THE MYSTERY DRIVER

THE MYSTERY DRIVER




ساعت از دوازده شب گذشته بود و محوطه‌ی پیست مسابقه هنوز از صدای موتور ماشین‌ها می‌لرزید. نور چراغ‌های رنگی روی بدنه‌ی ماشین‌های اسپرت می‌افتاد و جمعیت دور خط شروع، منتظر آغاز مسابقه‌ی آخر شب بودن.


بنگ چان، قهرمان بی‌رقیب مسابقات، کنار ماشین مشکی‌رنگش ایستاده بود. با دستمالی که در دست داشت، گردوغبار روی کاپوت رو پاک کرد و به حرف‌های دوستش، چانگبین، گوش داد.


«شنیدم امشب قراره یه راننده‌ی جدید بیاد.»


چان بدون اینکه سرش رو بالا بیاره، جواب داد: «هر هفته یکی پیدا می‌شه که فکر می‌کنه می‌تونه منو شکست بده.»


چانگبین خندید. «این یکی فرق داره. رکورد پیست رو شکسته.»


دست چان برای لحظه‌ای متوقف شد.


رکورد پیست متعلق به خودش بود؛ رکوردی که طی دو سال هیچ راننده‌ای حتی بهش نزدیک نشده بود.


«اسمش چیه؟»


«هیچ‌کس نمی‌دونه. فقط می‌گن با یه ماشین مشکی میاد و بعد از مسابقه هم ناپدید میشه.»


چان دستمال رو روی کاپوت انداخت و با لبخند کوتاهی گفت: «پس امشب قراره بفهمیم کیه.»


چند دقیقه بعد، صدای غرش موتوری از انتهای محوطه بلند شد.

یه ماشین اسپرت مشکی وارد پیست شد؛ بدنه‌ی براقش زیر نور چراغ‌ها می‌درخشید. راننده بدون توجه به نگاه‌های کنجکاو جمعیت، ماشین رو کنار خودروی چان متوقف کرد.


در باز شد.


راننده‌ای با لباس مشکی و کلاه ایمنی از ماشین پیاده شد. بدون اینکه به کسی توجه کنه، به سمت مسئول مسابقه رفت و اسمش رو ثبت کرد.


چان از دور نگاهش میکرد.

یه چیزی درباره‌ی رفتار اون راننده آشنا بود؛ طرز راه رفتنش، اعتمادبه‌نفسش و حتی بی‌تفاوتی‌ای که نسبت به جمعیت داشت.

اما چان نمی‌تونست حدس بزنه چرا.

مسابقه شروع شد.

صدای شمارش معکوس توی پیست پیچید و با روشن شدن چراغ سبز، هر دو ماشین با سرعت از خط شروع عبور کردن.

چان از همون ابتدا جلو افتاد. پیچ اول رو با مهارت رد کرد و فاصله‌اش رو با ماشین مشکی بیشتر کرد. جمعیت با هیجان فریاد می‌کشیدن؛ همه مطمئن بودن که قهرمان باز هم برنده میشه.

اما توی دور آخر، ماشین مشکی ناگهان سرعت گرفت.

راننده با حرکاتی دقیق و حساب‌شده از پیچ آخر عبور کرد و درست چند متر مانده به خط پایان، از ماشین چان جلو زد.

خط پایان رو اول رد کرد.

برای چند ثانیه، پیست در سکوت فرو رفت.

بعد صدای فریادها بلند شد.

رکورد شکسته شده بود.

چان ماشینش رو متوقف کرد و به راننده‌ای نگاه کرد که حالا از ماشین پیاده می‌شد. فکش از عصبانیت منقبض شده بود، اما چیزی که بیشتر از شکست آزارش می‌داد، آرامش عجیب رقیبش بود.

راننده‌ی مرموز حتی برای جشن گرفتن هم عجله نداشت.

چان مستقیم به سمتش رفت.

«کلاهت رو بردار.»

راننده سرش رو کمی کج کرد.

«این طوری با برنده‌ی مسابقه حرف میزنن؟»

چان قدمی جلو رفت.

«گفتم کلاهت رو بردار.»

راننده خندید؛ خنده‌ای کوتاه و آشنا.

بعد دست‌هاش رو بالا برد و کلاه ایمنی رو از سرش برداشت.

موهای مشکی‌اش کمی به‌هم ریخته بود. نگاه تیزش مستقیم به چشم‌های چان دوخته شد و لبخند مغرورش عمیق‌تر شد.

لی مینهو.

چان برای چند لحظه هیچ حرفی نزد.

مینهو همون کسی بود که حدود دو سال پیش، بدون هیچ توضیحی، مسابقات رو ترک کرده بود. همون رقیبی که چان هیچ‌وقت نتونسته بود شکستش رو فراموش کنه.

و حالا درست مقابلش ایستاده بود؛ با رکوردی که از چان گرفته بود.

مینهو کلاهش رو زیر بغل زد و گفت: «چی شده؟ انتظار داشتی یه آدم فضایی باشم؟»

چان بالاخره به خودش اومد.

«فکر می‌کردم دیگه رانندگی نمیکنی.»

«فکرهای اشتباه زیادی داری، بنگ.»

«و تو هنوز همون‌قدر مغروری.»

مینهو لبخند زد. «حداقل من می‌تونم پشت حرفم وایسم. تو چی؟ هنوزم به همه می‌گی بهترین راننده‌ی این شهری؟»

چان نگاهی به ماشین مشکی انداخت و دوباره به مینهو خیره شد.

«یه مسابقه بردی. زیادی هیجان‌زده نشو.»

مینهو کلاهش رو روی سقف ماشین گذاشت و کمی به سمتش خم شد.

«من فقط یه مسابقه بردم؟ جالبه. چون آخرین باری که بررسی کردم، رکوردت هم مال من شده بود.

چان لبخند سردی زد.

«از این بردت لذت ببر. مسابقه‌ی بعدی فرق می‌کنه.»

مینهو در ماشینش رو باز کرد.

«پس مسابقه‌ی بعدی می‌بینمت، قهرمان.»

پشت فرمان نشست و پیش از بستن در، آخرین نگاهش رو به چان انداخت.

«فقط این دفعه سعی کن بهونه‌ی خوبی برای باختنت پیدا کنی.

ماشین روشن شد و چند لحظه بعد، از محوطه خارج شد.

چان همون‌جا ایستاده بود و به چراغ‌های عقب ماشین خیره شده بود.

چانگبین خودش رو بهش رسوند و با ناباوری گفت: «تو این پسره رو میشناسی؟»

چان جواب نداد.

چون ذهنش درگیر یه سؤال دیگه بود.

چرا مینهو بعد از دو سال برگشته بود؟

و مهم‌تر از اون، چرا درست حالا تصمیم گرفته بود رکورد چان رو بشکنه؟

سه شب بعد، چان توی گاراژ شخصی‌اش مشغول بررسی اطلاعات مسابقه بود که یه پیام ناشناس روی تلفنش دریافت کرد.

«اگه واقعاً می‌خوای بفهمی چرا برگشتم، جمعه‌شب بیا پیست قدیمی.»

نه اسمی داشت و نه توضیحی.

اما چان نیازی به پرسیدن نداشت.

شماره رو می‌شناخت.

شماره‌ای که دو سال پیش، درست بعد از ناپدید شدن مینهو، برای آخرین بار بهش زنگ زده بود.

چان چند لحظه به صفحه‌ی تلفن خیره موند. بعد پیام رو بست، کلید ماشینش رو برداشت و زیر لب گفت:

«این بار دیگه نمیذارم از زیر دستم در بری، لی مینهو.»

اون هنوز نمی‌دونست که مسابقه‌ی جمعه‌شب، برخلاف تمام مسابقه‌های قبلیشون، قرار نیست فقط درباره‌ی سرعت و برنده شدن باشه.

چون مینهو چیزی رو از گذشته پنهان کرده بود؛ چیزی که می‌تونست تمام تصورات چان درباره‌ی آخرین مسابقه‌شون رو تغییر بده.

Report Page