THE UNCONFESSED

THE UNCONFESSED

مَطرود


___________________________________




عمارت کیم | ۸:۰۰ نیمه‌شب

جونگ‌کوک، مقابل آینه ایستاده بود، درحالی‌‌که آستین پیراهنش رو تا می‌زد؛ اما ذره‌ای روی ظاهرش تمرکز نداشت.
معامله‌ی امشب مثل هر معامله‌‌ی خطرناکی در قالب مهمانی و تشریفات خاص انجام می‌شد.
سه سال برای شناخت تمام قوانین و یادگیری جنایت‌های دنیای تاریک افراد قدرتمند کافی بود؛ اما یک‌‌ جای کار می‌لنگید.
این معامله پیشنهاد پارک جه‌بوم بود. کسی که هیچ علاقه‌ای به معامله با مردش، کیم تهیونگ نداشت. به عبارتی دشمن درجه‌یک محسوب می‌شد.
با برخورد انگشت‌های شخصی به در اتاق، از ویرانه‌های تلنبار‌شده‌ی فکر‌و‌خیالش بیرون اومد.
می‌دونست چه کسی پشت در ایستاده، عادت‌های کیم خاص و جالب بودن. اون هیچ‌وقت خلوت جونگ‌کوک رو به‌هم نزده بود؛ انگار می‌دونست پسر کوچک‌تر مرزی رو بینشون با تمام زندگی‌ مشترکشون ساخته.
- بیا داخل.
کیم، دستگیره‌ی در رو به پایین خم کرد و وارد شد.
- آماده‌ای؟
جونگ‌کوک سری تکون داد؛ اما قبل‌از قدم‌برداشتن سؤالی که ذهنش رو درگیر کرده بود، به زبون آورد.
- تهیونگ، تو به پارک و این درخواستش اعتماد داری؟
چشم‌های تهیونگ از اهمیت‌دادن جونگ‌کوک و شنیدن اسمش از زبان پسر برق زد.
کم پیش می‌اومد که مرد مقابلش نظرش رو در قالب سؤال بیان کنه. اون لج‌باز و یک‌دنده بود. اکثر صحبت‌هاش لحن دستوری داشت و توجیه کردنش کار سختی محسوب می‌شد؛ دقیقاً همون خصلتی که تهیونگ رو مجذوب پسر می‌کرد.
در دنیای کیم، جایی که همه برای اون خم می‌شدن و چیزی جز «بله قربان» تحویلش نمی‌دادن، جئون تابو‌شکنی حرفه‌ای بود.
-حقیقتاً نه.
- پس چرا قبول کردی؟
- تو نگران من شدی؟
جئون پوزخندی روی لب‌هاش شکل گرفت.
- نگران اینم که جونت رو کسی جز من بگیره!
اما کیم که به شنیدن این جملات عادت داشت، مثل همیشه خندید. عجیب بود؛ اما کلام زهر‌دار جئون هیچ‌وقت کیم رو اذیت نمی‌کرد، بلکه برعکس، اون رو سر ذوق می‌آورد.
سمت کوک قدم برداشت و کنار گوشش با اشتیاق زمزمه کرد.
- نگران نباش ریپر، جون من هیچ دستی رو برای مرگ جز دست‌های تو طلب نمی‌کنه!


عمارت پارک، محل انجام معاملات | ۸:۲۱ نیمه‌شب



صدای موسیقی کلاسیک در سالن وسیع عمارت پیچیده بود. چلچراغ‌های کریستالی، نور طلایی‌شون رو، روی لباس‌های گرون‌قیمت و لبخندهای ساختگی مهمون‌ها می‌پاشیدن؛ آدم‌هایی که هر‌کدوم پشت ظاهر موجه‌شون، رازی برای پنهان‌‌کردن داشتن.
جونگ‌کوک از این‌جور مهمونی‌ها متنفر بود.
نه به‌خاطر آدم‌هاشون؛ بلکه به‌خاطر این حقیقت مسخره که همه‌ی اون‌ها می‌دونستن چطور لبخند بزنن، درحالی‌که هم‌زمان برای نابودی همدیگه نقشه می‌کشیدن.
انگشت‌هاش رو دور پایه‌ی لیوان ویسکی حلقه کرد و نگاهش رو در سالن چرخوند.



- اگه قراره تمام شب این‌طوری اخم کنی، حداقل یه ماسک بزن؛ ممکنه مهمون‌ها فکر کنن از دیدنشون خوش‌حال نیستی.
صدای تهیونگ کنار گوشش پیچید و جونگ‌کوک بدون اینکه نگاهش کنه، جواب داد:
«شاید چون نیستم.»
تهیونگ خندید و دستش رو پشت کمر همسرش گذاشت. از دید عموم، حرکتش چیزی جز یک رفتار صمیمانه بین دو مرد متأهل به نظر نمی‌رسید؛ اما فشار مختصر انگشت‌هاش روی کمر جونگ‌کوک، معنای دیگه‌ای داشت.
- لبخند بزن. دارن نگاهمون می‌کنن.
جونگ‌کوک نگاه کوتاهی بهش انداخت.
-پس دستت رو بردار.
تهیونگ لبخندش رو حفظ کرد.
- چه پسر بداخلاقی دارم.
- هنوز فرصت داری طلاق بگیری.
- و از این‌همه جذابیت محروم بشم؟ ترجیح می‌دم بمیرم.
- لطفاً هرچه سریع‌تر!
تهیونگ خندید که درست همون‌لحظه، صدای مردی از پشت‌سرشون بلند شد.
- امیدوارم وسط گفت‌وگوی عاشقانه‌تون مزاحم نشده باشم.
جونگ‌کوک قبل‌از تهیونگ برگشت.
پارک جه‌بوم با کت‌وشلوار مشکی و لبخندی که بیش‌ از حد دوستانه به نظر می‌رسید، چند قدم با فاصله ایستاده بود. موهاش مرتب به عقب شونه شده بودن و دو مرد تنومند، با فاصله‌ای حساب‌شده، پشت‌سرش حرکت می‌کردن.
تهیونگ لیوانش رو به‌طرفش بالا آورد.
- پارک، بالاخره تصمیم گرفتی از مخفیگاهت بیرون بیای؟
- وقتی قراره میزبان چنین مهمانانی باشم، نتونستم فرصت دیدنت رو از دست بدم.
- چه لطف بزرگی!
جه‌بوم نگاهش رو به جونگ‌کوک دوخت.
- و این هم همسر معروف شماست. جئون جونگ‌کوک.
جونگ‌کوک لیوانش رو، روی سینی پیشخدمت گذاشت.
- امیدوارم شهرت من بیشتر از چیزی باشه که شنیدین.
- مطمئن باش. مخصوصاً داستان‌هایی که درباره‌ی وفاداریت به همسرت شنیدم.
لبخند کم‌رنگ اما معنا‌داری روی لب‌های جونگ‌کوک نشست، متوجه‌ی کنایه‌ی پارک شده بود.
- مردم درباره‌ی چیزهایی حرف می‌زنن که از درکشون عاجزن.
- موافقم. گاهی وفاداری فقط اسم محترمانه‌ای برای مخفی‌‌کردن عواطف فریب‌کارانه‌ست.
تهیونگ پیش‌از اینکه جونگ‌کوک جواب بده، میان حرفشون اومد.
- و گاهی هم آدم‌ها برای پنهان‌‌کردن حسادت‌ و کینه‌شون، از کلمات قشنگ استفاده می‌کنن.
نگاه جه‌بوم برای لحظه‌ای روی دست تهیونگ، که هنوز پشت کمر جونگ‌کوک قرار داشت، ثابت موند.
- به نظر می‌رسه ازدواج بهت ساخته، کیم.
- بیشتر از چیزی که تصور کنی.
جونگ‌کوک سرش رو کمی به‌سمت تهیونگ چرخوند. از لحنش خوشش نیومده بود؛ بیش از حد نمایشی بود. تهیونگ معمولاً احساساتش رو به رخ دیگران نمی‌کشید، مگر اینکه قصد داشته باشه چیزی رو ثابت کنه و این یعنی پارک جه‌بوم، از قبل چیزی رو به زبون آورده بود که نباید.


عمارت پارک | ۱۰:۳۴ نیمه‌شب

معامله قرار بود در اتاق مطالعه‌ی طبقه‌ی دوم عمارت پارک نهایی بشه؛ دور از گوش مهمون‌ها و چشم دوربین‌هایی که در سالن اصلی نصب شده بودن.
جونگ‌کوک کنار پنجره ایستاده بود و به باغ تاریک عمارت نگاه می‌کرد. صدای قدم‌های تهیونگ رو از پشت‌سرش شنید؛ اما برنگشت.
ـ افرادت رو عوض کردی؟
تهیونگ در رو بست.
ـ منظورت چیه؟
ـ دو نفر کنار در ورودی. قبلاً ندیده بودمشون.
ـ افراد جه‌بومن.

ـ پس چرا دارن محوطه‌ی پشتی رو هم کنترل می‌کنن؟ وقتی‌ که همه‌ از محوطه‌ی جلو وارد شدن!
سکوت کوتاهی برقرار شد.
تهیونگ به‌سمتش رفت و کنار پنجره ایستاد و اخمی بین ابروهاش شکل گرفت.
ـ متوجه‌شون شدی؟
جونگ‌کوک بالاخره نگاهش کرد.
ـ فکر کردی برای چی باهات اومدم؟
تهیونگ چیزی نگفت. نگاهش برای چند ثانیه روی صورت جونگ‌کوک موند؛ بعد دستش رو داخل جیب کت برد و تلفنش رو بیرون آورد.
ـ به ران دستور می‌دم محوطه رو بررسی کنه.
ـ نه.
تهیونگ ابروش رو بالا برد.
ـ نه؟
ـ اگه همین‌الان افرادت رو حرکت بدی، متوجه می‌شن که بهشون شک کردیم.
جونگ‌کوک از پنجره فاصله گرفت و به‌سمت میز رفت. پوشه‌ی باریکی روی اون قرار داشت؛ همون پوشه‌ای با محتویات جزئیات معامله که جه‌بوم، پیش‌از شروع مهمونی برای تهیونگ فرستاده بود.
ـ این معامله زیادی تمیزه.
ـ من هم همین فکر رو می‌کنم.
جونگ‌کوک نگاهی بهش انداخت.
ـ و با‌این‌حال قبولش کردی!
تهیونگ دست‌هاش رو، روی لبه‌ی میز گذاشت.
ـ چون می‌خواستم ببینم، دقیقاً چه چیزی رو می‌خواد بهم بفروشه.
ـ و اگه چیزی که می‌خواد، سر تو باشه؟
تهیونگ لبخند زد.
ـ اون‌وقت مجبور می‌شه با همسرم هم کنار بیاد؛ مگه نه؟
جونگ‌کوک چشم‌هاش رو چرخوند.
ـ اینجا دقیقاً از خودت متنفرم.
ـ می‌دونم، عزیزم.
ـ خفه شو.


تهیونگ هنوز لبخند می‌زد که صدای ضربه‌ای به در خورد.
هر دو به‌سمت در برگشتن.
ران، دستیار شخصی تهیونگ، وارد شد. برخلاف همیشه، صورتش جدی بود و پیش‌از حرف‌زدن نگاهی به جونگ‌کوک انداخت.
ـ رئیس، باید این رو ببینید.
تلفنش رو، روی میز گذاشت.
تصویری از دوربین‌های محوطه بود. تصویر یک خودروی مشکی که چند دقیقه قبل‌، از ورودی پشتی عمارت پارک وارد شده بود.
تهیونگ به صفحه خیره شد.
ـ این ماشین مال کیه؟
ـ پلاک به نام یکی از شرکت‌های پوششی خانواده‌ی پارکه؛ اما مشکل این نیست.
تصویر بعدی ظاهر شد.
مردی از خودرو پیاده شد و پاکتی رو به یکی از نگهبان‌های عمارت داد.
جونگ‌کوک به صفحه نزدیک شد. تصویر واضح نبود؛ اما چیزی در دست مرد توجهش رو جلب کرد.
یک حلقه‌ی نقره‌ای با نشان خانوادگی وِیل.
نشان خانواده‌ای که دو سال پیش، در جریان یک درگیری خونین، به دست خود تهیونگ از قدرت کنار زده شده بود.
جونگ‌کوک سرش رو بالا آورد.
ـ فکر می‌کردم نسلشون رو از این شهر پاک کردی.
تهیونگ دیگه لبخند نمی‌زد. چهره‌ی جدی و نگاه ثابتش روی صفحه نشان از خشم پنهان‌شده‌اش می‌داد؛ البته فعلاً!
ـ من هم همین فکر رو می‌کردم.
ران ادامه داد:
ـ مرد بعد‌از تحویل پاکت، از محوطه خارج نشده. آخرین بار دوربین‌ها اون رو نزدیک راهروی غربی ثبت کردن.
تهیونگ صاف ایستاد.
ـ حواستون به افراد پارک باشه. اونی که همه‌چیز رو برنامه‌ریزی کرده، پارکه!
ران سر تکون داد و بیرون رفت.
جونگ‌کوک به‌سمت در حرکت کرد؛ اما صدای تهیونگ متوقفش کرد.
ـ کجا؟
ـ راهروی غربی.
ـ با من میای!
جونگ‌کوک برگشت و نگاه سردی رو روانه‌‌‌ی مردش کرد.
ـ دستور می‌دی؟
تهیونگ چند لحظه بهش خیره موند، بعد نزدیک‌تر شد و با صدایی پایین گفت:
ـ خواهش می‌کنم، ریپر. امشب رو مجبورم نکن بین پیدا‌کردن اون مرد و مراقبت از تو یکی رو انتخاب کنم.
برای یک‌لحظه، نگاه جونگ‌کوک تغییر کرد.
نه به‌خاطر کلماتش؛ به‌خاطر اینکه تهیونگ اون‌ها رو بدون لبخند گفته بود.
جونگ‌کوک دستش رو، روی دستگیره گذاشت.
ـ اگه دوباره به من درباره‌ی چیزی که به خودم مربوطه دستور بدی، شخصاً می‌کشمت.
تهیونگ کنارش قرار گرفت.
ـ بالاخره تصمیم به عمل کردنش گرفتی؟ واو، هیجان‌زده شدم!
ـ کیم!
ـ بله، گنجِ من؟
ـ یه کلمه‌ی دیگه حرف بزنی، معامله‌ی امشب به آخرین معامله‌ی زندگیت تبدیل می‌شه.
ـ آخرین معامله‌ی من خود تو هستی، عزیزم.
تهیونگ در رو براش باز کرد. جونگ‌کوک لذت می‌برد؛ اما به روی خودش نمی‌آورد. از اینکه توجه قدرتمند‌ترین مرد رو بدون جلب‌توجه‌ روی خودش داشت، احساس غرور می‌کرد.
و درست وقتی هر دو وارد راهرو شدن، صدای شلیک از طبقه‌ی پایین بلند شد.
موسیقی قطع شد.
صدای جیغ مهمون‌ها در عمارت پیچید.
تهیونگ بی‌درنگ بازوی جونگ‌کوک رو گرفت و اون رو پشت خودش کشید؛ اما جونگ‌کوک دستش رو آزاد کرد و اسلحه‌ای رو از زیر کتش بیرون آورد.
ـ من رو پشتت قایم نکن، کیم!
تهیونگ با‌وجود صدای فریادها، لبخند محوی زد.
ـ داشتم فکر می‌کردم همین رو ازت بخوام.
از انتهای راهرو، مردی با لباس نگهبانی ظاهر شد. اسلحه‌ای در دست داشت و مستقیم به‌سمت اون‌ها نشونه رفته بود.
جونگ‌کوک قبل‌از اینکه مرد فرصت حرکت پیدا کنه، خودش رو به کنار کشید و پشت ستون کناری پناه گرفت. تهیونگ هم به‌سمت دیوار مقابل رفت.
چند ثانیه بعد، صدای قدم‌ها قطع شد.
مرد فرار کرده بود.
تهیونگ به‌سمت جونگ‌کوک برگشت.
ـ خوبی؟
جونگ‌کوک اسلحه‌اش رو پایین آورد.
ـ آره.
تهیونگ نزدیک شد و نگاه دقیقی به صورتش انداخت؛ انگار می‌خواست مطمئن بشه واقعاً آسیبی ندیده.
جونگ‌کوک نگاهش رو دزدید.
ـ شبیه بچه‌ها باهام رفتار نکن، آنجلو.
چهره‌ی تهیونگ رنگ دیگه‌ای به خودش گرفت.
کم پیش می‌اومد جونگ‌کوک این لقب ایتالیایی رو بهش ببخشه. فرشته‌ی سیاه، دقیقاً همون چیزی بود که برازنده‌ی اون بود.
دستش رو پایین آورد.
ـ باشه، اما همین که پسوند «نِرو» رو به زبون نیاوردی، مجابم می‌کنه حرفت رو جدی نگیرم.
«Angelo Nero»

همین پاسخ کوتاه باعث شد جونگ‌کوک دوباره بهش نگاه کنه. شاید دیگه کیم برای اون مشکی نبود که بخواد در کنار پسوند فرشته، براش به کار ببره.

در کنار هم، شونه‌به‌شونه حرکت می‌کردن.
قبل‌از اینکه بتونه چیزی بگه، تلفن تهیونگ لرزید.
پیامی از یک شماره‌‌ی ناشناس بود که همون‌لحظه تهیونگ صفحه رو، روشن کرد.
فقط یک جمله روی صفحه دیده می‌شد:

«از همسرت بپرس چرا سه سال پیش، قبل‌از ازدواج با تو، با خانواده‌ی وِیل ملاقات کرده بود.»

لبخند از روی لب‌های تهیونگ محو شد.
آهسته سرش رو بلند کرد و به جونگ‌کوک نگاه کرد.
این‌ بار، جونگ‌کوک چیزی برای گفتن نداشت؛ چون برای اولین بار در تمام اون شب، تهیونگ به اون مثل یک همسر نگاه نمی‌کرد.
بلکه مثل مردی نگاهش می‌کرد که شاید تمام این سال‌ها، دشمن واقعی‌اش رو کنار خودش نگه داشته بود.
و جونگ‌کوک می‌دونست که از این لحظه به بعد، هیچ‌چیز مثل قبل پیش نمی‌ره.

عمارت پارک | ۱۱:۱۸ نیمه‌شب

سکوتی بعد‌از شلیک حاکم شده بود که از هر صدایی ترسناک‌تر به نظر می‌رسید.
مهمان‌ها در سالن اصلی جمع شده بودن. بعضی‌ها با تلفن‌هاشون تماس می‌گرفتن و بعضی دیگه، با چهره‌هایی رنگ‌پریده، زیر‌لب با هم حرف می‌زدن. نگهبان‌های پارک، تمام خروجی‌ها رو بسته بودن و هیچ‌کس اجازه‌ی ترک عمارت رو نداشت.
پارک جه‌بوم از پله‌ها پایین اومد؛ آروم، با همون خون‌سردی آزاردهنده‌ای که انگار اتفاقات امشب هیچ ارتباطی به اون نداشت.
ـ امیدوارم همه‌تون بتونین چند دقیقه‌ی دیگه صبر کنین. یه سوءتفاهم کوچیک پیش اومده که به‌زودی حل می‌شه.
کیم نامجون، به‌عنوان یکی از مهمانان از بالای پله‌ها نگاهش می‌کرد.
- سوءتفاهم؟
ولی تهیونگ، فکرش رو به موضوع دیگه‌ای اختصاص داده بود. توی عمارت یک نفر مسلح پیدا شده بود، مردی با نشان خانواده‌ی وِیل در محوطه پرسه می‌زد و حالا پیامی روی تلفنش بود که تمام سه سال زندگی مشترکش رو زیر سؤال می‌برد.
اگه این برای جه‌بوم یک سوءتفاهم محسوب می‌شد، پس تعریفش از فاجعه چی می‌تونست باشه؟
ـ پارک!
صدای تهیونگ باعث شد چند نفر در سالن ساکت بشن.
جه‌بوم سرش رو بالا آورد.
ـ بله، کیم؟
ـ فکر کنم که وقتشه توضیح بدی، چرا افرادت دارن مثل زندان‌بان‌ها رفتار می‌کنن؟
جه‌بوم نگاهی به نگهبان‌های کنار در انداخت و بعد دوباره به تهیونگ نگاه کرد.
ـ برای امنیت مهمون‌هام.
ـ مهمون‌هات؟
تهیونگ پله‌ها رو پایین اومد.
ـ فکر می‌کردم این عمارت متعلق به توئه. پس چرا از وقتی شلیک شده، حتی یک بار هم نپرسیدی چه کسی هدف بوده؟
برای لحظه‌ای، لبخند جه‌بوم محو شد.
همین یک‌لحظه کافی بود تا نگاه تهیونگ تیز‌تر بشه.
ـ چه کسی قرار بود هدف باشه، پارک؟
جه‌بوم لیوانش رو به پیشخدمتی که از کنارش می‌گذشت، داد.
ـ داری زیادی به موضوع پر‌وبال می‌دی.
ـ و تو زیادی تلاش می‌کنی که وانمود کنی چیزی برای پنهان‌کردن نداری.
چند ثانیه، دو مرد در سکوت به هم خیره موندن.
بعد جه‌بوم لبخند زد.
ـ بهتره مراقب حرف زدنت باشی، کیم. به‌هرحال، امشب تو مهمون منی.
تهیونگ یک قدم بهش نزدیک شد.
ـ و تو بهتره یادت بمونه که مهمونت هنوز از این عمارت بیرون نرفته!
از طبقه‌ی بالا، جونگ‌کوک تمام مکالمه رو تماشا می‌کرد.

«از همسرت بپرس چرا سه سال پیش، پیش از ازدواج با تو، با خانواده‌ی وِیل ملاقات کرده بود.»

«سه سال پیش، زمان ازدواج، خانواده‌ی وِیل.»

جونگ‌کوک تاریخ رو دوباره در ذهنش مرور کرد.
سه سال پیش، زمانی که هنوز رابطه‌شون بیشتر شبیه یک جنگ فرسایشی بود تا یک ازدواج، خانواده‌ی وِیل درحال گسترش نفوذشون در شهر بودن.
اون زمان، جونگ‌کوک پیشنهادی دریافت کرد، پیشنهادی که ردش کرده بود و تنها کسی که از جزئیات اون پیشنهاد خبر داشت، خودش بود. دست‌کم خودش با سرخوشی، این‌طور فکر می‌کرد.
ـ ریپر.
صدای تهیونگ از پشت‌سرش بلند شد و جئون آهسته برگشت.
ـ چی می‌خوای؟
تهیونگ چند قدم جلو اومد. این بار خبری از لبخندهای همیشگی‌اش نبود.
ـ باید حرف بزنیم.
ـ درباره‌ی؟
ـ فکر می‌کنم خودت بهتر می‌دونی.
جونگ‌کوک نگاهش کرد.
ـ پس بپرس.
تهیونگ فکش رو محکم کرد.
ـ سه سال پیش با خانواده‌ی وِیل ملاقات کردی؟!
جونگ‌کوک سکوت کرد و هیچ تغییری در حالت صورتش نداد؛ اما نگاهش برای کسری از ثانیه روی چهره‌ی تهیونگ ثابت موند.
ـ چرا می‌پرسی؟
تهیونگ خندید؛ خنده‌ای کوتاه و بی‌روح.
- سؤالم رو با سؤال، جواب نده!
ـ چون می‌خوام بدونم این سؤال از کجا اومده.
ـ این مهمه؟
ـ برای من مهمه.
تهیونگ تلفنش رو از جیبش بیرون آورد و برای بار دوم صفحه رو به‌طرف جونگ‌کوک گرفت تا‌اینکه
پسر پیام رو خوند.
برای چند ثانیه، هیچ‌کدوم حرفی نزدن.
بعد جونگ‌کوک سرش رو بالا آورد.
ـ به همین راحتی؟
تهیونگ ابروش رو بالا برد.
ـ یه پیام ناشناس دریافت می‌کنی و اولین کاری که می‌کنی، اینه که به من شک کنی؟
چیزی در نگاه تهیونگ شکست؛ اما به‌‌سرعت پنهانش کرد.
ـ من هنوز بهت شک نکردم.
ـ پس چرا مقابلم ایستادی؟
ـ چون می‌خوام از زبون خودت بشنوم.
جونگ‌کوک چند لحظه بهش خیره موند.
ـ آره. باهاشون ملاقات کردم.
تهیونگ انگار برای لحظه‌ای فراموش کرد که چطور باید نفس بکشه.
ـ چی؟
ـ سه سال پیش با یکی از نماینده‌های خانواده‌ی وِیل ملاقات کردم.
ـ و این رو هیچ‌وقت به من نگفتی؟
ـ نه.
تهیونگ با ناباوری خندید.
ـ فوق‌العاده‌ست.
ـ بذار توضیح بدم.
ـ نه، صبر کن. بذار درست متوجه بشم. تو با خانواده‌ای ملاقات کردی که من ماه‌ها برای از‌بین‌بردن نفوذشون وقت گذاشته بودم، این موضوع رو ازم پنهان‌کردی و حالا، درست در شبی که یکی از افرادشون وارد این عمارت شده، من باید به حرفت گوش بدم؟
ـ تهیونگ.
ـ نه!
صدای تهیونگ در راهرو پیچید.
ـ این بار اسمم رو با اون لحن نگو که انگار قراره با یه جمله همه‌چیز رو درست کنی.
جونگ‌کوک ساکت شد.
تهیونگ نگاهش رو ازش گرفت. نمی‌خواست جونگ‌کوک متوجه بشه که دست‌هاش می‌لرزن.
ـ فقط یه چیز بهم بگو.
تن صداش پایین‌تر اومد.
ـ اون ملاقات به رابطه‌مون مربوط بود؟
جونگ‌کوک جواب نداد و همین سکوت، از هر اعترافی سنگین‌تر بود. تهیونگ سرش رو به‌طرفش چرخوند.
ـ جونگ‌کوک.
ـ نمی‌تونم الان همه‌چیز رو بهت بگم.
تهیونگ به‌آرومی سر تکون داد.
انگار بالاخره چیزی رو فهمیده بود.
ـ پس واقعاً چیزی برای پنهان‌کردن داری.
ـ من نگفتم این‌طوره.
ـ لازم نیست بگی. سه ساله باهات زندگی می‌کنم، می‌دونم وقتی می‌خوای دروغ بگی چطور نگاهم می‌کنی.
جونگ‌کوک یک قدم جلو اومد.
ـ من بهت دروغ نگفتم.
تهیونگ تلخ خندید.
ـ فقط حقیقت رو ازم پنهان‌کردی. چه تفاوت بزرگی!
- می‌دونی جونگ‌کوک، من از خیانتت نمی‌ترسم؛ از این می‌ترسم که تمام این مدت، وفاداری رو با دروغ اشتباه گرفته باشم.
قبل‌از اینکه جونگ‌کوک بتونه جواب بده، صدای قدم‌های تندی از انتهای راهرو بلند و ران جلوشون ظاهر شد.
ـ رئیس، یه مشکل دیگه داریم.
تهیونگ بدون اینکه نگاهش رو از جونگ‌کوک بگیره، پرسید: «چی‌ شده؟»
ـ خطوط ارتباطی عمارت قطع شدن، حتی دوربین‌های محوطه هم از کار افتادن.
جونگ‌کوک بلافاصله به‌سمتش برگشت.
ـ از کی؟
ـ حدود چهار دقیقه پیش.
تهیونگ اسلحه‌اش رو از زیر کتش بیرون آورد.
ـ چند نفر داخل عمارت هستن که نباید باشن؟
ـ هنوز نمی‌دونیم.
تهیونگ نفس عمیقی کشید و دوباره به حالت همیشگی‌اش برگشت؛ سرد، مسلط و خطرناک.
ـ ران، افراد قابل اعتمادت رو جمع کن. هیچ‌کس تنها حرکت نمی‌کنه. مهمون‌ها رو توی سالن نگه دار و تا وقتی نفهمیدیم چه خبره، به هیچ‌کس اجازه نده از گروهش جدا بشه.
ـ چشم، رئیس.
ران رفت و تهیونگ سرگرم بررسی خشاب اسلحه‌اش شد.
جونگ‌کوک با بیرون‌کشیدن اسلحه‌اش لب زد: «باید از اینجا بریم.»
تهیونگ با ناباوری نگاهش کرد.
ـ خروجی‌ها تحت‌کنترلن و ارتباطات قطع شده. چطور می‌خوای از اینجا خارج بشیم؟
ـ راهش رو پیدا می‌کنم.
ـ همیشه همین کار رو می‌کنی، نه؟
جونگ‌کوک نگاهش کرد.
ـ منظورت چیه؟
ـ تصمیم می‌گیری، نقشه می‌کشی، همه‌چیز رو به‌تنهایی حل می‌کنی و بعد انتظار داری من فقط بهت اعتماد کنم.
ـ الان وقت این بحث نیست.
ـ برای تو هیچ‌وقت وقتش نیست.
جونگ‌کوک چیزی نگفت.
تهیونگ به‌سمت پله‌ها رفت.
- هی، کجا داری می‌ری؟
تهیونگ چند ثانیه بهش نگاه کرد
-می‌رم کاری که دو سال پیش قرار بود، تموم کنم رو به پایان برسونم!
تهیونگ این رو گفت و بدون اینکه منتظر جواب جونگ‌کوک بمونه، از پله‌ها پایین رفت.
ـ کیم!
صدای جونگ‌کوک در راهرو پیچید؛ اما تهیونگ حتی سرش رو هم برنگردوند.
-لعنتی!
جونگ‌کوک فکش رو منقبض کرد و پشت‌سرش راه افتاد. از تمام ویژگی‌های همسرش متنفر بود؛ از غرورش، از لج‌بازی بی‌حدوحصرش و از عادت مسخره‌اش به اینکه درست در لحظه‌ای که همه‌چیز بوی خطر می‌گرفت، خودش رو به دل ماجرا می‌انداخت.
اما بیشتر از همه، از این متنفر بود که نمی‌تونست اجازه بده اتفاقی براش بیفته. حتی اگه برای نجاتش مجبور می‌شد تمام دنیا رو علیه خودش به شورش در‌بیاره.




Report Page