی لازم نبود فکر کنی

+ رهیان..


صدایش چنان بلند شد که پرندگان سیاه از میان طاق‌های فروپاشیده پر کشیدند.

رهیان او را به یکی از ستون‌ها کوبید. سنگ پشت سر الیان ترک برداشت، اما رهیان حتی پلک هم نزد :


_ می‌دونی چند بار این صحنه رو توی ذهنم ساختم؟ چند بار تصور کردم دوباره پیدات می‌کنم و همین کار رو می‌کنم؟


دستش که حامل شمشیرش می‌لرزید


_ فکر می‌کردم وقتی بالاخره روبه‌روم بایستی، دیگه چیزی احساس نمی‌کنم... فکر می‌کردم ازت متنفر می‌شم؛ اون‌قدر که حتی اگه جلوی چشم‌هام بمیری، برام مهم نباشه


چشم‌هایش روی صورت الیان لغزیدند


همان چشم‌ها...

همان لب‌ها...

و همان چهره‌ای که رهیان برای هزار سال تلاش کرده بود از قلبش بیرون بکشد و موفق نشد


اینجا بود که صدایش ناگهان آرام شد :


_ ولی چرا هنوز وقتی نگاهم می‌کنی، دلم می‌خواد باور کنم دوستم داری؟


الیان نفسش را حبس کرد.


رهیان سرش را تکان داد و با انزجار و دیوانه‌ وار به خودش خندید :

_ از خودم متنفرم


شمشیر را از گلوی الیان دور کرد و محکم به سینه‌ی خودش کوبید :


_ از این قلب لعنتی متنفرم که بعد از هر کاری که باهاش کردی، هنوز با دیدنت از جا کنده می‌شه... من اومدم اینجا که بکشمت، الیان! تمام راه رو با فکر کشتن تو اومدم!


اشک در چشم‌هایش جمع شد و دستانش را بالا آورد :


_ پس چرا دست‌هام نمی‌تونن این کار رو بکنن؟


الیان به او خیره مانده بود. رنگ از صورتش پریده بود و دست آزادش، بی‌اختیار، چند بار باز و بسته شد؛ انگار می‌خواست رهیان را لمس کند، اما می‌ترسید همان لمس کوچک همه‌چیز را بدتر کند.


رهیان متوجه شد‌ و همین کافی بود تا دوباره منفجر شود:


_ جرئت نکن حتی بهم دست بزنی!


و الیان دستش را فوراً عقب کشید.


رهیان به آن دست نگاه کرد؛ دستی که زمانی بی‌آنکه حتی از او اجازه بگیرد ، انگشتانش را میان انگشتان خود قفل می‌کرد.



_ من دیگه نمی‌دونم تو کی هستی

الیان با صدایی گرفته گفت:

+ می‌دونم


_ نه، نمی‌دونی! تو حتی نمی‌دونی چه بلایی سر من آوردی!


رهیان یک قدم عقب رفت و نفس کشیدن برایش دشوار شده بود :


_ من هزار سال با این فکر زندگی کردم که تو هیچ‌وقت دوستم نداشتی... هر بار که دلم برات تنگ می‌شد، مجبور بودم به خودم یادآوری کنم که تو منو نخواستی. هر بار که خواب تو رو می‌دیدم، وقتی بیدار می‌شدم، باید دوباره به خودم یاد می‌دادم که ازت متنفر باشم.


لبش لرزید

_ می‌فهمی چقدر سخته آدم مجبور باشه هر روز با قلب خودش بجنگه؟


الیان چشم‌هایش را بست و با عجز التماس کرد :

+ رهیان، لطفاً…

_ نه! جوابم رو بده!


رهیان شمشیرش را به زمین انداخت که صدایش ناقوس‌وار در سالن نجوا شد.


_ فقط یک بار، فقط همین یک بار، بهم بگو چرا! چرا گذاشتی برم؟ چرا حتی یک بار دنبالم نیومدی؟ چرا گذاشتی باور کنم برای تو هیچ بودم؟


الیان دهان باز کرد، اما صدای انفجار مهیبی از پشت دیوارهای تالار بلند شد.

موج ضربه از میان سنگ‌ها گذشت. سقف لرزید و تکه‌ای بزرگ از طاق فرو ریخت.


الیان سرش را بالا آورد که جنس نگاهش ناگهان تغییر کرد:


+ رهیان، از اونجا بیا بیرون!


ولی رهیان هنوز به او خیره بود...


_ گفتم جوابم رو بده

+ رهیان، لطفاً!


الیان به سمتش دوید، اما رهیان دستش را بالا آورد تا مانعش شود.

در همان لحظه، ضربه‌ی سنگینی به پهلوی رهیان خورد؛ یکی از تیغه‌های جادویی که از میان آشوب گذشته بود، زرهش را شکافته بود.

رهیان از شدت درد خم شد و نفسش برید.

یک دستش را روی زخم فشرد و دست دیگرش را به ستون گرفت، اما خون از میان انگشتانش پایین لغزید.


الیان رنگش مثل گچ سفید شد و فریاد زد :


+ نه…


رهیان با سختی سر بلند و پافشاری کرد:

_ هنوز… جوابم رو ندادی...


الیان به زخم نگاه کرد. بعد به صورت رهیان. بعد دوباره به خون روی دست او.

و چیزی در چهره‌اش شکست.


+ رهیان، باید فشار بدی. دستت رو محکم بذار روی زخمت، می‌شنوی؟


رهیان با تلخی لبخند زد :


_ حالا نگرانمی؟

+ آره!


فریاد الیان آن‌قدر ناگهانی بود که رهیان ساکت شد.

الیان خودش هم انگار از صدای خودش جا خورده بود. نفسش تند شده بود و دست‌هایش می‌لرزیدند.


+ آره، نگرانتم! همیشه بودم! فکر می‌کنی می‌تونم ببینم خونت روی زمین بریزه و برام مهم نباشه؟ فکر می‌کنی این همه سال حتی یک شب تونستم بدون ترس از اینکه دیگه زنده نباشی، چشم‌هام رو ببندم؟

رهیان تنها به او خیره ماند.


الیان با پشت دست اشک‌هایش را پاک کرد، اما اشک تازه‌ای جای آن نشست:


+ من هر روز با این فکر بیدار شدم که شاید اون روزی که نجاتت دادم، آخرین باری بوده که زنده می‌بینمت. هر روز از خودم پرسیدم اگه یه روز دوباره روبه‌روم بایستی، چطور باید بهت نگاه کنم، وقتی می‌دونم خودم باعث شدم این‌همه درد بکشی

صدایش لرزید.


+ و حالا تو اینجایی، جلوی چشم‌هام، و داری خون از دست می‌دی، و من حتی نمی‌دونم چطور باید بهت نزدیک بشم که ازم فرار نکنی...


رهیان خواست چیزی بگوید...اما زانوهایش ناگهان خم شدند و همه‌چیز در برابر چشمانش تار شد ، دستش از روی ستون لغزید و بدنش به یک سمت افتاد.


الیان وحشت‌زده خودش را به او رساند و فریاد زد :

+ رهیان!

او را پیش از برخورد با زمین گرفت، یک دستش را پشت گردنش گذاشت و دست دیگرش را محکم دور کمرش حلقه کرد :

+ رهیان، چشم‌هات رو باز کن!


رهیان سرش را به سختی بالا نگه داشت. نفس‌هایش کوتاه و نامنظم شده بودند.

الیان روی زانوهایش افتاد و او را به خودش تکیه داد. انگشتانش را روی گونه‌ی رهیان گذاشت؛ سرد بودند. بیش از حد سرد:

+ نه، نه، نه


صدایش می‌لرزید.


+ به من نگاه کن باشه؟ رهیان، خواهش می‌کنم، به من نگاه کن...


رهیان پلک زد :

_ داری… گریه می‌کنی؟


الیان انگار با شنیدن صدای ضعیف او دوباره به خودش آمد. با دست لرزان خون کنار صورت رهیان را پاک کرد و سعی کرد جلوی لرزش انگشتانش را بگیرد :


+خفه شو... لطفاً فقط حرف نزن.


رهیان لبخند محوی زد:


_ هنوزم… دستور می‌دی

+ رهیان!


الیان او را محکم‌تر گرفت. نفسش چنان تند شده بود که کلمات به سختی از گلویش بیرون می‌آمدند:


+ من نمی‌تونم دوباره از دستت بدم. می‌شنوی؟ نمی‌تونم. پس خواهش می‌کنم این بار باهام نجنگ. فقط چند لحظه بهم فرصت بده...


رهیان نگاهش کرد.

چشم‌های الیان پر از ترسی بود که هیچ‌وقت در تمام عمرش ندیده بود؛ ترس خالص و عریان کسی که دیگر نه نقابی داشت، نه دروغی، نه فرصتی برای پنهان کردن حقیقت.

رهیان لب‌هایش را از هم باز کرد :


_ چرا…؟

الیان سرش را تکان داد :

+ چی؟

_ چرا… هنوز…


صدایش در نفس بریده‌ای گم شد.

الیان صورتش را نزدیک‌تر آورد:


+ چی رو، رهیان؟ چی می‌خوای بدونی؟

رهیان با زحمت گفت:

_ چرا هنوزم… این‌قدر… منو دوست داری؟


الیان خشک شد.

برای یک لحظه فقط صدای آتش و فرو ریختن سنگ‌ها شنیده می‌شد.

بعد، انگار دیگر هیچ نیرویی برای نگه داشتن خودش نداشت، پیشانی‌اش را به پیشانی رهیان چسباند :

+ چون هیچ‌وقت دست از دوست داشتنت برنداشتم


رهیان چشم‌هایش را با درد بست.


الیان با صدایی که زیر فشار بغض می‌لرزید، ادامه داد:

+ اون شب، وقتی حکم مرگت رو دیدم، فقط یک راه برای نجاتت داشتم. باید تحویلت می‌دادم تا باور کنن دیگه برام مهم نیستی. باید می‌ذاشتم ازم متنفر بشی. اگه می‌فهمیدن هنوز دوستت دارم، تو رو می‌کشتن تا منو مجازات کنن.


انگشتانش دور دست رهیان قفل شدند.


+ من می‌دونستم وقتی بهت بگم ازت متنفرم، نگاهم می‌کنی و باور می‌کنی. می‌دونستم اون حرف‌ها رو با خودت می‌بری. می‌دونستم شاید تا آخر عمرت ازم متنفر بمونی.


اشک از چانه‌اش روی صورت رهیان افتاد.


+اما فکر می‌کردم زنده می‌مونی. فکر می‌کردم یه روز، وقتی دیگه خطری تهدیدت نکنه، می‌تونم حقیقت رو بهت بگم.



+ فکر نمی‌کردم هزار سال طول بکشه. فکر نمی‌کردم وقتی دوباره ببینمت، این‌قدر ازم شکسته باشی


رهیان چشم‌هایش را باز کرد :

_ پس… چرا الان می‌گی؟


الیان به او نگاه کرد. صورتش از گریه خیس بود :

+ چون دیگه نمی‌تونم تحمل کنم که با چشم‌های خودم ببینم چطور داری جلوی من از هم می‌پاشی و هنوز فکر می‌کنی هیچ‌وقت دوستت نداشتم


دستش را روی سینه‌ی رهیان گذاشت؛ درست بالای قلبش.


+ من هرگز نخواستم تو رو بشکنم. می‌خواستم زنده بمونی. حتی اگه بهای زنده موندنت این بود که دیگه هیچ‌وقت منو دوست نداشته باشی.


رهیان به لب‌های لرزان او نگاه کرد :

_ ولی من… هنوز دوستت دارم


الیان نفسش بند آمد و رهیان سعی کرد خودش را از او جدا کند، اما دستش حتی توان کافی برای تکیه دادن به زمین نداشت.


_ نمی‌خوام… نمی‌خوام این‌طوری باشه. من باید ازت متنفر باشم. باید بتونم نگات کنم و هیچ‌چیزی احساس نکنم.


اشک از گوشه‌ی چشمش پایین لغزید.


_ ولی وقتی فکر می‌کنم ممکنه واقعاً از دستت بدم، انگار دوباره دارم همون هزار سال رو زندگی می‌کنم. انگار دوباره تنهام می‌ذاری و من حتی نمی‌تونم صدات کنم.


صدایش به زمزمه‌ای شکسته و التماس تبدیل شد :

_ من نمی‌خوام دوباره تنها بمونم…


الیان او را به سینه‌اش فشرد :

+ نمی‌ذارم

_ تو نمی‌تونی قول بدی…

_ می‌تونم قول بدم که این بار فرار نمی‌کنم. می‌تونم قول بدم که هرچقدر ازم عصبانی باشی، هرچقدر طول بکشه تا دوباره بهم اعتماد کنی، کنارت می‌مونم...


رهیان با آخرین نیرویی که داشت، لباس او را گرفت.


_ الیان…

+ اینجام

_ نرو…


الیان چشمانش را بست و صورتش را میان موهای او پنهان کرد :

_ نمی‌رم. قسم می‌خورم نمی‌رم


رهیان دیگر نتوانست خودش را نگه دارد. گریه‌اش گرفت؛ گریه‌ای بی‌پناه و عمیق که تمام بدنش را می‌لرزاند. صورتش را به سینه‌ی الیان چسباند و انگشتانش را چنان محکم به لباس او گره زد که انگار تمام وجودش به همان تکه پارچه بند بود.


_ من منتظرت موندم…


الیان لب‌هایش را روی موهای او گذاشت و همان‌جا زمزمه کرد:

+ می‌دونم

_ هر روز… فکر می‌کردم یه روز برمی‌گردی…

+ می‌دونم، عزیز کرده‌ی من


رهیان با شنیدن آن کلمه هق‌هق کرد:


_ دوباره بگو…


الیان برای لحظه‌ای نتوانست حرف بزند. بعد صورت او را میان دست‌هایش گرفت و با صدایی لرزان گفت:

+ عزیز کرده‌ی من


رهیان چشم‌هایش را بست و پیشانی‌اش را به پیشانی او تکیه داد :

_ ازت متنفرم

+ می‌دونم

_ هنوز نمی‌تونم ببخشمت

+ لازم نیست

_ ولی…


رهیان با تردید به لب‌های او نگاه کرد:

_ ولی هنوز می‌خوام ببوسمت


الیان نفس لرزانی کشید:

+ پس ببوس منو


رهیان خودش را به سوی او کشید.

بوسه‌شان آرام نبود؛ لب‌هایشان از گریه می‌لرزیدند و هر دو میان بوسه نفس کم می‌آوردند. الیان یک دستش را پشت سر رهیان نگه داشته بود و دست دیگرش را دور او حلقه کرده بود، مراقب بود که با کوچک‌ترین حرکت دوباره از حال نرود.


رهیان در میان بوسه گریه کرد و الیان او را محکم‌تر در آغوش گرفت.

نه چیزی بخشیده شده بود، نه هزار سال درد از بین رفته بود؛ اما رهیان دیگر مجبور نبود وانمود کند قلبش از الیان عبور کرده است.

وقتی از هم فاصله گرفتند، رهیان هنوز به او تکیه داشت. چشم‌هایش نیمه‌باز بود و نفس‌هایش به سختی بالا می‌آمدند.


الیان با نگرانی صورتش را لمس کرد:

+ رهیان؟ با من حرف بزن. حالت چطوره؟


رهیان لبخند کم‌رنگی زد:

_ هنوز… ازت عصبانی‌ام


الیان با چشمانی خیس سر تکان داد:

+ باشه

_ و هنوز دوستت دارم

لب‌های الیان لرزیدند:

+ منم دوستت دارم


رهیان دستش را روی دست او گذاشت و انگشتانش را محکم گرفت:

_ پس این بار… نذار مجبور بشم بین این دوتا یکی رو انتخاب کنم.


الیان او را به سینه‌اش چسباند و لب‌هایش را روی پیشانی‌اش گذاشت:

+ نمی‌ذارم عزیز کرده‌ی من


بیرون، آسمان همچنان می‌سوخت.

جنگ هنوز تمام نشده بود و قلب رهیان هنوز از خشم می‌لرزید. اما در آغوش الیان، برای نخستین بار پس از هزار سال، لازم نبود برای دوست داشتنش از خودش متنفر باشد.


می‌توانست هنوز خشمگین باشد و شکسته.

هنوز از بخشیدن بترسد.

Report Page