THE UNCONFESSED
مَطرود
__________________________________
تهیونگ از بین جمعیت پراکندهی سالن عبور کرد. نگهبانها با دیدنش کنار رفتن و یکی از اونها بهسرعت جلو اومد.
ـ رئیس، افرادمون راهروی غربی رو بررسی کردن. جسدی پیدا نشده؛ اما یکی از درهای خدماتی از داخل باز مونده.
ـ مسیرش کجاست؟
ـ به زیرزمین و اتاق بایگانی قدیمی میرسه.
تهیونگ اسلحهاش رو در دست جابهجا کرد.
ـ دو نفر با من میان. بقیه همینجا میمونن.
جونگکوک خودش رو بهش رسوند و بازوش رو گرفت.
ـ تنهایی جایی نمیری.
تهیونگ نگاهش رو به دست اون دوخت.
ـ دستت رو بردار.
ـ بس کن.
ـ جونگکوک، الان وقت لجبازی نیست.
ـ پس برای اولین بار توی زندگیت، به حرف من گوش کن.
چشمهای تهیونگ باریک شد.
ـ داری با من بحث میکنی؟
ـ دارم سعی میکنم جلوی یه تصمیم احمقانهات رو بگیرم.
تهیونگ دستش رو از میون انگشتهای جونگکوک بیرون کشید.
ـ اگه میخوای مفید باشی، پشتسرم بیا. اگه نه، همینجا بمون.
و دوباره راه افتاد.
جونگکوک زیرلب ناسزایی گفت و دنبالش رفت.
البته که میرفت؛ انگار از اول هم انتخاب دیگهای داشت.
زیرزمین عمارت | ۱۲:۱۴ نیمهشب
راهپلهی باریک به راهرویی سنگی ختم میشد که بوی رطوبت و چوب کهنه در اون پیچیده بود. نور چراغهای دیواری ضعیف بود و سایهها روی دیوارها کش میاومدن.
تهیونگ جلوتر حرکت میکرد و جونگکوک درست پشتسرش بود.
در انتهای راهرو، دری نیمهباز دیده میشد.
تهیونگ با اشاره از نگهبانها خواست عقب بمونن.
جونگکوک آهسته گفت: «کیم، صبر کن.».
ـ چیه؟
ـ اگه اون آدمی که دنبالشیم داخل باشه، احتمالاً منتظره تو وارد بشی.
ـ پس نمیذارم بیشتر از این منتظرم بمونه.
ـ تهیونگ!
اما مرد دستگیره رو پایین داد و وارد اتاق شد.
اتاق بایگانی برخلاف ظاهر متروکهاش، کاملاً خالی نبود. چند جعبهی چوبی کنار دیوار چیده شده بودن و روی میز وسط اتاق، یک لپتاپ روشن قرار داشت.
مردی کنار پنجره ایستاده بود.
کتوشلوار خاکستری، موهای جوگندمی و حلقهای نقرهای با نشان خانوادهی وِیل.
تهیونگ همون لحظه شناختش.
آدریان وِیل.
مردی که دو سال پیش، پساز فروپاشی شبکهی خانوادهاش، ناپدید شده بود؛ کسی که تهیونگ تصور میکرد از کشور فرار کرده.
آدریان لبخند زد.
ـ کیم تهیونگ، بالاخره افتخار دادی.
تهیونگ اسلحهاش رو بالا آورد.
ـ فکر میکردم مُرده باشی.
ـ ناامیدت کردم؟
ـ نه، هنوز وقت برای مردنت هست!
آدریان خندید و نگاهی به جونگکوک انداخت، طوری که لبخندش عمیقتر شد.
ـ و جئون جونگکوک. حالا میفهمم چرا اینقدر دیر اومدی. ظاهراً شوهرت هنوز هم عادت داره جلوی پاهات سنگ بندازه.
جونگکوک اسلحهاش رو بهسمتش گرفت.
ـ یه کلمهی دیگه دربارهی همسرم حرف بزنی، آخرین چیزی که میبینی، سقف این اتاقه.
آدریان بلندتر خندید؛ اما تهیونگ با اینطور خطاب شدنش به وجد اومده بود؛ هرچند به روی خودش نیاورد.
ـ وفاداری، چه کلمهی زیبایی! مخصوصاً وقتی آدم بدونه پشتش چه دروغهایی پنهان شده.
تهیونگ قدمی جلو رفت.
ـ اینجا چهکار میکنی آدریان؟
ـ اومدم چیزی رو پس بگیرم که دو سال پیش ازم گرفتی.
ـ قدرتت؟
ـ نه کیم، چیزی که تو هیچوقت نفهمیدی چقدر ارزش داره.
آدریان لپتاپ رو چرخوند.
روی صفحه، چندین سند و تصویر دیده میشد. نام شرکتها، شمارهی حسابها و گزارشهایی از رفتوآمد افراد خانوادهی وِیل.
و در میان اونها، پروندهای با نام کامل جونگکوک.
تهیونگ برای لحظهای به صفحه خیره موند.
ـ این چیه؟
آدریان با رضایت جواب داد: «گذشتهی شوهرت، یا بهتره بگم، بخشی از گذشتهای که ترجیح میده تو هیچوقت ازش باخبر نشی.»
جونگکوک چیزی نگفت.
آدریان ادامه داد: «دو سال پیش، وقتی تو مشغول نابودکردن باقیموندهی خانوادهی من بودی، شوهرت با من معامله کرد.»
تهیونگ سرش رو بهآرومی بهسمت جونگکوک چرخوند.
ـ این چی میگه؟
ـ اون بهم پیشنهاد داد در ازای کنارکشیدن از عملیاتهام علیه تو، اطلاعاتی در اختیارم بذاره.
ـ دروغه.
صدای جونگکوک سرد بود؛ اما تهیونگ متوجه شد که نگاهش روی صفحهی لپتاپ ثابت مونده.
آدریان لبخند زد.
ـ پس چرا اجازه نمیدی خودش ادامه بده؟
تهیونگ نگاهش رو به جونگکوک دوخت.
ـ چیزی برای گفتن داری؟
جونگکوک جواب نداد.
آدریان با لحنی آروم گفت: «میدونی، کیم؟ مشکل تو همیشه این بوده که فکر میکنی تمام آدمهایی که کنارتن، بهخاطر قدرتت بهت وفادارن؛ اما بعضیهاشون از اول هم دنبال چیز دیگهای بودن.»
نگاهش برای لحظهای روی جونگکوک مکث کرد.
ـ بعضیها حتی حاضرن برای رسیدن به چیزی که میخوان، سالها نقش بازی کنن!
تهیونگ اسلحهاش رو محکمتر گرفت.
ـ منظورت چیه؟
آدریان لبخند زد.
ـ از خودش بپرس که چرا سه سال پیش، قبول کرد باهات ازدواج کنه.
سکوت اتاق سنگین شد.
جونگکوک بالاخره سرش رو بلند کرد.
ـ کافیه.
ـ چرا؟ حقیقت ناراحتت میکنه؟
ـ گفتم کافیه!
ـ تو بودی که بهم مراجعه کردی، جئون. تو بودی که میخواستی معامله کنیم. تو بودی که...
صدای شلیک در اتاق پیچید.
آدریان با ناباوری به تهیونگ نگاه کرد.
لبخندش محو شد.
چند ثانیه بعد، زانوهاش خم شدن و بدنش روی زمین افتاد و سکوت عمیقی اتاقک رو فراگرفت.
تهیونگ اسلحه رو پایین آورد.
برای لحظهای فقط به مردی نگاه کرد که دو سال تمام دنبالش گشته بود؛ مردی که باوجود تمام نقشهها و تهدیدهاش، بالاخره خودش رو به دست تهیونگ رسونده بود.
ـ تموم شد.
صدای تهیونگ آرام بود؛
اما جونگکوک به اون نگاه نمیکرد.
نگاهش روی پیراهن سفید همسرش ثابت مونده بود؛ لکهی خون که روی پارچه پخش میشد و بهآرومی از کنار دکمههای سیاه کت پایین میرفت.
جونگکوک یک قدم جلو اومد.
ـ تهیونگ...
تهیونگ اسلحه رو پشت کمرش قرار داد.
ـ به ران بگو اینجا رو پاکسازی کنه. هیچکس نباید قبلاز رسیدن افراد خودمون وارد این اتاق بشه.
جونگکوک بازوش رو گرفت.
ـ تهیونگ، به من نگاه کن.
تهیونگ برگشت.
جونگکوک به لکهی خون اشاره کرد.
ـ تو زخمی شدی؟
تهیونگ به پیراهنش نگاه کرد، انگار تازه متوجه چیزی شده باشه.
ـ این؟ نه. خون افراد اون حرومزاده بود.
جونگکوک برای یکلحظه نفسش رو حبس کرد.
نمیدونست چرا اینقدر ترسید، مردی که روبهروش ایستاده، همون تهیونگی بود که بارها دیده بود با خونسردی تصمیم میگرفت و هیچوقت اجازه نمیداد ترس روی صورتش دیده بشه.
همون مردی که چند دقیقه پیش بدون تردید ماشه رو کشیده بود؛ اما برای جونگکوک، تهیونگ هیچوقت فقط یک مرد قدرتمند نبود.
اون تنها کسی بود که جونگکوک نمیتونست تصور کنه روزی از دستش بده.
و حالا، پساز تمام این سالها، دیدن لکهی خون روی لباسش کافی بود تا تمام دیوارهایی که ساخته بود، ترک بردارن.
ـ چرا این کار رو کردی؟
صدای جونگکوک لرزش خفیفی داشت.
تهیونگ اخم کرد.
ـ چون اگه زنده میموند، دوباره برای نابودکردن ما، تلاش میکرد.
ـ میتونستی صبر کنی.
ـ برای چی؟ اینکه دوباره فرار کنه؟ یا این بار یکی از افرادم رو بکشه؟ یا چرندیاتش رو راجعبه تو ادامه بده؟
ـ تهیونگ...
ـ جونگکوک، تمومش کن!
اما جونگکوک انگار صدای اون رو نمیشنید؛ دستش رو، روی گونهی تهیونگ گذاشت و صورتش رو بهطرف خودش برگردوند.
ـ فکر کردم...
جملهاش نیمهکاره موند.
تهیونگ برای اولین بار، ترس واقعی رو توی چشمهای همسرش دید؛ حسش نه خشم بود، نه تمسخر و نه حتی اون بیتفاوتی سردی که جونگکوک همیشه پشتش پنهان میشد. فقط میتونست ترس همسرش رو از پشت نگاه شفافش حس کنه.
ـ چی فکر کردی، ریپر؟
جونگکوک لبهاش رو بههم فشرد.
ـ فکر کردم که ممکنه دیگه نتونم بهت برسم، نتونم داشته باشمت.
تهیونگ بیحرکت موند و جونگکوک انگار تازه متوجه شده بود که چه چیزی از دهنش بیرون اومده، دستش رو عقب کشید و نگاهش رو دزدید.
ـ فراموشش کن.
اما تهیونگ مچ دستش رو گرفت.
ـ نه.
جونگکوک بهش نگاه کرد.
ـ این بار، نه. نمیتونی یه چیزی بگی که سه سال منتظر شنیدنش بودم و بعدش ازم بخوای فراموشش کنم.
جونگکوک سعی کرد دستش رو آزاد کنه؛ اما تهیونگ رهاش نکرد.
ـ به من نگاه کن.
جونگکوک نگاهش کرد.
تهیونگ آهسته پرسید:
«تو واقعاً از اینکه من رو از دست بدی، میترسی؟»
جونگکوک لبخند تلخی زد.
ـ به نظرت چرا سه ساله برای کشتنت تعلل میکنم؟
تهیونگ نفسش رو بیرون داد.
ـ پس چرا...
برای اولین بار، جونگکوک جوابی نداشت که بتونه پشتش پنهان بشه.
دیگه کنایهای، تهدیدی و نه حتی جملهای سرد که بتونه فاصلهی بینشون رو حفظ کنه، نداشت.
فقط حقیقتی که دو سال تمام درونش نگه داشته بود.
ـ چون دوستت دارم، لعنتی.
تهیونگ پلک زد و جونگکوک خندید؛ خندهای کوتاه و بیقرار.
ـ از دو سال پیش دوستت دارم. قبلاز اینکه خودم بفهمم چه بلایی سرم آوردی. از وقتی که هنوز نمیتونستم پنج دقیقه بدون دعوا کنارت بمونم و هربار که از من فاصله میگرفتی، دلم میخواست تمام دنیا رو بههم بریزم.
تهیونگ باورش نمیشد که با گوشهاش داره این جملات رو از زبون کوک میشنوه.
ـ از وقتی که فهمیدم اگه یه روز توی این دنیا تنها کسی که کنارم میمونه تو باشی، باز هم ترجیح میدم همون یک نفر رو داشته باشم تا تمام آدمهایی که تا حالا دورم بودن.
صدای جونگکوک پایینتر اومد.
ـ اما نمیخواستم بفهمی.
ـ چرا؟
ـ چون تو همیشه همهچیز رو میخواستی؛ قدرت، کنترل و... نمیخواستم چیزی بهت بدم که بتونی ازش علیه خودم استفاده کنی.
تهیونگ با ناباوری نگاهش کرد.
ـ فکر میکنی من از عشق تو علیه خودت استفاده میکردم؟
ـ فکر میکردم اگه بفهمی، دیگه هیچوقت نمیتونم ازت فاصله بگیرم و روی تو سلطه داشته باشم.
تهیونگ آهسته خندید؛ خندهای که بیشتر به شکستن شبیه بود.
ـ جونگکوک، ما سه ساله ازدواج کردیم. سه ساله توی یه خونه زندگی میکنیم. سه ساله هر شب کنارت میخوابم، هر روز باهات دعوا میکنم و هربار که تهدیدم میکنی، وانمود میکنم ازت نمیترسم!
تهیونگ یک قدم جلو رفت.
ـ و تو تمام این مدت فکر میکردی اگه بفهمم دوستم داری، ممکنه ازش علیه خودت استفاده کنم؟
جونگکوک چیزی نگفت.
تهیونگ دستش رو، روی صورت اون گذاشت.
ـ تو احمقترین مردی هستی که تا حالا شناختم.
جونگکوک پوزخند کمرنگی زد.
ـ میدونم.
ـ نه، نمیدونی! چون اگه میدونستی، اینقدر طول نمیکشید تا بفهمی من از همون اول هم تو رو میخواستم و منتظر شنیدن این جملات بودم.
جونگکوک خشکش زد.
ـ چی؟
تهیونگ نگاهش رو برای لحظهای به لبهای اون دوخت.
ـ فکر کردی چرا بعداز هر دعوا برمیگشتم؟ چرا هربار که بهم میگفتی ازت متنفرم، باز هم بهت نزدیک میشدم؟ چرا هیچوقت اجازه ندادم کسی حتی بهاندازهی یک قدم بهت نزدیکتر از چیزی بشه که باید؟
جونگکوک بهسختی گفت: «چون شاید من همسرت بودم؟»
ـ نه، ریپر.
تهیونگ پیشونیش رو به پیشونی جونگکوک تکیه داد.
ـ چون دوستت داشتم. حتی وقتی خودت سعی میکردی کاری کنی که ازت متنفر بشم.
برای چند ثانیه، هیچکدوم حرفی نزدن.
بعد جونگکوک، با صدایی که به سختی از گلوش
بیرون اومد، گفت: «نمیدونم باید چهکار کنم.»
تهیونگ لبخند محوی زد.
ـ برای شروع، میتونی دست از فرارکردن برداری.
ـ من فرار نمیکنم.
ـ جونگکوک، تو سه سال از اعتراف به دوست داشتنم فرار کردی!
ـ ازنظر فنی، دو سال. یک سال اولش رو، روی نوشیدن خونت عهد بسته بودم.
تهیونگ خندید و جونگکوک، با دیدن اون لبخند، بالاخره احساس کرد که میتونه نفس بکشه.
دستش رو پشت گردن تهیونگ گذاشت و برای یکلحظه مکث کرد؛ انگار هنوز باورش نمیشد که میتونه بدون پنهانشدن پشت یک کنایه، به اون نزدیک بشه.
تهیونگ فاصله رو از بین برد و جونگکوک هم متقابلاً اون رو بوسید؛ نه مثل بوسههای کوتاه و نمایشیای که جلوی دیگران ردوبدل میکردن، نه مثل حرکتی برای اثبات مالکیت. این بار، هیچکس نگاهشون نمیکرد و حتی هیچکس قرار نبود از این لحظه علیهشون استفاده کنه.
جونگکوک با دستهایی که هنوز کمی میلرزیدن، صورت تهیونگ رو بین دستهاش گرفت و دوباره بوسیدش؛ طولانیتر، صادقانهتر، با تمام حرفهایی که سالها جرئت گفتنشون رو نداشت.
وقتی بالاخره از هم فاصله گرفتن، تهیونگ لبخند میزد.
ـ بالاخره...
جونگکوک نفسش رو بیرون داد.
ـ یه کلمهی دیگه بگی، قسم میخورم...
ـ چی؟ من رو میکشی؟
ـ دارم جدی حرف میزنم.
ـ من هم همینطور، عزیزم.
جونگکوک چشمهاش رو بست و پیشونیش رو، روی شونهی تهیونگ گذاشت.
ـ فقط امشب رو خراب نکن.
تهیونگ دستهاش رو دور اون حلقه کرد.
ـ باشه، ریپر.
برای اولین بار، جونگکوک خودش رو از آغوشش عقب نکشید.


عمارت پارک | ۱۲:۴۹ نیمهشب
وقتی ران و چند نفر از افراد قابل اعتماد تهیونگ وارد اتاق شدن، آدریان وِیل دیگه نفس نمیکشید.
تهیونگ از جونگکوک فاصله گرفت و بهسمت ران برگشت.
ـ همهچیز تموم شده. افراد پارک رو از مهمونها جدا کنین و تمام اسناد این اتاق رو جمعآوری کنین. قبلاز هر اقدامی، نسخهای از اطلاعات رو برای خودم بفرست.
ران نگاهی به جسد و بعد به پیراهن خونآلود تهیونگ انداخت.
ـ رئیس، حالتون خوبه؟
ـ خوبم.
جونگکوک بلافاصله گفت:
«یه ماشین آماده کن، همینالان!»
تهیونگ بهش نگاه کرد.
ـ من هنوز کار دارم.
ـ کارت تموم شده.
ـ جونگکوک...
ـ کیم، بهاندازهی کافی امشب رو تحمل کردم، یا خودت با من میای، یا مجبور میشی من رو هم از این عمارت بیرون کنی.
ران با جدیت به زمین نگاه کرد تا لبخندش رو پنهان کنه.
تهیونگ چند لحظه به همسرش خیره موند.
بعد آه کشید.
ـ باشه؛ اما قبلش باید با جهبوم حرف بزنم.
ـ پنج دقیقه!
ـ ده دقیقه.
ـ هفت!
تهیونگ به لجبازی پسر خندید.
ـ معاملهی خوبیه.

عمارت کیم | ۱:۴۳ بامداد
وقتی وارد خونه شدن، اولین کاری که تهیونگ کرد، درآوردن کتش بود.
پیراهن سفیدش هنوز رد لکههای خون رو نشون میداد و آستینهاش کمی چروک شده بودن. جونگکوک در رو بست و برای چند ثانیه به اون نگاه کرد.
ـ برو حموم.
تهیونگ برگشت.
ـ حتی یه «خوش اومدی به خونه» هم نداریم؟
جونگکوک کت خودش رو، روی صندلی انداخت.
ـ خوش اومدی به خونه. حالا برو حموم.
تهیونگ خندید.
ـ چه شوهر مهربونی.
ـ کیم.
ـ باشه، باشه.
تهیونگ بهسمت راهپله رفت؛ اما پیشاز بالا رفتن مکث کرد.
ـ جونگکوک؟
ـ هوم؟
ـ بعداز حموم، میخوام همهچیز رو بدونم.
ـ میدونم.
ـ نه فقط دربارهی آدریان. دربارهی سه سال پیش، دربارهی اون معامله و دربارهی اینکه چرا هیچوقت به من نگفتی.
جونگکوک چند لحظه سکوت کرد.
بعد گفت:
«این بار چیزی رو ازت پنهان نمیکنم.»
تهیونگ بهش نگاه کرد؛ انگار میخواست مطمئن بشه این فقط یکی دیگه از وعدههای همیشگی اون نیست.
بالاخره سر تکون داد و از پلهها بالا رفت.
جونگکوک تا وقتی صدای بستهشدن در حموم رو نشنید، همونجا ایستاد.
بعد دستش رو، روی صورتش کشید و نفس عمیقی بیرون داد.
دو سال،
دو سال عشق پنهان، دو سال ترس از اعتراف و سه سال زندگی مشترک که در اون، حتی سادهترین احساسات هم پشت دیوارهای غرور و بیاعتمادی زندانی شده بودن و حالا، بالاخره وقتش رسیده بود که همهچیز رو بگه...
اتاقخواب | ۲:۱۷ بامداد
تهیونگ با یک تیشرت مشکی و شلوار راحتی از حموم بیرون اومد. موهاش هنوز نمدار بودن و صورتش، بدون اون حالت رسمی و سردی که در مهمونی به خودش گرفته بود، شادابتر به نظر میرسید.
جونگکوک لبهی تخت نشسته بود، درحالیکه دو فنجون قهوه روی میز کنار تخت قرار داشتن.
تهیونگ یکی از اونها رو برداشت و روبهروش نشست.
ـ خب، ریپر. گوش میدم.
جونگکوک چند ثانیه به فنجون خودش نگاه کرد.
ـ دو سال پیش، وقتی تو داشتی شبکهی وِیل رو از بین میبردی، آدریان با من تماس گرفت.
ـ برای؟
ـ میخواست اطلاعاتی دربارهی تو بگیره. برنامههات، افرادت، مسیرهایی که ازشون استفاده میکردی. فکر میکرد چون من برخلاف میلم باهات ازدواج کردم، میتونم بهش کمک کنم تا بهت نزدیک بشه.
تهیونگ اخم کرد.
ـ و تو قبول کردی باهاش ملاقات کنی.
ـ آره.
ـ بدون اینکه به من بگی!
ـ چون میخواستم بفهمم چقدر از نقشههات خبر داره. اگه مستقیم بهت میگفتم، احتمال داشت افرادت زودتر از موعد بهش حمله کنن و اون فرار کنه.
تهیونگ فنجونش رو، روی میز گذاشت.
ـ پس خودت تصمیم گرفتی موضوع رو بررسی کنی؟
ـ آره.
ـ ادامه بده.
جونگکوک دستهاش رو بههم قفل کرد.
ـ در اون ملاقات، بهم پیشنهاد داد در ازای اطلاعات، بخشی از داراییهای خانوادهی وِیل رو به من منتقل کنه. من پیشنهادش رو رد کردم؛ اما وانمود کردم ممکنه قبولش کنم.
تهیونگ ساکت گوش میداد.
ـ ازش خواستم فهرست تمام شرکتها، حسابها و افرادی رو که باهاش همکاری میکردن، بهم بده. اون فکر میکرد که میتونه از من استفاده کنه؛ اما نمیدونست که تمام اطلاعاتی که بهم میده، در نهایت به دست تو میرسه.
ـ چرا به خودم نگفتی؟
جونگکوک سرش رو بلند کرد.
ـ چون آدریان تهدیدم کرد.
تهیونگ بیحرکت موند.
ـ چی؟
ـ گفت اگه بفهمه اطلاعات رو به تو منتقل کردم، افرادش مستقیماً سراغت میان. میدونستم تهدیدش رو جدی میگیره. اون زمان هنوز چندین نفر از افرادش در اطراف تو نفوذ داشتن.
تهیونگ بهآرومی پرسید: «پس تمام مدت...»
ـ تمام این مدت سعی کردم قبلاز اینکه بهت نزدیک بشن، پیداشون کنم.
جونگکوک مکث کرد.
ـ بعضی از اطلاعاتی که به دستت رسید، ازطریق من بود. بعضی از شرکتهایی که ناگهان ورشکست شدن، بعضی از افرادی که درست قبل از حملهی افراد وِیل ناپدید شدن... من پشت همهی اون اتفاقات بودم.
- نه، صبر کن، تو تمام اون مدت، داشتی از من محافظت میکردی؟
جونگکوک به اون خیره شد و تهیونگ دوباره ادامه داد.
ـ تو تمام این کارها رو به تنهایی انجام دادی؟
ـ نه کاملاً. چند نفر از افراد قابل اعتمادم کمکم کردن؛ اما هیچکس از دلیل اصلی خبر نداشت.
ـ و دلیل اصلی چی بود؟
جونگکوک نگاهش رو پایین انداخت.
ـ تو.
سکوتی بینشون حکمفرما شد.
تهیونگ انگار برای چند ثانیه کلمات رو فراموش کرد.
جونگکوک ادامه داد:
داد: «من نمیخواستم اتفاقی برات بیفته. اون زمان هنوز نمیتونستم حتی به خودم اعتراف کنم که چرا اینقدر برام مهمی. هربار که به خطر میافتادی، عصبانی میشدم. هربار بدون اینکه به من چیزی بگی، وارد یه درگیری میشدی، دیوونه میشدم؛ اما وقتی میخواستم بهت بگم مراقب خودت باشی، تنها چیزی که از دهنم بیرون میاومد، یه تهدید احمقانه بود.»
تهیونگ لبخند کمرنگی زد.
ـ این رو که هنوز هم انجام میدی.
ـ میدونم و حقته!
جونگکوک شوخی میکرد؛ اما بالاخره به چشمهاش نگاه کرد.
ـ وقتی آدریان فهمید اطلاعاتش به دست تو رسیده، متوجه شد که من بازیاش دادم. برای همین ناپدید شد. من فکر میکردم دیگه خطری تهدیدت نمیکنه. نمیدونستم هنوز زندهست و امشب میاد سراغت.
تهیونگ چند لحظه به سکوت گذروند، بعد پرسید: «پس چرا وقتی پیام رو دیدی، بهم نگفتی؟»
جونگکوک نفس عمیقی کشید.
ـ چون میترسیدم.
ـ از چی؟
ـ از اینکه فکر کنی بهت خیانت کردم. از اینکه تمام کارهایی که برای محافظت ازت انجام داده بودم، دروغ به نظر برسن. از اینکه بهجای دیدن دلیلم، فقط چیزی رو ببینی که ازت پنهان کردم.
تهیونگ نگاهش رو از اون گرفت.
ـ و فکر کردی اگه چیزی نگی، هیچوقت نمیفهمم؟
ـ فکر میکردم اگه لازم نباشه بدونی، میتونم برای همیشه ازت محافظت کنم.
تهیونگ تلخ خندید.
ـ تو واقعاً هیچچیز دربارهی من نمیدونی.
جونگکوک چیزی نگفت.
تهیونگ بهسمتش خم شد.
ـ من به کسی نیاز ندارم که بهجای من تصمیم بگیره و تمام دشمنهام رو مخفیانه از بین ببره و بعد وانمود کنه هیچ اتفاقی نیفتاده.
تن صداش نرمتر شد.
ـ من فقط میخواستم بدونم اگه یه روز همهچیز خراب شد، میتونم به تو تکیه کنم یا نه.
جونگکوک نگاهش کرد.
ـ میتونی!
ـ از این به بعد، باهام مثل یه شریک رفتار کن. نه یه مسئولیت که باید ازش مراقبت کنی.
جونگکوک سرش رو تکون داد.
ـ قول میدم.
تهیونگ چند ثانیه به پسر مقابلش نگاه کرد و بعد
پرسید: «یه سؤال دیگه...»
ـ هوم؟
ـ گفتی از دو سال پیش دوستم داری.
جونگکوک آه کشید.
ـ قرار بود دربارهی معامله حرف بزنیم.
ـ معامله تموم شد، حالا نوبت سؤالهای مهمه.
جونگکوک به سقف خیره شد.
ـ بپرس، کیم.
تهیونگ لبخند زد.
ـ چرا هیچوقت بهم نگفتی؟
جونگکوک مدتی ساکت موند،
بعد با صدایی آهسته گفت:
«چون تو اولین کسی بودی که تونست کاری کنه، احساس کنم ممکنه چیزی رو از دست بدم.»
تهیونگ لبخندش محو شد.
جونگکوک ادامه داد:
ـ من به ازدستدادن عادت داشتم، به اینکه آدمها میان و میرن، به اینکه هرچیزی رو که دوست داشته باشم، یک روز اون رو ازم میگیرن. برای همین یاد گرفتم به هیچکس اجازه ندم اونقدر بهم نزدیک بشه که نبودنش برام مهم باشه.
نگاهش روی صورت تهیونگ ثابت موند.
ـ بعد تو اومدی. با اون غرور مسخرهات، با اون لبخندهایی که همیشه فکر میکردم یه نقشه پشتشونه و با اون عادتت به اینکه حتی وقتی بهت میگفتم ازت متنفرم، باز هم کنارم میموندی.
تهیونگ بهآرومی گفت: «چون میدونستم دروغ میگی.»
جونگکوک خندید.
ـ آره، و من از اینکه تو اینقدر خوب من رو میشناختی، متنفر بودم.
تهیونگ دستش رو جلو برد و انگشتهاش رو در دست مرد مقابلش قفل کرد.
ـ هنوز هم ازش متنفری؟
جونگکوک به دستهای درهمرفتهشون نگاه کرد.
ـ دیگه نه.
برای چند ثانیه، فقط صدای نفسهای آرومشون در اتاق شنیده میشد.
بعد تهیونگ پرسید: «جونگکوک، اگه اون روز با آدریان ملاقات نمیکردی، باز هم با من ازدواج میکردی؟ حتی اگه هیچ منفعتی برات نداشت؟»
ـ تهیونگ، من سه ساله با مردی زندگی میکنم که هر روز سعی میکنه اعصابم رو خرد کنه. فکر میکنی اگه دنبال منفعت بودم، اینهمه وقت تحملت میکردم؟
تهیونگ خندید و بالش کوچکی رو بهطرفش پرتاب کرد.
ـ عوضی.
جونگکوک بالش رو گرفت.
ـ خودت پرسیدی!
تهیونگ بهش نزدیک شد و سرش رو، روی شونهی پسر گذاشت.
ـ میدونی چیه؟ من هنوز ازت عصبانیام.
جونگکوک دستش رو دور شونههای اون حلقه کرد.
ـ حق داری.
ـ و هنوز از اینکه بهم نگفتی، ناراحتم.
ـ میدونم.
تهیونگ سرش رو بالا آورد.
ـ اما از اینکه تمام این مدت، بیسروصدا سعی میکردی من رو زنده نگه داری، متنفر نیستم.
جونگکوک لبخند محوی زد.
ـ لطف بزرگیه.
تهیونگ با انگشت به سینهاش ضربه زد.
ـ و یه چیز دیگه!
ـ باز هم؟
ـ اگه دوباره بهم دروغ بگی، خودم شخصاً کاری میکنم که از زندهموندن پشیمون بشی.
جونگکوک سرش رو خم کرد و لبهاش رو به پیشونی تهیونگ رسوند.
ـ نمیذارم دوباره به اون نقطه برسیم.
تهیونگ چشمهاش رو بست.
ـ خوبه، ریپر.
جونگکوک، مرد رو محکمتر در آغوش گرفت.
و برای اولین بار، لازم نبود پشت هیچ تهدیدی پنهان بشه.
عمارت کیم، اتاقخواب |۲:۴۶ بامداد
تلفن جونگکوک روی میز لرزید، دوباره یک نوتیف جدید از توییتر داشت.
جونگکوک که کنار اون دراز کشیده بود، نگاهی به صفحه انداخت.
ـ هنوز هم توییت مینویسی؟
تهیونگ لبخند زد.
ـ چراکه نه؟
ـ چون ظاهراً هربار که توییت مینویسی، یه نفر تصمیم میگیره زندگیمون رو خراب کنه.
ـ شاید مشکل از زندگیمونه، نه توییتهام.
جونگکوک با بیحوصلگی چشمهاش رو بست.
ـ خفه شو و بخواب.


بعد تلفن رو خاموش کرد و بهسمت جونگکوک برگشت.
ـ ریپر؟
ـ هوم؟
تهیونگ لبخند زد.
ـ دوستت دارم.
جونگکوک چشمهاش رو باز کرد.
برای یکلحظه، انگار میخواست مثل همیشه جواب کنایهآمیزی بده. میخواست چیزی بگه که فضا رو عوض کنه و مجبور نباشه با این احساس تازه روبهرو بشه؛ اما امشب، دیگه دلیلی برای فرار نداشت.
دستش رو پشت گردن تهیونگ گذاشت و اون رو به خودش نزدیک کرد.
ـ منم دوستت دارم، آنجلو.
تهیونگ لبخند زد.
ـ بالاخره یاد گرفتی.
ـ یه کلمهی دیگه بگی، حرفم رو پس میگیرم.
تهیونگ خندید و سرش رو، روی سینهی اون گذاشت.
ـ خیلی دیر شده، عزیزم. دیگه نمیتونی.
جونگکوک دستش رو بین موهای مردش فروبرد و چراغ کنار تخت رو خاموش کرد.
برای اولین بار در سه سال زندگی مشترکشون، سکوت اتاق از حرفهای ناگفته پر نبود.
و برای اولینبار، جونگکوک مجبور نبود عشقش رو پشت یک لقب، یک تهدید و یا حتی یک لبخند سرد پنهان کنه؛
چون مردی که تمام این مدت سعی کرده بود ازش محافظت کنه، بالاخره حقیقت رو میدونست و هنوز هم کنارش بود.