Sunflower-part1
Lynnنور خورشید به زیبایی داخل اتاق میتابید و نشان از آمدن خود میداد.
از دریچهی کوچک پنجره، باد همانند مادری مهربان، قدم به اتاق میگذاشت و صورتت را نوازش میکرد.
جمینای و دخترِ شیرینش مشغول آماده شدن برای روز اول مدرسهی دخترک بودند.
مرد با حوصله گیسوان دخترش را شانه کرده و بسته بود.
گیسوانِ آلیا، خرگوشی بسته و با گیرههای بنفس رنگ تزئین شده بودند.
جمینای میدانست ممکن است روزی استرس زا و در عین حال هیجان انگیز برای دخترش باشد؛ پس به او قول داده بود تا وقتی که وارد کلاس شوند، در گوشهی حیاط خواهد ایستاد. او مصمم بود که استرس فرزندش را به هر روشی که شده، کمتر کند.
دستان گرم و بزرگ جمینای ، دور تن کوچک و نحیف آلیا چرخیدند و او را در آغوش کشیدند.
آلیا با احساس گرمایِ پدرش، به سرعت دستانش را دور گردنش پیچید و لپش را به لپ پدرش چسباند. درست مانند کوالایی که به والدش چسبیده باشد.
"بابایی..
واقعنی تا وقتی آلیا بره کلاسش ، تو حیاط وایمیسی؟"
مرد که از شیرینیِ زیاد دخترش ضعف کرده بود، نوازش آرامی میهمان کمر دخترش کرد و با محبت لب زد.
"معلومه که بابا برای آلیا منتظر میمونه.
حتی اگر تا آخر روز یا حتی تا اخر دنیا باشه بابا بازم برای دخترش اونجا وایمیسته."
آلیا از جوابی که گرفته بود، بسیار راضی بود.
طوری که لبانش گرم شدند، لبخند بزرگی زد و بعد ذره ای بیشتر لپش را به لپ پدرش مالید و بوسه ای محکم بر روی گونه اش کاشت. او قطعا بهترین پدر های دنیا را داشت!
درست است. او درک آنچنان زیادی از دنیا نداشت.
ولی میدانست جمینای و فورث او را بیشتر از هر چیزی در این دنیا دوست دارند و قطعا مهربان ترین خانوادهی دنیا را دارد.
چرا که او تقریبا هیچوقت "نه" نمیشنید از آن دو.
این کلمه تنها وقتی شنیده میشد که واقعا درخواستی نامناسب داشت.
در غیر این صورت؛ او همیشه با لبخند و گرمای محبت پدرانش رو به رو میشد.
کمی آن طرف تر؛ فورث منتظر شوهر و دخترش ایستاده بود.
امروز روز اول مدرسهی دخترش بود و او بیشتر از خودِ آلیا مضطرب و نگران بود.
حتی با وجود اینکه اکثرا دوستان مهدکودک آلیا در همان مدرسه حضور داشتند و خیال فورث از این جهت که کمتر مورد آزار قرار خواهد گرفت، راحت بود. ولی باز هم نمیتوانست اضطرابش را کنار بگذارد.
او همیشه سعی میکرد اینکه دخترک دو پدر دارد، او را آزار ندهد و یا اعتماد بنفسش را خشه دار نکند.
چرا که مرد معتقد بود خانواده در گرما و امنیتی که میدهد معنا میشود. نه اینکه چه کسانیی آن را تشکیل میدهند.
فورث دقایقی میشد که منتظر ایستاده و به اتاق آلیا چشم میدوخت. ولی همچنان خبری از پدر و دختر نمیشد. پس سرفهای کوتاه سر داد تا با صدایی گرم صدایشان بزند.
زبانش را بر لبان نسبتا خشکش کشید و تا خواست صدایشان بزند؛جمینای و آلیایی را دید که با لبخندی بزرگ به ستمش میآمدند و در حال عشق ورزیدن به یکدیگر بودند.
قلبِ مرد کوچیکتر در آغوش کشیده شد. بقدری که ناخداگاه لبانش کش آمدند و چشمانش برق زدند.
او خوشحال بود که تمام توان و تلاشش را برای خانوادهی کوچک و گرمش گذاشته و میگذارد.
جمینای با رسیدنه به فورث، دخترک را به آغوش پدر دیگرش هدایت کرد و به سمت کفش هایش خم شد.
فورث با ظرافت دختر را در آغوش کشید و همانطور که دستی به گیسوانش میکشید، به جمینای چشم دوخت.
او همانطور که کفش هایش را میپوشید، کلمات را گرد هم آورد.
"تا من ماشین رو روشن میکنم، کفش های دخترِ بابا رو بپوشون و بیاید بریم."
فورث سرش را به نشانهی تائید تکان داد و بعد جهت نگاهش را سمت دخترش چرخاند.
"پیشیِ پاپا آماده اس برای پیدا کردن دوستای جدید؟"
آلیا لبخند بزرگی زد و سرش را به نشانهی تائید تکان داد.
"معلومه پاپا!
آلیا قراره کلی دوستای جدید پیدا کنه و با همه شون مهربون باشه"
فورث همانطور که کفش های سفید رنگ و جدید دخترک را زمین میگذاشت؛ بدنش را پایین میکشید تا دخترش را آمادهی پوشیدن کفش هایش کند. در همان حین بوسهای نرم بر لپش کاشت و خندهی کوتاهی سر داد.
"شیرین ترین دخترِ دنیا!
پاپا خیلی خوشحاله که دختر مهربونی مثل آلیا داره."
لبخندِ آلیا با کلمات لطیف پدرش، رنگ گرفت و همانطور که پاهای کوچکش را در کفشش جای میداد، دستانش را دور گردن فورث پیچید و بوسهی کوچکی بر لپش گذاشت.
مرد هم ناخداگاه هر دو دستش را دور دلیل لبخند هایش پیچید و نسبتا محکم او را بر خود فشرد.
او قطعا پدر خوش شانسی بود که چنین دختر دوست داشتنی و پرانرژیی داشت.
قلبِ آلیا پر از مهربانی و روشنایی بود. گویی که منبع تمام خوبی ها و محبت های جهان باشد.
بعد از پوشاندن کفش های دخترک، راهی ماشینشان شدند.
حدود یک ربع راه مدرسه بود و تمام این راه را مشغول صبحت شدند. هر دو پدر تمام تلاش خود را کردند تا به دخترشان روحیه بدهند و استرسش را کمتر کنند.
حالا درست کنار والد های دیگر ایستاده و مشغول صبحت با دوردانه اشان بودند.
نگاه های برخی ذره ای عجیب و زننده بنظر میرسید.
ولی در هر صورت آن دو عادت داشتند.
زیرا که هنوز در دنیا افرادی بودند که قبول نمیکردند وقتی چیزی به تو آسیبی نمیرساند، هیچ حقی راجع به قضاوت یا شکایت دربارهی آن نداری.
تعدادی به آرامی زیر لب اشاره میکردند که آلیا کمبود مادر را احساس میکند و قطعا در آینده اش تاثیر خواهد گذاشت. یا تعدادی دیگر میگفتند به بچهی بیچاره ظلم شده و افکارش کاملا تحت تاثیر روابط اشتباه قرار خواهد گرفت!
خودِ جمینای و فورث، میدانستند که نباید اهمیت دهند. ولی گاهی نمیشد ناراحتیی نشان نداد. نه بخاطر اینکه در برابر کلمات نادرست آنان آسیب پذیر باشند، نه.
در واقع میترسیدند آلیا گوش تیز کرده و بیش از حد به حرفای بیخودشان گوش سپارد.
از طرفی هیچکس نمیدانست آن دو چقدر سختی و آزار را تحمل کردهاند تا بتوانند چنین فرشته ای را بزرگ کرده و هر چیزی را برایش فراهم کنند.
هر دو روز های بسیاری را در رنج بر سر برده اند و حتی بیشتر و سخت تر کار کردند تا حداقل از نظر مالی، زیر سوال برده نشوند.
و همینطور فورث بارها خواهش و تمنا کرده.
با وجود اینکه میدانست جمینای راضی به این کار نیست ، ولی او با تمام قلبش آلیا را میخواست.
فورث میخواست دستان کوچک دخترک صورتش را لمس کنند، او دستانش را بوسه باران کند و عشقی بی نهایت بر او بورزد.
چرا که دیده بود چگونه آلیا در آن سن کم مادر پدرش را از دست داده و تنها شد. یا اینکه کسی حضانت دخترک بیچاره را قبول نمیکرد. که در نهایت قلبش بابت این موضوع به قدری تکه تکه شد که تصمیم گرفت خودش حضانتش را قبول کند.
آن دو نه ماه تمام مدام تلاش کردند و بالاخره موفق شدند صاحب فرزند شوند.
فورث هیچوقت از یاد نمیبرد روز هایی را که سعی داشت خود را فرد امنی برای آلیا باشد.
آلیا واضحا بابت چیزی که گذرانده بود، بسیار ترسیده و غریبی میکرد.
اوایل حتی حاضر نبود کسی جز پرستاری که مراقبش بود به او دست بزند.
هر دوی آنها بسیار تلاش کردند تا بالاخره توانستد لبخندی از او هدیه بگیرند.
درست است. آلیا از همان اول خیلی زودتر درِ قلبش را برای جمینای باز کرد. دقیقا دو هفته بعد از دیدار های روزانه و ۲ ساعته.
ولی این دو هفته برای جمینای بود.
فورث بعد از یک ماه توانست بالاخره دخترک را در آغوشش بگیرد و دستان کوچکش را دور گردنش احساس کند.
و این صبر ارزشش را داشت.
فورث میتوانست حتی تمام نه ماه را صبر کند تا بالاخره توجهی کوچک از آلیا بگیرد.
دلیل اهمیتش به دخترک این بود که او را کاملا درک میکرد.
چرا که مرد پدرش را در اوایل جوانیاش از دست داده بود و متوجه بود چقدر حس وحشتناکی دارد که دگر گرمای حضور پدرت را احساس نکنی.
پس قطعا قرار بود هم مدت طولانیی را کنار دختر و همسرش باشد و هم مراقب قلب هر دوی آنها.
جمینای که متوجه افکار درهم ریختهی فورث شده بود، به آرامی پیوندی لطیف میان دستانشان ایجاد کرد و کنار گوشش زمزمه وار لب زد
"چیزی رو نمیشنوه فورث.
نیازی به نگرانی نیست ، باشه؟
تو به خوبی مراقبش بودی و هستی."
کلمات جمینای گویی که جادو کرده باشند ، قلبش را آرام کردند.
دست جمینای را به آرامی فشرد و بعد هر دو تیکهاشان را به زانوهایشان دادند تا دخترک را راهیِ صف کنند.
آلیا که متوجه قصد پدرانش شد ، فوری حرف زدن با دوستش را پایان داد و خود را در آغوش فورث جای داد.
فورث بوسه ی کوتاهی بر گونه های دخترک کاشت و همانطور که گیسوانش را نوازش میکرد ، به او دلگرمی داد.
"پاپا برات روز خوبی رو آروز میکنه پیشی کوچولو.
لطفا تغذیه هات رو بخور و با دوستات هم تقسیمشون کن، باشه؟"
آلیا سرش را به نشانه ی تائید تکان داد و متقابلا بوسه ای محکم بر لپ فورث کاشت.
"آلیا هم روز خوبی رو برای پاپا آروز میکنه.
پاپا نیازی نیست نگران باشه ، هیچ چیزی امروزِ آلیا رو نمیتونه خراب کنه!"
فورث لبخندی کوتاه سر داد و بعد دختر را میان بازوانش فشرد. طوری که بتواند محبت خود را با گرمای وجودش به او منتقل دهد.
حالا نوبت جمینای بود.
او با چشمانی ذوق زده به خانواده اش چشم دوخته و منتظر بود خود هم توجهی از سمت دخترش بگیرد.
دخترک وقتی چشمش به جم افتاد، دستانش را کاملا باز کرده و خود را آویزان گردنش کرد.
"بابایی یادت نره برای آلیا شکلات بخریااا"
جمینای خنده ی کوتاهی سر داد. دستانش را دور دخترک پیچید و شروع کرد به نوازشش.
"قطعا میخرم.
هم برای دخترِبابا و هم برای پاپات که بالاخره موفق شد استرسش رو بزاره کنار."
فورث مشت کوچکی نثارهی بازوی جمینای کرد و آلیا برای بار اخر لپش را محکم بر لپ پدرش فشرد.
دخترک بعد از توجهی که از سمت پدرانش گرفت؛ ذره ای فاصله گرفت و با لبخندی درخشان محبتش را اشکار کرد.
"آلیا دوستتون داره و میدونه شماهم دوستش دارید."
دستانش را به نشانهی خداحافظی تکان داد و بعد دوان دوان خود را به دوستانش رساند.