Sunflower

Sunflower

Feather

29

jungyoonoh

today at

23:04

-جهیون... اوه مای فاکینگ گاد

+چیشده دویونگ؟

-خب... میدونی که این روزا چطور شروع کردم به بیشتر نزدیکتر شدن به جانی و این چیزا؟

+آره؟

-اوکی خب... اون حدودا یک دقیقه پیش یه سلفی برام فرستاد. من از خود بیخود شدم. چیکار باید بکنم؟

+چرا از خود بیخود شدی؟

-چون جانی... یه... مرد جذابه. خدای من اون یه فرشته به تمام معناس. گریه میکنم.

+داری بیش از حد واکنش نشون میدی.

-نه اینطور نیست. من جدی جدیم. اون خیلی خوشگله. منو یاد گلها میندازه.

+ازش خوشت میاد؟

-آره. ولی نه اونجوری. پاره. فقط میگم اون خیلی مهربون و خوش قیافه س. دیوونه کننده س که چطور هنوز عاشقش نشدی.

+تو تمام این چند ماه گذشته که باهاش حرف میزنم، هیچوقت ازش نخواستم عکسشو برام بفرسته چون اصلا اهمیتی نداشت چه شکلیه. قرار نیست حسم بهش عوض بشه.

-لعنتی. جهیون، عاشقتم تو پرستیدنی هستی (داره طعنه میزنه بهش) ولی هیچوقت به اون بچه یه شانس ندادی.

+نیازی بهش ندارم. حقیقتا بهش جذب نشدم و قرار نیست بهش امید واهی بدم. در تلاش بودم که اونو به آرومی و با مهربونی از خودم ناامید کنم.

-فکر میکردم استانداردهای مشابهی داریم.

+تو بهش جذب شدی؟

-البته که شدم.

+خب پس چرا نمیری دنبالش؟ چرا همه ش داری اصرار میکنی که من باهاش حرف بزنم؟ وقتی که از قبل بهت گفتم که واقعا بهش علاقه ای ندارم.

-نمیدونم. چون اون از تو خوشش میاد و من اونقدرا ازش خوشم نمیاد‌. اونجوری که تو میگی رمانتیک طور. من فقط گفتم ازش خوشم میاد نه چیزی بیشتر. و به قرارهای مجازی علاقه ای ندارم.

+دویونگ من باهاش حرف زدم، به نظر نمیاد چیزی عوض بشه. فقط همون حرفهای تکراری و بیمزه ای که هر نصف شب داریم با همدیگه. ازم میخوای چیکار کنم؟

-از کجا بدونم؟ من که اون نیستم‌. نمیدونم چیو بیشتر میخواد. من فقط میخوام شاد و خوشحال ببینمش، همین. حتی اگه اینجور به نظر نمیرسه، شادی اون از تو جرقه میزنه نه موسیقی... شادی اون تویی جهیون.

+من هیچوقت نخواستم خوشحالش کنم دویونگ‌. متنفرم که اینو بگم ولی این یه بار سنگینه که مجبورم با یه غریبه هر روز حرف بزنم.

-میدونم اینو و مشکل همینجاست. تو هیچوقت نخواستی خوشحالش کنی و اونم هیچوقت ازت اینو نخواسته که خوشحالش کنی...

|من دارم تلاش میکنم خوشحالش کنم اما من، تو نیستم...

|من دارم تلاش میکنم خوشحالش کنم اما...

|من دارم تلاش میکنم...

|من...

اینجوریه که تو داری آزادانه و بیخیال توی یه مزرعه آفتابگردون راه میری و چیزی هم نداری که نگرانش باشی اما بعدش آدمایی مثل جانی سروکله شون پیدا میشه که وسط مزرعه گم شدن. از زنبورهای عسل و زنبورهای زرد و خارها نیش خوردن. گلهای آفتابگردون شروع کردن به پژمرده شدن چون اون مدت زمانیه که اونجا گیر کرده. جهیون، تو نیاز داری که اینو بفهمی تا قادر باشی باهاش همدردی کنی. واضحه که تو انجامش نمیدی. من متوجه شدم که تو پیشِ اون همیشه ی خدا مغروری اما لطفا به این فکر کن که چی داره سرش میاد. تو نمیدونی چندبار تلاش کردم که جلوی اشک ریختنامو براش بگیرم وقتایی که وسط تماسمون میزد زیر گریه. این خیلی غم انگیزه جهیون. گریه های بی صداش وقتی که کله ی سحر تلاش میکنم تا آرومش کنم واقعا با قلبم بازی میکنه و همه ی اینا بخاطر توئه. پس لطفا واقعا میخوام که اهمیت بدی، همونطور که من میدم. اون داره آروم آروم خودشو توی اشکهاش غرق میکنه و من نمیخوام شاهدش باشم.

خوانده شد

🌻

واتپد نویسنده: coffeedyoung@

واتپد و تلگرام مترجم: feather_land@

Report Page