Still waiting.

Still waiting.

𝓕𝖺𝗅︎𝗅︎

چشم هاش رو باز کرد و به سقف رو به روش خیره شد. بازهم خوابش نبرده بود. به خواب رفتن براش از جنگیدن توی ارتش هم سخت تر بود.

از جاش بلند شد و کلافه، دستی توی موهاش کشید. از گوشه ی پنجره که پرده طوسی رنگ کمی کنار رفته بود، به بیرون خیره شد. حتی حالِ هوا هم خوب نبود. بارونی و خسته. پلکی زد و از جا بلند شد. کلیدش رو از روی میز برداشت و بعد از پوشیدن کفش هاش، از خونه خارج شد.

اهمیتی نداد که در به درستی بسته شد یا نه. اهمیتی نداد که گوشیشو با خودش آورده یا نه. اهمیتی نداد که لباسش برای این هوا کافیه یا نه. حتی به شدتِ بارون و بی چتر بودنش هم اهمیتی نداد.

از ساختمان خارج شد و بلافاصله قطرات باران تند و تند روی سر و شونه هاش چکیدن. به آرومی کلاه سویشرت مشکی رنگش رو روی سرش کشید و بعد از قرار دادن دستهاش توی جیبهاش؛ شروع به راه رفتن کرد.

مقصدی نداشت. هدفی نداشت. فقط برای فرار از افکار کشنده ی ذهنش و دریافت کمی آرامش از بارون و هوای آزاد بود که تصمیم به بیرون اومدن گرفت.

راه رفت و راه رفت. تصور میکرد قراره آروم بشه. آتیشی که قلبش رو شعله ور کرده، خاموش بشه. ذهنش آزاد بشه‌. یا اصلا حداقل کمی خسته بشه و بعد که به خونه برگشت، به راحتی به خواب بره.. اما نه. هیچوقت هیچ چیز اونطوری که میخواست پیش نمی‌رفت. هیچوقت.. حالا اسکای فقط یه پسر خیس از بارون با افکار درهم و بی سر و ته بود.

پلکی زد و اطرافش رو نگاه کرد. دوباره اینجا بود... فرقی نداشت از کجا به کجا بخواد بره یا اصلا مقصدی داشته باشه یا نه.. همیشه بعد از دقایقی راه رفتن، خودشو اینجا پیدا میکرد. کنار نیمکت مشکی رنگی که قبلا، خاطرات زیادی روش ساخته شده بود. نیمکتی که تنها یادگار اونها بود.

به آرومی روی نیمکت نشست و مثل قبل، قطرات بارونی که نیمکت رو خیس کرده بودن رو نادیده گرفت. سرش رو پایین انداخت و توی خاطراتش غرق شد..

《-بهم قول بده قرار نیست فراموشم کنی و پاتوقمون رو با کس دیگه ای شریک شی!!!! اگه بفهمم همچین کاری کردی با اولین پرواز برمی‌گردم و روزگارتو سیاه میکنم پسره ی احمق!

اسکای در جواب عصبانیت و غرغرهای بامزه ی پسری که کنارش نشسته بود، لبخند بزرگی زد و گفت:

+هی اما این فقط یه نیمکت رندومه! من که نمیتونم مانع نشستن مردم روش بشم. میتونم؟

-عه؟؟؟ آها پس نکنه تموم مدت منم یه آدم رندوم بودم که نتونستی از نشستنم اینجا جلوگیری کنی و فقط مجبوری تحملم کردی؟؟؟؟

+باید حقیقتو بگم یا دروغ؟

-عمرت رو تموم شده بدون وونگراوی!!!

اسکای بلند خندید و بعد برای عذرخواهی تلاش کرد که نانی رو بغل کنه تا از دلش دربیاره..》

اون لحظه هنوزهم براش زنده بود. هردو از رفتن نانی ناراحت بودن اما تلاش میکردن با شوخی های بی مزه و حرف های بی معنی، ناراحتیشون رو پنهان کنن. اما در آخر توی فرودگاه، اشکهاشون اونها رو لو داد و تموم زحماتشون به باد رفت.

حالا یک سال و نیمی از رفتنش می گذشت. اسکای دیگه مثل قبل روزهای بعد از او رو نمی‌شمرد. دیگه خیلی وقت بود که حساب ساعتها و روزهای بدون او از دستش در رفته بود. دیگه حتی حواسش به خودش هم نبود. زنده بود اما زندگی نمیکرد.. ته دلش یواشکی منتظر برگشتش بود اما نمیدونست که آیا برگشتنی در کار هست یا نه..

بازهم ذهنش شروع به یادآوری خاطرات دردناکش کرده بود و دلتنگیش رو دو چندان. شاید قدم زدن هم ایده خوبی نبود. شاید فقط باید روی تختش میموند و اونقدر غلت میخورد تا به خواب بره. تنها جایی که از دست افکار ناتمومش در امان بود.

تصمیم به رفتن گرفت. از روی نیمکت بلند شد و خواست اولین قدم رو به سمت خونه برداره که صدایی شنید. برگشت و اطراف رو نگاه کرد. توی تاریکی شب چیزی دیده نمیشد. شاید صدای برگی بوده که زیر فشار قدم هاش شکسته شده. وقتی در اطراف چیزی ندید، زمین و جلوی پاش رو نگاه کرد.

یه کاغذ. کاغذ اونقدر خیس بود که اسکای مطمئن نبود با برداشتنش پاره نشه. کاغذ رو برداشت و بعد از برداشتن متوجه شد یه نامه‌ست. در نزدیکی این نیمکت هیچ صندوق پستی ای وجود نداشت. یه نامه ی فراموش شده یا جامونده؟؟

کنجکاوانه، پاکت رو به آرومی باز کرد و کاغذ رو به نرمی به دست گرفت. میخواست آدرس فرستنده یا گیرنده رو ببینه تا شاید بتونه نامه رو پیشش ببره. ‌ اما روی کاغذ هیچ اسمی یا آدرسی نوشته نشده بود. فقط سه خط کوتاه با دستخطی که... زیادی برای اسکای آشنا بنظر میرسید.

و اون کافه..مکان امن اونها بود. جایی که برای اولین بار همدیگه رو ملاقات کردن و بعد از اون، زندگی قابل تحمل تر شد..

Report Page