Sweet Destiny

Sweet Destiny

Kim Bora



صبح دل‌انگیزی بود... هوای خوب بهاری و خورشیدی که توی آسمون نشون می‌داد اون روز خبری از بارون نیست. همه چیز بوی زندگی می‌داد. اما نه برای ذهن آشفته‌ی تنها پسر اون عمارت.


جیک، آرام کیفش رو چک کرد تا مطمئن بشه همه‌ی وسایلش سر جاشن. زیپ رو بست، کیف رو روی کولش انداخت و جلوی آینه ایستاد. دستی روی لباس فرم تمیز و اتو کشیده‌ی مدرسه‌اش کشید، نگاه کوتاهی به تصویر خودش انداخت، انگار دنبال چیزی می‌گشت که مدت‌ها بود ازش دریغ شده بود... شاید تأیید، شاید حتی لبخندی مادرانه. ولی آینه فقط سکوت رو بهش پس داد.

بوم کوچیکش رو برداشت و به سمت در رفت. با یه نفس عمیق در اتاق رو باز کرد، ازش خارج شد و پشت سرش به‌آرامی بست. با قدم‌های شمرده از پله‌ها پایین رفت؛ مثل همیشه ساکت، مثل همیشه منظم.


اما همین که به سالن رسید، تصویر آشنایی سد راهش شد.

لی هانا.

زن سرد و خشکی که اسم‌های زیادی همراهش بود؛ پرستار، سرپرست، آموزگار لب‌خوانی… ولی برای جیک، هیچ‌کدومشون نبود. هیچ‌چیز جز یک سایه‌ی سنگین.


جیک جلوی اون زن ایستاد. عادت داشت قبل از هر چیز، به لب‌ها نگاه کنه. دنیای اون به صدا تعلق نداشت؛ همه‌چیز در حرکت لب‌ها خلاصه می‌شد.

هانا با عشوه‌ای عجیب، که برای جیک فقط تصنعی و زننده بود، به چشماش خیره شد. بدون مکث، سریع حرف می‌زد؛ انگار حتی اهمیت نمی‌داد آیا جیک می‌تونه حرکت لب‌هاشو دنبال کنه یا نه.

«امروز پدرت از سفر کاریش برمی‌گرده. به نفعته جلوی چشمش آفتابی نشی.»

نیشخندی زد؛ از اون نیشخندهایی که حتی بی‌صدا هم طعنه‌اش رو فریاد می‌زد.

«اون از داشتن پسری مثل تو شرم می‌کنه... همین مونده مدام هم جلوی چشمش آفتابی شی. شرط می‌بندم آرزوش بود بچه‌ای مثل اونچه‌ی من داشته باشه.»


جیک پلک زد. نه برای اینکه متعجب باشه، بلکه چون خیلی وقت بود به این زخم‌ها عادت کرده بود. مثل سنگ‌ریزه‌هایی که هر روز کفش آدم رو پر می‌کنن و فقط دیگه درد رو حس نمی‌کنی، فقط سنگینی رو.


هانا کمی نزدیک‌تر شد. این بار حرکت لب‌هاش سنگین‌تر بود، طوری که حتی اگر گوش‌های جیک می‌شنید هم تحقیر توی اون کلمات رو حس می‌کرد:

«یه بچه مثل اونچه‌ی من، باهوش، زیبا... و سالم.»


کلمه‌ی "سالم" بیشتر از همه توی ذهن جیک نشست. مثل میخی که به دیوار کوبیده بشه. اما چهره‌اش هیچ تغییری نکرد. نه اخم کرد، نه حتی سرش رو پایین انداخت. فقط همون‌طور ایستاد، ساکت، خنثی.

سکوتی که سال‌ها بود یاد گرفته بود سپرش باشه.


زن بی‌هیچ توجهی از کنارش رد شد، با نگاه و ژستی پر از تحقیر.

جیک اما، فقط نفسش رو بیرون داد. این صحنه‌ها براش تازه نبودند. برایش عادی شده بود، مثل پس‌زمینه‌ای تکراری در زندگی.

اما درونش؟ هر بار، ذره‌ای از سکوتش سنگین‌تر می‌شد.


قدم‌هاشو ادامه داد، از سالن عبور کرد و به در خروجی رسید. راننده مثل همیشه منتظر بود. جیک به آرامی سوار ماشین شد، کیفش رو کنارش گذاشت و به شیشه تکیه داد.


خیابون‌های پاییزی پشت پنجره رد می‌شدن. برگ‌های زردی که روی زمین می‌افتادن، آدم‌ها، مغازه‌ها، همه پر از زندگی بودن… اما برای جیک فقط تصویر بودن، بدون صدا، بدون موسیقی.

لب‌ها و کلماتی که شنیده نمی‌شدن، نگاه‌ها و لبخندهایی که همیشه نصفه به دلش می‌نشستن.


افکار هانا هنوز توی ذهنش تکرار می‌شدن: «یه بچه‌ی سالم...»

جیک چشم‌هاشو بست. به خودش گفت عادیه. مثل همیشه. مثل هر بار. یاد گرفته بود بگذره و هیچ واکنشی نشون نده... چون به هر حال حق با هانا بود، قطعا پدرش بچه ای مثل اونچه رو بهش ترجیح میداد. اما چیزی در قلبش آهسته تیر می‌کشید؛ زخمی قدیمی که هیچ‌وقت بسته نمی‌شد.

.

.

.


با شنیدن فریادهای بلند مادربزرگش مبنی بر دیر رسیدن به مدرسه‌ش، هیسونگ مثل فنر از جاش پرید. هنوز خواب توی چشم‌هاش بود، اما با دست و پاهای گره خورده دنبال لباس می‌گشت.

یونیفرمی که مادربزرگش با دقت و وسواس شسته و اتو کرده بود، به شلختگی تنش کرد؛ یقه کج، دکمه‌ها اشتباهی بسته، انگار جنگی با لباسش کرده بود.

با موهای ژولیده و جوراب تک‌پا دور اتاق می‌چرخید و همه‌چیز رو زیر و رو می‌کرد.


+ایشششش، این لعنتی کجاست؟ دیروز همین‌جا درش آوردم!



زیر بالش، داخل کشو، لای کتاب‌ها و حتی ته کیفش رو گشت، ولی از لنگه‌ی دوم جوراب خبری نبود. هرچه بیشتر می‌گشت، اتاق شبیه منطقه‌ی زلزله زده می‌شد. کلافه شد و بی‌توجه به اینکه ساعت هفت صبحه و بقیه‌ی مستاجر های مسافرخانه خواب هستند، داد زد.


+هالمونییییژ، جورابای منو ندیدییی؟!



سپس دوباره سمت کشو برگشت تا بیشتر توش بگرده... از طرف دیگه پیرزنی با کمر خمیده و صورتی اخمو از آشپزخونه با قدم هایی سنگین به اتاق اومد.

وقتی به اتاق رسیدن نگاهش و به نوه‌ی شلختش که به اتاق بمب زده بود و لباس‌هایی که با ظرافت براش اتو کرده بود رو کج و کوله پوشیده بود، انداخت و همون لحظه دمپاییش رو از پا درآورد و با سرعت و قدرتی عجیب پرت کرد.

دمپایی لاکی مادربزرگ صاف خورد پس‌گردن هیسونگ و سپس صدای لرزون و عصبی زن تو گوشاش پخش شد.


-وقتی بهت میگم از مدرسه برمی‌گردی وسایلتو مرتب بذار، واسه همینه دیگه پسره‌ی تنبل!*دستی به شونه و یقه‌ی کج لباسش کشید و صافش کرد* آیگوووو... لباسای قشنگش رو ببین چطوری پوشیده...



هیسونگ از درد اون ضربه به خودش پیچید و با چهره‌ای نیمه‌گریون لب زد.


+هالمونیییی، چرا می‌زنی؟ ایییی!



پیر زن کمی صبر کرد و به ناگهان با دستای بیجونش مشت های محکمی به شونه های پسر زد و غر زد.


-چون یه شلخته‌ی بی‌عرضه‌ای. ببین چطوری لباس پوشیده؟!*شروع کرد به صاف بستن دکمه هاش* حتی یه بچه هم از تو بهتر لباس میپوشه، عجله کن باید صبحانه‌تو بخوری، بومگیو منتظرته. شلختگی تو باعث میشه اون پسر بیچاره هم دیر برسه مدرسه. آیگووو ... عجله کن ببینم.


غرغر های مرد با صدای بومگیو که از آشپزخونه اومد قطع شد، بومگیو ای که با دهان پر زن رو صدا میزد.


× هالمونی، میشه یه کاسه دیگه هم بهم سوپ بدین؟!واححح، بی شک شما بهترین دستپخت رو در سطح کره دارید...


چهره‌ی عصبی پیرزن یکهو نرم شد. لبخندی زد و همون‌طور که به آشپزخونه برمیگشت رو به بومگیو لب زد.


-آیگوووو پسرممم، معلومه که برات میریزم... هرچقدر که بخوای برات می‌ریزم.



هیسونگ با اخمایی که کودکانه توی هم رفته بودن ، کرواتش رو دور گردنش ول کرد و لب‌هاشو غنچه کرد و پشت سر پیرزن راه افتاد و نامفهوم غر زد.


+من نوه‌ی توام، اما همیشه به اون ولگرد سوپ بیشتری میدی و قربون صدقش میری!

*با دیدن اینکه بومگیو چاپستیک شو تو بشقاب اون برده صداش بالا رفت*

+یااا، اون سهم منه نخورش! پسره‌ی ولگرد، مگه تو خونه‌تون غذا ندارید؟! یااااااااا... هـــالـمونییی نمیخوای چیزی بهش بگی؟!



بومگیو که قاشق پر از سوپ رو به دهن برده بود و می‌خواست یه تخم مرغ دیگه از بشقابش بدزده، یکهو از گوشه‌ی چشمش هیسونگی رو دید که کیفش رو بالا برده و به سمتش یورش می‌بره.

با دیدنش جیغ دخترونه ای کشید و به سرعت از جاش پرید و پشت پیر زن قایم شد و اغراق کننده به هیسونگ اشاره کرد.


× هالمونییی! نجاتم بده! نوه‌ت داره منو می‌کشه! کومککککک.


هیسونگ اما سعی میکرد با دستاش موهای نیمه بلند بومگیو رو بگیره و بکشه و حواسش به پیر زنی که بینشون تلاش میکرد جداشون کنه پرت شد و به ناگهان، با ضربه های دمپایی ای که به هر قسمت از بدنش میخورم خودشو جمع میکرد و آخ، آخ میکرد.


-پسره‌ی تنبل ولی کن بزار بخوره ، تو که درس نمیخونی بزار اون بخوره .. سر غذا دعوا میکنن دو تا مرد گنده...


هیسونگ سر و گردنش و گرفت و نالید.


+چرا بازم منووو می‌زنی؟!


×بزن هالمونیی ، بزن حقشه... دهاهاهاها بزن...



با فریاد پیر زن خنده های شیطنت آمیز بومگیو و ناله های هیسونگ قطع شد.


-جفتتون خفه شید ببینم مفت‌خورا! غذاتونو بخورید برید مدرسه، وگرنه با همین دمپایی هر دو‌تونو سیاه و کبود میکنم.



انگار با فرمان پیرزن، هر دو پسر صلح جهانی امضا کردن و سریع صاف نشستن و با سرعت، صبحونه‌ی داغ و خوشمزه‌ای رو که پیرزن با عشق پخته بود، خوردن.


با تموم شدن صبحونه، بومگیو سریع از جاش بلند شد و بعد از صاف کردن لباساش کفشش رو پوشید و منتظر به هیسونگ خیره شد.

هیسونگ هم کیفش رو برداشت، یکی از بندهاشو نصفه روی شونه‌اش انداخت و در حالی که لنگه‌های جورابش فرق داشتن، نشست تا کفشاش رو بپوشه.


نگاه بومگیو ای که سعی داشت با انگشت کوچیکه‌اش تکه غذای گیر کرده‌ای لای دندونش رو در بیاره ، به جورابای هیسونگ خورد، به محض دیدنش نتونست جلوی خنده‌شو بگیره. با انگشت به جوراب‌های لنگه‌به‌لنگه اشاره کرد و بلند بلند زد زیر خنده.


×جوراباشو ببینننن*خندیدن*


هیسونگ با دیدن اشاره‌ی بومگیو، براش دهن کجی کرد و لب زد.


+ هه هه هه، رو آب بخندی دلقک!


چشماشو براش رو هوا چرخوند و با قطع نشدن خنده های بومگیو، هیسونگ اخم کرد و رو بهش لب زد.


+عوی بهت میگم نخند ولگرد!



اما صدای خنده‌ی بومگیو حتی بلندتر شد، طوری که نزدیک بود رو زمین غلت بزنهذو به درخت بزرگ درون حیاط گاز بزنه.


هیسونگ که حسابی لجش گرفته بود خواست دوباره سمتش خیز برداره که با شنیدن صدای قدم های پیرزن متوقف ش و رو به مادربزرگش بی توجه به خنده های اغراق آمیز بومگیو لب زد.


+من دیگه میرم هالمونی، غروب یه کم دیر میام منتظرم نمون.



-برای چی دیر میای؟! کجا قرار بری؟! ببینم،نکنه کار پیدا کردی؟! لی هیسونگ! یادت باشه درس اولویت اولته. من نوه‌ی بی‌سواد نمی‌خوام!



هیسونگ دستپاچه شد. نگاهش رو دزدید، بعد یواش به بومگیویی که بالاخره خندیدنش تموم شده بود، اشاره کرد. با لبخندی کج و کوله لب زد.


+نه بابا،هه هه ... کار کجا بود! ها ها ها...قرار بود بریم... چیز... عاممم... کتابخونه.... آره کتابخونه!



نگاهش و سمت بومگیو برد و بازوشو انداخت دور گردنش و تا مرز خفگی فشار داد و پایین کشید.


+مگه نه گیو؟ هه هه ... به هالمونی بگو که قراره بریم کتابخونه... قراره درس بخونیم! مگه نه؟!



بومگیو با کف دستش به بازو های هیسونگ کوبید و سعی کرد تعادل رو حفظ کنه.

×آخخخ… لعنتی زیر بغلت بو میده، اهههه... آره هالمونی، کتابخونه… درس… بخونیم! آخ..


پیرزن مشکوک نگاهی بهشون انداخت.

چند لحظه با اخمایی درهم رفته بهشون خیره شد...

اما بعد لبخندی زد و دستی روی سر هیسونگ کشید.

هیسونگ شبیه سگی که بالاخره از صاحبش محبت دیده چهره‌ای مظلوم به خودش گرفت و سرش رو بیشتر به دست مادربزرگش مالوند.


-آیگوو… پسر باهوشم. شب که برگشتی، برات سوپ گوشت گاو درست می‌کنم. زیاد خودتو خسته نکن باشه؟؟



هیسونگ با لبخند پیروزمندانه سری تکون داد و سمت در راه افتاد، بومگیو فقط چشم غره‌ای رفت و برای مادربزرگ سر خم کرد.


بعد از خداحافظی با پیرزن و وقتی از خونه بیرون زدن، بومگیو یک نفس بلند کشید.


×هووووففف… یه ذره مونده بود لو بریم. خب آخه چرا فقط به حرف هالمونی گوش نمی‌دی؟ چرا درستو نمی‌خونی الدنگ؟


هیسونگ دستی به موهای شلخته و ژولیده‌ش کشید. بدون اینکه نگاهش کنه، راه افتاد.


+اه چوی بومگیو… مطمئنی شاگرد اول کلاسی؟! چند بار باید برات توضیح بدم؟! درس واسه من نون و آب نمیشه. مادر بزرگ داره پیرتر و ضعیف‌تر میشه. نمی‌خوام من راحت بشینم درس بخونم و اون با درد و زحمت کار کنه. می‌خوام کار کنم،تا براش یه زندگی خوب بسازم.



بومگیو چند لحظه ساکت شد.

سری تکون داد و چیزی نگفت و فقط دنبال هیسونگ دوید تا قدم هاشو باهاش هماهنگ کنه.

و چند لحظه بعد مسیر مدرسه پر شد از شوخی‌ها، دعواهای رفاقتی و صدای خنده‌ی بچگانه‌ی همیشگیشون.


.

.

.


به آرومی کنار پسر نشست و پاکتی که توش دوتا لیوان شیرکاکائو بود رو کنارش گذاشت، دستش رو دور شونه‌های ظریفش انداخت و محکم‌تر بغلش کرد. هوای عصر بهاری خنک بود، اما گرمای همدیگه براشون از هر چیزی دلنشین‌تر بود. یکی از دو لیوان شیرکاکائوی گرم رو به جونگوون داد و همون‌طور که بخار نوشیدنی بالا می‌رفت، به چهره‌ی بانمک و روشنش زیر نور غروب آفتاب خیره شد.


جونگوون از نگاه خیره‌ی جی لبخند کوچیکی زد. کمی به طرفش چرخید ، فاصلشون کم بود و نگاهشون قفل همدیگه.


خورشید پشت نگاهشون کم‌کم توی افق محو می‌شد. رنگ‌های نارنجی و قرمز آسمون روی موج‌های آروم رودخانه‌ی هان پخش شده بود و انگار دنیا برای اون دو نفر ساکت و توی چشای همدیگه خلاصه شده بود.


این فقط یه نگاه نبود، عشق بود. عشقی که از بچگی بین‌شون شروع شده بود؛ از وقتی جی پنج‌ساله جونگوون چهارساله‌ رو ملاقات کرد و فهمید با بقیه فرق داره. از همون موقع که صداش زد و جونگوون برنگشت. از همون موقعی که فهمید اون کم‌شنواست و نمیتونه کار هایی که برای جی عادی بودن رو انجام بده.


حالا سیزده سال گذشته بود. اوایل فقط به چشم بقیه دوست بودن، اما خودشون می‌دونستن که همه‌چیز همدیگه‌ان. جی جونگوون رو عاشقانه دوست داشت، و جونگوون هیچ‌وقت این حس رو انکار نکرد.


جونگوون نگاهشو از جی گرفت و دوباره به غروب و رودخونه خیره شد. سکوتی شیرین بین‌شون بود، تا وقتی صدای آروم و دلنشین جونگوون اون رو شکست.

صدایی که برای جی زیبا ترین ملودی دنیا بود.


~پشیمون نیستی؟



جی دستش رو که روی شونه‌ش بود بالا برد و موهای نرمش رو نوازش کرد.


&از چی؟



جونگوون دوباره نگاهشو به چشم‌های جی داد و کمی سرش رو برای نوازش بیشتر خم کرد.


~از اینکه دنبالم اومدی.



جی لبخندی زد، اینبار اون نگاهشو به منظره روبه‌روش داد، ولی ته دلش می‌دونست هیچ منظره‌ای بدون جونگوون براش کامل نیست.

جرعه ای از شیر کاکائوش نوشید و به آرومی جواب پسرک منتظرش رو داد.


&جز این مگه کار دیگه‌ای هم می‌تونم بکنم؟



جونگوون سکوت کرد، انگار اون حمله از نظرش کامل نبود. جی کمی از شیرکاکائوش خورد و بعد دوباره به جونگوون نگاه کرد.


&من جز بودن با تو، دنبال کردن تو و موندن کنار تو… هیچ کار دیگه‌ای، هیچ هدف و آینده‌ای ندارم، وون.



لبخند آرومی روی لب‌های جونگوون نشست و لب زد.


~پس خونوادت چی؟


جی نگاهش و روی اجزای چهره‌ای پسر چرخوند و ادامه داد.


&اونا برام مهمن، خیلی زیاد… ولی بالاخره یه روز باید می‌رفتم. باید روی پای خودم می‌ایستادم. تازه، مطمئنم اونا خیلی هم خوشحالن که پسرشون با نمره‌های بالا به سئول منتقل شده.



جونگوون سری تکون داد و کمی از شیرکاکائوش نوشید.


~خب… نمی‌خوای حداقل تو خونه‌ی ما بمونی؟ مامان و بابا هیچ مشکلی ندارن، باور کن. اونا عاشقتن جی.



جی سرشو خم کرد و یه بوسه‌ی نرم روی پیشونیش گذاشت.


&می‌دونم وون… ولی درست نیست. فردا بعد مدرسه دنبال یه مسافرخونه می‌گردم. شاید حتی توی خوابگاه مدرسه برام جا پیدا شه.



جونگوون چشمای بسته‌شده‌ش از حس اون بوسه رو باز کرد و شیر کاکائوعه باقیمونده‌ی ته لیوانش رو خورد و لباشو غنچه کرد.


~باشه… نمی‌خوام اصرار کنم. فقط زیاد به خودت سخت نگیر. می‌دونی که فقط تو باعث می‌شی سکوتی که بهش عادت کردیم، تو اون خونه از بین بره.



جی لیوان‌های خالیشون رو کنار گذاشت، جونگوون رو بیشتر توی بغلش گرفت و به خورشید که کامل غروب کرده بود نگاه کرد و لب زد.


&باشه وون… می‌دونی که به هر حال من نمی‌تونم زیاد ازت دور باشم. پیشی کوچولوی من.



جونگوون لبخند شیرینی زد، دستاشو دور کمر جی حلقه کرد و سرشو به شونه‌ش تکیه داد.


هر دو توی سکوت به رودخونه و آسمون پررنگ غروب نگاه کردن. همه‌چیز براشون تازه بود؛ شهر جدید، آدم‌های جدید… و صدا های جدید.

اما برای جی مهم نبود. چون وجود جونگوون برای سرپا موندنش کافی بود.

.

.

.


در کتابفروشی رو با شدت باز کرد و داخل پرید، زنگ کوچیک بالای سرش با صدای تیزی به صدا دراومد. همون لحظه، سر کتابدار کتابخونه، نیشیمورا ریکی، مثل برق سمتشون چرخید. اما هنوز چشم‌هاش کامل روی تازه‌وارد ثابت نشده بود که صدای انفجاری هیسونگ سکوت آرام و دلنشین کتابفروشی رو در هم کوبید.


+یااااا، مای بِرادِر... چطوری ژاپنی!


نگاه‌ همه‌ی مشتری‌های حاضر، که با سکوت و آرامش مشغول ورق زدن کتاب‌ها بودن، برای لحظه‌ای به سمت منبع اون صدای پرهیاهو برگشت.

نیکی با همون خونسردی مخصوص خودش لبخند زد و سرشو کمی کج کرد و رو به دوست پر سر و صداش دستی تکون داد و جلو اومد.


¢من که خوبم لی، مشخصه که تو بهتری.... چپتر جدیدش رو ته کتابخونه توی کیفم برات گذاشتم... تا اومد سریع همشو خریدن با بدبختی اونو برات نگه داشتم.


هیسونگ با رضایت سری تکون داد، نیشش تا بناگوش باز شد و بدون لحظه‌ای معطلی سمت ته کتابفروشی حرکت کرد و همون‌طور که کیفشو محکم‌تر روی شونه‌ش جا‌به‌جا می‌کرد لب زد.


+وظیفه‌ت بود ژاپنی.


نیکی با لبخند سری تکون دادو نفس راحتی کشید، اما قبل از اینکه آرامشش برگرده، نگاهش به بومگیو ای خورد که با نیشخند دیوثانه تو فاصله یک قدمیش بهش خیره بود.

اما برای پیشگیری از فاجعه‌ دیر بود چون به محض برگشتن سرش بومگیو شروع کرد به حرف زد.


×می‌بینی چقدر رو مخ و رواعصابه؟ همیشه با این سر و صداش میاد، کل سکوت کتابخونه رو به باد میده... چیشد که خواستی اینجا کار کنی؟!. راستی گفتی چپتر جدیدو براش نگه داشتی؟ خب یعنی الان می‌تونه بخونه دیگه؟ آهااا، و اینکه—



نیکی فقط با همون خونسردی ژاپنی‌طورش پلک زد و به بومگیو نگاه کرد که همچنان بی‌وقفه مشغول بود.


×خلاصه اینه که هر دفعه همینجوریه، تو می‌دونی من چی میگم، مگه نه؟فقط تو درک میکنی چون تو هم به اندازه من درگیر درس خواندنی و اینجا کار می‌کنی، ببینم کتابی هست که راجب کنترل اعصاب یا بیش‌فعالی چیزی نوشته باشه؟! می‌خوام یاد بگیرم چطوری با هیسونگ رفتار کنم شاید درست شه ، آخه-


نیکی فقط یه "هوم" کوتاه گفت، در حالی که مشخص بود حتی نصف حرف‌هاشو گوش نداده و دعا می‌کرد هیسونگ هر که سریع تر برگرده و اون موتور پر حرف رو از اونجا ببره چون هر لحظه ممکن بود گوشاش خونریزی کنن.


از طرف دیگه هیسونگ به پنجره‌ی بزرگ انتهای کتابخونه رسیده بود. نور ملایم خورشید از شیشه‌ها می‌تابید و شلوغی پیاده‌روی بیرون با آرامش درون کتابخونه تضاد جالبی می‌ساخت. با همون سرخوشی، کیف آشنای نیکی رو برداشت و شروع کرد به ورق زدن کمیک تازه.


بی‌خیال همه‌ی دنیا، سرش توی کمیک بود و قدم‌هاش رو بی‌حواس بین قفسه‌ها برمی‌داشت. اما یک‌دفعه صدایی توجهشو جلب کرد. نه خیلی بلند، بیشتر شبیه به صدای خفه‌ی برخورد یا... پریدن کسی. اخماش کمی تو هم رفت. سرشو از کمیک بیرون آورد و اطرافشو نگاه کرد.


چند قدم جلوتر رفت، از دو قفسه رد شد و بالاخره منبع صدا رو دید.


پسری با اندام ظریف و قدی کوتاه‌تر از خودش، با تمام وجود تلاش می‌کرد کتابی رو از بالاترین قفسه برداره. با هر پرش کوچیکش، کتاب‌های قطور بالای اون قفسه خطرناک‌تر می‌لرزیدن و به مرز افتادن نزدیک‌تر می‌شدن.

بی هوا نگاه چپی حواله‌اش کرد و لب زد.


+هی پسر... اینجوری میندازیشون...


اما هیچ واکنشی از طرف اون پسر نبود. انگار نه انگار کسی صداش زده.


اخمای هیسونگ بیشتر گره خورد. کمی جلوتر اومد و این بار صدای بلندتری به خودش داد.


+با تو‌ام پسر کوچولو، اگه همینطوری به تلاش ادامه بدی زیرشون کتلت میشی...


اما باز هم پسر بی‌توجه بود. انگار اصلاً نشنیده باشه.


هیسونگ از لج پوفی کرد و غر زد.


+اه.. به من چه اصلا، بذار بیوفتن رو—


ولی هنوز جمله‌ش تموم نشده بود که دید پسر بالاخره کتاب مورد نظرشو گرفت... درست همون لحظه‌ای که کتاب‌های قطور بالای سرش تعادلشونو از دست دادن و با سرعت به سمت پایین هجوم آوردن.


+مــراقــب بــاش!



فریادی ناخودآگاه از گلوی هیسونگ بیرون پرید و با شتاب سمت پسر دوید، درست همون ثانیه‌ای که کتاب‌ها در حال سقوط بودن خودش رو بالای سر جیک رسوند و بدنش رو سپر بدن ظریفش کرد.


پسر، که تازه متوجه خطر شده بود، فقط فرصت کرد دستاشو بالای سرش بیاره و چشماشو ببنده و منتظر ضربه‌ای دردناک باشه... اما دردی رو احساس نکرد.


با تردید چشماشو باز کرد و از بین دستاش تونست صورت پسر غریبه‌ای رو ببینه که درست جلوی اون ایستاده بود و با بازوهاش جلوی سقوط کتاب‌ها رو روی اون گرفته بود.


صورتش نزدیک بود، خیلی نزدیک. زیبا و خشمگین. با عقب رفتنش نگاه جیک به لب‌هاش که تکون می‌خوردن کشیده شد، کلماتی رو با عصبانیت به زبون می‌آورد، اما برای جیک فقط مثل حرکتی بی‌صدا بود. هیچ صدایی، هیچ شماتتی به گوشش نمی‌رسید. فقط صورت خشمگین و صدای بی‌صدای اون پسر.


لحظه‌ای که گذشت، هیسونگ با ندیدن حرکتی ازش سریع کتاب‌ها رو کنار زد و بدون نگاه دوباره، از بین قفسه‌ها دور شد.


ثانیه‌ها کوتاه گذشتن. جیک به خودش اومد. قلبش عجیب می‌تپید. نه از ترس، نه از هیجان، بلکه از یک حس فراموش‌شده... چیزی که هرگز فکر نمی‌کرد دوباره تجربه‌ش کنه.


به خودش اومد. بدون اینکه به کتاب‌های افتاده روی زمین نگاه کنه، از بین قفسه‌ها بیرون اومد و با چشماش به دنبال اون پسر گشت.


اما نبود. فقط سونو رو دید که با نگرانی سمتش اومد و از حالش پرسید.


و جیک جوابی نداشت. چون ذهنش هنوز درگیر پسری بود که مثل یک فرشته‌ ناگهانی پیداش شد، قلب خاموشش رو روشن کرد... و بعد محو شد.

.

.

.

https://t.me/ItsMy_Fate

Report Page