Sunflower-part2
Lynnمدتی میشد که در راه محل کارشان بودند و سکوت عجیبی میانشان حاکم شده بود.
جمینای مدام میخواست سکوت بینشان را از بین ببرد و بگذارد بجای صدای موزیک، صدای فورث گوشش را پر کند.
ولی چون میلی برای حرف زدن از سمتش احساس نمیکرد ، مزاحم افکارِ شوهرش نمیشد.
فورث نگاهش را به خیابان دوخته و سرش را به شیشه تیکه داده بود.
به زودی قرار بود از سمت یتیم خانه مورد بازرسی قرار بگیرند. ولی تاریخی مشخص نشده بود و این آشفته اش میکرد.
او به زودی قرار بود درگیر سفری کوتاه با رئیس شرکت، یعنی پووین شود.
پووین پسر عمویِ ناتنیِ جمینای بود و کسی که این شرکت به او ارث رسیده بود.
به لطف او، هر دوی فوری استخدام شده بودند و حتی بابت پا در میانی پدرش، توانستنه بودند زودتر حضانت آلیا را بر عهده بگیرند.
پوف کلافه ای کشید و نگاهش را به جمینایی داد که او را زیر چشمی در نظر داشت.
ناخداگاه لبخند گرمی میان لبانش جای خشک کرد.
میدانست که او متوجه آشفتگیاش شده، ولی چیزی نمیگویید چون میخواهد فورث هر وقت خواست حرفش را بزند.
پس تیکه اش را از شیشه ی ماشین گرفت ، ذره ای صدای موسیقی را کمتر کرد و بعد نگرانیش را مطرح کرد.
"جم..
میگم راجب تاریخ بازدید چیزی نگفتن؟ میترسم بیافته برای وقتی که با پیپووین میریم کانادا."
جمینای که متوجه قصد همسرش شده بود ، فوری گوش تیز کرده و تمرکزش را میان فورث و جاده تقسیم کرد.
با شنیدن دلیلِ نگرانیش ، دست آزاداش را سمت نور زندگیش گرفت و انگشتانش را به نشانه ی دعوتِ دست فورث تکان داد.
و بعد سعی کرد کلمات را بسیار با دقت و با لحنی نرم کنار هم بچیند تا تمام نگرانی های فورث را یکباره از بین ببرد.
"اووو..تیراک من بابت چنین چیزی نگرانه؟
نیازی نیست نگران باشی فوت فوت.
اگرم نباشی ، هیچ مشکلی نیست. من هستم و میتونم هر سوالی که پرسیدن رو جواب بدم و مراقب آلیا هم باشم.
تو داری میری برای سفر کاری، پس اینکار رو برای منفعت خانوادهات میکنی. نه چیز دیگهای.
درسته خون ناتاوات؟"
مرد کوچیکتر از گرفتنِ دست شوهرش، بی درنگ استقبال کرد.
او اجازه داد انگشت شست جمینای با مهربانی نازِ دست سردش را بکشد و تمام افکار سیاهش را از بین ببرد.
جمینای و آلیا؛ تنها افرادی بودند که تمام اتفاقات و چیز های تاریک و سیاه دنیا را برایش روشن و رنگارنگ میکردند.
"درسته تیراک.
فکر کنم من فقط کمی زیادی نگران بودم. اره؟"
مرد بزرگتر لبخند گرمی زد و همانطور که دست همسرش را نوازش میداد، دستش را بالا آورد و بوسه ای کوتاه بر رویش کاشت.
"مشکلی نیست تیراک.
تو میتونی هر چیزی رو به من بگی تا من بهت ثابت کنم میشه درستش کرد.
جم همیشه اینجاست تا نگرانی های فوت رو از بین ببره. همینطوره؟"
با بوسه ای که بر دستش کاشته شد، چشمانش برق خاصی زدند.
برقی که درش آسمان شب جای داده شد و ثابت کرد حتی با وجود تابیدن خورشید، میتوانی ستاره ها را در روز روشن پیدا کنی. ستاره هایی در چشمان عاشقان ، که مختص معشوقشان بود.
روند بینشان با صبحت های پی در پی گذشت تا بالاخره به محل کارشان رسیدند.
طبق معمول در پارکینگ پیاده شدند. به سمت آسانسور حرکت کردند و تا خواستند دکمهی طبقه ی موردنظر را بزنند ، صدای آشنایی مخاطب قرارشان داد.
"هی پسرا وایسید منم بیام."
پووین با نفس های یک در میان صدایشان زد و مانعِ بسته شدن آسانسور شد.
"بیاید باهم بریم بالا."
هر دو مرد که از دیدن پووین خوشحال شده بودند ، لبخندی گرمی زدند.
"دیر کردی پیپووین؟ یا یچیزی مونده بود تو ماشین؟"
مرد سرش را به طرفین تکان داد و تکیه ی خود را به آینه ی آسانسور.
"خیلی خستم وای.
گوشیم جا مونده بود توی ماشین فورث.
روز اول آلیا چطور بود؟"
جمینای خنده ی کوتاهی سر داد
"نفس بگیر پی.
خوب بود براش. طبیعتا کمی استرس داشت که با قول شکلات تونستم کمترش کنم.
برای رینا چطور بود؟ امروز پیشش بودید؟"
پووین لبخند کوچکی زد.
رینا دختری بود که به زودی توسطشان به فرزندی گرفته میشد.
پووین و شوهرش؛ پوند.
با دقت بسیاری دخترک را انتخاب کرده بودند. آن دو بالاخره بعد ۵ سال ازدواج تصمیم گرفته بودند خلوت دو نفرهاشان را به یک خلوت سه نفره تبدیل کنند.
البته اگر پارکر؛ سگ پوند. و هانا؛ گربهی پووین را در نظر نمیگرفتی.
"معلومه پیش دخترمون بودیم!
اونم خیلی استرس داشت ولی بهش گفتم اگر خودشو اذیت نکنه با پوند میبریمش شهربازی.
در نتیجه تونستم آروم ترش کنم. دستاش از شدت استرس زیادی یخ شده بود!"
فورث سرش را به نشانه ی درک کردن پووین تکان داد
"درکت میکنم پیپووین.
آلیا و من هم استرس داشتیم ولی جم تونست هر دو بچه اش رو هندل کنه."
و صدای خندهی هر سهی آنها فضا را پر کرد.
لحظهای سکوت حاکم شد و بعد پووین چیزی را که فهمیده بود مطرح کرد.
"راستی فورث ، بازدید از سمت یتیم خونه انگار قراره درست روز پرواز باشه.
ولی بخاطرت یک روز دیرتر میریم. هیچ مشکلی هم ایجاد نمیشه برامون ، خیالت تخت نونگ."
فورث اخم ریزی کرد.
"مطمئن باشم کار واجبی ندارید؟ با پی دانک میتونید برید شما.
من بعدا بهتون ملحق میشم"
پووین سرش را به طرفین تکان داد و دستش را دور شانه ی فورث پیچید.
"نیازی نیست نگران باشی پسر.
اینطوری برای من هم بهتره. میتونم بیشتر با رینا وقت بگذرونم.
راستی، یادت نره که به زودی باید آلیا و رینا دوست بشن!"
مرد لبخند دندان نمایی زد و بعد با لحنی هیجان زده سؤالش را مطرح کرد
"وایسا پی.
به زودی حضانت رینا رو میگیرید؟"
مرد متقابلا لبخندی به پهنای صورت زد و همانطور که هیجان خود را نشان میداد، لب زد
"ارهههه
بالاخره دخترم رو میارم خونه ام و اتاقی که باباها براش ساختن رو نشون میدممم"
حالا جمینای هم برای ابراز شادی به هر دوی آنها ملحق شده بود و هر سه شادی خود را ابراز میکردند. ولی تا جمینای خواست چیزی بگوید ، به طبقه ی حساب داری رسیدند و باید میرفت.
"اوه. من رسیدم بچها.
تیراک ، با من میای یا هنوز کار داری با پووین؟"
فورث سرش را به نشانه ی تائید تکان داد و همانطور که دستش را برای جم تکان میداد ، جوابش را داد
"هنوز با پی حرف دارم جم.
تو میتونی بری، من بعد از اینجا باید چندتا کار اداری کنم و بعد میام پیشت.
مراقب خودت باش تیراک، فعلااا."
"توهم همینطور فوت فوت ، فعلاا."
بعد از خداحافظی با همسرش ، به سمت پووین چرخید.
"پی راجب اون شخصی که بل بشو درست کرد، مطمئنی نمیخوای شکایت کنیم یا جزو لیست سیاه قرار بگیره؟ چون ممکنه بعدا بازهم دردسر ساز بشه."
اخم کوچکی میان ابروان پووین نقش بست و لبان نسبتا خشکش را تر کرد
"راستش همین الانشم رفته توی لیست سیاه چون ذاتا با شرکت معروفی در افتاده.
و راجب شکایت هم بابا گفت بیخیالش بشیم. حوصله نداره جواب مطبوعات رو بده. همین که خبر گندکاری طرف پخش شده و بابتشم آب خنک میخوره، کافیه.
میتونی امروز بری کار های آخرشم بکنی و همه چیز تموم بشه.
ممنون بابت اینکه حواست جمع بود و جلوی اینکه مشتری ها ازمون ناراضی باشن رو گرفتی."
فورث با دقت به پووین گوش سپرد و وقتی جو جدی بینشان به اتمام رسید ، با نگاهی شيطنت زده به پووین چشم دوخت
"میبینم که یک پشهی گنده گازت گرفته خون تانگ"
پووین فوری یقه ی نسبتا بازش را درست کرد و ضربه ی نسبتا محکمی حواله ی بازوی مرد کرد.
"بهتره راجب این حرف بزنیم که تو خودت چجوری یادگاری پشهات رو تونستی قایم کنی که مچت رو نتونستم بگیرم ناتاوات!"
آسانسور به طبقهی موردنظر رسیده بود و فورث قصد داشت ضربهی نهایی خود را زده و بعد پا به فرار بگذارد.
پس دستش را دور شانه ی پووین انداخت و نسبتا نزدیک گوشش ایستاد
"پس با اجازه ات من الان میرم تا خلوتتون با خون نارا رو بهم نریزم.
بهش بگو یادگاری هاش رو واضح تر بزاره که کسی ازت شماره نخواد در نبودش"
و به ثانیه نکشید که مرد کوچیکتر با صدای خنده ای بلند پا به فرار گذاشت. بی توجه به اینکه پووین با صدایی بلند داشت مورد خطاب قرارش میداد.
"ای فورثثث!!!
دارم برات وزههه
نزار دستم بهت برسه که تیکه بزرگه گوشتهههه"
مرد همینطور مشغول حرص خوردن بود که لبخند همسرش توجهش را جلب کرد. او کاملا با شیفتگی به پووین چشم دوخته بود و داشت واقعی ترین لبخندش را نشانش میداد.
"چیشده پووین؟
باز داشتید سر به سر هم میذاشتید؟"
پووین با لبخند سمت پوند قدم برداشت و همانطور که کتش را در میآورد تا به همسرش دهد ، جوابش را داد.
" داشت راجب نقاشی های کوچولویی که رو بدنم کشیدی سر به سرم میذاشت.
منم بهش گفتم ببین خودش چجوری تونسته مال خودش رو پنهون کنه که مچش رو نگیرم!"
پوند خنده ی کوتاهی سر داد، چند ضربه ی آرام به گیسوان پووین وارد کرد و اجازه داد همچنان به غر زدن راجب نونگِ موردعلاقه اشان ادامه دهد.
_____
ساعت یازده و نیم ظهر را نشان میداد.
خورشید قصد داشت با گرما و شدت بیشتری بتابد و بانکوک را روشن تر از هر وقت دیگری کند.
جمینای مشغول کار بود و هر از گاهی به در چشم میدوخت تا بلکه بتواند حضورش همسرش را احساس کند. ولی همچنان خبری از فورث نبود.
کلافه نفسش را بیرون داد و دست از تایپ کردن برداشت.
گرسنه ، خسته و بی حال بود.
نیاز داشت برای این دو روز آینده بیشتر تایم خانوادهگی داشته باشند و وقت بیشتری را باهم بگذرانند. ولی نه مدرسه ی آلیا و نه حجم کارهایی که درگیرش بودند، چنین اجازه ای را نمیداد.
سرش را به صندلی تکیه داد ، طوری که نگاهش کاملا بر سقف قفل شود و بعد نفسش را کلافه بیرون داد.
افکارش تمام و کمال درگیرِ انتخاب یک مکان درست برای خانواده اش بود.
میخواست کاری را انجام دهند که تا بحال انجامش ندادهاند.
آشپزی ، آب بازی ، سفر به خارج کشور، شهر بازی ، باغ وحش و.... .
تقریبا از وقتی که آلیا درک بهتری نسبت به دنیا پیدا کرده بود، او را از هیچ تفریح و تجربه ای محروم نکرده بودند.
مرد پوف کوچکی سر داد و تصمیم گرفت برای فعلا دوباره مشغول کارش شود.
اما به محض فرود آمدن نگاهش به سمت کامپیوتر، معشوقش در شعاع دیدگاهش قرار گرفت.
فورث با لبخند مخصوصی که مختص جمینای بود، ایستاده و در حال ستایشش بود.
جم با دیدنِ فورث، ناخداگاه بزرگترین لبخندش را میهمان لبانش کرد و با دقت به او چشم دوخت.
داشت با نگاهش او را دنبال میکرد تا پی ببرد آن نگاه عمیق با چاشنیِ شيطنت زده، دقیقا چه هدفی دارد.
قدم های نسبتا بزرگ ولی آرام فورث به سمت جمینای برداشته میشدند و فاصله میانشان مدام کمتر میشد.
تا اینکه بالاخره فاصله ها اتمام یافتند و دستان گرم فورث ، شانه های جمینای را لمس کردند.
"بیا ماساژت بدم خون نوراویت.
احتمالا از اینهمه جذاب بودن خسته شدی!"
جم بابت تعریفی که شنید، خنده ی کوتاه و از ته دلی سر داد.
فورث میتوانست تمام خستگی و درد هایش را در صدم ثانیه از بین برده و ذوقی پایان ناپذیر به او بدهد.
ذوقی که درش خبر از جنگیدن برای زندگي، آواز گنجشکان ، صدای آبشار و گرمای محبت بود.
دستان فورث به آرامی متوقف شدند.
از پشت صندلی چند قدم به سمت راست رفت. صندلی را ذره ای به سمت خودش چرخاند و بعد خود را در آغوش جمینای جای داد.
درست روی پاهای جم قرار گرفته و در حال انتقال تمام گرما و محبت خود به او بود.
یکی از دستانش دور گردنش پیچیده و دیگری مشغول مرتب کردن گیسوان نسبتا آشفته ی جمینای بود.
"چی فکرت رو درگیر کرده جم؟"
چشمان مرد بزرگتر برای لحظه ای برق زدند.
نور خورشید به صورت نصفه بر صورت فورث میتابید و باعث میشد که بسیار درخشان تر از هر وقتی بنظر برسد. گویی که فرشتهای از فرشتگان بهشت است.
مرد اعتقاد چندانی به چنین چیز ها نداشت. ولی وقتی شریک زندگیاش چنین زیبا و خواستنی بود، چطور میتوانست وجود فرشته ها را نقض کند؟
جمینای لبخندی مستانه زد.
دستش محکم تر کمر فورث را اسیر خود کرد و زبانش برای لحظه ای قفل شد.
چطور ممکن بود بعد از ۱۱ سال همچنان به این حجم از زیبایی و بامزگی پسر عادت نکند؟!
مرد کوچیکتر که همچنان منتظر جواب بود، با نگرفتن جوابی از سمت شوهرش، انگشتانش را زیر چانه ی او قرار داد و شروع به قلقلک دادن چانه اش کرد. گویی که گربه ای در آغوشش گرفته باشد و بخواهد با او هم صبحت شود.
جمینای با لمس فورث ، از میان افکارش بیرون آمده و خندهی کوتاهی سر داد. برای لحظهای به شیرین ترین ورژن خود تبدیل شد و بعد با لحن شیرینی کلمات را گرد هم اورد.
"چیزی نیست تیراک.
دلم میخواد فردا و پس فردا بیشتر سه تایی وقت بگذرونیم تا کمتر دلتنگت بشیم.
میخوام یچیز جدید رو امتحان کنیم. چیزی که قبلا خانوادگی انجامش ندادیم."
تن صدای جم بسیار آرام و نوازش گونه بود.
طوری که موجب میشد فورث فکر کند در حال نوازش و خواسته شدن است!
مرد حالتی متفکر به خود گرفت و همانطور که سرش را به سر جمینای تکیه میداد ، ایده اش را به اشتراک گذاشت.
"تا حالا باهم نقاشی نکشیدیم جم.
من راجب یک اتاقی شنیدم که سر تا سر سفیده. بهمون رنگ هایی که میخواییم رو میدن و همینطور اگر بخواییم به تعداد خودمون بوم.
یک بخش های خاصی تو اتاق تعیین شدن که میتونیم اونجا ها رو هم رنگ کنیم و حتی یک لباس مخصوص داریم که همدیگه رو رنگی کنیم.
چندتا رنگ جدا هم داریم که برای پوست هامون مضر نیست و میتونیم سر به سر هم بزاریم باهاشون.
چطوره؟"
جمینای که از ایدهی فورث شدیدا خوشش آمده بود ، سرش را به نشانه ی تائید تکان داد.
"خوب بنظر میرسه واقعا.
آلیا عاشقش میشه!"
فورث برای تائید حرفش ، سرش را با حالتی گربه مانند بر سر جم مالید
"درسته.
حالا یک سوال دارم ازت تیراک"
بعد از گفتن حرفش ، پیوند سرهایشان را از بین برد و دستش را به سمت یقه یقهی نسبتا باز همسرش سوق داد.
جمینای که حدس میزد سوال فورث چه باشد ، تک خنده ای سر داد و تا خواست جواب بدهد؛ فورث حتی اجازه ی تکان خوردن لبانش را هم صادر نکرد!
"قرار نیست ازت بپرسم چرا یقه ات اینهمه بازه.
میخوام بدونم واقعا دوربین اتاقت خراب شده یا نه؟"
با سوالی که مرد کوچیکتر پرسید ، جم حالتی نسبتا متفکر به خود گرفت.
چرا چنین چیزی باید مهم بنظر میرسید؟!
مگر کسی در این شرکت مانده بود که نداند آن دو سالهاست متعلق به یکدیگرند؟
ولی تا چشمان فورث حالتی گرسنه گرفتند و انگشتش خطوطی نامعلوم بر روی گردنش حک کرد ، کاملا متوجه خواستهاش شد.
نگاهش سرگردان میان لبان و چشمان فورث چرخید و نفس عمیقی گرفت.
باید تا وقتی که خیال همسرش راحت میشد ، صبر میکرد.
"دو روزی میشه خراب شده. هم تصویر و هم صداش.
پووین چیزی برای دست انداختنت نداره خون ناتاوات.."
لبان فورث کش آمدند و لبخندی کوچک ولی شیرین را به جمینای هدیه دادند.
انگشتش برای لحظه ای از کشیدن خطوط دل کند و تصمیم گرفت سمت لبان جم پر بکشد.
فورث به آرامی انگشتش را روی لب پایین معشوقش قرار داد. تن صدایش را طوری کنترل کرد که فقط خودشان آواز بینشان را بشنوند و بعد با لحنی شيطنت زده شروع به صبحت کرد.
"پس..
دوست داری خون ناتاوات چی بده بهت؟"
جمینای میدانست این جمله انتقامی سخت از اوست.
انتقام تمام روز هایی فورث برای گرفتنِ یک بوسه مدام اصرار میکرد و بالاخره بعد از کلی تلاش موفق میشد. در حالی که جمینای اکثرا سریع تر به خواسته اش میرسید.
مرد بزرگتر لبان نسبتا خشکش را تر کرد و همانطور که سعی داشت نفس هایش را کنترل کند ، با لبانی آویزان و صدایی که درش انتظار موج میزد ، درخواستش را بیان کرد.
"نمیخوای ببوسیم فوت؟"
فورث که آمادگی چندانی برای چنین برخوردی نداشت، ناخداگاه صورت جم را قاب دستانش کرد و تا خواست محکم ترین بوسهی ممکن را بر روی لبانش بکارد، جلوی خود را گرفت.
او به این سادگی باخت نمیداد! چنین چیزی امکان نداشت!
جم که متوجه شکست خود شده بود ، سرش را بر شانه ی فورث تیکه داد و شروع به مظلوم نمایی کرد.
"من خیلی خسته ام و قراره حداقل ۵ روز نبینمت!
نمیخوای به شوهرت توجه کنی؟"
ذره ای سرش را بر شانه ی فورث مالید و در همان حین بوسهای کوتاه بر شانه اش کاشت.
مرد کوچیکتر تمام ترفند های پسرش را حفظ بود.
او به خوبی میدانست به زودی تسلیم خواهم شد و بوسهی درخواست شده را رد نخواهد کرد.
پس دستش را بالا آورد و چند ضربهی کوچک بر گیسوان جمینای زد.
"نمیدونم چرا همچنان تسلیم همین ترفند هاتم جم."
جمینای که بالاخره موفق شده بود ، شادی خود را با لبخند بزرگش نشان داد. لبخندی دندن نما که نشانه ی پیروزی اش بود.
"پس..
بریم روی مبل؟ صندلی کمی کوچیکه و باعث میشه گردنت درد بگیره"
توجه جمینای ، چیزی بود که باعث شد قلب فورث بلندتر بتپد.
در نهایت برای جم اینکه فورث کمتر احساس فشار کند ، الویت بود.
مرد کوچیکتر درخواست جم را فوری قبول کرد و هر دو فوری خود را به مبل رساندند.
جمینای که از واکنش سریع فورث و بامزگیاش بخاطر خجالت ریز اش احساس ضعف کرده بود ، ریز ریز میخندید و همین باعث میشد مرد کوچکتر بیشتر خجالت بکشید.
"خیلی بامزهای فورث.
چجوریه که هنوزم نمیتونم نسبت به بامزهگیت ضعف نشون ندم؟"
فورث همانطور که خود را روی پاهای جمینای قرار میداد ، لبخند سرخی زد و بوسه ای کوتاه بر لبانش کاشت.
"همونطور که من هر چیزی رو راجبِ تو بلدم و هنوزم اجازه میدم گولم بزنی."
دستان مرد بزرگتر به آرامی دور کمر فورث چرخیدند و فاصلهی میانشان را کمتر کردند. در همان حین، دستان فورث جایگاه خود را میان شانهها و گردن جمینای یافتند.
حالا دگر هیچ نیازی به کلمات نبود.
چشمانشان میتوانستد هر نوع عشق ، خواستن و دوست داشتن را با یکدیگر رد و بدل کنند.
قلب هایشان تند تر میتپیدند و بی پروایی خود را آزادنه نشان میدادند. بدون اینکه ذره ای ترس از دستگیری داشته باشند!
فورث ذره ای سرش را کج کرد و تا خواست پیوند بینشان را شروع کند، جمینای او را بر خود نزدیکتر کرد و لبانش را میان لبانش گرفت.
لب پایین فورث توسط جمینای به آرامی بوسیده و مکیده میشد. طوری که گویی منوی موردعلاقه ی جمینای را برای او سرو کرده باشند و او میخواهد به قدری با دقت بچشتش که طمعش را به خوبی در یاد نگه دارد.
فورث لب بالایی جمینای را میان لبانشان اسیر کرده بود و هیچکدام از بوسه هایش را بی جواب نمیگذاشت. مدام او را میبوسید و هر از گاهی مک های کوچکی از لبش میگرفت.
مرد بزرگتر هر از گاهی فشار کوچکی بر کمر همسرش وارد میکرد تا بدن هایشان کاملا بر یکدیگر وصل شوند و فورث به محض متوجه شدن خواسته اش ، بی درنگ فاصله را کمتر میکرد.
آن دو کاملا بر خواسته و حرکات یکدیگر مسلط بودند و با اشارهای بسیار کوچک، بی درنگ خواستهی یکدیگر را بر آورده میکردند.
جم ذره ای سرش را مخالف جهت فورث قرار داد تا بوسه را عمیق تر جلو ببرد.
ولی قبل از اینکه بخواهد تعویض کوچیکی میانشان صورت بگیرد ، مک محکمی از لب فورث گرفت و بعد بوسهای محکم بر لبانِ او کاشت.
فورث که دستانش هنوز با گیسوان جمینای درگیر معامله نشده بود، به یکباره بدن هایشان چفت هم کرد و یکی از دستانش کاملا میان گیسوان شوهرش گم شد.
مرد کوچیکتر که میدانست این تعویض فرصتی برای نفس گیریست ، با صدایی تحلیل رفته و آرام شوهرش را صدا زد.
"جم.."
آن دو کاملا مماس لبان یکدیگر قرار گرفته بودند.
پس هر کلمه ای که گفته میشد ، برخورد نرم و کوتاهی را میان لبانشان ایجاد میکرد.
جمینای با خطاب گرفته شدن ، لبخند کوچکی زد. یکی از دستانش را نوازش وار بر کمر فورث کشید و با لحنی نوازش وار جوابش را داد.
"جانم؟
گرمت شده؟ میخوای توهم کتت رو در بیاری؟"
و بعد بدون گرفتنِ جوابی، منتظر ماند تا فورث فاصلهی کوچکی میانشان ایجاد کند تا کتش را در بیاورد.
فورث با بیمیلی برای چند لحظه، خود را به عقب کشید و جمینای بلافاصله کتش را درآورد تا رضایتِ دوردانهاش را، با دوباره بوسیده شدن به دست آورد.
و به محض اتمام کارش، دوباره مشغول بوسیدن شدند.
اینبار لب بالایی فورث توسط جم و لب پایینی جم توسط فورث اسیر شده بودند.
هر دو بی درنگ بر هم بوسه میزدند و سکوت اتاق را با صدای عشق بازیشان پر میکردند.
جمینای ذره ای سرش را جلوتر سوق داد تا بهتر طمع فورث را بچشد و همانطور که مک عمیقی از لبانش میگرفت ، قفل دستانش را طوری تنظیم کرد که فورث در نفس کشیدن کمتر دچار اختلال شود. چرا که اگر کنترلی نداشت، احتمالا یکباره او را بلعیده و تمام میکرد!
فورث با نزدیکتر شدن جمینای ، خواست سریع تر وارد عمل شود و گاز کوچیکی از لب معشوقش بگیرد.
ولی از آنجایی که جم زودتر وارد عمل شد، اجازه داد که توسط او ذره ای کنترل شود. ولی به محض اتمام کار جمینای، فوری گاز کوچکی از لبش گرفت و بعد بلافاصله بوسه ای نرم و خیس بر لبانش کاشت.
جمینای با گازی که از او گرفته شد ، ناخداگاه فورث را بیشتر بر خود فشرد و قبل از اینکه فاصله ی میانشان بیشتر شود و درگیر نفس گرفتن شوند ، چندین بوسه ی پی در پی از لبان فورث گرفت و بعد همان بوسه ها را پایین و پایین تر برد.
او باید رد مالکیت خود را در بخشی بهتر و واضح تر جای گذاری میکرد.
پس بعد از بوسه های کوچکی که به نشانهی پرستش کاشته می شدند، مک عمیقی از گردنش گرفت و ردی چند ثانیهای از دندان هایش جای گذاشت.
مرد کوچکتر که توقع چنین چیزی را نداشت، دستش نصفه نیمه میان گیسوان جم مشت شد و به ثانیه نکشید که با همان صدای تحلیل رفته و نسبتا لرزان او را خطاب قرار داد
"جممم..
قرار بود سراغ اونجا نری!"
جمینای توجهی به گفتهی فورث نکرد و قبل از اینکه سرش را بلند کند، دوباره مک عمیقی از گردنش گرفت و اینبار بوسه های خود را تا قفسه سینه ی فورث ادامه داد. درست تا همان جایی که دکمه ها اجازه میدادند و رد دیگری از عشقش دیده میشد. او باید جای جای چنین فرشتهای را بوسیده و نوازش میکرد.
مرد بزرگتر با نگاهی نسبتا خمار سرش را بلند کرد و به فورثی چشم دوخت که با وجود گونههای اناریاش ، اخم ریزی میان ابروانش داشت.
پس فوری دستش را بر روی کمر فورث حرکت داد تا نوازشش کند و لحنش هم دقیقا از دستش پیروی کرد.
"تیراک..
تو باید خودت رو توی چشمای من ببینی تا متوجه بشی چرا اینهمه شیفته اتم.."
فورث دستش را از میان گیسوان مرد بیرون کشید و همانطور که گیسوانش را مرتب میکرد ، با همان اخم ساختگی لب زد
"چی باعث شده فکر کنی منم چنین فکری راجبت نمیکنم جم؟"
لبان مرد بزرگتر ناخداگاه شادی خود را نشان دادند و سرش را کاملا میان شانه و گردن شوهرش پنهان کرد.
او قصد داشت به خوبی فورث را در آغوشش بگیرد و او را بو بکشد.
چون هیچ چیزی معلوم نبود. ممکن بود چند روزی بیشتر بمانند و این برای جمینایی که خستگی خود را با بوسه های شوهر و دخترش از بین میبرد ، دلگیر و سخت بنظر میرسید.
"دلم میخواد انرژی ذخیره کنم."
فورث لپش را بر روی گیسوان جمینای قرار داد، او را کاملا در اغوشش پنهان کرد و بعد با لحنی که درست موقع قانع کردن آلیا از ان استفاده میکرد، جوابش را داد.
"هر وقت زنگ بزنی شوهرت جوابت رو میده. خوبه؟
مهم نیست چه ساعتی باشه."
مرد بزرگتر ذره ای سرش را کج کرد تا دید بهتری نسبت به فورث داشته باشید و بعد حرف او را نقض کرد.
"ولی باید خواب کافی داشته باشی.
لطفا اگر صبح زود جلسه داشتید ، تا دیر وقت با پووین بیدار نمونید."
فورث که بابت توجه دوست داشتنی و همیشگی جم قلبش بسیار گرم شده بود، بوسه ای سبک بر گیسوانش کاشت و با فشار دادن چشمانش بر هم، اطاعت خود را صادر کرد.
_______
بالاخره روز موعد فردا رسیده بود.
هر سهی آنها کاملا آماده بودند تا به روش خود هنرشان را نشان دهند.
آلیا گیسوانش را کاملا جمع کرده بود تا ذره ای توسطشان حواس پرتی ایجاد نشود و حتی پدرانش را هم مجبورِ به این کار کرده بود.
جمینای، گیسوانش بسته شده بودند و فورث، گیره های بامزه ای را برای جمع کردن گیسوانش انتخاب کرده بود.
آلیا با ذوق به والدینش نگاهِ رضایت مندی انداخت و بعد دوان دوان خود را به درِ خانه رساند.
"زود باشید پاپااا
آلیا خیلی ذوق دارهههه"
هر دوی آنها بابت شیرینی دختر لبخند زدند و همانطور که وسایل مورد نیازشان را بر میداشتند ، با تمام سرعت خود را به دخترک رساندند.
بعد از گذشت چهل دقیقه ، آن سه بالاخره به اتاقک رسیده بودند.
حالا هر سه لباس مخصوصی بر تن داشتند که دارای طیف های روشن بود و دست هر سه آنها سطل های رنگ بود.
در وحله ی اول ، تصمیم گرفتند ذره ای با بوم های خود مشغول شوند و کاری به کار یکدیگر نداشته باشند.
جمینای، نقاشی زیبایی از سه آفتابگردان کشیده بود که هم فورث و هم خودش، متوجه اهمیت و معنای آن بودند.
فورث سه مسواک با چندین تزئین کوچک در کنارش کشیده بود و آلیا هم بستنی!
این خانواده بر اساس اهمیت و معنای عمیقی که یک وسیله، خوراکی یا گل برایشان داشت، عشق خود را نسبت به هم در نقش هایشان جای داده بودند.
فورث که دگر کارش تمام شده بود ، نگاهش را مدام میان نقاشی شوهر و دخترش میچرخاند و منتظر بود تا به اتمام برسند. نمیخواست هنگام شیطنت، موجب خراب شدن نقاشی هایشان شود.
بالاخره بعد از ده دقیقه ای که برای مردکوچکتر به اندازه ی ده سال گذشت ، نقاشی هر سه آنها به اتمام رسید.
حالا وقت اجرا کردن نقشه فرا رسیده بود.
بوم ها تحویل داده شده بودند تا کاملا خشک شوند و فضای کافی برای بازی با رنگ ها موجود بود.
فورث دستانش را پشت نگه داشته بود و سعی داشت طبیعی بنظر برسد. در حالی که آلیا و جمینای تصمیم داشتند اینبار با دست هایشان نقاشی کنند و دیواری که در اختیارشان بود را رنگی کنند.
جم برای دعوت همسرش ، به سمت او چرخید و وقتی نگاه شيطنت زده و لبخندش را دید، ابرویی بالا انداخت.
"تیراک، نمیخوای بیای پیش آلیا و من؟"
آلیا نگاه منتظرش را بر پدرش دوخت و منتظر جوابی از سمت او شد.
فورث قدم هایش را سریعا به سمت خانواده اش برداشت و در همان حین لب زد
"معلومه که دارم میام
فقط دلم خواست کمی بهتون نگاه کنم!"
جمینای و آلیا همزمان چشمان خود را ریز کردند و نگاه مشکوکی به فورث انداختند.
او قطعا نقشه ای در سر داشت ولی چیزی نمیگفت.
آلیا اول نگاهی به جم و بعد نگاهی به فورث انداخت. او در وحلهی اول ، تائید بابا جمینای را گرفت تا بتواند پاپا فورثش را تهدید به اعتراف کند.
"پاپا!
آلیا و بابا میدونن میخوای یکاری بکنی!"
مرد بزرگتر اول تائید دخترش را گرفت و بعد جملهی او را کامل کرد.
"پس بهتره بگیش تا خودمون مچت رو نگرفتیم و تک نیافتادی!'
فورث لبخند مضطربی زد و قبل از اینکه توسط جمینای گرفته شود ، دست راستش را بر گردنش کشید و موجب شد تماما سبز رنگ شود.
و همین حرکت مصادف شد با تیر خندهی هر سهی آنها. چرا که جم و آلیا بی پروا میخندید و تیم شده بودند و قصد داشتند او را مورد تنبیه قرار دهند!
حالا فورث توسط شوهرش حبس شده بود و مدام بر سرش غر میزد.
"جمممم..ولم کننننن
این تقلب کردنههه!"
مرد بزرگتر به آلیا علامت داد که سطل های کوچک رنگ را بیاورد و به محض رسیدن سطل ها، فورث را رها کرد.
انگشتانش را یکباره بر رنگ آبی آغشته کرد و تا خواست از حال خمیده برخیزد تا انتفام بگیرد ، دست کوچک و رنگی آلیا ، لپش را هم سبز رنگ کرد.
جم که از حرکت انتهاری دخترش شوکه شده بود ، دخترک را در میان بازوانش پیچید و در همان حین رد انگشتان آبی رنگش را بر روی بازوی دخترک جای داد.
"ای فسقلی!
حالا دیگه بی طرف میشی و به هردومونم میخوای بزنی، ارهه؟"
آلیا خندهی بلندی سر داد و دستش را اینبار بر روی سمت چپ صورت پدرش کشید. و بعد با لحنی قاطع که ریشه هایی از شيطنت را داد میزد ، لب زد
"توی بازی همه باید شرکت کنن بابایی.
اینجا فقط سه نفریم، پس همه به هم حمله میکنیم!"
فورث که فرصتی برای ضربه زدن پیدا کرده بود، بی درنگ یکی از رنگ ها را سمت خود کشیده و طی حرکتی ناگهانی، اینیار بازوی چپ جمینای و گردن آلیا را کاملا صورتی رنگ کرد.
از آنجایی که او همچنان توانسته بود بدون ذره ای کثیف شدن ،حمله کند. آلیا اینبار هر دو دستش را رنگی کرد و بعد با تمام قدرت به سمت فورثی دوید که پا به فرار گذاشته بود.
دخترک به محض زمین گیر کردن پدرش، دستان رنگی اش را بر روی هر دو لپ او گذاشته و شروع کرد به تماما رنگی کردن پدرش.
فورث که از حمله ی دخترش شوکه شده بود ، خنده ی کوتاهی سر داد و بعد غرغر زنان شروع کرد به لب زدن
"آلیاااا
کل صورت پاپا رو صورتی کردیی
وایسا الانکه مثل پاپا صورتی بشی!"
و حق با فورث بود.
چرا که دخترک را محکم در آغوشش کشید و لپ هایشان را به نوبت برهم چسباند. طوری که مطمئن شود که فرزندش هم همانند خود شده، و بعد شروع به قلقلک دادن دخترش کرد.
آلیا اخمی نصفه نیمه میان ابروانش نفش بست و تا خواست شکایت خود را اعلام کند، با قلقلک فورث شروع به خندیدن کرد.
جمینای که از پرت شدن حواسشان کاملا راضی بود ، یک دستش را کاملا آبی و دیگری را نارنجی کرده. لبخندی شیطانی بر روی لبانش نفس بست و به سمت شوهر و دخترش قدم برداشت.
در وحلهی اول طوری طبیعی بود که گویی آمده تا به آنها ملحق شود و او هم فورث را قلقلک دهد تا آلیا تک نیافتاد! ولی بی درنگ یک دستش را روی گردن فورث و دیگری را بر بازوی چپ آلیا که هنوز رنگی نبود، کشید و فوری پا به فرار گذاشت.
اینبار جمینای بود که داشت به بلندترین شکل ممکن میخندید.
چرا که همزمان از طرف هر دوی انها مورد خطاب قرار گرفته بود و حالا هم آلیا و هم فورث داشتند او را قلقلک میدادند.
البته بعد از اینکه بار دیگر حمله ای رنگین را تجربه کرد!
صدای خنده هایشان بقدری بلند و دوست داشتنی بود که تمام دغدغه هایشان را از بین میبرد و باعث میشد خوشبختی را به واضح ترین شکل ممکن حس کنند.