Still With You (7)
@jmauroraیک هفته بعد.
نور آفتاب از لابهلای پردههای خاکستریش، که باد سردی تکونشون میداد، آروم داخل اتاق خزید.
درست همون لحظهای که جیمین پلکهاشو نیمه سنگین از هم باز کرد و یه نفس عمیق کشید که بیشتر شبیه یه آه خسته بود.
چند ثانیه همونطور روی تخت موند. انگار مغزش هنوز داشت تصمیم میگرفت امروز واقعا ارزش بلند شدن داره یا نه.
- خب… دوباره صبح شد..
با صدای گرفتهی خودش زیرلب گفت و دستشو روی پیشونیش کشید.
از جاش بلند شد و چند قدم تو اتاق رفت و برگشت کرد. سرش کمی میتپید؛ همون سردرد آشنایی که همیشه بدون دلیل دنبالش میومد. دستشو بین موهای بلوندش فرو برد و سعی کرد ذهنشو صاف کنه.
اتاقش مثل همیشه تمیز و مرتب بود. روکش تختش صاف، میز توالت کرم رنگش بدون هیچ ذرهای گرد و خاک، و گلدونهای ریز کنار پنجره که بوی خاک نم کشیدهشون قاطی هوای سرد اول صبح شده بود.
خودش هم امروز زیادی..ریلکس و خنثی بود.
کشون کشون سمت سرویس رفت. آب سرد رو به صورتش زد و همونطور که خمیر دندون رو روی مسواکش فشار میداد، به تصویر خودش تو آینه نگاه کرد.
چهرهش حس خاصی نداشت؛ نه خشم، نه ناراحتی… یه بی حسی مسخره که حتی نمیدونست از کجا میاد.
- تو چرا همیشه انگار از جنگ برگشتی
اینو با دهن کفی گفت و بعد خودش زیر لب پوزخند زد. انگار که دلیل از جنگ برگشتن تازه اش رو..به یاد آورده بود.
قهوهساز رو روشن کرد و یه صبحونهی کوچیک، شاید ساده تر از همیشه، درست کرد. یه لقمه خورد، یه شات قهوه رفت بالا و امیدوار بود حداقل نصفی از خستگی لعنتی تو تنش از بین بره.
برنامهی امروزش سبکتر بود. حتی کلاساش دلش هم نمیخواست زیاد خودش رو درگیر کنه.
چندتا کلاس، چندتا کار روتین… همین..حتی باشگاه یا بیمارستان هم امروز توی برنامه اش نبود.
وقتی سمت کمد لباسهاش رفت، خیلی بدون فکر ی شلوار بگ مشکی و یک بافت نازک که اتفاقا اون هم مشکی بود رو انتخاب کرد. هودی سفیدش رو هم روش پوشید. لباسها ساده بودن ولی اونقدر با روحیهی امروزش میخوردن که حتی لحظهای مکث نکرد.
کولهشو برداشت و یه بار دیگه وسایلشو چک کرد.
همه چیز کامل بود.
بعد از بستن درِ خونه، خم شد بند کفشهاشو ببنده. سرش رو برای چند ثانیه پایین نگه داشت و یه فکر ریز، مثل یه درد کوتاه، از پشت ذهنش رد شد.
- اوه شت..امروز دیگه چه درامایی قراره ببینم…؟! کاش هیچی.. واقعا کاش هیچی..لعنت بهت!!
ی هوف کوتاه کشید و سرشو به دو طرف تکون داد. آخرین بند کفش رو محکم بست و صاف ایستاد. هوای سرد به صورتش خورد و یکم هوشیارش کرد. سمت ماشینش راه افتاد
ـــــــــــــــــــــــــــ
همون ساعت، اونطرف شهر
نور صبح زور میزد از بین پردههای نیمهتاریک اتاق جونگکوک بیاد داخل، ولی موفق نمیشد. اتاقش یجور جنگل شخصی بود؛ لباسها روی صندلی، کتاب باز روی زمین، یه گوشه هم دمبل هاش ول افتاده بودن. وسط همهی این بی نظمی، خودش مثل جنازه روی تخت افتاده بود.
تا اینکه صدای بلند آلارم گوشیش، برای پنجمین بار مثل پتک، خورد تو سرش.
+ آخ لعنتی..
نالید و پتو رو کشید رو سرش، اما آلارم ول کن نبود. بالاخره مثل یه آدم نیمهزنده دستشو دراز کرد، موبایل رو پیدا کرد و خاموشش کرد، چند ثانیه همونطور خشک موند.
چشماشو باز کرد و زیرلب گفت
+ من چرا هنوز زندهم…؟ دیشب چی خواب دیدم اصلا..اه گاد
لبشو گاز گرفت، طوری که انگار یادش اومده باشه
+ آره… خواب بدی بود. مرسی مغز عزیزم، دقیقا همینی که لازم داشتم. البته اونقدرام بد نبود..میدونی..بدنش اونطوری که میخواستم نبو- اههه بیخیال.
غرولندی کرد و از تخت بلند شد. موهاش به همه جهت پریده بود؛ دقیقا اون مدل شلختهای که خودش فکر میکرد جذابه، ولی درواقع فقط خسته بود. پاهاشو روی زمین گذاشت و چند لحظه چشم هاشو مالید. به اتاق نگاه کرد و اخماش تو هم رفت. عجب… + رسما بمب ترکیده اینجا. چرا اینجوری شدی کوک؟
دست به کمر شد و بعد خودش جواب داد.
+ چون دیشب تا سه داشتی گیم میزدی و فکر میکردی قهرمانی… خب؟.. خیلیم عالی
غرغرو سمت سرویس رفت. ی مشت آب توی صورتش زد و کمی جون گرفت. تو آینه به خودش نگاه کرد؛ چشمای خوابآلود، خط فک تیز، موهای نامرتب. لبخند دندون نمای کج و چشمکی توی آینه به خودش زد. هر دو دستش رو بالا آورد و با انگشت اشارهاش به شخص توی آینه اشاره کرد
! + آخ که چه جیگریم من
بیرون اومد و زیر لب با خودش زمزمه میکرد.
+ ای کاش دانشگاه امروز تعطیل بود..من نباید امروز کلاس داشته باشم!!
بعد یادش اومد چقدر دیرش شده لعنتی زیر لب فرستاد و به خودش جنبید. از سرویس دوید بیرون و شروع کرد دنبال لباس گشتن.
با ی پا شلوار جینش رو بالا کشید، با دست دیگه بافت مشکی رو گرفت و همزمان با دندون بند کیفش رو بالا کشید.
ی لحظه گوشیش زنگ خورد. نگاهی به صفحه اش انداخت و با خستگی زمزمه کرد.
+ نه هیونگ..الان نه.. واقعا الان نه..
تماس رو رد کرد و زیپ هودی مشکیشو بالا کشید.
+ امیدوارم جین هیونگ از اینکه تماسشو رد دادم جرم نده..آخه میخوام الان ببینمش دیگه..
کمی ایستاد و نفسشو بیرون داد. از توی آینه قدی به خودش نگاه کرد. شلخته و خواب آلود بود ولی همچنان اون اعتماد بنفس گند زننده ی همیشگیش توی چهرش بود.
کفش هاشو پوشید و وقتی خم شد تا بند هاشو ببنده درد کوتاهی توی کمرش پیچید.
+ آخخخ چرا من..چراا؟؟..اه بسه پسره ی شارلاتان..
به خودش گفت و خندید.
+ باشه.. بریم ببینیم امروز چه درامایی قراره بسازیم!!
کلید رو برداشت و درو محکم بست و سمت ماشینش راه افتاد
دانشگاه شلوغ تر از هرروز بود. حیاط پر از دانشجو هایی بود که هر کدوم دور ی کاری میچرخیدن. غرفه ها پشت سر هم کنار درخت ها صف کشیده بودن؛ هر کدوم با رنگ، پوستر، و نوشته های مخصوص خودش. صدای خنده، داد و همهمه ی آدم ها تو فضا میپیچید.
جیمین همراه تهیونگ وارد شد و اولین چیزی که توی ذوقش زد بنر گنده وسط حیاط بود.
« اعلان مهم: حضور تمامی دانشجویان ترم سوم و پنجم الزامیست.»
ابرو های جیمین بالا پرید. واقعا امروز؟ دقیقا روزی که حوصله نداشت دانشگاه باید تبدیل به یک سیرک تمام عیار میشد؟
همینطور که مردم بینشون رفت و آمد میکردن، بازوی دختری رو که داشت از کنارشون رد میشد رو گرفت.
جینا بود، همکلاسیشون! دختر غرق کار و در حال جا به جا کردن بنر های کوچیک بود.
- اینجا چخبره؟ داستان چیه؟ دارین چیکار میکنین؟
جیمین خیلی یهویی گفت و بی صبرانه منتطر جواب دختر بود.
جینا متعجب و خوشحال از دیدنش سریع جواب داد.
* وای مگه نمیدونین؟ برای پروژه تحقیقاتی بین المللی قراره بریم اردو خارج از کشور!!
جیمین و تهیونگ با صدای بلند و هماهنگ داد زدن.
- چیییییی؟؟؟
× چییییی؟؟؟
هردو بدون حرف اضافه راهشون رو کشیدن سمت سالن اصلی.مسئول آموزشی میکروفن رو برداشته بود و وسط سالن ایستاده بود.
اول صدا بوق میکروفن و بعد صداش خودش پخش شد.
= دوستان، لطفا توجه کنید.. دانشگاه امروز همکاری ای با یک پروژه تحقیقاتی بین المللی شروع کرده. ورک شاپ علمی-محیط زیستی برای دانشجو های..منتخب..که.. مکث کرد.
همه بی صبرانه منتظر ادامه حرفش بودن. بین جمعیت کسایی بودن که به شدت علاقه به رفتن به این اردو داشتن و دل توی دلشون نبود که جز دانشجو های منتخب باشن و برخی دیگه حتی اعصابشون از این خورد بود چرا باید جز دانشجو های ترم سه و پنج باشن!
= که اجباری هم هست!!..مخصوصا برای کسایی که واحد محیط زیست رو برداشتن و پروژه ی تاثیر ورزش و سبک زندگی سالم رو انجام دادن.
همزمان با شنیدن این حرف گروهی شروع به جیغ کشیدن از خوشحالی و گروهی دیگه غر غر کنان پچ پچ میکردن.
جیمین حس میکرد روح از بدنش خارج شده و زیر لب زمزمه ای کرد.
- ... یعنی چی اجباری؟...امکان..نداره..
البته که هیچکس نشنید و مسئول ادامه داد.
= اردو خارج از کشوره! جزیره اوکیناوا ژاپن!! اقامت و هزینه ها با داشنگاهه، جزئیات کامل رو بعدا اعلام میکنیم. فقط زودتر آماده بشید. دو روز دیگه حرکت میکنیم!
جیمین خشکش زده بود، نه فقط به خاطر رفتن به اون اردو، بخاطر اینکه دقیقا اون واحد لعنتی رو برداشته بود! هم خودش و هم.....جونگکوک!!!
تقدیر رسما داشت بهش چشم غره میرفت. توی افکارش غرق شده بود که صدای فریاد شخصی رشته افکارشو پاره کرد. همونطور که حنجره خودش رو داشت پاره میکرد.
+ هیووووووونگ...
صدا از انتهای محوطه اومد. جونگکوک مثل کسی که از پشت کوه اومده با سرعت به جمعیت نزدیک شد. نفس نفس میزد و موهاش آشفته بود به همراه قیافه ای که داد میزد دیر رسیده!
جیمین نیم رخ برگشت و از گوشه چشمش جونگکوک رو دید که چند متری اونور تر ایستاده بود. نتونست خودش رو کنترل کنه و عصبی زیر لب زمزمه کرد.
- مثل اسب شیهه میکشه خدای من! خدایا..از باغ وحش فرار کرده؟
کوک خودش رو به غرفه ای رسوند که بالاش بنری به اسم "نام نویسی" زده شده بود. جین هیونگش اونجا بود!
دستشو روی شونه هیونگش گذاشت و خم شد تا نفس بگیره.
+ هووف..هیونگ.. دیر رسیدم..چه خبره..چیشده؟
" کاسه کوزه تو جمع کن میخواییم برای اردو بریم اونور آب
کوک که انگار هنوز ویندوزش بالا نیومده بود سرشو بالا آورد و دوباره پرسید.
+ هاه؟؟..چی؟؟..اردو چی؟؟..کجا؟؟..چی میگی هیونگ..
جین گوشش رو پیچوند و کشوندش سمت نیمکت.
" تو اول جواب بده ببینم!!..گوساله حالا دیگه واسه من آدم شدی رد تماس میدی؟
+ هیونگ بخدا خواب موندم..دیر رسیدم.. الانم اومدم ببینمت.
" حالا یکم ازم تعریف کن شاید بخشیدمت!
+ هیونگ بجای این حرفا بگو قضیه اردو چیه؟
" میخواییم بریم ژاپن..اردو تحقیقاتی و این حرفا..البته من شاید نیام ولی تو باید بری!
+ چرا من باید..؟
" چون الاغ جون! زده دانشجویان ترم 3 و 5...و در ضمن تو اون واحد محیط زیسته..چیه..هر گوهی هست..اونو برداشتی..حضور امثال تو الزامیه.
کوک پشماش گرد شد.
+ شوخی میکنی؟..من.. بدم نمیاد برم ولی..کِی میخواییم بریم؟ تا کی وقت داریم آماده بشیم؟
" دو روز..ریدی پسر با این انتخاب واحدت..یک انتخاب درست توی زندگیت نداری من موندم میخوای تهش چه گوهی بشی!
کوک نیشخند زد و نگاه ریز بینش رو انداخت بهش.
+ اوه هیونگ..تو که دوست دخترا و سکس پارتنرامو دیدی..و فهمیدی انتخابام همیشه عالیه..
" اونا اومدن سمتت پسر..وگرنه من ندیدم تو سمت کسی بری..پس فاک به پول و چهرت جئون!
همین حین بود که چشمش به جیمین افتاد که با تهیونگ مشغول حرف زدن بود و دیگه صدای جین رو نمیشنید!
+ فکر کنم تصمیم گرفتم اولین قدمم رو برای کی بردارم هیونگ..
این جمله ای بود که توی ذهنش به طور ناخوداگاه با دیدن اون پسر گفت. ولی قطعا هیچوقت واقعا به زبون نمیاوردش!
اون طرف حیاط جیمین داشت غر میزد و روی اعصاب تهیونگ رژه میرفت.
- اجباری چیه آخه؟ من فردا شیفت بیمارستان دارم!! چرا باید برم؟ من نمیخوام حوصله ندارم ولم کنین!!
تهیونگ که رسما روانش پرپر شده بود هردو شونه جیمین رو گرفت و سفت نگهش داشت.
× آروم بگیر لعنتی دیوونم کردی..راهیه که باید بری!!
- باید برم؟یعنی چی که باید برم؟؟ تنها؟؟ تو چی؟؟ مگه تو نمیای؟؟ تو که نمیخوای منو با اون لعنتی تنها بذاری..مگه نه؟؟
× جیم..پسر من واقعا شرمندتم ولی من اینجا خیلی کار دارم..تو از پسش بر میای باشه؟ اونجا کلی آدم هست اون با تو کاری نداره..واقعا دوست داشتم باهات بیا-
جیمین آروم دستشو دراز کرد.
× این چیه؟
- ساعت چنده؟
تهیونگ مچ دستشو بالا آورد نگاهی به ساعت مچیش انداخت.
× نه و نیم!
جیمین خیلی خونسرد باهاش دست داد و گفت.
- رفاقت ما همینجا توی همین ساعت تموم شد!!
× یااااااا پارک جیمییین!!!
بعد دادی که زد جیمین دوباره غرولند پایین پیرهن لباس تهیونگ رو گرفت و صورتشو توی هم جمع کرد.
- بخدا نیای افسردگی میگیرم ته..
× خب لعنتی.. من الان کلی کار دارم بخوام بیام هم باید کلی وسیله جمع کنم هنوز هیچکار نکردم!! چرا الان باید بگن!
- بمیری تهیونگ..الان دغدغه ات اینه ؟ رفیق مارو باش! من استرس چیو دارم این استرس چیو!
دستشو گرفت و با خودش سمت کلاس کشیدش.
ـــــــــــــــــــــــــــ
دو روز بعد-
هوای فرودگاه به طور عجیبی سنگین بود. بین اون همه جمعیتِ در حال رفت و آمد، گروه پروژه تحقیقاتی دانشگاه ملی سئول گوشه ای از اون فرودگاه نشسته بودن و منتظر بودن تا تعدادشون درست بشه و تکمیل بشن. یچیزی حول و حوش 40 نفر!
همهمه ای بینشون رخ داده بود و هر کدوم به نحوی برای رفتن به این اردو هیجان داشتن و خیلیاشون حتی دل تو دلشون نبود زودتر برسن!
از همهِ رشته های اون دانشگاه اومده بودن. پزشکی، هنر، کامپیوتر، مهندسی، تربیت بدنی و..از هر رشته تعدادی دانشجوی ترم3 و 5 برگزیده شده بود. و البته با معدل های بالا و چون اردو مرتبط با واحد محیط زیست بود افرادی که اون درس رو هم برداشتن حضور داشتن!
همونطور که چمدون کوچیک سفیدش رو با یک دست میکشید، سعی میکرد توی اون شلوغی با کسی برخورد نکنه. لبه کلاه مشکیش رو جلو کشیده بود و ماسک تیره رنگش رو هم تا بالا رو صورتش کشیده بود. استایلش خیلی ساده بود. البته به نظر خودش!
استایلش ترکیبی بود از یک شلوارلی و کت لی نسبتا جذب و تیشرت سفیدی که زیرش پوشیده بود. و موهای بلوندی که از زیر کلاهش بیرون زده بود.
سرشو میچرخوند و دنبال گروهش میگشت و با دیدن تهیونگی که از دور بهش دست تکون میداد با اون استایل ضایعش، سرعتش رو به سمتش بیشتر کرد.
× دیر کردی..جیم!
- توی ترافیک موندم..آیش..حوصله ندارم ته..
× خوشتپ کردیا..خبریه؟
- کصشعر نگو ته!
× باشه بابا بی اعصاب.
کنار گروه ایستاده بودن و همگی پاسپورت به دست منتظر ی نفر بودن! طبق آمار فقط جئون جونگکوک نیومده بود!!
در لحظه صدای بلندی از پشت سرشون اومد و همگی سمتش برگشتن.
+ یاااااا.. من اومدمممم..صبر کنیینن..
نفس نفس میزد و تعادل نداشت. به محض اینکه رسید به دسته چمدونش تکیه داد.
+ ببینین کی اینجاست!! تعظیم کنیید هاهااا..
جونگکوک اومد. با موهای نامرتب و تیشرت مشکی ای که نیم تنه اش توی شلوارش گیر کرده بود و کت چرمی ای که روی دستش انداخته بود و یک لیوان لته که نصفه اش بیرون ریخته بود. و از شانس فوق العاده جیمین دقیقا پشت اون ایستاده بود و جیمین بدون اینکه برگرده دست تهیونگ رو گرفت به راهش همراه گروه بری چک شدن پاسپورتاشون ادامه داد.
حضور جونگکوک رو پشتش حس میکرد. لحظه ای نیم رخ برگشت و از گوشه چشمش نگاهی به پسر انداخت.
نفس نفس میزد و موها و لباساش شلخته بود. ولی هِی..به طرز عجیبی جذاب و هات بود!
- ببخشید؟؟چی؟؟ دیوونه شدی؟؟
جیمین حواسش نبود و تقریبا بلند به زبون آورد، دوباره بلند فکر کرده بود.
تهیونگ عجیب نگاهش کرد و کصخلی زیرلب گفت.
و اون پشت..جونگکوک از همون اول به محض اینکه چشمش به جیمین افتاده بود بدون هیچ حرفی فقط یواشکی نگاهش میکرد.
از همون اول که نگاهش به جیمین خورد از بالا تا پایین پسر رو اسکن کرد.
جیمین بدون یچ حرفی از همون اول ازش فاصله میگرفت و همراه تهیونگ میرفت و کاملا پشتش به جونگکوک بود و هیچ توجهی بهش نمیکرد. ولی ای کاش حداقل پشتش به جونگکوک نبود!! ( پشتش در خطره)
از طرفی جیمین اعصابش خورد بود و از همین اول میدونست این سفر قراره تبدیل به یک کابوس لعنتی بشه!
- گیت ورودی
صف طولانی بود. همه تکتک جلو میرفتن. جیمین داشت پاسپورتشو چک میکرد که محکم از پشت تنه کسی بهش برخورد کرد. دوباره همون لعنتی.
+ اوه.. مراقب باش.
- تو خوردی به من.
کوک با لبخندی زمزمه کرد.
+ انقدر کوچولویی ندیدمت بلوندی.
جیمین بقدری حرص خورده بود که زبونش قفل کرده بود.از گیت خارج شدن و از پله های هواپیما بالا رفتن. زودتر رفت و بلیطش رو به مهماندار نشون داد و بعد باهم دنبال صندلیش گشتن. بعد پیدا کردنش تعظیم کوتاه و تشکری کرد و سرجاش نشست.
- جاش گوشه بود، صندلی 12B کنار پنجره.
نفس عمیقی کشید و کمربندش رو بست، کمی آروم شد.
کمی بعد یکی از همکلاسی هاش نزدکیش اومد و بعد از چک کردن صندلش، کنارش نشست.
دختر ریز میزهای به نام سوجین، تعظیم کوتاهی به سونبهاش پارک جیمین کرد و کنارش نشست.
- استرس داری؟
^ اولین باره هواپیما سوار میشم اوپا..یکم میترسم.
- نترس، راهی نیست.. خیلی زود میرسیم و چیزی متوجه نمیشی.
درست زمانی که داشت با دختر صحبت میکرد همون صدای همیشه بلند نورون های مغزش رو بفاک داد.
+ عام.. اِ... اینجا 13Aـه؟
جونگکوک بود که داشت از مهماندار برای جاش سوال میپرسید. جیمین سرشو چرخوند. با یک لبخند سرشار از خوشی و پلک راستش که بخاطر این خوش شانسیش میپرید بهش زل زد.
- نه. امکان نداره... چرا از بین این همه جا باید بیفته ردیف وسط و اونم کنار ما؟
^ چیزی شده اوپا؟
- نه..بهتر از این نمیشه..
^ آلرژی داری به هوا یا هواپیما؟
- به هواپیما نه ..ولی به ی آدم.. اره.
تیکه دوم جملش رو آروم گفت طوری که دختر نشنوه.
جونگکوک وقتی کامل جا به جا شد و سرجاش نشست از گوشه چشمش میتونست جیمین رو ببینه و از اون خنده هایی کرد که فاکینگ حرص در بیار بود!
هواپیما تازه تثبیت شده بود و کم کم قصد بلند شدن داشت، سوجین کم کم داشت حالت تهوع میگرفت و جیمین سعی میکرد آرومش کنه و حواسش باشه. حتی قرص ضد تهوع بهش داد.
اما به محض بلند شدن هواپیما و اوج گرفتنش، درست زمانی که دیگه کاملا راه افتاده بود و صاف داشت حرکت میکرد، دختر حالش بهم خورد و از ماسک مخصوص استفاده کرد اما یکم دیر شده بود و قبلش کمی از لباس جیمین کثیف شد.
جیمین خونسرد سعی کرد اول به دختر کمک کنه و بعد آروم از جاش بلند شد و از بین مسافرا رد شد و سمت دستشویی قدم برداشت.
وارد دستشویی شد و در رو بست. به خودش توی آینه نگاه کرد. نفسش رو داد بیرون و کمربندش رو باز کرد. بعد از انجام کارش شروع کرد به تمیز کردن لباسش.
چند لحظه بعد صدای قدم های کسی پشت در واضح شد.
خیلی بهش نزدیک بود، کسی منتظر بود از دستشویی بیاد بیرون که اون بره؟
در رو باز کرد که قامت آشنایی جلوش ظاهر شد.
توی نگاه اول تونست تشخیص بده، کی میتونست باشه؟ جز فرشته مرگش، ازرائیل دوم، جئون جونگکوک!
پسر با بالا تنه پهنی پشت بهش ایستاده بود و کل فضای رو به روش رو اشغال کرده بود و جیمین حتی نمیتونست رد بشه و برگرده سر جاش.
گلوش رو صاف کرد که جونگکوک سمتش برگشت.
سیگاری بین انگشتاش بود و همزمان دو تا دستشو به دو طرف چهارچوب در تکیه داد و رو به جیمین دودِ توی ریه هاش رو توی صورت پسر خالی کرد.
بهش نزدیک تر شد و جیمین طوری که انگار ماتش برده باشه بدون هیچ مخالفت یا ریاکشنی، رو به روش ایستاده بود و قدمی به عقب برنداشت. انگار که اون ورژنِ حاضر جواب و پلیبوی خودش که به کیتیگنگ معروف بود درونش زنده شده بود. و آماده ی مخالفت و درگیری با پسر رو به روش بود.
هردو توی چشم های هم بدون هیچ حس و حرکت و حتی تنشی توی فاصله کم بهم زل زده بودن.
جونگکوک کمی سرش رو جلوتر آورد و به سمت جیمین کج کرد.
در لحظه دوباره نگاهش به اون کبودی لعنتی روی گردنش افتاد و مغزش سوت کشید.
کامی از سیگارش گرفت و عصبی دودشو توی صورت پسر بیرون فرستاد.
+ خیلی دوست دارم بدونم اون کبودی از کِی اونجاست! و کی اون طرح رو روی بدنت جوری طراحی کرده که شبیه یک تندیس شده ولی خب..من مجذوب بومشم و متنفر از هنرمندش!!
جیمین از ترکیب عطر تنش و بوی سیگار پیچیده شده توی فضا دمی گرفت و در جواب گفت.
- بر خلاف تو من نسبت به آرتیستش کشش دارم و به نظرم هر اثری که خالقش اون باشه مجذوب کنندست!
و فاک به دهنی که بی موقع باز بشه.
جیمین فکر میکرد جونگکوک میخواد اذیتش کنه و کرم بریزه ولی لعنت! کوک واقعا نمیدونست کار کیه!
جونگکوک پوزخندی زد و سرشو تکون داد.
+ مشخصه که دوسش داری بلوندی، چون بعد اون لعنتیا یقه لباسات باز تر شده!
با حرص گفت با پیرسینگ لبش بازی کرد.
درست میگفت و خب اینکارش فقط از زمانی شروع شد که جونگکوک رازشو فهمیده بود و خجالتش از اون لعنتی کم شده بود.
کاملا از قصد بحث رو عوض کرد.
- میدونی که سیگار کشیدن توی هواپیما ممنوعه، مگه نه جئون؟
جونگکوک پوزخندی زد و تار موی بلوند پسر که جلوی چشماش میرقصیدن رو کنار زد و همزمان دم گوشش زمزمه کرد.
+ اوه بلوندی من خیلی از ممنوعه هارو دور زدم یا حتی ایگنورشون کردم. به نظر تو سکس تو دانشگاه جز قوانینه؟ و یا کلی کار دیگه که کردم و خواهم کرد رو..مثل سکس با هیونگم در آینده نزدیک؟..
فلش بک ( چند وقت پیش کافه تریا دانشگاه)
کنار تهیونگ نشسته بود که از دور جونگکوک رو میدید که پیش دختری نشسته و داره باهاش صحبت میکنه. البته مطمئن نبود فقط صحبت باشه! از عشوه های دختر داشت حالش بهم میخورد و صحنه رو به روش واقعا براش حال بهم زن بود. تصمیم گرفت جلوتر از اونا بشینه تا چشمش بهشون نیفته.
از جاش بلند شد و وسایلش رو به تهیونگ سپرد. دقیقا لحظه ای که داشت از کنارشون رد میشد، تیکه ای صحبت های اون دو نفر به گوشش خورد.
+ اوه عزیزم..من تورو به چشم نونا میبینم..میدونی که اصلا با سکس با بزرگتر از خودم اوکی نیستم و دوستش ندارم..
همون لحظه، جِیک، یکی از دوستای جونگکوک وارد بحث شد و دخالت کرد.
* آه مسیح..از ته دلم میخوام..از یکی که ازت بزرگتره خوشت بیاد و بیچاره بشی جونگکوک عوضی!
جونگکوک آروم خندید و از جاش بلند شد و همونطور که دختر رو ترک میکرد رو به دوستش گفت.
+ مطمئن باش انقدر تجربه داشتم که بدونم اگر آدمی ارزششو داشته باشه حتی اگر بزرگتر باشه رو با کمال میل میپذیرم و مال خودم میکنمش جِیک!
چشمکی بهش زد و سمت کلاسش رفت.
(پایان فلش بک)
جیمین سریع به یاد آورد. کسی که جلوش بود ی آدم معمولی نبود. به نظرش جونگکوک به موقعش میتونست خیلی ترسناک باشه.
چیزی نگفت و دم آرومی گرفت که با ورود دوباره دود سیگار به داخل ریه هاش این بار به سرفه افتاد.
جونگکوک رو کنار زد تا بره سرجاش بشینه. به محض رسیدن به صندلیش دید دختر از جاش بلند شده.
* جونگکوک شی..میتونم سر جای شما بشینم؟ امکانش هست جاهامون رو عوض کنیم؟ من نمیتونم نزدیک پنجره بشینم و حالم بد میشه..
جیمین با تعجب به دختر خیره شده بود. اون الان جونگکوک خطابش کرده بود.
+ البته سوجینا!
جیمین با بهت برگشت. جونگکوک دقیقا پشتش ایستاده بود. یک لحظه به خودش اومد. الان چه فاکی اتفاق افتاد؟ جونگکوک کنارش مینشست؟ تا ژاپن؟
با قیافه پوکر و شکست خورده ای سر جاش نشست کنار پنجره و بلافاصله پسر کنارش قرار گرفت.
نیم ساعتی گذشت و جونگکوک از وقتی جاش رو عوض کرده بود یک بند با دختری که جلوی صندلی جیمین نشسته بود زر میزد!
هر چی میگذشت دختر برای راحت تر حرف زدن با جونگکوک صندلش رو عقب تر میاورد و همین باعث شده بود به پای جیمین فشار بیاد و پسر هر لحظه کلافه تر از قبل میشد.
به جایی رسید که نفس حرصی ای کشید و به جونگکوک چشم غره رفت.
+ هی خوشگله، میتونی صندلیتو درست کنی؟ ی جوجه رنگی اینجا از بس غر زد سرمو برد!
جیمین همونطور که ناخن شستشو از حرص میجویید با چشمای درشت بهش خیره شد.
- فعلا که تو سر مارو بردی انقدر زر زدی فکت از جا نیفتاد جئون؟
دختر سرشو سمت جیمین برگردوند و با تیکه کنایه بهش گفت.
* اوه عزیزم به همه ی این لاس های سنگین میگی زر؟ حداقل گوش بده یاد بگیری از تنهایی دست به دامن رفیقای کوچیکتر از خودت نشی هانی !
جیمین بی توجه بهش ایرپادش رو در آورد و داخل گوشاش گذاشت و صدای آهنگش رو بلند کرد و سرشو به صندلش تکیه داد.
جونگکوک سعی کرد دیگه حرفی نزنه و یکم بعد از جیمین بود که با چشمای بسته سرش روی شونه ی جونگکوک سقوط کرد!
ـــــــــــــــــــــــــــ
پایان بخشِ اولِ پارت 7