Still With You (7)

Still With You (7)

@jmaurora

مسافران عزیز، لطفا کمربندهای ایمنی خود را ببندید. تا لحظاتی دیگر در فرودگاه کانسای فرود میاییم!

صدای نرمِ مهماندار از اسپیکر پخش شد، جیمین با ی تکون کوچیک پلکاش رو باز کرد. هنوز گیج بود و نفسش یهو سنگین شد وقتی که فهمید سرش مستقیم روی شونه‌ی کوکه. سریع بلند شد و خودشو جمع و جور کرد و صاف نشست. لپ هاش داغ شده بود.کوک بدون اینکه زیاد نگاهش کنه، زیرلب ولی طوری که جیمین بشنوه گفت. 

+ خوب خوابیدی، بلوندی؟

جیمین اخماش توی هم رفت و دستی پشت گردنش کشید. و سعی کرد قاطی خواب آلودگیش خجالتش رو قایم کنه!

 - نخوابیده بودم!… فقط چشمامو بسته بودم..

تازه فهمید با گفتن این حرف بیشتر گند زده و کوک الان فکر میکنه پس اگر بیدار بوده از عمد این کار رو انجام داده.

جونگکوک نگاه کوتاهی بهش انداخت و لبخند نصفه نیمه ای زد.

+ آهان… پس منو ببخشید که خر و پف میکردم!

- هی! من خر و پف نمیکنم!

- ت..تو اصلا برای چی انقدر اومدی تو حلق من؟ 

+ اکس کیوز می؟ من اومدم تو حلقت یا تو افتادی روم؟ من چی‌کار باید میکردم؟ پرتت میکردم پایین؟!

کوک ابرویی بالا انداخت و دیگه چیزی نگفت. فقط جوری به جیمین خیره شده بود که انگار تمام حالت‌ های بدن پسر رو حفظه!

- البته..نه… نمی‌کردم. چون زیادی سوییت خوابیده بودی..

توی دلش آروم گفت و از جاش بلند و رفت و جیمین رو توی سکوت ترک کرد.

جیمین هنوز کمی خواب‌آلود بود و سعی داشت قیافه‌ش رو جمع کنه. صفِ خروج از هواپیما طولانی بود.

بعد اینکه وارد فرودگاه شدن هردو چمدون‌ هاشونو گرفتن و آروم جلو ‌میرفتن که صدای همون دختره که با جونگکوک صحبت میکرد پخش شد و کوک یهو وایستاد. 

* جونگکوووک شییی!!!

جیمین هم مجبور شد بایسته چون توی یک راهرو باریک بودن و جونگکوک جلوش ایستاده بود و راه رفت نداشت. نگاهشو به دختر داد؛ دختره موهاشو مرتب کرد و ی لبخند گنده زد.

* خیلی خوشحال شدم توی پرواز کنارت بودم. این… شماره‌مه. شاید خواستی بیشتر حرف بزنیم؟ من ژاپن زندگی میکنم… دوست داشتم بیشتر آشنا بشیم


کاغذ کوچیکی رو به سمت کوک گرفت و جونگکوک خیلی مودب ی لبخند کوتاه زد و بعد شماره رو گرفت. دختر با ذوق تعظیمی کوچیک کرد و سمت خروجی رفت. بعد اینکه جونگکوک کمی جا به جا شد جیمین از کنارش رد شد. هنوز دو قدم برنداشته بود که صدای خش‌خش کاغذ رو شنید. جونگ کوک شماره رو مچاله کرده بود و بدون ثانیه‌ای مکث توی سطل آشغال کنار دیوار پرتش کرد! اونقدری ریلکس این کار رو انجام داد که انگار داشت پوست شکلات دور مینداخت.

+ چندش!

جیمین ناخودآگاه ایستاد. چشماش گرد شد و سمتش برگشت.

- چی شد؟ خوشگله بود که؟ انقدر موودی و بی ثباتی جئون؟!

کوک با یه نفس عمیق و یه اخم محو، دستش رو از توی جیبش درآورد و بند کوله‌اش رو جابه‌جا کرد و بدون اینکه چیز دیگه ای بگه ازش فاصله گرفت.

ـــــــــــــــــــــــــــ

یک ساعت بعد | اتوبوس تور.

اتوبوس بزرگ و تمیزی کنار خیابون پارک شده بود و منتظر مسافراش بود؛ دانشجو های ماجراجو!

بچه ‌ها یکی ‌یکی سوار شدن، تهیونگ و جیمین هم با کیف و چمدوناشون راه افتادن توی راهرو اتوبوس و دنبال جای خالی میگشتن؛ یکم بعد از اینکه دیدن جایی پیدا نمیکنن همون ردیف اول جلوی جلو نشستن. جیمین همو‌نجوری که وسیله هاشو جلوی پاش جا میداد زیر لب خسته زمزمه کرد.

- اه خسته شدم..هنوز نرسیده داره شروع میشه :(

کنار پنجره نشسته بود و تهیونگ کنارش بود. و با قیافه بشاشی بهش خیره شده بود.

دستشو دور گردن جیمین انداخت، سرشو سمت خودش کشید، کله هاشون رو بهم چسبوند ، در لحظه گوشیشو بالا آورد و صدای چیکِ دوربین گوشیش اومد.

× خب از همین اول شروع میکنیم! لحظه به لحظه..ثانیه به ثانیه با ما همراه باشید!!

- خدای من همین یکیو کم داشتم:))) این دیوونه رو کجای دلم بذارم؟

× یااا جیمینا!! یعنی تو نمیخوای لحظه به لحظه سفرمون رو پست و ثبت خاطره کنم؟

- ثبت خاطره ی ننم؟ این دیگه چه کوفتیه..

× ببین عزیزم! چقد خوشگلم!

گوشیشو رو به روی صورت پسر گرفت و عکسی که از خودشون گرفت و پست کرد رو نشونش داد.

ته اتوبوس جونگکوک کنار یکی از دوستاش نشسته بود.پاهاشو دراز کرده بود و هندزفری گذاشته بود، ولی هر از گاهی نیم ‌نگاهی به صندلی تهیونگ و جیمین می‌انداخت.

اتوبوس پر شده بود و صدای همهمه توی فضای بسته پیچیده بود. راننده درو بست و می‌خواست راه بیفته که یهو در اتوبوس باز شد و یکی با دو قدم بلند پرید بالا!

جیمین و تهیونگ اولین و نزدیک ترین افراد به اون بودن و با تعجب بهش که پخش زمین شده بود خیره شدن و یکی دوتا از دخترا بخاطر یهویی وارد شدن اون فرد جیغی زدن.

تهیونگ از جاش بلند شد و سعی کرد بهش کمک کنه و خم شد طرف پسر جوونی که روی زمین افتاده بود و دستشو سمتش دراز کرد. 

× هی..حالت خوبه؟ بلند شو..

پسر سرشو بالا آورد و تهیونگ به محض دیدنش دیگه مغزش کار نمیکرد.

دستای تهیونگ رو گرفت و با کمکش از جاش بلند شد. تعظیمی بهش کرد و ازش تشکر کرد.

^ خیلی ممنونم ازتون!!

تهیونگ ماتش برده بود. غرق افکارش بود که سریع به خودش اومد و خیلی آروم طوری که هنوز توی شوک بود گفت.

× خ..خواهش میکنم...ک..کاری..ن..نکردم!

سرجاش کنار جیمین نشست و به پسر رو به روش خیره مونده بود. اون پسر توی ثانیه اول جادوش کرده بود!

قد بلند، موهای قهوه ای مرتب، یه لبخند عجیبا آروم و مطمئن و چشماش....!

ی دستش کاغذ بود و ی دستش هم میکروفن.

وقتی کامل خاک لباسش رو تمیز کرد و ایستاد نور خورشید از پشتش زد تو اتوبوس و تهیونگ ناخودآگاه پلک نزد…

خشکش زده بود. کامل مثل کسی که یهو روح دیده. البته با تفاوت اینکه از نظر تهیونگ اون یک فرشته مهربون بود.

پسر با عجله خم شد، چیزی به راننده گفت، بعد سمت جمع برگشت.

^ سلام به همگی! معذرت میخوام که دیر رسیدم.. من پارک بوگوم هستم… تور لیدر این سفر!

تهیونگ نفسشو رو نگه داشته بود و بدون هیچگونه حرکت و نشانه حیاتی بهش خیره شده بود.

× پ..پارک بوگوم؟ آه لعنت..

اسمش مثل صاعقه به سرش برخورد کرد!

جیمین با ابروهایی که بالا پریده بود دستی جلوی صورت ته تکون داد و صداش زد.

× هی… ته، خوبی؟! زنده ای پسر؟ ی علائم حیات نشون بده ببینم زنده ای..

تهیونگ ی پلک زد ولی صداش در نیومد و همچنان به رو روش خیره شده بود.

بوگوم شروع کرد توضیح دادن برنامه سفر. خیلی جدی نبود، ولی وقتی لبخند میزد، لبخندش…

اون لبخند لعنتی‌ای که انگار نور توی صورت مخاطبش میپاشید.

جیمین با کف دست آروم چند بار روی بازوی تهیونگ زد.

تهیونگ با صدای خیلی آروم گفت.

× خیلی..خوشگله...

جیمین خشکش زد، بعد خندش گرفت.

- تهیونگ..شوخیت گرفته؟ به تور لیدر هم رحم نمیکنی؟

× جیمین...ازت ممنونم!

- چی؟چرا؟..چیشده؟

× مرسی که دهنمو گاییدی که به این سفر بیام!

- تهیونگ..شوخی میکنی دیگه؟ مگه نه؟

× جیمین من عاشقش شدم!

- عاشق شدن توی برناممون نبود....

- ته..نفس بکش! کبود شدی..میترسم الان خون دماغ بشی!

همه اینا در حالی بود که بوگوم با مایک جلو وایساده بود و درباره قوانین تور حرف می‌زد.

همه چیز عادی بود تا وقتی که به جاده خاکی رسیدن، دیگه رسما وارد دل جزیره شده بودن. اتوبوس وارد چاله چوله های بزرگی شده بود همین باعث این شد که کاملا از حالت تعادل خارج بشه. با فرو رفتن چرخش توی اولین چاله، به طور کامل کج شد و حتی میله ی کنار بوگوم هم کمکی به حفظ تعادل پسر نکرد و چه کسی فداکار تر از رفیقِ احمقِ پارک جیمین؟

تهیونگ از شدت شوک حتی نفس نمیکشید. چشماش گرد شده بود و بوگوم رو به‌ روی صورتش…فقط چند سانت باهاش فاصله داشت. تهیونگ خیلی داشت خودشو کنترل میکرد که نچلونش و موهای فر پسر که روی پیشونیش افتاده بود رو کنار نزنه و لبای سرخش رو...

بوگوم همونطور که دستشو گذاشت روی صندلی تهیونگ تا صاف شه، آروم خندید 

^ اوه م..من معذرت..میخوام! واقعا ببخشید..دست خودم نبود..تعادلم رو از دست دادم!!

تهیونگ فقط با لبخند سرشو تکون داد. لال شده بود. پسر از بغل تهیونگ بلند شد و از میله چسبید تا از اون مسیر خارج بشن.

بوگوم دوباره صاف ایستاد، یه نیم‌خنده خوشگل زد و گفت.

^ همه‌تون آماده‌اید؟ امیدوارم سفر خوبی کنار هم داشته باشیم!

تهیونگ زیر لب گفت.

× کنارش؟… من کل سفرمو تقدیمش می‌کنم!!

- خفه شوو احمق..خجالت بکش مرد گنده این کارا چیه..

تهیونگ چشم از بوگوم برنمیداشت پسر وقتی داشت عقب می‌رفت، یه لحظه نگاهش افتاد به نگاه مات و خیره تهیونگ و لبخندش عمیق تر شد. انگار فهمیده بود چه اتفاقی افتاده...

ـــــــــــــــــــــــــــ

هوا تازه گرگ و میش شده بود و آسمون جزیره داشت کم‌ کم رنگ آبیِ تیره‌ی شب رو میگرفت. نسیم خنکِ نمکیِ دریا از بین درخت‌ های کوتاه رد میشد و صدای موج، زیر صدای غرغر بچه‌ هایی که از اتوبوس پیاده میشدن، قاطی میشد.

یکی‌ یکی از پله‌ ها پایین اومدن. جیمین هنوز گیجِ راه بود، کوله‌اش رو روی شونه جا به‌ جا کرد.

- آخخ..خسته شدمم

تهیونگ تمام راه کنار گوشش ی بند داشت حرف میزد و مغزش خورده شده بود. چپ‌ چپ نگاهش کرد و چیزی نگفت.

بالاخره رسیدن دم محوطه‌ی اقامتگاه. اسامی رو خوندن؛ و بعد از اینکه اطمینان پیدا کردن که همه هستن وارد هتل شدن و دو نفر یکی اتاق برداشتن و تهیونگ و جیمین هم یک اتاق رو انتخاب کردن. تهیونگ کلید اتاقشون رو از لابی تحویل گرفت. اتاق 18 و وسایل خودش و جیمین رو گرفت و سمت آسانسور رفت. اتاقاشون طبقه دوم بود.

و اما جونگ‌کوک؟! زمانی که تمامی اتاق ها برداشته و پر شد و همه رفتن مستقر شدن، بازم دیر رسید و با یکی از همکلاسی های خودش، دختری به نام هه سو هم اتاقی شد.

از همون اول اخماش رو توی هم کشید و قبل اینکه از پله ها بالا برن و وارد اتاق ها بشن با سردی زیر لب به دختر گفت

+ لطف کن برو پیش دوستات. من میخوام تنها باشم. سرم درد میکنه، حوصله ندارم!

دختره هم چیزی نگفت و خیلی سریع رفت پیش بقیه دوست هاش توی یک اتاق دیگه و پیش اونا موند.

موقعی که داشت دنبال اتاقش میگشت نگاه کوتاهی به جیمین انداخت که با تهیونگ وارد اتاقشون میشدن… نگاهش یجورایی غایب بود، انگار هنوز ذهنش توی هواپیما گیر کرده. ولی چیزی نگفت و سمت اتاق خودش رفت.

شب که شد، محوطه‌ی کنار ساحل زنده شد. از بین بچه‌ها حدود دوازده سیزده نفر جمع شدن پایین، یکی چوب شکست، یکی فندک روشن کرد و یکی بقیه رو خبر کرد.

> بچه‌هاااا آتیش روشن شد! بیاید پایین.

آتیش مثل یه گلوله‌ی نارنجی وسط تاریکی روشن شد و همه دورش حلقه زدن. صدای خنده‌ها، صدای موج، بوی چوب سوخته… همش قاطی شده بود.

جیمین از دور اومد. تهیونگ توی اتاقش از خستگی بیهوش شده بود و همراهش نبود. جیمین کاپشنش رو روی بازوش انداخته بود. و بین بغل‌ دستی‌ هاش نشست.جونگ‌کوک هم دقیقا رو به روش بود و فاک به این شانسِ مقدس جیمین!

کوک آرنجاشو روی زانوهاش گذاشت و مستقیم به شعله‌های آتیش زل زد؛ انگار داشت به چیزی عمیق فکر میکرد بعد چند دقیقه حرف‌ های بیخود و شوخی‌ های مسخره، یکی داد زد.

> خب بچه‌ هاااا، جرعت یا حقیقت؟

همه با جیغ و خنده موافقت کردن. بطری آب معدنی رو گذاشتن وسط. بطری چند بار چرخید، به چند نفر افتاد، جرعت‌های مسخره، حقیقت‌های خجالت‌آور... و یا حتی برعکس؟

جو جمع داشت گرم میشد! با بی شرمی هاشون به شدت فضا گرم شده بود.

جرعت های مختلفی مثل شیک زدن نصف پسرای اون جمع و کیس رفتن کاپلا و.‌.از اینجور موارد برگزار میشد. چند دور بعد، بطری چرخید و چرخید و خیلی آروم نوک پلاستیکی‌اش اومد وایستاد رو به روی پارک جیمین! دکتر خوش شانسِ جمع!

همه با صدای بلند جیغی کشیدن و "اووو"غلیظی گفتن!

> آهاااا! همینههه! دکتر پااارک

جیمین که انگار تا اون لحظه توی باغ نبود و این بازی رو جدی نگرفته بود رو به همشون گفت.

- بچه ها..من بازی نمیکنم..یعنی.. از اول هم قصدشو نداشتم..

لبشو گاز گرفت و نمیدونست چرا ته دلش حس خوبی به این موضوع و اون نگاه سنگینی که از رو به روش حس میکرد هم نداشت!

> دکتر من این حرفا حالیم نیست! وقتی اینجا نشستی یعنی توی بازی ای!

> پس عزیزم..جرعت یا حقیقت؟

جیمین که میدونست بحث کردن با این افراد نفهم هیچ فایده ای نداره تصمیم گرفت بدون بحث بیشتری جواب بده.

- حقیقت

یکی از پسرها که همیشه زیادی سرش توی ماتحت بقیه بود، پوزخند زد.

≈ که گفتی..حقیقت!

آروم پلک زد و به جیمین خیره شد.

> خب آخر بهمون نگفتی دکتر پارک..اون مارک گردنت..برای کیه؟!

صدای خنده‌ های بچه ها بلند شد.

جیمین برای لحظه‌ای کامل ساکت شد. ناخوداگاه دستش دور گردنش رفت و مارکش رو لمس کرد. انگشت‌ هاشو داخل هم گره کرد. نگاهش بی‌ هدف روی شن‌ ها چرخید. و بعد خیلی آروم سرش رو بالا گرفت. حتی بعدش مستقیم نگاهش روی جونگ‌کوک قفل شد. و در نهایت همونطور که نگاهش رو از پسر میگرفت آروم زمزمه کرد.

- جونگ‌کوک!

بلافاصله بعد از جوابش جمع منفجر شد.

≈ اِههههههههه؟!

> وااااقعا؟!

& وای نه..چ..چی؟ یعنی چی؟!!

≠ چی شده بینتون؟ بگو !!

ولی جونگکوک؟! اون هیچ صدایی ازش در نیومد. حتی ی تکون هم نمیخورد و یا پلک نمیزد.

چشم‌ هاشو از روی آتیش برداشت آروم سرشو بالا آورد. بدون هیچ تظاهری، فقط به جیمین نگاه میکرد. ترسناک شده بود. نگاهش عجیب بود..هیچ حسی توی چشماش نبود. نگاهش نه خشم داشت و نه سرد بود. خنثی و بدون هیچ لبخندی حتی!

 ی چیزی بین تعجب و فکر، انگار داشت توی ذهنش دنبال ی پازل گمشده میگشت. هیچی نپرسید و نگفت فقط نگاه میکرد.

جیمین هم نذاشت نگاهش بلرزه. سرش رو برگردوند سمت آتیش و وانمود کرد خیلی راحت این حرف رو زده.

بقیه هم هرچی بود ریختن روی هم. شوخی، دیالوگ‌های الکی، مسخره‌بازی و کم‌کم بازی رفت سمت نفر بعد. اما اون لحظه‌ی لعنتی، سرنوشت‌ساز بود. برای اون دوتا!

بعد از اون جواب سنگین و ناگهانیِ جیمین، بازی هنوز چند دور دیگه ادامه پیدا کرد، ولی تقریبا هیچکس تمرکز نداشت. هرکی یجوری زیرچشمی بین جیمین و کوک نگاه رد و بدل میکرد‌ مخصوصا وقتی بطری به سمت بقیه میچرخید، همه‌ی جمع ی جور فضولی شیطنت‌ آمیز رو هواشون بود.

جیمین اما دیگه حالشو نداشت. هم صورتش داغ شده بود، هم انگار مغزش دچار اتصالی شده بود. یه‌جور کلافگی قشنگ عصبی و تو چهره‌اش برق میزد. پاشد خاک شلوارشو تکوند.

- آه بچه ها..من زیادی خستم و سرم درد میکنه..میرم بخوابم..شب بخیر..

دو سه نفر خندیدن و مسخره بازی درآوردن، اما جیمین فقط دستشو تکون داد و رفت سمت اقامتگاه. صدای موج میومد، صدای آتیش، صدای خنده‌ها… ولی تو گوشش فقط سکوت بود. همون سکوتی که همیشه بعد از خراب‌کاری ‌های بزرگ میاد.

پله‌ها رو یواش بالا رفت و درِ اتاقشونو باز کرد. تهیونگ وسط تخت ولو شده بود. موهاش تو صورتش پخش شده بود و چشماش بسته بود… و لب‌هاش؟

لب‌هاش دقیقا طوری جمع شده بود انگار داشت کسی رو می‌بوسید!

جیمین سه ثانیه ماتش برده بود و به رفیق کصخلش نگاه میکرد که صد در صد از دست رفته بود!

- اهه خدای من! .. تهیونگ بلند شو چندشِ صگگگگ!

بالششو برداشت و محکم وسط صورت تهیونگ کوبوندش.

×یااااا چی شد؟ کی مرده؟ کجا آتیش گرفتههه

تهیونگ مثل جن زده ها از جاش پرید، موهاش مثل جوجه تیغی شده بود و هیچ ایده ای نداشت چیشده!

جیمین شاکی و دست به کمر به پسر خیره شده بود.

- تو داشتی کیو میبوسیدی دقیقا؟ نکنه اون پسره تور لیدرمون رو؟ اسمش چی بود؟ بوموگ؟ 

× هوووششَ !! بوگوم!! اسمش بوگومه! پارک بوگوم! درست بگو!

- چی؟ الان به من گفتی هووشَ؟ من که من خرم پدرصگگگ؟

بالشتو برداشت و افتاد به جون تهیونگ و تا میخورد، کتکش زد.

× آییی..آخخخ جیمممم جیمممم غلط کردم بخشید..نکننن.

- دفعه آخرت باشه به هیونگت بی احترامی میکنیا!

× گمشو بابا دوزاری!

- چیی؟

× گوه خوردم..چشم هیونگ ببخشید.

- خب حالا داشتی چی ازش خواب میدیدی؟

تهیونگ نیشش تا بناگوش باز شد و لپاش سرخ.

خودشو روی تخت انداخت و با لبخند خرکیفی بالشتو توی بغلش گرفت و توش جیغ زد!

- تو واقعا از دست رفتی ته..خجالت بکش مرد گنده این کارا چیه.. جدی نگرانتم!

× وای جیمین..خیلی..خوشگله! خیلی مهربونه..خدای من لبخندش:)..چشماشش..مسیحححح

- خدایا ی عقلی به رفیق کصخل من بده و ی پولی به من..

× خیلیم با عقل و شعورم!

- اره به پسر مردم حتی توی خوابم رحم نکردی داشتی میبوسیدیش!

× بابا خب خوابههه..به من چه

- چقدم که تو بدت اومد!!

× اعتراف میکنم بهترین خواب زندگیم بود!

- بیا...

بعد از کلی مسخره بازیاشون تهیونگ از جاش بلند شد تا ی آبی به دست و صورتش بزنه!

شیر رو باز کرد و داشت دستاشو میشست که صدای کشیده‌شدن آب لوله‌ها از داخل دیوار بلند شد.

× مسیح...جیمین تسخیر شدیممم فرار کننن..

- چیشده..این صدای چیه...

همزمان با پاشیدن آب با فشار توی صورت تهیونگ که قصد داشت فرار کنه، آژیری به صدا درومد که همزمان یکی با عجله در رو زد.

" بخشید بچه‌ها! لوله‌ی طبقه‌ی شما ترکیده، باید اتاق‌هارو عوض کنیم. اسامی‌تونو براتون چسبوندم به در. هرکی بره اتاق جدیدش.

فکر میکنم فعلا از هم جدا و به دو تا اتاق که ظرفیتش کامل نشده تقسیم میشید تا زمانی که اتاقتون تعمیر بشه. سعیمون بر اینه که زودتر انجام بشه.

تهیونگ آهی کشید.

× خب معلومه که دقیقا اتاق ما باید همچین اتفاقی براش بیفته!! شانس عن ماست!

هر دو وسایلشون رو جمع کردن و از اتاقشون خارج شدن.

جیمین دستشو سمت ته دراز کرد.

- کاری نداری رفیق؟ فردا میبینمت..امیدوارم کناریتو امشب با یاد بومو- چیز.. همون پسره بفاک ندی!

تهیونگ چشم غره ای بهش رفت و دست جیمین رو گرفت و با خداحافظی ای که البته فحش به همراه داشت ازش جدا شد.

جیمین رفت توی راهرو اتاق ها و پشت در و کاغذ رو نگاه کرد، در رو از قبل براش باز گذاشته بودن؟ همم هوشمندانه بود.

برگشت همونطور که وارد اتاق میشد و وسایلش رو جا به جا میکرد گوشیش رو از جیبش در آورد و به تهیونگ مسیج داد.

- من… اتاق ۲۲ افتادم!

تهیونگ در لحظه جوابش رو داد.

× کی اونجاست؟

- نمیدونم..هنوز که خبری نیست..

اتاق خلوت بود. فکر کرد شاید هم ‌اتاقیش هنوز نیومده. کفششو درآورد و سمت چمدونش رفت. زیپش گیر کرده بود. کلافه زیر لب غر زد و یهو ایستاد تا لباسشو عوض کنه. دستش رفت سمت لبه های تیشرتش و با ی حرکت اون رو از تنش در آورد.

تیشرتش رو روی تخت پرت کرد و بادی اسپلشش رو از چمدونش بیرون آورد و روی پوشت برفیش اسپری اش کرد. مشغول جا به جا کردن تیشرتش و انتخاب لباس جدید از چمدونش بود که صدای کشیده شدن پرده‌ و بخار از سمت حموم اومد.

جیمین سرش رو خیلی آروم چرخوند. در حموم باز شد.

جونگکوک… با موهای خیس و بخار پشت سرش، و فقط ی حوله دور کمرش…وارد اتاق شد.

قطره‌ها از گردنش میچکیدن، بخار از پوستش بلند میشد، نفسش هنوز گرم بود. و وقتی چشمش به جیمین افتاد؟

همون‌جا سر جاش خشکش زد . با ابرو های بالا پریده و نیشخند جالبی به پسر خیره شد.

جیمین که نمیتونست باور کنه چه بلای آسمونی براش نازل شده از ترس و خجالت تیشرت قبلیش که توی دستش بود رو جلوی تنش گرفت و سعی کرد از نگاه گرسنه جونگکوک خودش رو بپوشونه.

+ خوش اومدی بلوندی...

- تو… اینجا چیکار می‌کنی...!!

To be continue...

پایان پارت 7

Report Page