Suddenly kiss
❥𝖲𝗎𝗇𝗌𝗁𝗂𝗇𝖾نیمساعت از موقعی که به خونه رسیده بود و فقط روی مبل نشسته بود میگذشت. یروزی میشد که نه غذا خورده بود نه خوابیده بود. و الان؟ فقط به تلویزیون خاموش رو به روش خیره شده بود. انقد خسته بود که نه حوصله داشت چیزی بخوره، نه میتونست بخابه.
دینگ دانگ-
صدای زنگ در غیرمنتظره بود. با بی حوصلگی و درحال غر زدن بلند شد و در رو باز کرد؛ و فقط دیدن صورت هیونگ مورد علاقش کافی بود تا بجای اخم، یک لبخند شیرین و گرم روی لبهاش بشینه.
+هیونگ!
-سونویا! بگو ببینم از دیروز تاحالا چیزی خوردی؟
+عام... اره اره معلومه که خوردم.
-داری دروغ میگی. نمیدونم چرا بااینکه هردفعه میفهمم بازم بهم دروغ میگی، ولی خب. میخام برات توکبوکی درست کنم.
+هیوونگ:((
هیسونگ سر دونسنگشو پت پت کرد و موهاشو بهم ریخت، بعد به سمت آشپزخونه رفت تا آشپزیو شروع کنه. و سونو.. اون فقط با لبخند تماشا کرد که هیسونگ چطوری با حوصله وسایل آشپزیو آماده میکنه تا برای دونسنگش غذا درست کنه.
چند دقیقه ای گذشت و سونو انقد گشنش بود که نمیدونست چجوری به سمت آشپزخونه و اون بوی خیلی خوب کشیده شد. نمیدونست بوی چیه پس فقط به سمت پسرموقرمز که جلوی اجاق گاز ایستاده بود رفت و برای اینکه نمیتونست از پشت پسرقدبلندتر چیزی که روی اجاق گازه رو ببینه، سرشو روی شونه هیسونگ هیونگش گذاشت.
+وای واقعا گشنمه. *پوت کرد.
-میخای امتحانش کنی؟
+اوهوممم.
-اوکی ولی الان داغه. یکم فوتش کن.
+اوکییی.
سونو درحال فوت کردن توکبوکی خوشمزش بود و هیسونگ؟؟ فقط با لبخند بهش خیره شده بود. محو نگاه کردنش شده بود. هیچ ایده ای نداشت که این پسر چرا انقد زیباست؟ چرا وقتی کنارش ایستاده.. قلبش انقد تند میزنه؟ یا اصن چرا الان فقط به بوسیدنش فکر میکرد؟ و مهم ترین سوالی که ذهنشو درگیر کرده بود.. اجازه اشو داشت؟ اجازه اینکه پسر زیبای کنارش رو ببوسه؟ شاید اجازه بوسیدن لبهاشو نداشت، ولی بوسیدن گونش؟.. فک نمیکرد مشکلی داشته باشه. پس بدون لحظه ای فکر کردن گونه پسرکوچیکتر رو بوسید. میتونست رنگ گرفتن و گرم شدن صورتش رو ببینه.. پس فقط به کیوت بودنش لبخند زد.
+هی.. هیونگ این چیبود؟..
-تو الان بلاش کردی؟؟
+ن.. نخیر!
هیسونگ چشماشو تنگ کرد و با لبخند شیطانی به سونو نگاه کرد.
-آره. نه تنها بلاش کردی بلکه ضربان قلبتم بالا رفته.. مگه نه؟ میتونم بشنومش.
+هیونگ!!! گفتم نهه!!!!
-آره!
سونو چند لحظه با عصبانیت و گونه های قرمزش به خنده های شیطانی هیسونگ نگاه کرد.
+میدونی چیه؟
-چیه؟
سونو روی پاهاش بلند شد و به آرومی لبهای پسر بلندتر رو بوسید.
همینطور که به هیسونگ لبخند زده بود گفت.
+حالا میبینیم کی بلاش کرده. من میرم فیلم آماده کنم تا غذا حاضر شه. زودی بیا هیونگ.
هیسونگ تا یکی دو دقیقه بعد از رفتن سونو از آشپزخونه همچنان نتونسته بود هندل کنه الان چه اتفاقی افتاد. و بعد، تنها کاری که کرد.. لمس کردن لبهاش با دستش بود.
-غذا حاضره. من اومدم سونویا.
+اوکیی.
درسته بوسیده شدنش توسط دونسنگ مورد علاقش، یا بهتره بگیم کراش چندسالش کار غیرمنتظره ای بود.. اما بهرحال این"بوسیدن یهویی"باعث شده بود حس کنه یه شانسی برای تبدیل شدن به پارتنر پسرمومشکی داره؛ و این.. حس خوبی بهش میداد. کی میدونه؟ شاید یسال دیگه همین روزا، اونا مشغول جشن گرفتن سالگردشون باشن!