Stay alive

Stay alive

Hero


پارت یازدهم؛ حسِ کلافگی


تقریبا یک هفته ای از رفتن سوبین میگذشت و یونجون احساس کلافگی میکرد.


از طرفی بومگیو کلی سرش شلوغ بود و وقت کمی از روز رو میتونست پیشش باشه برای همین حتی کسی رو هم نداشت تا باهاش حرف بزنه.


همینطور که نفس کلافه ای کشید، جرقه‌ای توی مغزش حس کرد، شب قبل بومگیو بهش گفته بود که اگه خیلی حوصله‌اش سر رفت به اسطبل بره و اونجا خودش رو سرگرم کنه.


پس یونجون کمی انرژی گرفت و به سرعت به سمت اسطبل رفت.


با ورود به اسطبل متوجه شد که فرد دیگه ای هم اونجاست، موهای طلایی رنگش توی صورتش ریخته بود و هماهنگی زیادی با پوست روشنش داشت، از طرفی این‌بار لباس های راحتی ای به تن داشت که باعث شد یونجون توی ذهنش زیبایی شاهزاده رو تحسین کنه.


کای در حال نوازش کردن اسب اش بود که ناگهان انگار که سنگينی نگاهی رو روی خودش حس کرده باشه سرش رو برگردوند و یونجون رو کمی دستپاچه کرد.


"ام...شاهزاده، نمیدونستم شما اینجایین"


کای هم کمی از دیدن یونجون شوکه شده بود.


"فکر میکردم با سوبین رفتی"


یونجون با یادآوری ارباب بدجنسش فقط چشمی چرخوند و رفت کنار کای ایستاد.

اسبی که کای در حال نوازشش بود چشمای مشکی رنگ و درخشانی داشت و بدنش هم به رنگ چشماش کاملا زیبا بود.

یونجون حس خوبی نسبت به اسب داشت، دلش می‌خواست لمسش کنه ولی کمی هم میترسید.

این اولین باری بود که انقدر به یه اسب نزدیک شده بود.

کای با دیدن اینکه یونجون تردید داره لبخندی زد به آرومی دست اون رو گرفت و روی سر اسب گذاشت.

اولش کمی تعجب کرد ولی بعد آروم شروع به نوازش کردن اسب مشکی رنگ کرد.

"اسب مهربونیه"

"همینطوره، اسمش ملورینه"

"ملورین؟ معنی خاصی داره"

"مروارید سیاه"

یونجون به اسب نگاه کرد و حس کرد که این اسم واقعا برازنده اشه.

کای کمی سمت یونجون خم شد و به چشمای اسب شاره کرد.

"چشماش مثل مرواریدن"


یونجون که از فاصله ای که بینشون یهویی کم شده بود کمی شوکه شده بود کمی عقب رفت و با لبخندی تصنعی جواب داد

"آ- آره"

"میخوای سوارش شی؟"

"چی؟ اما من بلد نیستم!"

کای شونه ای بالا انداخت و با اعتماد به نفس گفت

"خب بهت یاد میدم"

" ...مطمئن نیستم.... "

" این باعث خوشحالیمه که بعد از این همه تنهایی سواری کردن بالاخره یه نفرو پیدا کردم که باهاش همراه بشم"

با این حرف کای بالاخره یونجون قانع شد.

"باشه پس"


☆☆☆


"هی دستمو بگیر و بیا بالا!"

یونجون که کمی شک داشت و از سوار اسب شدن اونم برای اولین بار میترسید با تردید دست کای رو گرفت و با یه حرکت روی اون اسب و جلوی کای سوار شد.

شاهزاده طنابی که به وسیله اون اسب کنترل میشد رو به دست یونجون داد و خودش هم دستش رو روی دست اون قرار داد.

"خب حالا به حرکت دست من نگاه کن. که چطور با کشیدن طناب اون حرکت میکنه"

بعد خیلی اروم چونه‌ش رو روی شونه یونجون گذاشت تا دید بهتری به جلو داشته باشه.

یونجون اما جدای همه این‌ها از لمس ها و نزدیک شدن های کای حس غریبی داشت. اون حتی نمیدونست که چه حسی داره اما اینو خوب میدونست که اصلا شبیه به وقتی نبود که سوبین بهش نزدیک می‌شد.

دقایقی گذشت و کای با حوصله تمام فوت و فن های سوارکاری رو برای یونجون توضیح میداد و حالا اونا از اسطبل به اندازه کافی دور شده بودن و به جنگلی که همون نزدیکی ها بود رسیده بودن و داشتن استراحت میکردن.

"خب؟ اسب سواری چطور بود؟"

"راستش.. من همیشه دوست داشتم برای یه بار هم که شده تجربش کنم. ازت ممنونم"

"فقط اینو یه جبران برای کاری که اون روز کردم بدون. بابتش متاسفم."


یونجون لبخند زد، کای یه عذر خواهی صادقانه داشت پس دلیلی نمی‌دید که قبولش نکنه.


از طرفی سوبین از وقتی به قبیله‌ی سونگ رسیده بود دلش می‌خواست که از اونجا فرار کنه.

روز اول که به اونجا رسید پیش رهبر قبیله رفت تا بهش ادای احترام کنه بهرحال اون حالا پادشاه شده بود و درست کردن یه رابطه‌ی خوب با قبیله های دیگه کاری بود که باید انجام میداد.

پدرش همیشه پادشاه مهربون و دلسوزی بود و وقت هایی که باید، پادشاهی جدی میشد.

ولی میتونست به جرعت بگه که افراد زیادی اون رو دوست داشتن.

وقتی سوبین برای تعظیم به رهبر قبیله خم شد اون فقط زیر چشمی نگاهی بهش کرد و با اشاره‌ی دست بهش گفت که میتونه بایسته.

به حرفش گوش داد و صاف ایستاد، بعد از خدمتکاری که همراه خودش آورده بود یعنی خانم چوی خواست تا هدایایی که برای قبیله آماده بود رو به اونها تحویل بده.

"لطفا این هدایای نا چیز رو ازم قبول کنید پدرم قبلا خیلی تعریف شما رو میکرد و می‌گفت که همیشه هواشو داشتین، امیدارم که با پسرشم مثل خودش رفتار کنید."

رهبر قبیله مردی نسبتا لاغر با ریش های مشکی و بلندی بود، اون به ندرت از قصرش بیرون می‌رفت ولی همیشه دوستی های محکمی با بقیه‌ی قبیله ها ساخته بود.

سوبین امیدوار بود که بتونه کمی از توجه اون رو مال خودش کنه و با یه تیر دو نشون بزنه.

"مرد جوان پدر تو آدم خیلی نجیبی بود" در حالی که نگاهی خنثی به سوبین کرد ادامه داد" ولی ذره ای شباهت از اون دورنِ تو نمیبینم؛ مطمئن نیستم که بتونم باهات کنار بیام یا نه."

سوبین ناامید شده بود ولی امیدوار بود در این یه چندهفته ای که اونجا اقامت داشت نظر اون رو نسبت به خودش تغییر بده.

در روز های بعد از ورودش به قصر قبیله‌ی سونگ تونسته بود با پسراش کمی صمیمی بشه، در واقع اونا تقریبا همسنش بودند پس ارتباط برقرار کردن به مراتب با اونها راحت تر بود.

با گذشت یک هفته و تلاش های زیاد سوبین هنوز هم نتونسته بود به رهبرشون نزدیک بشه.

بقیه قبیله ها هم کم کم داشتن به اونجا میومدن، برای مهمونی بزرگی که تو راه بود، مهمونی سه شبانه روز در حیاط قصر برگذار میشد و قبیله‌ی سونگ، همه ی بزرگان رو به اون دعوت میکردن.

آخرین باری که سوبین توی همچین مهمونی ای بود زیادی بچه بود؛ پس چیز زیادی به یاد نداشت.

ولی میدونست که این مهمونی برای صلح بین قبیله ها برگزار می‌شد پس حس خوبی نسبت بهش داشت.


همونطور که داشت به مهمونی فکر میکرد دید فردی کنارش ایستاد.

بدون اینکه حتی سرش رو برگردونه و بهش نگاه کنه متوجه شد که اون فرد رهبر قبیله‌ی سونگ بود؛ در واقع اسم اصلی اون بیونگ هو بود، به معنای درخشان، و بزرگ.

سوبین با خودش فکر کرد که این اسم کاملا مناسب اون مرده.

" مرد جوان این روزا زیادی تو فکری؛ اینجا بهت خوش نمیگذره؟"

سوبین با شنیدن صدای مرد لبخندی زد و گفت " خب شما بهتر از من میدونین که شاه شدن چقد سخته"

بیونگ هو سری تکون داد و گفت " میدونی من سال های اولی رو که شاه شده بودم همش گند میزدم، نمیدونستم چجوری باید چیزا رو اداره کنم، نمیدونستم که چجوری میتونم جای پدرم رو پر کنم"

سوبین کمی کنجکاو شد "بعدش چی؟"

رهبر دستی به ريشش کشید و گفت" بعدش عادت کردم، راه و رسم جنگیدن برای مردمم رو یاد گرفتم و قسم خوردم تا آخرین قطره خونم از اونها محافظت کنم و رهبر خوبی براشون باشم"

سوبین با حرف های مرد به فکر فرو رفت.

"تو هنوز راه زیادی داری، خیلی نگرانش نباش"

مرد کمی مکث کرد و ادامه داد " اشکالی نداره اگه توی این راه پر پیچ و خم؛ یکی رو همراه خودت داشته باشی تا بهت انرژی بده و مراقبت باشه".

بعد از گفتن این بیونگ هو از اونجا رفت و سوبین رو با ذهن شلوغش تنها گذاشت؛ کسی که بهش انرژی بده؟ کسی که مراقبش باشه؟!

تنها یه اسم بود که ذهنش دلش می‌خواست اون رو بگه ولی غرور کاذبش حتی بهش اجازه نمی‌داد تا بهش فکر کنه.

توی این یک هفته ای که گذشته بود کمی حس بی حالی داشت، معمولا اینجور مواقع یونجون بود تا با کاراش باعث بشه دوباره حالش خوب شه.

اون همیشه کسی بود که سوبین رو سرگرم میکرد.

مثل یه دوست خوب.

دوستی که همیشه میخواست داشته باشه.

سوبین با خودش فکر کرد و بعد با کنجکاوی به این فکر کرد که یونجون الان داشت چیکار میکرد؟ دستش خوب شده بود؟

و فکر هایی از این قبیل؛ دلش حتی برای افراد قصر هم تنگ شده بود.

چقد عجیب؛ این اولین باری بود که انقدر از اونجا دور بود، حس غریبی داشت، ولی پادشاه جوان میدونست که حالا مجبور به بزرگ شدن بود.

_________________________________________


خب خب اینم از این پارت؛ امیدارم که پادشاه، شاهزاده، و نویسنده‌ی داستان ما تونسته باشند بخشی از قلبتون رو مال خودشون کنن.

بنظر شما سوبین جرعت فکر کردن به چه اسمی رو نداشت؟

پاسخ A خدمتکارِ جذابش

پاسخ B روباهه مکار

پاسخ C اسمشو نبر(چوی یونجون)

خوشحال میشم جوابتونو باهام به اشتراک بزارید ▪︎-▪︎.

Report Page