Sunflower-part3
Lynnدو هفته از سفر کاری فورث گذشته و پوند پووین حضانت رینا را تمام و کمال به عهده گرفته بود.
حالا قرار بود شامی دسته جمعی خورده و موجب دوستیِ آلیا و رینا شوند.
آلیا بسیار ذوق زده بود.
بهترین لباسش را پوشیده و گیره های موردعلاقه اش را زده بود.
کادویی که فکر میکرد حتما رینا دوست خواهد داشت را خریده و بسیار هیجان زده بود تا واکنشش را ببیند.
جمینای با لبخند به دخترک چشم دوخته بود.
او درست در صندلیِ نزدیک به در نشسته و چشم انتظار به آیفون نگاه میکرد.
ولی پدرانش هم دست کمی از خود آلیا نداشتند.
بالاخره قرار بود عمو خطاب شوند و برای دوستانشان بسیار خوشحال بودند.
با صدای آیفون ، هر سه آنها از افکار خود بیرون کشیده شدند.
قطعا آلیا اولین کسی بود که خود را به آیفون رساند و در را برایشان باز کرد و بعد به پدر هایش که جلوی در ایستاده بودند ملحق شد.
دخترک محکم گوشه ی لباسش را گرفته بود و ذره ای مضطرب بود.
فورث که متوجه استرسش شد ، تیکهی بدنش را به سمت زانوهایش سوق داد و دست آلیا را گرفت.
"همه چیز خوب پیش میره پیشی کوچولو.
فقط ممکنه رینا اولش کمی ساکت باشه ، باهاش کنار بیا. باشه؟"
آلیا سرش را به نشانه ی متوجه شدن تکان داد.
"آلیا مطمئن میشه رینا باهاش کلی دوست بشه!"
جمینای که با چشمانی درخشان به هر دوی آنها چشم دوخته بود ، خندهی کوتاهی سر داد.
با صدای پوندی که آلیا را مورد خطاب قرار میداد ، همه نگاهشان به در حیاط افتاد.
"عمو پوند بالاخره دوست کوچولوی آلیا رو اوردهه"
آلیا فوری خود را از محاصره ی پدرش در آورد و ذوق زده درست روی پله ی اول ایستاد.
دخترک با دیدن رینا، جیغ کوتاهی کشید که همه را برای لحظه ای شوکه کرد.
"رینا خیلی خوشگلهههه"
با حرفی که آلیا زد ، همگی کوتاه خندیدند.
ولی رینا لبخند خجالت زده ای زد و بعد نگاهش را بر پدرش دوخت.
"حق با پاپا بود.
آلیا خیلی پرانرژی و مهربونه."
پووین ذره ای خود را پایین تر کشید تا بتواند راحتتر با دخترش هم صبحت شود.
"چون بهت گفت خوشگلی؟"
رینا با لبخند ، سرش را به نشانه ی تائید تکان داد و موجب شد لبخند پووین رنگ بگیرد.
به محض پایان یافتن فاصله ها میانشان، آلیا مودبانه به هر سه آنها سلام داد و بعد با هیجانی بی سابقه دستش را جلو برد تا با رینا آشنا شوند.
"سلام رینا.
اسم من آلیاست و خیلی خیلی دلم میخواد باهات دوست بشم.
با من دوست میشی؟"
همه منتظر به دو دخترک چشم دوخته بودند.
صحنهای شیرین و بامزه بود و همگی منتظر بودند تا جور شدن این دو را ببینند.
رینا به آرامی دست پدرش را رها کرد. با لبخندی زیبا به آلیا چشم دوخت و پیوند نرمی میان دست خود و آلیا ایجاد کرد.
"سلام آلیای مهربون
اسم من ریناست و دوستی باهات رو قطعا قبول میکنم!"
و برخورد صمیمیانهی آلیا و رینا، لبخند بسیار بزرگ و گرمی را میهمان لبان والدهایشان کرد.
از آنجایی که درست وقت شام آمده بودند، اول شام صرف شد و حالا همگی در حال نشسته بودند.
البته بجز آلیا و رینایی که مشغول بازی با یکدیگر بودند.
هر دو دختر مدام اطراف خانه را طی میکردند و سعی داشتند یکدیگر را بگیرند.
"رینا صبر کنننننن
الان بهت میرسممممم"
آلیا با صدای بلندی رینا را مخاطب قرار داد و فاصلهی میانشان برای لحظه ای کم شد.
دخترک که بالاخره فاصلهی بین خود و رینا را کم کرده بود، خندهی پیروزی خود را در خانه پخش کرد و تا آمد دوستش را بگیرد، دستش در هوا خالی ماند.
رینا به آغوش پدرش پناه برده و محکم او را در آغوش کشیده بود.
"بابایی بابایی
آلیا گرگ شده! رینا رو نجات بدههه"
پوند در وحلهی اول ذرهای شوکه شد ولی با شنیدن درخواست دخترش، بلافاصله بزرگترین لبخند ممکن را زد و دستانش را محکم دور تن ظریف دخترش پیچید.
رینا با حس گرمای دستان پدرش، بی درنگ یکی از دستاتش را دور گردنش پیچید و دستش آزادش را به سمت آلیا گرفت. گویی میخواهند به سوی میدان جنگ بروند.
"رینا و بابا قراره آلیا رو بگیرننننن"
جمینای و پوند، ارتباط چشمی کوچکی برای هماهنگ شدن برقرار کردند و جمینای طی یک حرکت، آلیا را در آغوشش کشید و وقتی کاملا مطمئن شد که دخترش را به خوبی در اغوش کشیده، پا به فرار گذاشت.
آلیا که اول شوکه شده بود، چنگ کوچکی به شانهی جم انداخت. ولی بعد فوری دستانش را دور گردن پدرش پیچید و خندهی بلندی سر داد و بعد شروع به دویدن کردند.
هر وقت فاصله ی پوند و رینا با آنها کمتر میشد، لمس کوچکی بین آرنج دختر و دست رینا صورت میگرفت. که همین باعث میشد آلیا بسیار هیجان زده شود و ناخداگاه جیغ کوتاهی بکشد، یقه ی لباس جمینای در مشتش جمع شود و از او درخواست کند که سرعت عمل بیشتری نشان دهد.
"الان رینا آلیا رو میگیرههههه. زود باش باباااا"
و جمینای بلافاصله سرعت خود را بیشتر میکرد و دوباره فاصلهی میانشان بیشتر میشد. خود مرد هم گه گاهی هیجان زیادی را احساس میکرد و همراه دخترش، خندهی کوتاهی سر میداد.
ولی رینا با لحنی شاکی و غرغرزنان به سمت پوند برمیگشت، و او را سرزنش میکرد.
"اوهوووو کمی بیشتر تلاش کن بابااا
میخوای رینا با بوس کردنت بهت انرژی بدهه؟"
پوند که از چنین پیشنهاد و رشوهای بسیار راضی بود، رضایتش را با تکان دادن سرش نشان داد و منتظر ایستاد تا انرژی پر قدرتی از سمت دخترک نصیبش شود.
رینا بیدرنگ ، فاصلهی میان صورت هایشان را کمتر کرد و بعد لبان غنچه شدهاش را بر روی گونهی پدرش گذاشت.
"حالا زود باشششش"
پوند که کاملا مطیع دخترش بود، دوباره پا تند کرد تا به رقیبشان برسند و با صدایی مثلا تهدید آمیز، جم و آلیا را خطاب قرار داد.
"الان میگیریمتوننننن"
آلیا با تهدیدی که شنید، جیغ کوتاهی کشید و اینبار محکم تر پدرش را بغل کرد. طوری که سرهایشان کاملا برهم چسبیده بودند.
"بابا بابا
آلیا رو نجات بدهههه"
مرد که از شدت بامزگی دخترش ضعف کرده بود، خندهی کوتاهی سر داد و در دلش بارها با خود تکرار کرد؛«اون خیلی کیوته. اون خیلی کیوته. خیلی کیوتهههه». و چون تازه نفس و انرژی گرفته بود، اینبار سرعت عمل بهتری را نشان داد.
ولی طی یک حرکت ناگهانی، جمینای سمت پوند چرخید و با نگاهش پووین و فورث را نشان داد.
پوند لبخند کوچکی زد و بعد برای لحظهای آرام گرفتند. باید توافقی کوچک میانشان شکل میگرفت.
پوند با لبخندی شيطنت زده ، به جم چشم دوخت.
"هر کدوممون به شوهر خودمون حمله میکنیم؟"
جمینای سرش را به نشانهی تائید تکان داد.
و بعد از هماهنگی میانشان، نقشهی خود را به فرزندانشان هم توضیح دادند.
"آره!
دخترا حواستون باشه که سعی کنید لپ های پاپاهاتون رو بکشید."
آلیا و رینا، نگاهی مطمئن به پدران خود انداختند و با شمارش کوتاهی که بیانشان رخ داد، ناگهان به سمت فورث و پووینی که مشغول چک کردن عکس های سفرشان بودند، دویدند.
پووین که احساس میکرد صدای قدم هایشان مدام نزدیکتر میشود، اخم ریزی کرد و قبل از اینکه نگاهش را بچرخاند، فورث را مورد خطاب قرار داد.
"بنظرت الان ما قراره مورد حمله قرار بگیریم؟"
فورث که غرق انتقال فایل ها بود، تمرکزش را از لپتاپ، به پووین داد.
"فکر کنم اره. آمادهای پی؟"
پووین لبخند پیروزمندانهای زد و تا خواست از صندلی پاشده و پا به فرار بگذارد، با دستان کوچک و نرم دخترش مواجه شد که لپهای کوچکش را میان دستانش گرفته بود و مشغول کشیدنشان بود.
پووین در وحلهی اول ، خندهی پر از حرصی سر داد و بعد دستان رینا را با احتیاط میان دستانش گرفته و دختر را متوقف کرد.
"الان دیگه علیه پاپات شورش میکنی، ارههه؟"
رینا با واکنشی که گرفت، شروع کرد به بلند خندیدن و پنهان کردن خود در آغوش پوند و مقصر قرار دادنش.
"بابایی و عمو جمینای گفتن که اینکارو کنیممممم"
پووین چشم غرهی کوتاهی حوالهی پوند و جمینای کرده و بعد دستانش را دور دخترک پیچید تا او را میان بازوانش داشته و سر به سرش بگذارد.
دخترک اول تمام تلاش خود را برای نجات یافتن کرد. ولی در نهایت تسلیم شده و خود را در آغوش پووین پیدا کرد.
در وحلهی اول، هر دو نگاهی کوتاه بهم انداختند و بعد پووین شروع کرد به قلقلک دادن دخترش.
رینا با صدایی بلند میخندید و مدام تکان میخورد تا بلکه نجات یابد.
"پاپااااا...پاپااااا
بسهههه، رینا تسلیم شددددد"
پووین خندهی کوتاهی سر داد و بعد با چسباندن پیشانی ان، به پیشانی رینا، به کارش خاتمه داد.
"باید با من تیم بشی تا سر به سر بابات بزاریم کوچولو!"
رینا لبخند بامزهای زد و بعد با همان نگاه درخشان، انگشت کوچکش را برای قول گرفتن بالا آورد.
"پاپا قول میده که هر چی شد، تو تیم رینا باشه؟"
پووین و پوند، با حرف رینا بلافاصله خندیدند و ناگهان هر دو شروع کردند به قلقلک دادن دخترک.
پوند درست طرف دیگر ایستاده بود و مراقب بود که رینا از آغوش پووین پایین نیافتد و پووین فشار زیادی را احساس نکند.
کمی آن طرف تر، فورث هم با چنین حملهی مواجه شد.
ولی او حتی نتوانسته بود از جایش بلند شود.
چرا که با چرخاندن صندلی، ناگهان گرمای دستان آلیا بر صورتش را حس کرده بود.
دخترک محکم لپ های پدرش را میکشید و جمینای بابت صحنهی رو به رویش، خالصانه میخندید.
فورث که اول شوکه شده بود، کمی مکث کرده و بعد شروع کرد به متقابلا قلقلک دادن دخترک تا هر دو مساوی شده و کسی بازندهی بازی نباشد.
آلیا با قلقلک های فورث، شروع کرد به بلند خندیدن و کمک خواستن از جمینای کرد.
"باباییی به آلیا کمک کننن
تنهاش نزاررر"
جم با درخواست دخترش، بی درنگ فاصله ی میانشان را کمتر کرد و با خم شدن و قلقلک دادن فورث، موجب شد که همسرش تسلیم شود. از طرفی هم مراقب بود که اگر حواس فورث پرت شد، آلیا در آغوش او بیافتد و هیچکدام نگرانیی راجب اینکه مبادا دخترشان اسیب ببیند، نداشته باشند.
آلیا لحظهای برای نفس گرفتن، تیکهی خود را به جمینایی داد که درست رو به روی فورث، و پشت سر خودش ایستاده بود و بعد با نگاهی پیروزمندانه به مرد کوچکتر چشم دوخت.
"بالاخره تونستی گول بخوری پاپا"
فورث و جمینای همزمان خندهی نسبتا متعجبی سر دادند.
فورث دخترک را محکم در میان بازوانش کشید، او را بر خود فشرد و بعد بوسهای محکم روی لپش کاشت.
"ای پیشی شیطوننننننن
چقدر وزه شدی تووووو"
آلیا بلند خندید و بعد مانند بچه گربهای کوچک، خود را در آغوش پدرش پنهان کرد. ذره ای خسته و خوابآلود بنظر میرسید.
فورث دستانش را با محبت دور دختر پیچید، با لطافت گیسوانش را نوازش کرد و بعد نگاهش را به جمینای دوخت.
چشمانش برق میزدند، لبخندی نورانی بر لب داشت و با همان لبخند، داشت چیزی را به آرامیگفت.
"خسته شده دیگه...دلش میخواد بخوابه"
جم ذرهای خود را پایین کشید تا صدای شریک زندگیاش را بشنود و وقتی متوجه حرفش شد، لبخند نرمی زد. دست نوازش بر سر دخترک کشید و با همان تناژ جواب فورث را داد.
"اره. فکر کنم رینا هم خسته شده باشه، نگاهش کن."
و بعد به رینایی اشاره کرد که کاملا به پوند چسبیده بود و چشمانش سخت در تلاش بودند تا باز بمانند.
پووین نگاهش را بین رینا و آلیا چرخاند و بعد با ولوم صدایی متوسط، رو به جمینای حرف زد.
"بنظرم وقتشه بریم دیگه.
ممنون بابت امشب و کادویی که برای رینا آماده کردید جم.
اون زودتر از چیزی که فکر میکردم صمیمی شد با آلیا"
و بعد قدم هایش را سمت فورث برداشت تا شخصا از آلیا تشکر کند.
فورث به آرامی آلیا را صدا زد، تا توجهش را به پووین بدهد و وقتی دخترک نگاهش را چرخاند، پووین خم شد. دست آزاد دخترک را گرفت و با لحنی بسیار نرم، با او هم صبحت شد.
"عمو از آلیا ممنونه که برای رینا کادو خرید و ناز ترین دوست رینا شد!"
آلیا با چیزی که شنید، قیافهای بامزه و پیروزمندانه گرفت. گویی که ستارهای بزرگ به او داده باشند.
"آلیا خیلی خوشحاله که با رینا دوست شده و از عمو ممنونه که رینا رو آورد اینجا."
پووین لبخند مهربانی زد و به آرامی لپ آلیا را کشید.
چند قدم آن ورتر، جمینای در حال صبحت با رینا بود.
او درست پشت سر پوند ایستاده و با لحنی نوازش وار با دختر حرف میزد.
"عمو ازت ممنونه که امروز مهمون ویژهی ما شدی رینا، لطفا بیشتر بیا پیش ما، باشه؟"
رینا لبخند خستهای زد و ذرهای لپش را از شانهی پدرش فاصله داد تا بتواند جواب بدهد.
"رینا عاشق اینجا شده و حتما بیشتر میادش
منم از عموها و آلیا ممنونم که با رینا دوست شدن"
هر دو مرد لبخندشان جان گرفت و بعد پوند، پووین و رینا راهی خانه شدند.
______
ساعت ۱۰ شب را نشان میداد.
خانه در سکوتی از جنس آرامش و آسودگی فرو رفته بود.
فورث تیکهاش را به اپن داده و با چهرهای خوشحال با چاشنیِ خستگی، غرق در افکارش بود.
به این فکر میکرد که تمام رنج و استرسی که در زندگیش کشید، همه و همه ارزش چنین لحظات ارزشمند و فراموش نشدنیی را داشت.
چنین چیزهای کوچک ولی التیام بخش، دفترچهی خالی از ذوقش را پر از صدا های گوش نواز و رنگین کرده بودند.
خوشحال بود که برای داشتن جمینای و جلب توجهش، بسیار تلاش کرد و در نهایت به مرحلهی تشکیل خانواده با آن رسید.
آن دو از شانزده سالگی، همدیگر را میشناختند و این فورث بود که در هفده سالگی، اولین قدم را به امید واقعی شدن تک تک خیالاتش برداشت و جمینای درِ قلبش را برای پسر باز کرد.
بخاطر همین، فورث همیشه قدردان و متشکر جمینای بابت تمام توجهش بود.
مردکوچکتر همینطور خیره به نقطهای نامعلوم بود که با حس گرمای حضور شوهرش، رشتهی افکارش برهم خورد.
جمینای مدتی میشد که از دور ایستاده و به همسرش چشم دوخته بود. ولی چیزی نمیگفت تا بلکه خود او متوجه حضورش شود. و وقتی به ثمرهای نرسید، تصمیم گرفت با نزدیکتر شدنِ به فورث توجهش را جلب کند.
به محض رسیدن به او، هر دو دستش را به اپن و درست کنار کمر فورث قرار داد. ذرهای لبانش را آویزان کرد و با لحنی که مخصوص شوهرش بود، لب زد.
"چرا بهم توجه نمیکنی فوت؟"
فورث ناخداگاه لبخند نرمی زد. جم در دوست داشتنی ترین حالت خود قرار داشت و همین باعث میشد بخواهد مدام او را بوسیده و نوازش کند.
پس گرهی دستانش را باز کرده و یکی از آنها به نوزاش همسرش اختصاص داد.
انگشت اشاره اش با لطافت میان گیسوان و گونهی مرد میرقصید و بدون استفاده از هیچ کلماتی، عشقش را فریاد میزد.
جمینای برای لحظه ای چشمانش را بست و بعد سرش را جلو آورده و میان شانه و گردن فورث قرار داد.
مرد لپش را روی شانهی شوهرش قرار داده و چشمانش را بسته بود.
با صبر بویش میکشید، هر از گاهی بوسههای سبکی میهمانش میکرد و بعد لبخندی مستانه میزد. مانند بچه گربهی کوچکی شده بود نیاز به توجه و گرمای صاحبش داشت.
بقدری دلتنگ بو کشیدنش بود که حدود پنج دقیقه در همان حالت ماندند.
جمینای آرامشی عمیق و التیام بخشی را در وجب به وجب وجودش احساس میکرد. گویی که مسکنی قوی به او داده باشند و یا هر چیزی در دنیا، کاملا سر جای خود قراره گرفته باشد.
فورث دستانش را دور کمر جم پیجیده بود، سرش را ذرهی بالا داده بود تا فضای بیشتری به او بدهد و اجازه میداد تا هر دو خستگی خود را اینگونه از بین ببرند.
این آغوش ، تنها خانهای بود که درش هر نوع درد و آشفتگیی از بین میرفت و تمام سختی ها آسان میشدند.
جم، به آرامی سرش را از شانهی فورث برداشته و همین حرکت، با شل شدن قفل دستان مردکوچکتر هماهنگ شد.
نگاه شیفته و پرستش وارش را به شوهرش دوخت.
تک تک اجزای صورتش را آنالیز کرد و تمام ذهنش درگیر این شد که چطور ممکن است شخصی را در این حد دوست داشته باشد؟
جم چندباری راجب زوج هایی که بعد از ازدواج شوقشان را از دست میدهند، شنیده بود.
ولی هیچوقت نمیتوانست درکشان کند.
او همیشه بقدری در حال تحسین و دوست داشتن فورث بود که گاهی خود هم این حجم از خواستن را درک نمیکرد.
درست است، اوایل راجب چنین چیزی ذرهای میهراسید. ولی هر چقدر بیشتر خود را وقف معشوقش کرد، فهمید مردم وقتی در چیزی موفق نمیشوند، نظری کاملا زننده راجب آن چیز میدهند. در حالی که ممکن است افراد دیگر، تجربهای بهتر و یا بدتر را در پیش داشته باشند.
و عشق هم چنین چیزیست.
جمینای شانس بسیار خوبی داشت و با فرشتهای از فرشتگان آسمان چنین چیز ارزشمندی را لمس کرده بود.
مرد کوچیکتر، متقابلا با ستارگانی درخشان به جم چشم دوخته بود.
یکی از دستانش، به آرامی گیسوان مرد را نوازش میدادند و دیگری همانطور بی حرکت ، میان گردن و شانهی او مانده بود.
هر از گاهی چند تار مو را دور انگشتش میپیچد و به این فکر میکرد چقدر موهای بلند شوهرش را زیبا و دلبر میکنند.
بقدری زیبا که قلبش برای لحظهای از حرکت بایستد و مدام از خود بپرسد پس چه زمانی قرار است از شگفت زده شدن راجب این مرد دست بکشد؟
سوال سختی بود. شاید ایجاد پیوندی سبک میان لبانشان، آرام ترش میکرد.
پس فاصلهی میانشان را به صفر رساند و بوسهای سبک میهمان لبان جمینای کرد.
مرد بزرگتر که محو بود، با بوسهی فورث به خود آمد و لبخند کوچیکی زد.
در وحلهی اول گره کوچکی میان چشمانشان صورت گرفت و وقتی تائیدش را گرفت، به آرامی لبانِ فورث را اسیر لبانش کرد و با حوصله شروع کرد به بوسیدنش. گویی که موجودی بسیار حساس در اختیارش است.
فورث برای لحظهای مکث کرد.
گرهی گیسوان جم را از دور انگشتش بیرون آورد ، یکی از دستانش را قاب صورتش کرد و متقابلا بوسیدش.
هر دو با آرامش همدیگه را میبوسیدند و اکثرا بوسههای کوچکی میانشان رد و بدل میشد.
هیچ عجلهای در کار نبود. هر بوسه و هر لمسی میان لبانشان، نشان از احساس عمیقشان بود.
دستان جم کاملا کمر فورث را در اختیار گرفته بودند و با لطافت کمرش را طی میکردند. گویی که برگ گلی حساس میان دستان جم باشد.
انگشتان فورث، بر خط فک و گونههای جمینای کشیده میشدند و طوری بر روی پوستش میرقصیدند که انگار سِنِ موردعلاقهی خود را پیدا کرده اند.
جم بوسههایی سبک و پی در پی بر لبان مرد کوچکتر کاشت و تا خواست برای نفس گیری فاصله بگیرد، فورث صورتش را قاب دستانش کرده و بوسهای محکم بر رویشان کاشت.
هر دو میان نفس های گرمشان، خندهی آرامی سر دادند و پیشانی هایشان را بر هم تکیه.
ضربان قلب هایشان با گذر زمان، ریتم خود را پیدا میکردند و موجب میشدند تناژ صدای نفس هایشان کمتر شود. هر چقدر زمان بیشتر میگذشت، آرامش و امنیت بیشتری بهم انتقال میدادند.
هر دو چشمانشان را بسته بودند تا التیام را بهتر در تک تک سلول هایشان راه دهند. گویی که به صورت مستقیم، روح هم را مورد نوازش و توجه قرار میدادند.
چیزی بینشان رد و بدل نمیشد و به آوای یکدیگر گوش میدادند. نفس های گرم جم، گونه های اناریِ فورث را ناز میدادند و موجب میشدند دوباره و دوباره رنگ بگیرند. همین هم موجب میشد جمینای ریز ریز بخندد و پیشانی هایشان روی هم برقصند.
سوکت زیبایی بینشان حاکم بود تا اینکه فورث، تصمیم به شکستنش کرد.
"ازت ممنونم که برای من و آلیا اینجایی جم."
جمینای چشمانش را باز کرد و لمسی کوتاه میان بینی هایشان ایجاد کرد.
"منم دوستت دارم تیراک."
لبخند فورث جان گرفت، گونه هایش تماما نمایان شدند و اینبار او بود که بینی هایشان را بر هم مالید.
"منم همینطور تیراک."
و این بود حس ارزشمندی که نه جمینای و نه فورث، هیچ میلی برای دل کندن از آن نداشتند.
اهمیتی نداشت سرنوشت چه چیزهایی برای آن دو و دخترشان در راه داشت، مهم این بود همدیگر را داشتند.
و گرمای خانهای که خودشان ساخته بودند، هر چیزی را آسان تر میکرد، هر زخمی را التیام میداد و در تاریک ترین روزها، نور را نشانشان میداد.