THAT'S MY FAMILY
goldenسنپترزبورگ ـ ساعت 9:30 صبح
ماشین مشکیرنگ از بین خیابونهای خلوت صبحگاهی سنپترزبورگ رد شد و چند دقیقه بعد از دروازههای عمارت تامبوفسکیا گذشت.
الکسی از وقتی از فرودگاه راه افتاده بود هیچ حرفی نزده بود.
سرش به شیشه تکیه داشت و کت تنش روی پاهاش بود.
هر چند دقیقه یک بار نگاهش روی آستین کت میافتاد و بعد دوباره چشمهاش رو میبست وقتی ماشین جلوی عمارت ایستاد، الکسی صاف نشست و اماده پیاده شدن شد
راننده شخصیش مرد جوانی بود که از طرف ولنتینا استخدام شده بود اما هیچ وقت نتونسته بود بهش کاملا اعتماد کنه ، راننده از آینه نگاهش کرد و الکسی با نگاه بی تفاوتی منتظر موند تا براش در رو باز کنه و در نتیجه پیاده شد.
هوای سرد صبح مستقیم خورد توی صورتش و باعث شد چند ثانیه جلوی پلههای عمارت ایستاد و به ساختمونی که از بچگی براش خونه بود نگاه کرد.
نفسش رو بیرون داد و به سمت در ورودی حرکت کرد.
کایل از قبل توی ورودی منتظرش بود.
همین که الکسی وارد شد، با لبخند همیشگیش جلو اومد.
ـ خوش برگشتی، الکسی.
الکسی کت رو از روی شونههاش برداشت و به دست مرد داد
ـ ممنونم ، کایل؟
ـ بله؟
ـ امشب شام خانوادگی میخوام ، راس ساعت هشت و حضور همه مهمه
کایل سرش رو تکون داد ، الکسی میخواست به سمت اتاقش بره که با یادآوری مسئله ای برگشت
ـ و یه چیز دیگه.
ـ بله؟
ـ میز رو برای یه شام معمولی بچین.
کایل کمی متعجب شد.
ـ معمولی؟
الکسی لبخند کجی زد.
ـ آره. نمیخوام قبل از اینکه حرف بزنم کسی بفهمه قراره چی بشه.
کایل سرش رو خم کرد.
ـ متوجه شدم.
الکسی راه افتاد سمت پلهها و راه اتاقش رو در پیش گرفت
ساعت 8:30 شب
تمام خانواده دور میز نشسته بودن.
استانیسلاو جای همیشگیش نشسته بود و بوریس همسرش کنارش.
وسیولاد و مینا روبهروی اونها بودن و فرزندانشون کنار دستشون.
تنها چیزی که اینجا تازه بود حضور مارگارت به همراه بچههاش بود که سمت دیگهی میز نشسته بودن.
حتی کایل هم بعد از اطمینان از آماده بودن همهچیز از سالن بیرون رفته بود ، تقریباً ده دقیقه بود که همه مشغول شام بودن.
اما الکسی حتی نصف بشقابش رو هم نخورده بود ، ولنتینا اولین کسی بود که متوجه شد.
ـ تهیونگ.
الکسی نگاهش کرد.
ـ هوم؟
ـ چرا نمیخوری؟
ـ گرسنه نیستم.
یونگی از اون طرف میز گفت:
ـ از وقتی اومدی همینو میگی...از بهونه هات خوشم نمیاد تهیونگ.
الکسی لبخند کوچیکی زد.
ـ شاید واقعاً گرسنه نیستم.
تاتیانا نگاهش کرد و با ارنجش به پهلوش زد
ـ هی اتفاقی افتاده؟
ـ الان میگم....
چند ثانیه سکوت کرد و بعد جام شرابش رو برداشت و با زدن بدنه چنگالش به جام جمع رو به سکوت دعوت کرد و صندلیش رو عقب کشید و پا شد و لیوانش رو روی میز گذاشت.
نگاهش رو دور میز چرخوند.
اول به پدربزرگش.
بعد پدرش.
مادرش.
خواهر و برادرهاش.
و آخر سر عمه و بچههاش.
نفس عمیقی کشید.
ـ از همتون ممنونم که امشب به درخواست من اینجا حضور دارین ، من... من میخوام یه چیزی بهتون بگم.
استانیسلاو چاقوش رو روی بشقاب گذاشت.
ـ گوش میدیم پسر.
الکسی چند ثانیه سکوت کرد ، بعدش گفت:
ـ من تصمیم گرفتم ازدواج کنم!
هیچکس حرفی نزد ، حتی صدای قاشقها هم قطع شد.
بوریس اولین کسی بود که لب باز کرد.
ـ ...با کی؟
الکسی نگاهش رو مستقیم به پدربزرگش داد.
ـ سرگئی اورخوو.
سکوت جمع این بار سنگینتر هم شد... تهیونگ قسم میخورد که استانیسلاو حتی پلک هم نزد.
بعد خیلی آرام گفت:
ـ نه.
الکسی ابروش رو بالا برد.
ـ نه؟
ـ این اتفاق حتی نباید تصور میشد! چه برسه به اینکه توی الف بچه وایستی جلوی من و بگی چی؟! که میخوای با سرگئی اورخوو پسر دشمنمون ازدواج کنی. با چه رویی؟ پسره ی کودن.
صدای تیره ولنتینا توی سالن پخش شد ، هیچکس حق نداشت به برادرش توهین کنه.
ـ پدربزرگ...
استانیسلاو دستش رو بالا آورد و با خشمی که توی خونش پخش شده بود گفت:
ـ دخالت نکن!
الکسی شونه هاش رو کمی عقب کشید و صاف ایستاد که پدرش گفت.
ـ تو ظاهراً فراموش کردی این خانواده چه بهایی برای حفظ صلح داده ، هوم؟!
ـ فراموش نکردم.
ـ پس باید بدونی اورخوفسکایا انتخاب ما نیست.
الکسی خندید ولی این بار خندهاش هیچ شوخیای توش نداشت.
ـ انتخاب شما نیست؟
استانیسلاو اخم کرد.
ـ صحبت های پدرت رو به تمسخر میگیری؟
الکسی از جاش بیرون اومد و باعث شد صندلی کمی روی زمین کشیده بشه
صدای دلخراش پایههای صندلی روی کف سالن پیچید.
ـ جالبه!
دستهاش رو روی شونه پدر بزرگش گذاشت و کنار گوشش خم شد.
ـ چون تا وقتی قراره ایلیا رو به ازدواج با میخاییل اورخوو مجبور کنی و طعمهی صلحتون بکنی مشکلی نداری...
نگاهش رفت سمت مارگارت.
بعد دوباره روی استانیسلاو ثابت شد.
ـ اما وقتی من با علاقهی خودم و عاشقانه بخوام ازدواج کنم، این برات مشکله؟
صورت استانیسلاو درهم رفت ، قطعا مارگارت قرار بود ازش ناراحت بشه.
ـ موضوع ایلیا با تو فرق داره.
ـ چه فرقی پدربزرگ؟ جز اینکه اون سنش از من پایین تره و حتی ایلیا علاقه ای به میخاییل نداره
ـ مسئولیتهای خاندان رو نمیفهمی.
الکسی با عصبانیت خندید و عقب رفت
ـ نه، اتفاقاً خیلی خوب میفهمم.
دستش رو روی سینهاش گذاشت.
ـ من بیستوپنج سالمه. میفهمم با کی دارم ازدواج میکنم. میفهمم اسم اورخوو یعنی چی. میفهمم این تصمیم چه تبعاتی داره.
مکث کرد.
ـ ولی چیزی که نمیفهمم اینه که چرا برای همهی اعضای این خانواده تصمیم گرفتن طبیعیه، جز من.
استانیسلاو از جاش بلند شد.
ـ چون تو وارثی.
الکسی حتی یک قدم عقب نرفت.
ـ و؟
ـ چون آیندهی این خاندان به شماها بستگی داره! ایلیا میتونه با ازدواج با میخاییل صلح رو بیاره اما من برا تو پسر تیمور وولکوف رو در نظر گرفتم! اون قطعا چند برابر قدرت رو برات میاره.
صدای معترض ایلیا که با بغض توی گلوش حرف می زد از اون طرف سالن به گوش رسید
ـ پدر بزرگ خیلی عذر میخوام اما حتی اگه هیونگ با سرگئی ازدواج نکنه هم من تن به ازدواج اجباری با هیچکسی نمیدم!
تهیونگ نگاه دلسوزی به ایلیا انداخت و رو به پدر بزرگش کرد.
ـ دقیقاً به همین دلیل باید بذاری خودمون انتخاب کنیم.
ـ تهیونگ!
صدای استانیسلاو توی سالن پیچید ، اما الکسی این بار ساکت نشد.
ـ نه پدربزرگ!
نگاهش مستقیم توی چشمهای پدربزرگش بود.
ـ این یکی رو دیگه عقب نمیکشم.
بوریس آروم گفت:
ـ عزیزم.... شاید بهتر باشه اول بشینیم و منطقی دربارهش حرف بزنیم.
الکسی سرش رو سمت پدربزرگ دومش چرخوند ،بعد دوباره نگاهش برگشت سمت استانیسلاو.
ـ من نیومدم اجازه بگیرم پاپا.
سکوت.
ـ اومدم به خانوادهم بگم قراره ازدواج کنم و نمیزارم ایلیا رو هم طعمه کنید برای شکارتون.
ولنتینا لبخند کوچیکی زد ، سمیون اما هنوز با نگرانی نگاهش میکرد ، برادر کوچولوش دست به بازی های بزرگی زده بود
مارگارت دستش رو روی میز گذاشت و برای اولین بار تو اون شب به حرف اومد
ـ و فکر کردی ما باید فقط بشینیم و تماشا کنیم؟ تهیونگ...بیبی تو نمیتونی به پاس محافظت از ایلیا خودتو بندازی تو دهن اژدها.
الکسی متعجب نگاهش کرد.
ـ اژدها؟!
چند ثانیه مکث کرد.
ـ داری به مردی که بهش دل دادم میگی اژدها؟
بعد نگاهش رو دور میز چرخوند.
ـ من از هیچکدومتون انتظار ندارم عاشق سرگئی بشین.
لبخند تلخی زد.
ـ حتی انتظار ندارم دوستش داشته باشین.
نفسش رو آروم بیرون داد.
ـ فقط میخوام وقتی قراره این کار رو انجام بدم، خانوادهم پشتم باشن.
پدرش هنوز چیزی نگفته بود.
الکسی خم شد و از روی میز گوشیش رو چنگ زد و به سمت در رفت تا از سالن خارج بشه.
ـ تحت هر شرایطی، من با سرگئی اورخوو ازدواج میکنم.
مکث.
ـ و امیدوارم به جای اینکه مجبورم کنین بین شما و انتخابم یکی رو انتخاب کنم...
نگاهش برای لحظهای نرم شد.
ـ مثل یه خانواده کنارم باشین.
لیوانش رو برداشت و آخرین جرعهی نوشیدنی داخلش رو خورد ، هیچکس جواب نداد.
الکسی چند ثانیه منتظر موند و وقتی دید کسی چیزی نمیگه، فقط سرش رو تکون داد.
ـ شب بخیر.
و از سالن غذاخوری بیرون رفت.
در پشت سرش بسته شد.
و برای چند ثانیه، هیچکس حتی جرئت نکرد چیزی بگه.
استانیسلاو هنوز ایستاده بود.
ولنتینا نگاهش رو به در دوخته بود و بوریس فقط خیلی آروم زیر لب گفت:
ـ اون دیگه بچه نیست، استانیسلاو.
مرد مسن بالاخره نشست.
نگاهش هنوز روی دری بود که الکسی ازش خارج شده بود.
ـ میدونم..... و همین چیزیه که نگرانم میکنه.
تهیونگ از سالن خارج شده بود و داشت برمیگشت سمت اتاقش که گوشیو روی گوشش گذاشت و گفت:
ـ شنیدی؟
ـ شنیدم کیتی....که مردی که عاشقشی هاح؟ متاثر شدم واقعا سخنرانی قوی ای بود.
ـ خفه شو!
فلش بک به چند ساعت قبل:
سنپترزبورگ ـ عمارت تامبوفسکیا ساعت 6:43 عصر
تهیونگ از جلوی آینه کنار رفت دو قدم برداشت ودوباره برگشت.
ـ نه.
کت مشکی رو از روی تخت برداشت و روی صندلی انداخت.
ـ اینم نه.
دست برد سمت پیراهن سفیدش و چند ثانیه بهش نگاه کرد.
ـ اصلاً چرا دارم به لباس فکر میکنم؟!
با حرص پیراهن رو روی تخت پرت کرد.قرار نبود بره مهمونی قرار بود بره سر میز شام خانوادهش و به همه بگه میخواد با سرگئی اورخوو ازدواج کنه.
همین فکر کافی بود که معدهش دوباره جمع بشه.
تهیونگ دستش رو روی صورتش کشید و روی لبه تخت نشست.
گوشی روی میز لرزید.
نگاهش افتاد روی صفحه.
Sergei
چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
ـ لعنت بهت...تماس تصویری دیگه چیه.
تماس رو وصل کرد و گوشی رو روی پایه گذاشت.
ـ چیه؟
صدای خندهی کوتاه سرگئی از اون طرف خط اومد.
ـ به تو هم سلام چرنیشکا.
ـ حوصله و وقتتو ندارم.
ـ دارم میبینم ... هنوز نگفتی؟
تهیونگ اخم کرد و سرشو تکون داد.
ـ هنوز نه...
چند ثانیه سکوت شد. ،سرگئی این بار جدیتر پرسید:
ـ شام امشبه؟
تهیونگ نفسش رو آروم بیرون داد.
ـ اوهوم.
ـ پس مشکل چیه کیتی؟
تهیونگ از جاش بلند شد و دوباره جلوی آینه رفت.
ـ نمیدونم.
ـ الکسی.
ـ چیه؟
ـ تو از تصمیم خودت مطمئنی؟
تهیونگ این بار بدون مکث جواب داد.
ـ آره.
ـ از ازدواج؟
ـ آره.
ـ از من؟
چند ثانیه سکوت کرد و به تصویر خودش توی آینه نگاه کرد.
ـنه....
سرگئی خندید.
ـ انتظار همین جواب رو داشتم.
ـ سؤال احمقانهای بود.
تهیونگ نفسش رو با حرص بیرون داد.
ـ مشکل اینه که میدونم پدربزرگم چی میگه.
ـ چی میگه؟
ـ میگه این کار حماقته. میگه اورخوفسکایا دشمن ماست. میگه من وارث تامبوفسکیا هستم و حق ندارم همچین تصمیمی بگیرم.
سرگئی چند لحظه چیزی نگفت.
بعد خیلی آروم گفت:
ـ احتمالاً همهشون همینو میگن.
ـ ممنون. خیلی آرومم کردی خیلی متاثر بودی.
ـ یاد بگیر وسط حرفم نپر کیتی!
تهیونگ روی تخت نشست.
ـ بگو.
ـ بذار بگن. همین ، اگه نمیخوای تنها بری جلو، نرو.
تهیونگ چند ثانیه چیزی نگفت.
ـ چی؟ چطوری؟تو که مسکویی.
اسکرین گوشی نشون داد که سرگئی خودشو کشید جلو و به دوربین نزدیک تر شد
ـ خیلی خب. حق با توئه ، تماس رو قطع نکن و گوشی رو بذار روی میز کنارت.
ـ که چی؟
ـ اون موقع من پیشتم.
ـ تهیونگ چند لحظه دو دل به گوشی نگاه کرد.
ـ قرار نیست حرف بزنی؟
ـ نه من فقط گوش میدم.
تهیونگ برای چند ثانیه حرفی نزد.بعد گوشی رو روی میز گذاشت و برای اولین بار از وقتی از فرودگاه برگشته بود، نفسش کمی راحتتر شد.رفت سمت کمد و پیراهن سفید رو برداشت.این بار دوباره پرت نکردش.
ـ وولفی؟
ـ هوم؟
- بعد ازدواج اگه وسط شام زنگ زدم...
ـ جواب میدم.
ـ حتی اگه جلسه داشته باشی؟
ـ جلسه رو تموم میکنم.
ـ حتی اگه دعوا شده باشه؟
ـ گوش میدم.
تهیونگ لبخند زد.
ـ حتی اگه پدربزرگم بخواد منو زندهزنده قورت بده؟
صدای خندهی سرگئی اومد.
ـ این یکی رو ترجیح میدم خودت مدیریت کنی.
تهیونگ بالاخره خندید.
ـ عوضی.
ـ حالت بهتر شد؟
تهیونگ جلوی آینه ایستاد و یقه پیراهنش رو مرتب کرد.چند ثانیه به خودش نگاه کرد.
ـ یکم.
پایان فلش بک.