Svetlana Alexievich: Boys In Zinc
On twitter and telegram: @mohammadaleph
قصه جنگ شوروی در افغانستان داستانی ماجراجویانه یا رمانی پلیسی نیست. این کشور با جسمهای ضعیف و دستهای بزرگ به زیر کشیده شد... دستهی ما ماشینهایی را اسکورت میکرد که برای سوراخ کردن بدنهشان یک پیچگوشتی هم کافی بود. ما یک هدف تمام عیار بودیم.
پسری را جلوی چشم من کشتند، خیلی کم او را میشناختم. خمپارهای شلیک شد و این پسر به خاک افتاد... مدت زیادی در حال جان کندن بود... تمام مدت اسمهایی را صدا میزد که ما نمیشناختیمشان... آنجا ما هیچوقت قاشق و قابلمهای از خودمان نداشتیم. یک قابلمه داشتیم که برای همه بود و ما هشتنفری میپریدیم سرش. در زمان تیربارانها اصلا نمیدانستم که به درگاه کدام خدا داریم دعا میکنیم که زمین دهن باز کند و ما پناه بگیریم.
در خواب صدای سگهای مینیاب را میشنیدم که ناله میکنند... آنها هم میمردند و زخمی میشدند. سگهای آلمانی و آدمها با هم کشته میشدند، آدما پا نداشتند و سگها پنجه... امکان نداشت که بشود روی برف رد خون سگ و آدم را از هم تشخیص داد. غنیمتهای جنگی افغانی را میدیدی که روی زمین ریخته شده، اسلحههای پاکستانی، چینی، آمریکایی و روسی... همه اینها برای کشتن ما بود.
در افغانستان ترس بسیار انسانیتر از شهامت بود: ما میترسیدیم و دلمان برای خودمان میسوخت... ممکن بود یک روستایی افغانی با چنگک سرباز ما را ناغافل بکشد. من سال ۱۹۸۱ و سرخوش از اینکه وظیفهی انترناسیونالیستی -فرامیهنی خودم در آزادی خلق برادر افغانستان- را انجام دادهام به شوروی برگشتم...
اینجا در شوروی اطراف خانهمان پر از درخت است؛ ولی در افغانستان فضای سبز و درخت یعنی جایی که از آنجا به سمتت شلیک میکردند و خانه جایی بود که در آن برایت کمین کردهاند... اینجا یک سال تمام جرات نکردم از خانه خارج شوم، بدون مسلسل و کلاه چطور برم بیرون؟ شبها جیغ میکشیدم و به دیوار میخوردم. تلفن که زنگ میزد، غرق در عرق سرد میشدم فکر میکردم صدای رگبار مسلسل است.
روزنامهها هر روز از ارتش خلق شوروی و وظیفهی قهرمانانهشان در افغانستان مینوشتند و این توهم مرا که فکر میکردم در شوروی همهچیز خوب است و روزنامه و تلویزیون به ما راستش را میگوید درمان کرد...
مصاحبه بعدی با نویسنده، داستان یک زن پرستار:
اوایل سال ۱۹۸۰ بود که به افغانستان اعزام شدیم. به ما میگفتند که این جنگی عادلانه است و شوروی دارد به مردم مظلوم افغانستان کمک میکند تا از شر فئودالیسم خلاص شوند و جامعهای سوسیالیستی و درخشان بسازند. در مورد مرگ پسرهای ما (منظورش سربازان است) چیز زیادی گفته نمیشد تا پیش از اعزام شدن. فقط انگار در افغانستان بیماریهای عفونی، مالاریا، حصبه و هپاتیت زیاد بود که سربازان را میکشت...
در کل ماه مارس دستها، پاها و بقیهی اعضای پسرانمان در کنار چادرهایمان تلانبار شده بود. چیزهایی از این دست را فقط در سینما و فیلمهای مربوط به جنگ دیده بودم. یک سرنگ داشتیم برای همه... پیش از رسیدن ما، افسرها همهی الکلها را خورده بودند و زخمها با بنزین تمیز میشد.. پسرها وقتی درد داشتند، همیشه داد میزدند «مامان» و وقتی میترسیدند هم... من که ندیدم چیز دیگری بگویند...
این طور بود که سوالهایی در ذهن ما شکل گرفت. ما دیگر چه نوع آدمهایی بودیم؟ حتی لباس بیمارستانی هم نداشتیم ولی تا دلت بخواهد همهجا پرچمهای حزب و شعارهای تبلیغاتی و اعلانهای حزبی نصب شده بود ولی در عمق این شعارها چهرههای زرد و غمگین پسرها را میدیدی... هفتهای دوبار باید در کلاسهای سیاسی-عقیدتی شرکت میکردیم که همیشه یک چیز ثابت بود: وظیفه ما مقدس است، مرزها باید مصون بماند و ارتش باید سالم بماند.
به ما دستور میدادند که بقیه را برای کوچکترین چیزی لو بدهیم، حتی اگر سرباز زخمیای روی تخت باشد... آنجا ما با نفرت بود که دوام آوردیم و توانستیم زنده بمانیم. از همهی افغانیها بدم میآمد. از عابری افغانی که سبدی پر از خربزه حمل میکرد یا در خانهاش ایستاده بود بدم میآمد! کی میدونه دیشب کجا بوده و چند نفر از ما رو کشته؟ یا اون دو چادر پر از سربازها رو اون سر بریده؟ حتی آب را هم مسموم میکردند...
یکی از سربازها خم میشود و فندکی از روی زمین بلند میکند و بنگ... منفجر میشه و تمام... شما هیچوقت یک آدم سوخته را ندیدهاید، اون دیگه حتی صورت نداره، حتی صداش هم مثل آدم نیست، یک غشر لزج روی یک صدای خرسان مانند... مقصر کی بود؟
در افغانستان به تلافی یکی از سربازها، یک روستا را به آتش کشیدیم و اینجا (در شوروی) وقتی از دور به اون دختر افغانی که بدون دست و پا در گرد و خاک ناله میکرد نگاه میکنم، وحشت میکنم و اما اونموقع به نظرم عادلانه بود... میدانی شغلم به عنوان «پرستار» مرا تبرئه میکرد... سربازی در هذیان داد میزد: -مامان، مامان...
به آنها دروغ میگفتیم و وانمود میکردیم مادران و خواهرانشان هستیم.
یکبار عدهای، سربازی زخمی را آورده بودند و نمیخواستند بروند:
-دخترها، ما هیچی نمیخوایم، ولی فقط چطور میشه یه کمی با شما باشیم...
ما حتی نمیتوانستیم حقیقت را در مورد سربازهای خودمان هم بنویسیم. پسران ما خودشان را روی مینها میانداختند و از اونها چیزی به جز یه سطل گوشت باقی نمیموند و ما در گزارش فوت مینوشتیم: مرگ بر اثر تصادف جادهای، سقوط از دره، مسمومیت غذایی و اینچیزها...
یک شب از قندهار افسری آمده بود که شب را پیش ما ماند. نیمه شب بود که بنگ، گلولهای در سر خود خالی کرد. نمیدانم، هر روز زندهماندن سختتر میشد. خیلیها عقلشان را از دست میدادند. خیلیها فقط با حشیش و ماریجوانا روی پا میموندن... پسران ما روی زمین میخوابیدن چون پتو، لباس، تفنگ و مهمات رو به افغانیها میفروختند که بعدا همونها گلوله بشه تو سر خودشون.
محکومشان نمیکنم، آنها برای سه روبل در ماه جان خود را در این جنگ از دست میدادند، اونها گوشت کرمزده و ماهی گندیده میخوردند... آنها پتوهایشان را میفروختند و حشیش و خوراکی و وسیلهی تزئینی میخریدند... چیزهایی که تو وطن خودمون گیر نمیاد. بعد از این چیزها که آنجا تجربه کردم، کشورم را به چشم دیگری میبینم.
مصاحبه بعدی نویسنده، داستان یک مسلسلچی:
وقتی گلولهای به یک انسان میخورد، صدایش شنیده میشود. یک چیزی مثل صدای ترقِ خیس. رفیقت با صورت روی زمین میافتد و وقتی برمیگردانیاش، میبینی هنوز سیگاری که به او دادی بین لبهایش قرار دارد...
من در سال ۱۹۸۱ به خدمت فراخوانده شدم. آن زمان دوسال از جنگ شوروی در افغانستان میگذشت ولی مردم در مورد جنگ چیز زیادی نمیگفتند. در خانواده ما همه فکر میکردند اگر حکومت شوروی داره نیروی نظامی به افغانستان میفرسته، پس حتما دلیلی داره. حتی زنها هم گریه نمیکردند. روزنامهها هم مینوشتند که سربازان قهرمان ما اونجا جاده میسازند، پل و گذرگاه دوستی ایجاد و پزشکهایمان به زنها و بچههای افغانی کمک میکنند.
همهی این چیزها خیلی دور از ما بود و کسی را نمیترساند. جنگ بود، بدون اینکه جنگ باشه. جنگ عجیبی که نه مردهای داشت و نه خاکسپاریای. مردم هنوز تابوتهای سربازان رو ندیده بودند. بعدها فهمیدم که تابوتها به شهر رسیدهاند، ولی جنازهها رو شبانه و بدون مراسم خاک میکنند. روی سنگ قبرها هم مینوشتند «کشته شده» و نه «کشته شده در جنگ». هیچکس نمیپرسید این همه جوون ۱۸ تا ۲۰ ساله چرا مردهاند؟ وُدکای زیادی خوردن، آنفولانزا گرفتن یا چیر دیگه، به جز خانوادهها کسی برای جنازه سربازان شوروی بازگشته از افغانستان اشک نمیریخت تا اینکه این بلا سرخودشون هم میاومد.
یه مدت که در جنگ باشی، دیگر از شما چیزی به جز اسمتون باقی نمیمونه. ما دیگر نه خیالپردازی میکردیم و نه فکر میکردیم. میتوانستم به راحتی یک پسر بچه افغانی را بکشم، چون -از نظر ما- همه با ما سر جنگ داشتند. کشتن به سادگی چکاندن یک ماشه است. به ما -جوانهای ۱۸ تا ۲۰ ساله- یاد داده بودند برای زنده ماندن باید اولین کسی باشیم که ماشه را میچکاند. فرمانده میگفت: «شما فقط باید یاد بگیرید به سرعت جابهجا بشید و با دقت شلیک کنید. فکر کردن اما وظیفهی منه، شما نیاز ندارید».
یاد گرفتیم از خون هیچکس نگذریم، حتی اگه یه پسربچه باشه... با یک ستون از سربازان و ماشینها از روستایی در حال گذر هستیم، موتور کامیون اول تسمه میاندازد و راننده کنار میزند و کاپوت را بالا میزند. یک پسربچه که ۱۰ ساله هم نیست چاقویی رو در شکم راننده فرو میکند و ما هم پسربچه رو به رگبار میبندیم...
اگر آن لحظه به ما دستور میدادند کل روستا رو به تلافی این کار، خاکستر میکردیم. وقت برای فکر کردن نبود -از نظر ما همه دشمن بودند- نباید فراموش کرد که ما همه جوونهای ۲۰ ساله بودیم. من به مرگ بقیه عادت کرده بودم، ولی از مردن میترسیدم. در عرض چند ثانیه ممکن بود بمیری و به هیچ تبدیل بشی. ما یونیفرمی خالی -از سرباز شورویایی که مرده بود- را در تابوت میگذاشتیم و آن را با خاک کشور بیگانه (افغانستان) پر میکردیم تا کمی وزن داشته باشد و به خونه میفرستادیم.
این روزها (زمان مصاحبه با نویسنده در سال ۱۹۸۹) از امثال ما دعوت میکنند که در مدرسهها برای کودکان حرف بزنیم (برنامهی تبلیغاتی حکومت شوروی برای مقدس خواندن جنگ افغانستان). به هر حال که نمیتوانم برای آنها از جنگ -و جنازه- حرف بزنم. به آنها بگویم که من هنوز هم از تاریکی میترسم و وقتی چیزی روی زمین میافتد، از جا میپرم؟ بگویم که ما هرگز زندانیهایمان را زنده نمیگذاشتیم؟ یا از روستایی بگویم که بعد از یک عملیات توپخانهای به مزرعهای شخم زده تبدیل شد؟ نه این چیزها رو نمیشه در مدرسهها گفت، حکومت به قهرمان نیاز داره نه واقعیت.
-Svetlana Alexievich: Boys In Zinc در فارسی: پسران روی/سوتلانا الکسیویچ/ابوالفضل الله دادی.