Sweet Destiny
𝐁𝐨𝐫𝐚⋆(ساعت 08:30 صبح/دو روز قبل از اعتراف)
چیزی تا شروع زنگ اول کلاس نمونده بود و تموم دانشآموزای دبیرستان هنر تو کلاس های مختلف روی میز و صندلی خودشون نشسته بودن.
هرکدوم درگیر تکمیل کارهاشون یا مشورت با همگروهیهاشون برای پروژهها بودن.
کلاس پر از حرکت، هیجان و سروصدا بود ، سروصدایی که جیک فقط میتونست ببینه، نه بشنوه؛ لبهای درحال حرکت، خندهها، دستهایی که بین هوا میچرخیدن، صندلیهایی که جابهجا میشدن، همهچیز پر از انرژی بود، بی انرژی بی صدا...
همه بچه ها در حال زمزمه و مکالمه های درسی یا قرار های بعد مدرسشون بودن.
جایی که جِیک همیشه اونجا مینشست؛ آخرین میز از ردیف ششم، کنار پنجره. جایی که نور صبحگاهی درست روی موهای مشکی رنگش میافتاد و اون رو از بقیه دانش آموزا و کلاس جدا میکرد.
یونیفرمش مثل همیشه مرتب بود و موهای نیمه بلندش روی پیشونیش ریخته و چهرهی زیباشو زیر نور آفتاب به نمایش میگذاشت.
هندزفری سفید رنگش مثل همیشه توی گوشش بود و روی میز، کتاب تاریخ هنر با دقت کنار کتاب محبوبش از کتابخونه چیده شده بود. دفتر جزوههاش و دفتر طراحیش، خودکار، پاککن و برگههای نوت هم به ترتیب، دقیق و منظم کنار هم قرار داشتن.
پسر با خط ظریف و آرامش خاصی بین دستانش، مشغول نوشتن بود.
حرکاتش دقیق، نرم و وسواسگونه ، هر کلمه رو با صبر و دقت مینوشت. برای خیلیها عجیب بود که چرا قبل از شروع هر کلاس، جیک جزوهی اون روز رو از قبل کامل آماده میکرد.
اما برای خودش؟! دلیلش خیلی ساده بود ، چون هیچکس براش صبر نمیکرد.
نه همکلاسی هاش، نه استادها، نه زمان و نه حتی پدرش...
اون تا زمانی با دنیا ارتباط داشت که کسی به چشماش نگاه کنه، در غیر این صورت براش فقط یه سکوت بیپایان بود.
زندگیش تو حرکت لبای مردم خلاصه میشد،جز اون هیچ راه ارتباط دیگه ای نداشت و مردم حتی برای همون هم صبر نمیکردن.
وقتی تخته پر از نوشته میشد و استاد رو برمیگردوند، دنیا برای جیک خاموشتر از همیشه میشد.
تا چشم برمیداشت تا نکات روی تخته رو یادداشت کنه، تخته پاک میشد و وقتی جیک میخواست سوال کنه استاد ها صبر نمیکردن و فرصت پرسیدن هم از بین میرفت.
جیک فقط به مدرسه میاومد تا شبیه بقیه باشه، اما میدونست کسی منتظرش نمیمونه.
برای همین قبل از شروع هر کلاس مطمئن میشد که جزوهاش آمادهست تا لازم نباشه بین تخته، لبهای استاد و برگهی زیر دستش گم بشه.
حرکت ناگهانی دستی جلوی چشماش باعث شد از دنیای افکارش بیرون بیاد.
پلکی زد و به ارومی نگاهش رو بالا برد.
با بلند کردن سرش نگاهش به نگاه شیرینی کره خورد، خوش ذوق ترین و پر انرژی ترین دانشآموز دبیرستان هنر ، کیم سونو.
سونو، با لبخند شیرینی، روبهروش ایستاده بود و براش دست تکون میداد و طوری که جیک بتونه لبخونی کنه ، لب زد.
- سلام.
جیک چند ثانیه فقط به لبخندش نگاه کرد، بعد به نشونهی پاسخ سری تکون داد و دوباره نگاهش و سمت دفترش چرخوند.
سونو به سرعت صندلی جلویی نشست و به حرکات پسر خیره شد، حرکات خونسرد دستش و چهرهی همیشه خنثی، سونو دوست داشت بدونه لب های زیباش وقتی میخندن چطوری میشن.
کیم سونو پسر پرانرژی و اجتماعی دبیرستان بود؛ از اونهایی که همه رو دوست خودشون میدونن و همیشه با لبخندشون روز آدم رو میسازن.
اون برای جیک هم همینطور بود، بین همهی اونهایی که از کنار جیک رد میشدن، فقط سونو بود که واقعاً میدیدش، تنها کسی که نادیدهش نمیگرفت و وانمود نمیکرد نامرئیه.
سونو قوطی پلاستیکی شیر توتفرنگی رو که یه نون صورتی کوچیک روش چسبیده بود، آروم روی میز جیک گذاشت و با ذوق بهش خیره شد.
نگاه جیک با دیدن اون قوطی دوباره سمت پسر کشیده شد و با دیدن نگاه مشتاقش اون نوت کوچک رو برداشت تا بخونه.
«امیدوارم روز خوبی رو بگذرونی جیکی، رنگپریده به نظر میای، پس این شیر توتفرنگی رو بخور تا ضعف نکنی...در ضمن، به خودت فشار نیار، من مثل همیشه نکات رو برات یادداشت میکنم و آخر زنگ میدم بهت.»
کمی به اون نوت خیره شد و سپس نگاهش از روی نوشته به صورت سونو برگشت.
همون لبخندِ گرم همیشگیش روی لباش بود.
جیک کمی مکث کرد و لباشو روی هم فشرد، با فکر اینکه پسر داره بهش ترحم میکنه سمت دفترچهاش چرخید و دفترچهاش رو باز کرد تا چیزی بنویسه، اما قبل از اینکه قلم روی کاغذ بذاره، برگهی دیگهای جلوی دستش قرار گرفت.
برگه ای که با دست لرزون جلوش قرار گرفت و نگاهی که ازش دزدیده شد ،چشمهاش بالا رفت و به سونویی که با انگشتاش بازی میکرد نگاه کرد.
پسرک کمی مضطرب به نظر میرسید.
جیک آهسته برگه رو برداشت و با دقت شروع به خوندنش کرد.
«این کار رو نمیکنم که بهت ترحم کنم.
میخوام دوستت باشم... میشه دوست بشیم؟
من دوست دارم به عنوان دوستت کمکت کنم.
دوست دارم بخندونمت و باهات حرف بزنم...
حرف زدن با تو خیلی لذتبخشه جیکی.
حالا نظرت چیه؟ باهام دوست میشی؟»
سونو بی صدا و یواشکی به جیک نگاهی انداخت، چهرهای پسر مثل همیشه خنثی بودن، اما نگاهش لبخند میزد، اونقدر محو و لرزون که به سختی دیده میشد.
جیک سرش رو بالا آورد و به سونوی مضطرب نگاه کرد، بعد برگشت و توی دفترچهاش چیزی نوشت و به ارومی سمتش گرفت.
سونو دفتر رو گرفت، چشمهای روباهیش برق میزد و وقتی جمله رو خوند، بزرگترین لبخند عمرش روی لباش نشست.
«بیا دوست بشیم، کیم سونو.»
سونو ناباور به چشمای ستارهبارون جیک خیره شد. اون قبول کرده بود.
از شوق میخواست جیغ بزنه اما سعی کرد خودشو کنترل کنه پس دو تا دفترچهی کوچیک و بامزه ای که مدت ها پیش خریده بود رو از جیبش بیرون آورد و جلوی جیک گذاشت.
جیک با کنجکاوی به اون دو دفتر بامزه نگاه کرد. سونو رواننویسش رو از دستش کشید و توی یکی از اون دفتر ها شروع به نوشتن کرد.
حرکات دستش تند و پر از شور بود، دوست داشت سریع تر بنویسه تا بتونه بیشتر با جیک حرف بزنه.
جیک برای اولین بار احساس کنجکاوی کرد و نامحسوس کمی به جلو خم شد تا بتونه ببینه سونو چی مینویسه.
«این دفترچهها ارتباط ماست.
من... از وقتی دیدمت، خریدمشون.
همیشه با خودم میاوردمشون تا وقتی دوستم شدی، بدمشون بهت.
چون تو یه بیمار نیستی، فقط دنیا رو یه جور دیگه میشنوی.
راههای زیادی برای ارتباط باهات هست، جیکی.
پس بیا با هم دوست باشیم و اینطوری حرف بزنیم، نظرت چیه؟!.»
جوهر تازه هنوز برق میزد، سونو لبخند نرمی زد و چند تا قلب کوچیک و ستاره اطراف نوشته اش برای زیبایی بیشتر کشید.
وقتی کارش تموم شد با همون لبخند دفتر رو جلو برد تا به جیک بده که ناگهان قطرهی اشکی روی دستش افتاد.
چشمهاش متعجب بالا رفت، چند قطره اشکی بیصدا از چشمای پاپی طور پسر پایین افتاد.
اشکهاش در سکوت روی گونهاش سر خوردن و از چونهاش به پایین ریختن و دفترش رو خراب کردن.
سونو بیدرنگ دستش رو روی شونهی پسر گذاشت و بعد بلند شد و اونو در آغوش گرفت.
جیک با حس دستای پسر دور بدنش چند لحظه خشکش زد، بعد از چند ثانیه بینیش رو بالا کشید و چند ضربهی آروم به شونهی سونو زد تا بهش بفهمونه که حالش بهتره.
وقتی از هم جدا شدن، نگاهش به چشمای قرمز سونو گره خورد. لحظهای باور نکردنی بود ، اون واقعا به خاطرش گریه کرده بود؟ یعنی درد جیک براش اهمیت داشت؟
با صدای افکارش سری از کلافگی تکون داد«نه جیک ، هیچ کس تو رو دوست نداره.. چون تو سالم نیستی، ناقصی»
سونو لبخند کوچیکی زد، دوباره برگهای برداشت و چیزی نوشت و دست جیک داد، پسره باز هم در سکوت به کلمات خیره شد.
«گریه نکن جیکی، قول میدم کلی دوست جدید پیدا کنیم و دیگه هیچوقت احساس تنهایی نکنی.
راستی... امروز دو تا دانشآموز انتقالی میان.
یکی از اونا قراره بیاد کلاس ما، و مثل تو ناشنواست، ببین این یه خوش شانسیه.»
جیک به برگه خیره موند.
یه دانشآموز دیگه... مثل خودش؟
احساس عجیبی زیر پوستش دوید، یه چیزی بین ترس و امید.
شاید خدا هنوز دوستش داشت؟!.
تو همون لحظه در کلاس باز شد و استاد کیم وارد شد، مرد سن دار با لبخندی مهربون رو به همه اشاره کرد تا ساکت شن.
جیک تونست از حرکات لبهاش بفهمه مرد چیزی شبیه "بشینید" رو به زبون اورده.
سونو ضربه ای به شونهی پسر زد و دوباره طوری که بتونه لبخونی کنه لب زد.
— بعد کلاس حرف میزنیم.
جیک سرش رو به نشونهی تأیید تکون داد و سر جاش صاف نشست و به دبیرشون خیره شد.
استاد کیم سمت میز رفت و کیف چرمیش رو روش گذاشت و با لبخند مهربانی سمت دانشآموزانی که بهش خیره بودن چرخید و شروع به حرف زدن کرد.
مرد با شوق کلماتی رو بیان میکرد و این بین جیک نگاش خیره به لب های مرد بود، از اون فاصله لب خونی کمی سخت بود و جیک سعی میکرد متوجه شه استادش از چه چیزی حرف میزنه.
استاد کیم کلماتش رو به زبون آورده و سپس با لبخندی مطمئن از در کلاس خارج شد.
نگاه جیک تا لحظهی خروج از مرد جدا نشد و کلافه از نفهمیدن کلماتش به کتاب و دفتر های باز رو به روش خیره شد.
اون نتونست متوجه حرفای مرد بشه و نمیدونست مرد چرا رفت بیرون.
تو همین فکرا بود که کاغذی جلوش قرار گرفت.
«استاد گفت دانشآموز انتقالی اومده و رفت که بیارتش، همونی که بهت گفتم مثل توعه... خیلی ذوق دارم که ببینمش، مطمئن شما دوستای خوبی میشید»
با خوندن متن دست نویس سونو سر بلند کرد، به پسر خیره شد و سپس سری تکون داد.
با دیدن سایه ای گوشهی چشمش سرش سمت در چرخید و به قامت استادش و پسری که پشت سرش وارد شد، خیره نگاه کرد.
سونو لبخندی زد و مثل جیک با ورود دوبارهی استاد کیم سمت تخته چرخید.
پسری که به دنبال استاد کیم داخل شد هم قد و قوارهی خودش بود.
لاغر اندام با موهای چتری و صاف که روی پیشونیش ریخته و چشمای گربهای که از زیر موهاش هم بزرگیش کاملا واضح بود.
پسرک یونیفرمش کاملا مرتب بود و دستاش رو جلوی بدنش به هم قفل کرده و لبای باریکش به لبخند زیبایی کش اومده بود که چال روی گونهاش رو لو میداد.
با دیدن چهرهای بامزهی پسر که بیشباهت به گربههایی که همیشه توی خیابون نوازششون میکرد نبود، لبخند کوچکی ناخودآگاه گوشهی لبش نشست و یا کنجکاو سعی کرد از اون فاصله اسمش رو از روی کارتش بخونه، اما غیر ممکن بود.
پسرک وارد کلاس شد و با اجازهی استاد رو به بچه ها ، لبخند محبوش رو به نمایش گذاشت و با شروع صحبتش کل کلاس رو توی بهت فرو برد.
-سلام بچه ها، من دانشآموز انتقالی جدید، یانگ جونگ وون هستم... از آشنایی باهاتون خوشبختم و امیدوارم سال تحصیلی خوبی رو با هم بگذرونیم.
سپس با اتمام جملهاش به نشانهای احترام خم شد که موهاش از گوشش کنار رفت و شئ پلاستیکی نمایان شد.
با نمایان شدن اون شئ، به سرعت همهمهی بچه ها بالا رفت، همشون اینکه اون پسر ناشنواس رو میدونستن و حرف زدنش براشون شوک بزرگی بود و حالا بودن اون شئ پلاستیکی روی گوشش اونا رو کنجکاو تر میکرد.
استاد با دیدن بالا گرفتن همهمهی دانشآموزا سعی کرد فضا رو آروم کنه.
-هی بچه ها، آروم باشید.
جونگوون با لبخند و احترام سمت مرد چرخید و لب زد.
-مشکلی نیست استاد کیم، اونا کنجکاون و اگه از تایم کلاستون نمیره میخوام براشون توضیح بدم تا بعد ها مشکلی پیش نیاد.
استاد کیم از فهمیده بودن پسر رو به روش لبخندی زد و سری به نشونهی رضایت تکون داد.
این بین جیک از همه کنجکاو تر بود، سونو گفته بود که پسر ناشنواس... پس چطور حرف میزد؟! اصلا چطور میشنید؟!
جونگوون سمت بچه ها چرخید و با لبخندی که از بدو ورود نظر خیلی ها رو جذب کرده بود ، شروع به توضیح دادن کرد.
-خب، حتما براتون سواله که من چطور حرف میزنم و حتی میشنوم... و یا حتی *موهاشو کنار داد و به شئ روی گوشش اشاره کرد* اینی که روی گوشمه چیه.
دانشآموزا با کنجکاوی به پسر خیره شدن و عده ای روی میزشون خم شدن و منتظر شنیدن کلماتش بودن.
جونگوون با لبخند، از اینکه همون اول کار تونسته نظر خیلی ها رو جلب کنه ادامه داد.
-این شئ روی گوشم یه سمعکه، و باعث میشه من بتونم بشنوم و حرف بزنم.
دستش رو سمت سمعک برد و از روی گوشش برداشت.
-و وقتی اینو بر میدارم ، هیچ صدایی رو نمیشنوم، نه که نشنوم...صدا ها اونقدر برام گنگ میشن که نمیتونم متوجه کلمات بشم، مگر اینکه تو گوشم داد بزنید، اون موقع یه صدای زمزمه مانند میشنوم.
سپس سمعکش رو دوباره روی گوشش گذاشت و ادامه داد.
-وقتی سمعک روی گوشم نباشه صدای خودم هم نمیشنوم پس نمیتونم حرف بزنم، فکر میکنم همینقدر برای رفع کنجکاوی تون کافی بوده باشه.
لبخندی زد و با یادآوری چیزی لب زد.
-و یک چیز دیگه...
نگاه دانشآموزا دوباره روی پسر قفل شد.
جونگوون نفس عمیقی کشید و سپس دو دستش رو بالا آورد و همزمان با حرف زدنش به زبون اشاره ادامه داد.
-و وقتی نشنوم، از زبون خودم برای ارتباط استفاده میکنم... بهش میگن زبون اشاره.
با اتمام کلماتش دانشآموزا «عووو» بلندی گفتن و به هم دیگه نگاه کردن، همشون از پسر رو به روشون شگفتزده بودن و میخواستن بیشتر باهاش ارتباط بگیرن.
نگاه جیک اما با دیدن حرکات آشنای دست پسر لرزید، حرکاتی فراموش شده اما اشنا... خاطراتی حبس شده.
دستاش شروع به لرزیدن کردن و به ناگهان از جاش بلند شد.
صندلیش محکم عقب پرت شد و توجه کل کلاس رو جلب کرد، جیک از نگاه خیرهی دانشآموزا به خودش متوجه افتادن صندلیش شد و بیشتر وحشت کرد.
پسرک ترسیده نفس نفس زد و بعد با عجله سمت در کلاس دوید و ازش خارج شد.
سونو با دیدن حال بد جیک دفترچه و خودکارش رو برداشت و بیتوجه به صدای استاد، به دنبالش از کلاس خارج شد.
کلاس تو بهت و همهمهی جدیدی فرو رفت و جونگوون با دستانی خشک شده به ریکشن های پسر خیره شد.
چرا اون پسر به ناگهان چیزی شبیه شوک عصبی رو تجربه کرد؟! و از همه مهم تر ، اون پسر برعکس بقیهی افراد به صدای افتادن صندلیش هیچ ریاکشنی نشون نداد، انگار که نشنیده باشدش فقط و از نگاه دیگران ترسید، چقدر آشنا.
با کلام استادش از افکارش خارج شد و سمت صندلی ای دقیقا کنار صندلی همون پسر بود، رفت و نشست اما زنجیرهای افکارش با پچ پچ چند تا از دانشآموزانی که نزدیکش نشسته بودن شکست.
-حتما چون فهمیده بازی ناشنوا بودنش لو رفته فرار کرده، این همه وقت داشت ما رو باز میداد ، اون یه مریض رقتانگیزه.
با شنیدن کلامشون چشمای جونگوون درشت شدن، اون پسر هم ناشنوا بود؟!
.
.
.
(ساعت 05:45 عصر/یک روز قبل از اعتراف)
خورشید توی اون ساعت از روز هنوز هم پر قدرت میتابید و همه جا رو روشن میکرد.
مسافر خونهی حلزون خلوت بود و جز صدای جلز و ولز سرخ شدن مرغ و سبزیجاتی که هالمونی توی آشپزخونه برای شام سرخ میکرد، صدای دیگه ای به گوش نمیرسید.
حتی پر سر و صدا ترین موجود اون خونه هم عجیب و مشکوک ساکت بود، طوری که پیرزن هر از گاهی میومد تا بهش سر بزنه و از حضور داشتنش مطمئن شه.
هیسونگ با پاهای دراز شده، دستاش رو پشتش ستون کرده بود و با تکیه دادن بهشون، از پنجرهی اتاقش به بیرون خیره بود ، مقصد نگاهش جایی نبود جز نقطه ای که شلوارک راهراه محبوبش توسط پیر زن شسته شده و روی بند آویزون بود تا با کمک نور خورشید هر که سریع تر خشک و برای استفاده آماده شه.
هیسونگ با نگاهی غضبناک به اون تیکه پارچه راهراه خیره بود و ابروش از خشم میپرید.
اون تیکه پارچه و خاطرهی شرم آوری که براش ساخته بود...
.
.
.
فلش بک:(یک روز قبل/مراسم شورای معلمان)
میز و صندلی هایس با تم های زیبا و ریشه های زیبا اطراف حیاط پراکنده و برای تزیین به کار گرفته شده بودن، معلمای دبیرستان هنر همگی دور هم جمع شده و به صحنه ای که تدارک داده شده بود خیره بودن و صدای ساز ویولن سل توی حیاط پیچیده بود.
روی صحنه، پسرکی با چهره ای رنگ پریده و دستانی ماهر درحال نواختن و متحیر کردن معلمانش بود، بدون این که لبخندی بزند.
هیسونگ هم مثل تموم حضار ، محو اجرای پسر بهش خیره بود.
شاید براتون سوال باشه که اون اونجا چیکار میکرد؟!
خب...لی هیسونگ بدون دردسر نمیتونست زندگی کنه و چوی بومگیو ، مجبور بود بسوزه و بسازه.
پسر بعد از اینکه با له کردن کمر دوست صمیمیش از دیوار بالا رفت و به اجرای بی نقصش خیره شد، کل حیاط به اون بزرگی رو گشت تا گوشه ای خلوت پیداش کنه و بالاخره تونسته بود عشق اولشو توی حیاط پشتی پیدا کنه.
پارک سونگهون با نگاهی خنثی به پسری که از ناکجا آباد پیدا شده بود خیره شد و با یاد آوری کلماتش نیشخندی زد.
«من ازت خوشم میاد لطفاً باهام قرار بزار»
نگاهش و به پسر داد، با لبخندی بزرگ که تموم ۳۲ تا دندونش رو نشون میداد و چشمای بامبی طور کاملا مصمم بهش خیره بود.
نفس عمیقی کشید و شمرده شمرده با صدای بم لب زد.
-میخوای برات بشمرم در طول روز چند نفر این جملهی تکراری رو بهم میگن؟!
لبخند هیسونگ از شنیدن صدای پسر بزرگ تر از قبل شد و شروع به خاروندن گوشش کرد.
+خب دوست داری جمله بندیمو عوض کنم؟!
سونگهون نگاهی به سر تا پای پسر انداخت، شیطنت از سر و کلهاش میبارید و مشخص بود حتی نمیتونه یک جا بیحرکت بایسته ، بعد از برانداز کردنش به چشماش خیره شد و با نیشخند لب زد.
-راهراه دوست داری؟!
هیسونگ کمی متعجب به پسر خیره شد و زمزمه کرد.
+چی؟!
سونگهون دوباره حرفشو تکرار کرد.
-میگم راهراه دوست داری؟!
هیسونج کمی فکر رد و با فهمیدن منظور پسر لبخند بزرگش زد و به پشتش اشاره کرد.
+منظورت نوشیدنی اسپرایته؟!اره دوست دارم، دلت میخواد بریم با هم بخوریم؟
سونگهون ابرویی بالا انداخت و با نیشخندی لب زد.
-شلوارک راهراه رو میگم.
سپس خیره به چشمای متعجب پسر جملش رو کامل کرد و بی توجه بهش اونجا رو ترک کرد.
-زیپ شلوارت بازه.
.
.
.
پایان فلش بک
با یادآوری اون خاطرهی خجالت آور روی زمین دراز کشید و تو هوا لگد پروند و بعد دوباره صاف نشست.
دستش رو بالا برد به شلوارکش اشاره کرد و اخماشو تو هم برد و با جلو دادن لباش، کمی صداش رو بالا برد و با خشم لب زد.
-میخوای باهام بجنگی ها؟! میخوای باهام بجنگی؟! اگه جرعت داری بیا بجنگیم، بیا دیگه.. بیا بجن-آخ
برخورد جسم آشنایی به پس کلش موجب شد به جلو پرت شه و سرش رو محکم بگیره و صدای غرغر پیرزن توی گوشش پیچید.
-منو باش که نگران بودم این بچه چرا انقدر امروز ساکته، دیوونه شدی؟!داری با یه تیکه پارچه بحث میکنی؟!ایگوو خدای من، همه نوه دارن منم نوه دارم...ایگوووو...
هیسونگ کلشو محکم گرفت و پاهاشو روی زمین کشید و شبیه بچه های تخس دست و پا زد.
+هالمونیییی، اون شلوارک دشمن منه خب؟؟؟؟ دشمنمههه-آخ .. نزن هالمونیی. آیییی...
پیر زن چند بار دیگه با دمپایی محبوبش به سر و شونه های پسر زد و غرید..
-آیگو آیگو، پاک عقلش رو از دست داده، به جای این کارا بشین درستو بخون پسرهی لجباز...
سپس دمپاییشو زمین انداخت و با پوشیدنش نگاهی شماتت بار به پسر انداخت و سمت آشپزخونه راه افتاد تا غذای شبش نسوزه.
هیسونگ با نگاهی تخس و موهای بهم ریخته و لباس های کج، رفتن زن رو دنبال کرد و با اخمای تو هم رفته باز هم به شلوارک خیره شد و توی ذهنش به ادامهی کشیدن نقشهی قتلش رسید.
.
.
.
(ساعت 12:30 ظهر/روز اعتراف)
پالت رنگش رو زیر شیر آب گرفت و با دقت شروع به تمیز کردنش کرد، آب رنگها رو کمکم با خودش میبرد و سطح پالت رو تمیز میکرد؛ جیک به حرکات دستش که روی رنگ ها کشیده میشد تا به تمیز شدنش کمک کنه خیره بود، تو ذهنش مدام یادش میاومد که به سونو قول داده باهاش بره کتابخونه.
اون قول باعث میشد به حرکاتش سرعت بیشتری ببخشه ، اولین باری بود که دوستی واقعی پیدا میکرد و نمیخواست همون اول کار بدقول بنظر بیاد.
دو روز قبل هم به اصرار پسر مسیر برگشت رو با هم رفتن تا بستنی بخورن و به کتابخونه برن، جیک متوجه شده بود که سونو به کتابدار کتابخونه دلبسته و سعی در جلب کردن نظرش داره... و همون روز بود که اون پسر رو ملاقات کرد، همون پسری که از له شدنش زیر اون کتاب ها نجاتش داد، همون پسری که تپشی به قلب مردهاش داد، حسی فراموش شده.
همین افکار باعث میشد لبخند کوچیکی روی لبش بشینه و حرف های سونو توی ذهنش یادآوری شه.
«اگه یه روزی از یکی خوشت اومد، به این فکر نکن که ناشنوایی، کسی که عاشقت باشه.. تموم تو رو دوست داره و به هیچ چیزی از تو به چشم نقص نگاه نمیکنه. پس اگه یه روزی حس کردی کسی رو دوست داری بهش بگو، حتما لازم نیست حرف بزنی تا بقیه متوجه تو بشن... تو میتونی براشون بنویسی یا به تصویر بکشی ، پس اگه کسی که دوستش داشتی به خاطر این موضوع ردت کرد لیاقتت رو نداشته و همون بهتر که وقت زیادی رو صرف دوستداشتش نکردی»
شستن پالت که تموم شد، چشمش به شیشهی رنگ باقیمونده افتاد.
نمیخواست اونا رو دور بریزه، حس میکرد دور ریختنش مثل از بین بردن یه تیکه از نقاشیشه پس با دست دیگهاش برش داشت تا توی کمدش بزاره و بعداً ازش استفاده کنه.
با لبخندی کوچک و حسی شیرین به عقب برگشت تا از فضای دستشویی خارج شه، اما همین که برگشت، یه دفعه با سه تا از همکلاسیهاش روبهرو شد.
توی همون لحظه از دیدن ناگهانی اون های تو فاصلهی نزدیک ترسیده نفسش بند اومد و دستش لرزید.
رنگها تا مرز افتادن از دستش پیش رفتن اما به سختی نگهشون داشت و به هم کلاسیاش خیره شد.
اون سه تا پسر با نگاهی پر از تمسخر سرتاپاشو برانداز میکردن و لبهاشون تکون میخورد اما جیک اونقدر ترسیده بود که نمیتونست لبخونی کنه.
فقط حالت دهنهاشون و لبخندهای پر از تمسخرشون رو میدید که هر لحظه تندتر و عمیقتر میشد و پرسش رو بیشتر میکرد.
لحظهی حس کرد زمین زیر پاش خالی شده وقتی یکی از پسرها دستش رو بلند کرد و محکم به شونهاش کوبید، تعادلش رو از دست داد و عقب رفت.
ترسیده بهشون خیره شد و خواست از اونجا دور بشه اما قبل از اینکه بتونه قدمی برداره، پسر دوم محکم شونههاش رو گرفت و به ستون دستشویی کوبید.
با برخورد بدنش با اون سطح سفت درد عظیمی تو ستون فقراتش پیچید و چشمهاش پر از اشک شد.
با چشمای خیس و لرزون بهشون خیره شد و سعی کرد بفهمه چی دارن میگن و چرا اینطور بهش حمله کردن، لبهاشون تند حرکت میکرد و کار رو براش سخت تر میکردن اما بالاخره تونست چند تا از کلماتشون رو بفهمه و جملاتشون رو حدس بزنه.
«همش نقش بازی کردی نه؟!»
«تو رقتانگیزی!»
«برای جلب ترحم وانمود کردی نمیتونی بشنوی!»
جیک از فهمیدن اون حرفها خشکش زد.
چشماش درشت شدن، گلوی خشکشدهاش میسوخت، اما حتی نمیتونست جوابی به اون ها بده.
اشک داغی روی گونهاش سر خورد و صدای نفسش شکست، همش تقصیر اون دانشآموز انتقالی بود، به خاطر اون دیگه حتی توی مدرسه هم هیچ فضای امنی نداشت.
چون اون پسر ناشنوا نبود، اون میتونست با سمعک بشنوه، اما جیک حتی همونم نداشت.
جیک ناقص بود، هیچ چیزی نمیتونست گوشاشو برگردونه، اون حتی کوچک ترین صدایی رو نمیشنید، هیچ صدایی.
دنیای اون از اول فقط سکوت بوده.
قلبش تندتر میزد، اونقدر تند که حس میکرد الان از جاش در میاد.
با تمام توان اون ها رو کنار زد و خودش رو از بینشون بیرون کشید، تنهاش به دیوار خورد و بدون فکر به سمت در دوید.
فقط میخواست فرار کنه، از اون نگاهها، از اون فضا، از همهی چیزی که باعث میشد دوباره حس بیارزشی کنه.
از اینکه حس ناقص بودن کنه.
اما هنوز چند قدم برنداشته بود که یکی از پسرها با نیشخند پاهاش رو جلو انداخت.
همهچیز توی یه لحظه اتفاق افتاد، جیک تعادلش رو از دست داد، پاهاش لغزید و به جلو پرت شد.
برای یک لحظه تصاویر تار شد، فقط حس کرد قراره محکم با زمین برخورد کنه و چشماشو بست.
ولی قبل از اینکه زمین رو لمس کنه و دردی رو حس کنه، دستی کمرش رو گرفت و نگهش داشت و بدنش توی یه آغوش گرم و محکم افتاد.
نفسش حبس شد.
ضربان سریع قلبش رو حس میکرد.
نگاهش رو بالا آورد تا شخصی که نگهش داشته رو ببینه و با دیدنش چشماش درشت شد.
پارک سونگهون؟!
https://t.me/ItsMy_Fate