Subtlety of Danger

Subtlety of Danger

アーメン


ساعت از نیمه‌شب گذشته بود.

خیابان در سکوتی عمیق فرو رفته بود و تنها صدای قطره‌هایی که هنوز از لبه‌ی ساختمان‌ها می‌چکید، سکوت شب را خط می‌انداخت. نور زرد چراغ‌های خیابان روی سنگ‌فرش خیس کش آمده بود و انعکاسشان شهر را شبیه صحنه‌ای از یک فیلم قدیمی کرده بود؛ فیلمی که هنوز کسی نمی‌دانست قرار است پایانش عاشقانه باشد یا تراژدی.

ماشین مشکی‌رنگ کنار خیابان آرام ایستاده بود. شیشه‌ها از بخار پوشیده شده بودند و نور چراغ‌های شهر، محو و لرزان، روی بدنه‌ی براقش می‌لغزید.

کلاوس پشت فرمان منتظر بود.

تا اینکه صدای باز شدن در از سمت دیگر ماشین بلند شد.

لبخند بی‌اختیاری روی لب‌هایش نشست و سرش را به سمت صدا چرخاند. همین که چشمش به زن بلوند افتاد، انگار تمام انتظار چند ساعت گذشته در یک لحظه از یادش رفت.

کرولاین تازه داخل ماشین شده بود که کلاوس خودش را به سمتش کشید و برای بوسه‌ای آتشین، لب‌هایش را به لب‌های او رساند؛ بوسه‌ای که بیشتر از هر کلمه‌ای دلتنگی‌اش را لو می‌داد.

کرولاین هم با همان اشتیاق همراهی‌اش کرد.


وقتی بالاخره کمی از هم فاصله گرفتند، دست‌هایش را دور گردن مرد حلقه کرد و با لبخندی بازیگوش گفت:


+ سلام، دورگه‌ی جذاب!


خنده‌ی کوتاه و صدادار کلاوس در فضای آرام ماشین پیچید.


_ سلام، لاو


کرولاین خندید و کف دستش را آرام روی ران عضلانی او کوبید.


+ خوب، خوب... امشب قراره منو کجا ببری، مرد عاشق؟


کلاوس نگاهی از گوشه‌ی چشم به او انداخت؛ همان نگاه مغرور و شیطنت‌آمیزی که همیشه قبل از یک حرکت غیرمنتظره داشت.


_ یه مرد عاشق، به نظرت خانمشو شب سالگردشون کجا می‌بره، لاو؟


کرولاین سرش را به پشتی صندلی تکیه داد و خنده‌ای بلند سر داد؛ از همان خنده‌هایی که کلاوس بیشتر از هر صدایی در دنیا دوستشان داشت.

بعد خودش را کمی جلو کشید و به طرف راننده چرخید. دست راستش را روی شانه‌ی او گذاشت و انگشت اشاره‌اش را روی لب‌های خودش گذاشت.


+ کجا می‌بره؟


کلاوس لبخند محوی زد.


_ مثلاً نمی‌دونی دارم می‌برمت تا مثل همیشه بهت اعتراف کنم، فرشته؟


کرولاین ابرویی بالا انداخت.


+ اعتراف؟


کلاوس فقط لبخند زد.


چند دقیقه بعد، ماشین در گوشه‌ای خلوت از خیابان ایستاد.

چراغ‌های جلو همچنان روشن ماندند و نوار باریکی از نور، روی خیابان خیس افتاد. کلاوس موبایلش را روی شیشه‌ی پهن جلوی ماشین تکیه داد و آهنگ را پخش کرد.

موسیقی آرام، در سکوت شب پخش شد.

بعد پیاده شد.

صدای بسته شدن در ماشین در خیابان خلوت پیچید. کلاوس دور ماشین چرخید و به سمت کرولاین رفت. در را برایش باز کرد و دستش را با حالتی نمایشی به سوی او دراز کرد.

گوشه‌ی لبش بالا رفت.


_ شانس اینو دارم که افتخارتون نصیبم بشه؟


کرولاین دستش را گرفت و در حالی که سعی می‌کرد جلوی خنده‌اش را بگیرد، با چهره‌ای کاملاً جدی گفت:


+ لوس نشو، کلاوس. ما پنج ساله ازدواج کردیم.


اما کلاوس دستش را کشید.


کرولاین یک قدم جلو آمد و تقریباً در آغوشش افتاد.

دست چپ کلاوس دور کمر باریکش نشست و او را به خودش نزدیک کرد؛ آن‌قدر نزدیک که فاصله‌ای میان صورت‌هایشان باقی نماند. نوک بینی‌هایشان به هم خورد و پیشانی‌هایشان آرام روی هم قرار گرفت.

صدای موسیقی هنوز از ماشین می‌آمد.


کلاوس با صدایی پایین زمزمه کرد:


_ ولی چرا عشقت کاری کرده که نه‌تنها بهت عادت نکردم...


مکث کوتاهی کرد و نگاهش را در چشم‌های آبی او دوخت.


_ ...بلکه هر روز دیوونه‌تر از قبلت شدم؟


لبخند کرولاین آرام‌تر شد.


دست‌هایش را بالا آورد و دور گردن خوش‌فرم همسرش حلقه کرد. چند لحظه فقط نگاهش کرد؛ انگار جواب تمام آن حرف‌ها را از قبل می‌دانست.


بعد صورتش را کمی جلو برد و با لبخندی شیطنت‌آمیز گفت:


+ نه‌تنها دیوونم کردی...


لب‌هایش تنها چند سانتی‌متر با لب‌های کلاوس فاصله داشت.


+ جنون‌آمیز عاشقم کردی، دورگه‌ی کله‌شق.


و قبل از اینکه کلاوس فرصتی برای جواب دادن پیدا کند، لب‌هایش را با شدت روی لب‌های سرخ همسرش گذاشت.


بوسه‌شان طولانی شد؛ گرم، آشنا و پر از تمام چیزهایی که پنج سال زندگی مشترک نتوانسته بود از شدتشان کم کند.


وقتی بالاخره از هم فاصله گرفتند، تنها یکی دو میلی‌متر میان صورت‌هایشان فاصله بود.


کلاوس نفس آرامی کشید، نگاهش را روی چشمان کرولاین ثابت نگه داشت و با صدای بم و آرامش گفت:


_ به شیشمین سال عشقمون خوش اومدی، لاو.

Report Page