THAT'S MY FAMILY
goldenمسکو ـ عمارت اورخوفسکایا ـ ساعت 10:48 شب
سرگئی وقتی از ماشین پیاده شد، ساعت از ده و نیم گذشته بود ، روز طولانیای داشت.
اونقدر طولانی که حتی حوصله نداشت کت و شلوارش رو هم مرتب کنه. فقط کتش رو از تنش درآورد و انداخت روی ساعدش و از پلههای عمارت بالا رفت.
در ورودی باز بود و از داخل صدای حرف زدن میاومد.
نه صدای تلویزیون.
نه صدای موسیقی.
صدای همون جمع خانوادگیای که هروقت چند نفر از بزرگترهای خاندان همزمان توی خونه بودن، عمارت رو از اون سکوت همیشگیش درمیآورد.
سرگئی وارد شد و یکی از خدمتکارها جلو اومد.
ـ شب بخیر، آقای اورخوو.
ـ شب بخیر.
مرد کت سرگئی رو گرفت و اون بدون اینکه حتی بایسته، مستقیم سمت سالن رفت.
وقتی به در رسید، چند ثانیه همونجا ایستاد پدربزرگش، یاروسلاو، جای همیشگیش نشسته بود ، مادر بزرگش کنارش بود و داشت با ناتالیا همسر عموش حرف میزد.
پدرش ویکتور روی مبل روبهرو نشسته بود و پاپاش کنارش توی بغل پدرش بود.
گریگوری و آندری هم مشغول بحث سر چیزی بودن که ظاهراً از چند دقیقه قبل شروع شده بود ... اون دو برادر دردسر های اساسی ای بودن ، از اون نوع ها که هیچکس دلش نمیخواد رو سرشون نازل بشه.
آناستازیا و پولینا هم اون طرف سالن نشسته بودن.
سرگئی یه نگاه به جمع انداخت و سوت کشید.
ـ چه خبره؟ جلسهی خانوادگی گذاشتین بدون من؟
گریگوری خندید.
ـ تو بالاخره آدم شدی و برگشتی خونه؟
سرگئی پوزخندی رو به عموش زد و باهاش هند شیک رفت.
ـ متأسفانه.
یکاترینا از جاش نیمخیز شد و با نگاه پر مهرش به سرگئی نگاه کرد
ـ شام خوردی؟
ـ نه ماما.
ـ بشین، بگم برات بیارن.
سرگئی دستش رو بالا آورد.
ـ بعداً.
چند قدم جلو رفت و وسط سالن ایستاد ،همه هنوز مشغول حرف زدن بودن سرگئی چند ثانیه نگاهشون کرد بعد خیلی عادی گفت:
ـ راستش ، من قراره ازدواج کنم.
سکوت شد و گریگوری وسط حرفش موند ، آندری لیوانش رو پایین آورد.
ناتالیا ابروش رفت بالا ،هانگسون فقط نگاهش کرد.
یکاترینا اولین کسی بود که گفت:
ـ چی؟
سرگئی شونهای بالا انداخت.
ـ میخوام اسمم رو روی امگام رسمی کنم ماما.
گریگوری خندید و با عصایی که پدرش به ساق پاش کوبید خنده اش رو جمع کرد.
ـ تو؟
ـ آره، من.
آندری با خنده گفت:
ـ کی تونسته همچین وحشی ای رو رامش کنه؟
سرگئی بدون اینکه حالت صورتش عوض بشه گفت:
ـ الکسی میخایلوویچ تامبوفسکی.
این بار کسی نخندید به قولی در نطفه خفه شد.
یکاترینا چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
ـ تامبوفسکی؟
ـ بله.
گریگوری آروم سرش رو به پشتی مبل تکیه داد.
ـ خب... این دیگه خیلی بیش از حده پسر.
آناستازیا نگاه کوتاهی به پولینا انداخت پولینا هم فقط ابروش رو بالا برد.
ویکتور حاضر نشد با بلند شدنش آرامش همسرش رو به هم بزنه و همونطور که سر گربه اشرافیش روی شونه اش بود فقط گفت:
ـ از کی باهم در ارتباطین؟ « قراره ازدواج کنم» یعنی چی؟
سرگئی دستهاش رو داخل جیب شلوارش کرد و چند ثانیه سکوت کرد.
ـ یه مدتیه.
گریگوری پوزخند زد.
ـ یه مدتیه؟
ـ بله.
ـ و ما هیچکدوم خبر نداشتیم و ندیدیم؟
ـ ظاهراً نه.
ناتالیا خندید.
ـ حداقل یه نفر توی این خونه پیدا شد که تونست یه چیزی رو از همه قایم کنه.
یکاترینا هنوز نگاهش روی سرگئی بود.
ـ الکسی خودش میدونه؟
سرگئی ابروش رو بالا انداخت.
ـ فکر نمیکنم بدون اینکه بدونه، قبول کرده باشه.
گریگوری زد زیر خنده.
ـ پسر... عجب آدم بدبختیه.
این بار حتی هانگسون هم لبخند کوچیکی زد.
ـ چرا؟
گریگوری با خنده گفت:
ـ اگه انتخابش میخاییل بود برام منطقی تر بود تا سرگئی ، چون ازدواج با این یکی برای امگایی مثل اون آسون نیست.
سرگئی نگاهش کرد و زیر لب غرید
ـ حواست باشه داری در مورد کی حرف میزنی گری ، اسم امگای من رو به هیچکس نچسبون!
آندری از حساسیت برادر زاده اش روی الکسی خنده اش گرفت و نگاهی به برادرش که قیافه اش از لحن سرگئی شاکی بود کرد
ـ خب... نمیتونی دلخور بشی گری ، این حساسیت توی اورخوو ها ارثیه.
صدای یاروسلاو از انتهای سالن بلند شد.
ـ کافیه.
همه ساکت شدن ، پیرمرد از اول هیچ حرفی نزده بود.
لیوانش رو روی میز گذاشت و نگاهش رو مستقیم به نوهاش داد.
ـ تامبوفسکی؟!
سرگئی سرش رو کمی خم کرد.
ـ بله، پدربزرگ.
ـ تو دقیقاً میدونی داری دربارهی چی حرف میزنی؟
ـ کاملاً.
ـ اون خانواده دشمن ماست.
سرگئی جوابی نداد و یاروسلاو ادامه داد:
ـ سالهاست بین دو خاندان چیزی جز بیاعتمادی باقی نمونده. حالا تو برگشتی و خیلی راحت میگی میخوای با یکی از اونها ازدواج کنی؟
سرگئی خیلی آرام گفت:
ـ آره.
ـ فقط «آره»؟
یکاترینا آهی کشید و دستش رو روی بازوی مرد گذاشت.
ـ یاروسلاو، بذار حداقل توضیح بده.
پیرمرد نگاهش رو از سرگئی نگرفت.
ـ من توضیح نمیخوام. میخوام بشنوم که همچین کاری نمیکنه.
سرگئی چند ثانیه سکوت کرد بعد گفت:
ـ انتخابش کردم و به عنوان امگام هم میخوامش .
یاروسلاو اخم کرد.
ـ از بین تمام آدمهای این شهر؟
ـ از بین تمام آدمهایی که میشناسم.
ـ و فکر کردی اسم تامبوفسکی هیچ معنایی نداره؟
سرگئی این بار لبخند خیلی کوتاهی زد.
ـ اتفاقاً به همین دلیل انتخابم رو کردم.
ویکتور برای اولین بار کمی جلو اومد و دستاش رو به زانوهاش تکیه داد
ـ سرگئی، ما نمیگیم باهاش ازدواج نکن.
سرگئی نگاهش کرد.
ـ پس چی میگین؟
ـ میگیم قبل از اینکه این تصمیم رسمی بشه، باید بدونی داری وارد چه چیزی میشی.
ـ میدونم.
هانگسون بلاخره لب باز کرد و آرام گفت:
ـ تهیونگ هم میدونه وینو؟
سرگئی مکث کوتاهی کرد.
ـ بیشتر از چیزی که فکر میکنین ما راجع به موقعیت هامون و خانواده هامون سبک و سنگین کردیم ، و این تصمیم نهاییه که اعلام شده.
ناتالیا لبخند محوی زد.
ـ پس حداقل این یکی از اون ازدواجهاییه که دو نفرشون خبر دارن و همو میخوان نه صرفا پیوند زدن خاندان ها و خون ها من که مشکلی توش نمیبینم.
گریگوری بیخیال و عاقل اندر صفیح گفت:
ـ معیارهای خاندان اورخوفسکایا واقعاً پایین اومده ، مگه میشه صرفا چون یکی دو بار سکس کردین ازدواج کنین؟
ناتالیا با آرنجش به پهلوی همسرش کوبید که با دست گذاشتن روی نقاط ضعف مرد اعصابش رو قلقلک نده
آناستازیا آروم به پولینا گفت:
ـ من از این ازدواج خوشم میاد.
پولینا نگاهش کرد و دستش رو دور کمر همسرش پیچید و بوسه ای روی موهاش گذاشت
ـ هنوز چیزی شروع نشده بخاطر همین
یاروسلاو با عصبانیت نفسش رو بیرون داد.
ـ من موافق نیستم.
این بار سرگئی مستقیم بهش نگاه کرد.
ـ لازم نیست موافق باشی.
سکوت سنگینی از جواب کوبنده الفا به پدربزرگش افتاد.
ویکتور نگاهش رو بین پدرش و پسرش چرخوند.
سرگئی ادامه داد:
ـ من برای اجازه گرفتن نیومدم!
یکاترینا ابروش رو بالا برد.
ـ پس برای چی اومدی پسر؟
سرگئی خیلی ساده گفت:
ـ که خانوادهم اولین کسایی باشن که ازم میشنونش ماما.
چند ثانیه هیچکس چیزی نگفت بعد یکاترینا لبخند کوچیکی زد.
ـ پس تبریک میگم.
یاروسلاو با اخم نگاهش کرد.
ـ یکاترینا.
ـ چیه؟
زن شونهای بالا انداخت.
ـ پسرمون تصمیمش رو گرفته. حداقل بذار بفهمیم قراره با چه کسی ازدواج کنه، بعد دعوا کنیم شماها نه اون پسر رو دیدین نه باهاش حرف زدین آدم ها اونی نیستن که نام خانوادگی هاشون توصیفشون میکنه.
گریگوری گلس خالی ویسکیش رو روی میز گذاشت و کمی جلوتر نشست
ـ من با مادرم موافقم.
آندری هم سر تکون داد.
ـ منم همینطور.
اما یاروسلاو همچنان ساکت بود ،سرگئی نگاه کوتاهی به پدربزرگش انداخت.
ـ من میدونم با این تصمیم خیلی چیزا عوض میشه.
مکث کرد.
ـ ولی قرار نیست به خاطر اینکه شما از اسم تامبوفسکی خوشتون نمیاد، تصمیمم رو عوض کنم پاپا ، من برات با یک ازدواج شراکت و صلح میارم ، چیز والا تری جز این چی میخوای؟
یاروسلاو نگاه سردی بهش انداخت.
ـ انتقام پسر. انتقام.
سرگئی کت روی ساعدش رو جابهجا کرد.
ـ میدونم اما فعلا ناگزیر به انتخاب ازدواجیم پاپا.
بعد خیلی عادی برگشت سمت در.
گریگوری صداش زد:
ـ هوی! کجا؟
سرگئی بدون اینکه برگرده گفت:
ـ گرسنمه
ـ بعد از اینکه خبر ازدواجت رو مثل خبر هواشناسی اعلام کردی؟
سرگئی دستش رو بالا آورد و بای بای کرد باهاشون و به سمت مطبخ حرکت کرد و از سالن بیرون رفت.
چند ثانیه بعد صدای آندری از داخل سالن اومد:
ـ قیافتو ببینم پاپا؟ شرط میبندم امشب خوابم نمیبره.
و صدای یکاترینا:
ـ من که تخت میخوابم شمام بخوابین
یاروسلاو با اخم گفت:
ـ شماها واقعاً هیچکدومتون براتون مهم نیست؟!
پولینا خیلی خونسرد جواب داد:
ـ نه سرگئی پیر! وقتی سرگئی تصمیمشو گرفته.
و این بار، حتی ویکتور هم چیزی برای مخالفت نگفت ، دلیلی نداشت ، لب هاش رو به پوست پیشونی همسرش تکیه داد و نفسی از عطر انار دلفریبش گرفت و دم گوشش لب زد.
ـ پسرمون بزرگ شده و حالا میخواد ازدواج کنه انار.
هانگسون خنده ریزی کرد و دستش رو روی رون پای همسرش گذاشت و کشید بالا تا جایی که همسرش معذب شد و جلوی بیشتر بالا رفتن دستش رو گرفت
ـ اوممم شاید باید بازنشستگیمونو اعلام کنیم و بریم تفریح بیبی!
مرد با صدای هاسکی طورش زیر گوش میتش بوسه نشوند و لب زد:
ـ شیطونی نکن لونای من.