Sweet confession
Hartor
تایمر گوشی به صدای زنگ در اومد، پسر مو مشکی سری تکون داد و دستشو دراز کرد سمت گوشی و تایمر رو خاموش کرد، کمی سرجاش موند و چشماش رو کمی مالوند، ولی بعد پنج دقیقه از جاش بلند شد
پتو رو کنار زد و پاهاش رو روی زمین گذاشت و چشماشو مالوند و موهاشو داد عقب
مستقیم رفت سمت اشپز خونه و نون گذاشت توی تستر و رفت سمت دستشویی که ابی به دست و صورتش بزنه
تار های موهاش که روی صورتش بود داد کنار
مسواک رو برداشت و کمی خمیر دندون زد بهش و رفت توی اشپز خونه و همزمان گوشت رو از یخچال در اورد و گذاشت روی گاز که سرخ بشه و چرخید سمت دستگاه قهوه و روشنش کرد
و در حین منتظر بودن مسواکشو میزد
بعد سرخ شدن گوشت، اجاق گاز خاموش کرد و رفت سمت تستر و نون در اورد، قهوه گذاشت رو میز و سریع رفت دهنشو بشوره
پسرک مو مشکی، بعد شستن دهنش مستقیم اومد سمت اشپز خونه و روی صندلی نشست و شروع کرد غذاشو بی اشتها خوردن
اون از بوسان به سئول اومده بود و خواهرش و مادرش رو تنها گذاشت
و برای پیدا کردن شغل و در اوردن خرج زندگی مستقلی به سئول اسباب کشی کرد
هیونجین بعد خوردن صبحانش، سری تکون داد و ظرف هارو دو سوته شست، رفت کنار آیینه و به خودش زل زد
رفت سمت کمد و یک پیراهن سفید رنگ بی رنگ و نشون و یک شلوار جین بزرگ برداشت
لباسشو پوشید و توی آیینه حسابی لباس روی توی تنش فیکس کرد
شونه رو برداشت و موهاشو مرتب کرد، اسپری مو به موهای لختش زد و دادشون سمت بالا
نگاهی دوباره به خودش کرد و پوزخند زد
+هی پسر.. زیادی جذاب شدی
به خودش گفت و ساعت و عینکش از کشو برداشت
ساعت رو به ارومی دور دستش بست و عینکش رو روی یقه پیراهنش اویزون کرد
از کشو عطر مورد علاقشو برداشت و دو پیس دور گردنش زد و لبخند عمیقی زد
رفت سمت میز کنار تخت و به ارومی بازش کرد، ایرپاد و گوشیشو برداشت گذاشت توی جیبش
رفت کنار آیینه و برای اخرین بار خودشو دید
+البته همیشه جذاب بودی
به خودش گفت و از اتاق زد بیرون
رفت سمت جا کفشی و کفشی که به استایلش میخوره رو برداشت
عینکشو پوشید و گردنبندی که از قبل پوشیده بود رو اوکی کرد
و از خونه زد بیرون
قبل از اسباب کشی به سئول، به رستورانی درخواست شغل داده بود، و اونو پذیرفتن
پسر به صاخب رستوران پیام داد و ازش لوکیشن خواست، و بعد ارسال شدن لوکیشن، به سمت رستوران وسط بازار بزرگ سئول حرکت کرد
هوا کمی گرم بود و هیونجین کمی عرق کرده بود
بعد از چک کردن دوباره ی لوکیشن
به مقصدش رسید
بدون وقت تلف کردن در رو باز کرد و مستقیم رفت تو
اول چیزی که بهش برخورد کرد، بوی غذا و صدای همهمه مشتری ها بود
سرشو چرخوند و با چشم هاش دنبال صاحب کارش میگشت ولی پیداش نکرد
از تک تک مرد هایی که اونجا کار میکردن پرسید تا پیداش کرد
ولی چون صاحب کارش مشغول بود، دستی رو شونه پسر زد و گفت
-هوانگ هیونجینی؟ از چیزی که فکر میکردم جذاب تری، برو سمت پسر مو بلوند اون بهت میگه چکار کنی
هیونجین کمی خندید و به ادای احترام خم شد و به دنبال پسر مو بلوند رفت
وقتی داشت به چشمش دنبال پسر مو بلوند میگشت، اروم اروم قدم برمیداشت
پسر مو بلوند پیدا کرد و دستی به کمرش زد
+ببخشی..
هیونجین بار اولش بود این حس رو تجربه میکرد.. پسر مو بلوند و قد کوتاه، واقعا به طرز عجیبی زیبا بود
هیونجین توی صورت فلیکس زل زده بود و هیچی نمیگفت
چقدر کک و مک هاش قشنگن، این واقعا اینجا کار میکنه؟ معمولا همچین پسرایی توی صنعت مدلینگ کار میکنن
واقعا این پسر کره ایه؟
هیونجین داشت با خودش فکر میکرد که فلیکس دستشو گذاشت روی شونه هیونجین
ازش پرسید
-توی چه چیزی میتونم کمکت کنم؟ خوبی؟
+عه.. چیزه ببخشید، صاحب کارم گفت بیام پیش شما
-تو.. همون پسره که قرار بود استخدام بشی؟
+همینطوره
در طول مکالمه هیونجین فقط به لب و چشم های پسر زل زده بود و جوابش میداد
فلیکس دست هیونجین گرفت و برد یه گوشه
بهش پیش بند داد و دستش یه دفترچه و خودکار داد
-اینارو بگیر، بزار پیش بندت رو ببندم
هیونجین بدون جواب چرخید
فلیکسی که داشت پیش بند پسر میبست
هیونجین پرسید
-ببخشید.. اسمتون چیه؟
+من؟ لی یونگ بوک فلیکس، بگی فلیکس راحت تره
-چه اسم قشنگی
+اسم تو.. هوانگ.. چی؟
-هیونجین.. هوانگ هیونجین
هیونجین گفت و فلیکس بستن پیش بند رو انجام داد و هیونجین چرخید
فلیکس به خودکار و دفترچه پسر توی دستش اشاره کرد، و لب زد
-میری سمت تک تک میز ها و سفارششون مینویسی و تحویل من میدی و من بهت سفارششون میدم که بهشون بدی، گرفتی؟
+باشه، این کارو میکنم
-فقط یه چیز، صبح ها تو سفارش میگیری و تحویل میدی، بعد از ظهر ها من
هیونجین سری تکون داد و شروع به کار کرد
هر سری که سفارش میگرفت و به سمت فلیکس میرفت، یه جاییش با پسر برخورد میکرد و باعث میشد ضربان قلب پسر مو مشکی بره بالا و هول بشه
کل تایم نگاه هیون به پسر مو بلوند بود، و همینطوری نصف روزش رو سپری کرد
بعد تموم شدن شیفت ظهر، همه اشپز ها و کارکنانی که توی رستوران بودن، باقی موندت غذاهایی که پخته بودن رو روی میز غذا خوری گذاشتن و همه رو به ناهار دعوت کردن
و از اونجایی که هیون روز اولش بود و خیلی زحمت کشید، همه میخواستن اون هم باشه، میخواستن با پسر جذاب جدید رستوران اشنا بشن
همه رفتن روی صندلی ها نشستن
فلیکس و هیونجین دقیقا مقابل هم نشسته بودن
هیونجین بعد حرف زدن با بقیه و معرفی کردن خودش، شروع کرد غذا خوردن
هر لقمه ای که میذاشت دهنش، نگاهش میداد به فلیکس
فلیکس متوجه نگاه پسر مو مشکی میشد، ولی اهمیتی نمیداد
بعد تموم شدن تایم ناهار فلیکس دستش گذاشت روی دست پسر و لب زد
-از اونجایی که ما دوتا جوون تریم بین همه کارکنان رستوران، باید ما دوتا ظرف هارو بشوریم
+دو سه تا ظرف که چیزی نیس-
-دو سه تا؟ بریم اشپز خونه
دست پسر رو پشتش کشید و حرکت کرد سمت اشپز خونه
توی اشپز خونه کلی ظرف نشسته و کثیف مونده بود که باید شسته بشن
دهن هیونجین دو متری باز شد
-به اینا میگی دو سه تا؟
+فلیکس من... تنهایی از پس اینا برمیایم؟
-باید بر بیایم، بچرخ پیشبندت رو ببندم
فلیکس پیشبند پسر رو گرفت و هیونجین رو چرخوند، هیونحین ممانعت میکرد
فلیکس دستشو محکم زد به شونه هیونجین و اونو سر جاش میخ کرد
-تکون نخور
هیونجین هیچی نگفت و بعد بستن پیشبند چرخید و فاصله بین صورت هیونجین فلیکس اندازه بند انگشت بود که فلیکس سریع از جاش تکون خورد و دستش رو از سینک ظرف شویی رو پرت کرد سمت هیونجین
-زودباش بیا بشوریم
+اطاعت، احترام
به علامت سرباز طور هیونجین گفت و خندید، و رفت سراغ ظرف شستن و فلیکس یه لبخند در جواب پس داد
هیونجین حین ظرف شستن داشت به این فکر میکرد که چرا اینقد مهربون شده، معمولا هیونجین خیلی سرد بود و همه ازش فاصله میگرفتن
یهو هیونجین از خودش صدا در اورد موقع ظرف شستن که توجه فلیکس رو جلب کرد
+آیش...
-چیزی شده؟
فلیکس گفت و نگاهش داد به پسر مو مشکی
و هیونجین برای اینکه فلیکس راجبش بد فکر نکنه گفت
+هیچی مایع ظرفشویی رفت تو چشمم
فلیکس نگران شد و دستکش هاشو از دستش در اورد و رفت سراغ چشم هیونجین
فلیکس روی انگشت های پاش ایستاد که به هیونجین برسه
و دستشو برد روی چشم پسر و چشمش رو دو سه بار فوت کرد
هیونجین متوجه فاصله بین خودشون شد، نگاهش تمام روی لبای پسر، هیونجین صورتش و گوشش سرخ شده بود
فلیکس متوجه حالت هیونجین شد و سریع کشید عقب
-فکر کنم چشمت خوب شد
+ممنون..
هردو برگشتن سمت ظرف شستن
بعد30دقیقه"
بعد شستن ظرفا هیونجین فلیکس 1 ساعت وقت استراحت داشتن تا قبل از ساعت4بعد از ظهر
فلیکس رفت روی صندلی نشست و سرشو گذاشت روی میز، هیونجینم اومد و روی میز خوابید
فلیکس متوجه شد و سرشو بلند کرد
-اینجارو با تخت خونت اشتباه گرفتی
+فقط بزار استراحت کنم
فلیکس به اندام پسری که دراز کشیده نگاه کرد و خنده ای کرد
-هی.. وسایلتو جمع کن
+خودتم ازشون داری، بزار راحت باشم فسقلی
-منظورت ممه هاته یا بیلت؟
هیونجین چشماش گود شد و از جاش بلند شد و نگاهی به بدنش کرد
+منحرف نباش
فلیکس لبخندی شیطانی زد
و نگاه به پسر مو مشکی که داشت چشم هاشو میمالوند نگاه کرد
-اگه تموم کردی بیا زمین رو دستمال بکشیم که کمکم شروع کنیم
هیونجین هوفی کشید و با صورتی اخم طور دسته طی رو از گوشه اشپز خونه برداشت و زمین رو طی 2دقیقه برق انداخت
رفت سمت فلیکس و با صورتی خنگ طور گفت
+حالا میتونم بشینم؟
-بزار ببینم چه کردی، به به خوشم اومد، برو بشین
هیونجین لبخندی زد و رفت روی صندلی نشست و سرشو گذاشت روی صندلی و هوفی کشید
بعد30دقیقه"
فلیکس در رستوران باز کرد و کارکنان رستوران رو صدا زد که برگردن به رستوران
هیونجین هنوز روی میز خوابش برده بود
فلیکس دوباره به میز تق تق زد که پسر بلند شه ولی بلند نشد
تو صورت پسر مو مشکی فوت کرد که هیونجین تکونی خورد
+نکن.. چیشده.. چرا بیدارم میکنی
همزمان گفت و چشماشو مالوند
-پاشو وقت کاره
هیونجین بدون حرف رفت پیش فلیکس و بهش پشبند داد که ببنده
فلیکس هم بدون حرفی پیشبند پسر بست
حدود 10 دقیقه بعد رستوران کمی شلوغ شد
هیونجین و فلیکس همونطور که شرط بندی کرده بودن، الان نوبت فلیکس بود سفارس هارو بگیره
هیونجین از دور فلیکس تماشا میکرد
با همه حرف میزد و بلند میخندید و خوشحال بود، این باعث میشد هیونجین حسودیش بشه و عصبی بشه، دوست نداشت برای بقیه بخنده، دوست داشت پیش خودش فقط شاد باشه
هیونجین سعی کرد واکنشی نشون نده به کارای پسر، ولی فلیکس بازم با بقیه گرم گرفت
فلیکس که مشغول حرف با مشتری ها بود، یه دختر از بین اونا بلند شد و گوشیشو برد جلو و از فلیکس شمارش خواست، فلیکس تا میخواست جواب بده هیونجین از نا کحا آباد پیداش شد و دست فلیکس گرفت و لبخند زد و گفت
+فلیکس اجازه این کارو نداره، نظرت چیه شماره خودمو بهت بدم؟
دختر سرشو به علامت لازمی نیست تکون داد
هیونجین پست فلیکس کشید بردش توی اشپز خونه و بهش گفت
+اینبار هیچی نمیگم ولی مواظب باش
-بعدا دربارش حرف میزنیم
فلیکس گفت و از هیونجین دور شد
همه با دیدن هیونجین و سخت کوشی اون تحسینش میکردن، مشتری ها تنها کسی که نگاهش میکردن و ازش سنشو میپرسیدن هیونجین بود، اینکار باعث میشد فلیکس کمی معذب بشه
حدود ساعت10شب بود و تقریبا تایم بسته شدن رستوران بود
فلیکس در رستوران رو بست و رفت سمت اشپز خونه که همراه اشپز ها غذا هارو بزارن رو میز و شام بخورن
هیونجین داشت با بقیه حرف میزد و نوشیدنی هارو از یخچال می اورد که یهو یکی از اشپز ها گفت
-پسر جون یه چندتا سوجو کنارت هست، اونا رو هم بیار امشب مست کنیم که راحت بخوابیم
+حتما
هیونجین گفت و چندتا بطری سوجو برداشت گذاشت روی میز
فلیکس کنار هیونجین داشت غذا هارو میذاشت روی میز که هیونجین پرسید:
+ظرفیتت بالاس؟
-نه زیاد
+نه زیاد؟
-اوم
فلیکس گفت و رفت بقیه بشقاب های غذارو بیاره
بعد جمع شدن همه، همه باهم شروع به غذا خوردن کردن، صاحب رستوران که کارش اشپزی بود نگاهش همزمان به فلیکس و هیونجینی که مقابل همدیگه در انتهای میز نشستن انداخت و گفت
-ببخشید، فلیکس و هیونجین، امشب نمیتونم بمونم رستوران تمیز کنم، میتونید از پسش بر بیاید؟ سعی میکنم حقوقتون رو بیشتر کنم
فلیکس و هیونجین همزمان قبول کردن
بعد40دقیقه"
همه غذا خوردنشونو تموم کرد و تقریبا همه مست بودن، بعد تموم کرد بطری های سوجو، هر کدوم از کارکنان رستوران رو ترک کرد، تنها فقط هیون و فلیکس موندن
هیونجین ته مونده بطری شو یکسره قورت داد و نگاه فلیکسی که بخاطر مستی گونه هاش قرمز شدن انداخت و گفت
+گفتی ظرفیتت بالاس که، چقدر زود قرمز شدی
-نگفتم بالاس
هیونجین نگاهش به پسر داد که فلیکس یاد ماجرایی افتاد
-چقدر با مشتری ها گرم میگرفتی، قرار بود شیفت من باشه
+نه تو گرم نمیگرفتی؟ گفتم کمک کنم بد نیست
-من گرم گرفتم؟
+کی بود بخاطر خوشرفتار بودنش دختر بهش درخواست داد؟ حتما من بودم دیگه
-اون بحثش فرق میکنه
+فرق چی؟ اینکه با بقیه خیلی خوب حرف میزنی و خوشحالی ولی نوبت من که میرسه سرد جوابم میدی لی فاکینگ فلیکس؟
هیونحین با صدای بلندی گفت و کوبید روی میز
فلیکس از کار پسر کمی متعجب شد
-من باهات سرد بودم؟
+نه پیشم شبیه اتیش بودی، مسخره
-چی میگی هیونجین
+چرا باید به این حسودی کنم که با بقیه این خوب حرف میزنی و میخندی ولی پیش من اینطوری جوابم میدی..
-فکر نمیکردم اینقد ظرفیتت پایین باشه
+مست نیستم میتونی بفهمی، لپام غنچه ننداخته
فلیکس از صندلی بلند شد و دونه دونه ظرف های روی میز رو بلند کرد درحالی که هیونجین سرش رو میز گذاشته بود و با خودش هزیون میگفت
بعد خالی کردن میز، دستمالی اورد که میز رو تمیز کنه
وقتی رسید به سمت هیونجین، از هیونجین خواست که از میز بلند شه که بتونه میز تمیز کنه
-بیداری؟ بلند شو میخوام میز تمیز کنم
جوابی نشنید، بلندتر حرف زد
-هیونجین، بلند شو برو خونت بخواب
بازم جوابی نشنید
-هیونجین بلند شو دیگ-
وسط حرفش هیونجین بلند شد و رفت نزدیک صورت فلیکس، لباشون اندازه یه بند انگشت از هم فاصله داشتن
فلیکس معذب شد و خودشو عقب کشید، هیونجینم کلافه حرفشو زد
+زود باش تمیز کن
فلیکس بدون حرف میز رو با دستمال تمیز کرد و دستمال گذاشت روی تاج صندلی
هیونجین و فلیکس باهم چشم تو چشم شدن موقع نشستن روی صندلی، که هیونجین بلند شد و روی میز دراز کشید و پاهاشو اویزون کرد
-اگه خسته ای برو خونه
+باهم میریم
هیونجین گفت و ساکت شد
فلیکس از ساکت بودن پسر حس خوبی نمیگرفت
-بیا کارمونو تموم کنیم که بریم
+چیه میخوای از دستم راحت شی؟
-چی میگی فلیکس؟
هیونجین حرفی نزد و ساکت شد و توی همون حالت دستش گذاشت روی چشماش و بغضش گرفت، فلیکس متوجه بغض پسر مو مشکی نشد تا وقتی که صدای هق پسر رو شنید
-وایسا ببینم.. داری گریه میکنی؟ هیونجین
فلیکس دست هیونجین از چشماش برداشت ولی هیونجین دستشو پس زد
-چرا داری گریه میکنی؟ بچه ای؟
+اره بچم
هیونجین گفت و روی میز نشست و سرشو پایین گرفت
-چته گریه میکنی؟
+هیچی..
-سر هیچی گریه میکنی؟ ادم سر هیچی گریه میکنه؟
هیونجین جوابی نداد
سرشو پایین گرفت و اروم گریه میکرد
فلیکس از صندلی بلند شد و رفت مقابل پسر وایساد و خودشو بین پاهای هیونجین تنظیم کرد
-بگو ببینم چته
دستشو گذاشت زیر چونه هیونجین و سرشو داد بالا و اشکاشو با دستش پاک کرد، فاصله بینشون خیلی کم بود ولی دوتاشون اهمیت نمیدادن
+من.. من.. من..
هیونجین من من میکرد و هق میزد، فلیکس متعجب نگاه هیونجین میکرد، یعنی چشه این؟
+من فکر کردم..
-چی فکر کردی؟
+که..
-که چی بگو هیونجین
+من فکر کردم که فقط از نظر ظاهر ازت خوشم اومده.. ولی..
هیونجین داشت میگفت که یهو چیزی رو احساس کرد
فلیکس محکم لباشو به لبای پسر مو مشکی چسبوند که باعث شد تعجب کنه
میخواست از موقعیت استفاده کنه، میخوای لبای پسر رو به کام بگیره که فلیکس کشید عقب
هردو از خجالت سرشونو پایین گرفتن
هیونجین و فلیکس هردو گوشاشون سرخ شده بود و هیونجین از خجالت بی صدا میخندید
-گوشات قرمز شده..
+با تو ست کردم
هیونجین جواب داد و فلیکس رو بین پاهاش درست تنظیم کرد و بغلش کرد
موهاشو اروم نواز میکرد
فلیکس در تلاش بود که از بغل هیون در بیاد ولی هیونجین ممانعت میکرد
+بزار بغلت کنم
-خفه شدم
+ابراز علاقه من اینطوریه، تکون نخور
هیونجین گفت و بعد چند ثانیه پسر کوچیک تر از بغلش در اورد
هیونجین به صورت فلیکس زل زد و روی لبش یه بوسه کوچولو زد و خندید
فلیکس دست هیون از شونه هاشو پس زد و رفت کلید رستوران بیاره که قفل کنن و برن
هیونجین از فرقت استفاده کرد
+میای بریم خونه من؟
-منظورت.. نه
+من مستم میخوای همینطوری ولم کنی؟ اصلا میرم پیش پلیسا خودشون منو ببرن خونه تازه جریمم میکنن
هیونجین گفت و خودشو به حالت مستی شل کرد
فلیکس که گولشو نخورده بود و فقط میخواست دوباره بحث نکنن قبول کرد که هیونجین لبخند بزرگی زد و لپ پسر رو بوسید
فلیکس از کیوت بودن هیونجینی که پیش بقیه هاته کمی خندید و اروم زیر لب گفت
-کیوت
- the end