Stay alive

Stay alive

Hero

پارت دوازدهم؛ بیا باهم آتیش بازی رو تماشا کنیم!


روز ها به سرعت می‌گذشتند.


خیلی زود تموم قبیله ها توی قصر سونگ بودن و مهمونی در حال برگذاری بود.


سوبین میتونست بگه این مجلل ترین مهمونی ای بود که به عمرش دیده.


کل قصر با کاشی های سفيد به زیبایی تزئین شده بود و پرده های طلائی رنگ با کمک باد به پرواز در اومده بودند؛ در وسط سالن میز بزرگی قرار داشت و پر بود از غذا و دسر های رنگارنگ که زبون هر کسی رو آب مینداخت.


سوبین با خودش فکر کرد؛ پس پدرش برای دیدن همچین چیزی هر سال سر وقت به این مهمونی میومد.


حالا چهار قبیله کنار هم جمع شده بودند؛ میزبانان اصلی قبیله‌ی سونگ، و کمی پایین تر در سمت چپ اونها پسر های قبیله‌ی هوانیسان که به زیبایی بی نظر شهرت داشتند اونجا بودند.


سوبین سمت راست و رو به روی اونها نشسته بود و می‌تونست بگه اونا واقعا نمونه بارز زیبایی بودند.


صدای ویولن ها کمی بیشتر از قبل شد تا ورود قبیله‌ی تاگو رو خوش آمد بگن.


این قبیله به قبیله‌ی آتشین شهرت داشت و اونها همیشه هر جایی که بودند رو زیر پا می‌سوزاندند


البته میشه گفت این فقط یه اصطلاح بود که مردم می‌گفتند تا بی رحم و قوی بودن اون قبیله رو بیان کنند.


رهبر قبیله تاگو همراه اونها نبود پس سوبین میتونست حدس بزنه که پسرش رو به جای خودش فرستاده.


شایعات می‌گفتن پسرش زیادی زود رنگ بود و احترام زیادی برای بقیه قائل نبود.


پسرک موهای بلندی داشت و پوستش کمی برنز بود، چشماش کشیده بودند و زخم کوچیکی کنار لپش داشت.


اون زخم نشونه ی جنگ هایی که در اون‌ها شرکت کرده، بود.


تعظیم کوتاهی سمت بیونگ هو کرد و بعد با تکون سری به بقیه‌ی قبیله ها سلام کرد؛ همه غیر از سوبین.


سوبین کمی جا خورد؛ انتظار نداشت کسی که تا بحال ندیده بودش توی دیدار اول حتی بهش سلام هم نکنه؛ بهرحال اونا در آینده مجبور بودن همو ببین پس این اوضاع رو یکم پیچیده میکرد.


پسر که سوبین تازه فهمیده بود اسمش ووجینه بدون نگاه کردن به سوبین رفت و کمی اونطرف تر کنارش نشست.


مهمونی کوچیکی بود ولی آدم های بزرگ و زیادی اونجا بودن.


خیلی زود تمامِ افراد حاضر در مهمونی شروع به گفت و گو خنده شدند؛ و سوبین کمی تعجب کرد از دیدن اینکه اونا انقدر صميمانه باهاش صحبت می‌کردند؛ میدونست که پدرش دوستان زیادی بینشون داشت و این باعث می‌شد بخواد ازش تشکر کنه.


از طرفی ووجین که درست کنار سوبین نشسته بود زیاد حرف نمی‌زد؛ انگار که از این مهمونی راضی بنظر نمی‌رسید.


سوبین کمی دست دست کرد و بعد سمت اون خم شد و با لبخند کوچيکی که برازنده ی یک پادشاه بود گفت؛ "این مهمونی بهتون خوش نمیگذره"


پسرک پوزخندی زد و به سوبین نگاه کرد، در نگاهش کمی تحقیر وجود داشت که باعث می‌شد حس بدی به سوبین دست بده.


بعد با صدای بلندی جوری که همه بشنون گفت: چوی سوبین؛ بودن توی این جمع، اونم وقتی که یه قاتل درست کنارمه بهم حس خوبی نمیده ک باعث می‌شه این مهمونی برام ناخوشایند بنظر بیاد."


دوباره اون کلمه "قاتل" انگار که یه نقطه ضعف ازش پیدا کرده بودند و همش به اون ضربه می‌زدند.


سوبین به خوبی میدونست که قاتل نیست؛ حتی میدونست که هدف آدمایی که این کلمه رو بهش اختصاص می‌دادند چی بود.


اونا خیلی زود اعلام می‌کردند که اون نباید شاه بشه‌.


خودشم نمیخواست؛ اون فقط مجبور به محافظت از سرزمینی بود که پدرش عمرش رو به پای مردمش ریخته بود.


نمیذاشت که زحمات پدرش از بین بره.


اون روی دوتا چیز خیلی حساس بود؛ عزیزانش و دشمنانش.


حالا که فرد مقابلش داشت دشمنی رو انتخاب میکرد پس سوبینم چاره ای نداشت.


لبخندی رو به ووجین زد و گفت " شاهزاده‌ی جوان زیادی رو راست هستند"


بعد ادامه داد


"ولی اگه من قاتلم پس شما اسم خودتون رو چی میزارید هوم؟ شمایی که در جنگ هاتون خون هزاران بیگناه رو ریخیتن"


همه سکوت کرده بودن، کسی جرأت نفس کشیدن نداشت، این بی احترامی بی سابقه بود ولی از طرفی ام اونها جذب دعوای اون دو نفر شده بودند.


سوبین با دیدن چهره‌ی عصبیه پسرک خیره به چشماش ادامه داد؛


"نا گفته نمونه که قبیله‌ی شما شهرت خوبی ندارن"


پسرک از جاش بلند شد و با خشم به سوبین نگاه کرد؛ اون آدم بی صبری بود و تا همین الانم زیادی صبر کرده بود.


سوبین مقام بالا تری از اون داشت و شمشیر کشیدن روش یجورایی جرم به حساب میومد.


ولی اون به این چیزا اهمیت نمی‌داد؛ پس شمشیرش رو از غلاف بیرون کشید و به سمت سوبین نشونه گرفت.


همون لحظه بیونگ هو؛ رئیس قبیله‌ی سونگ از جاش بلند شد و با صدای بلندی گفت ؛ "بس کنید"


سوبین همچنان با نفرت به فرد مقابلش نگاه می‌کرد.


پسرک ناچار شمیرش رو پایین گرفت و با عصبانیت از سالن مهمونی خارج شد.


☆☆☆


یونجون توی روزهایی که سوبین داخل قصر نبود سعی می‌کرد خودش رو با کار های مختلف سرگرم کنه. اون وقتش رو با بومگیو می‌گذروند، با بقیه خدمتکار ها صحبت می‌کرد و سعی داشت ازشون چیزای جدیدی یاد بگیره تا بتونه وظیفه‌ش توی قصر رو به خوبی انجام بده. این روزها اون به اتفاقاتی که چند وقت اخیر افتاده بود خیلی فکر می‌کرد. هنوز هم نمیدونست چطور همه چیز انقدر زود اتفاق افتاده بود و حتی هیچ ایده ای راجب اینکه چطور باید این داستان رو تموم میکرد نداشت. درواقع حالا که خودش وارد داستان شده بود نمی‌تونست روی چیز زیادی کنترل داشته باشه و مجبور بود مثل کارکتر های داستان و یا مثل همه ادم های عادی با اتفاقات رو به رو بشه. گاهی وقتا واقعا دلش میخواست کاش معجزه می شد و میتونست همه اتفاقات رو بنویسه و اونا به راحتی اتفاق بیفتن. اما حالا این‌کار برای یه خدمتکار ساده غیر ممکن بود. اون دیگه یه نویسنده که خیلی راحت ایده های ذهنش رو، روی کاغذ پیاده می‌کرد و هیچ ایده ای راجب احساسات واقعی کارکتر ها نداشت نبود. حالا اون همه چیز رو از نزدیک لمس می‌کرد و هر تصمیمی که می‌گرفت میتونست حتی روی خودش هم اثر بذاره. سعی کرد افکارش رو نادیده بگیره و حواسش رو به دور و برش بده.

"هی آقا حواست کجاست؟ واقعا میخوای بخری؟"

یونجون که تازه یادش افتاده بود الان کجاست و برای چه کاری به اونجا اومده عذر خواهی کرد و از اون دکه فروش میوه فاصله گرفت.

صبح روز بعد سوبین از سفر برمی‌گشت و اون به بازار رفته بود تا برای فردا مواد غذایی بخره و غذای مفصلی برای شاه درست کنه.

همینطور که با چشم دنبال جایی برای خرید برنج می‌گشت ناگهان فرد آشنایی رو دید.

اون شاهزاده کای بود که با موهای بور و خوش‌رنگش از فاصله های زیاد هم قابل تشخیص بود. خواست بره جلو و بهش سلام کنه اما همین که چند قدم جلو رفت فرد دیگه ای رو دید که با شاهزاده در حال صحبت بود. اون سر تا پا مشکی پوشیده بود و چون پشتش به یونجون بود، یونجون نمی‌تونست چهره‌اش رو تشخیص بده. تنها چیزی که توجهش رو جلب کرد کمربند آبی رنگی بود که اون بسته بود و دقیقا وسطش از پشت طرح های اسلیمی زیبایی گلدوزی شده بود. چشم هاش رو ریز کرد و سعی کرد با دقت حرکاتشون رو آنالیز کنه. فاصله‌ش اونقدر نزدیک نبود که بفهمه دارن درمورد چی حرف میزنن اما با کیسه پر پولی که کای به اون مرد داد کمی مشکوک شد.


"اون مرد جوون کی میتونه باشه که شاهزاده باهاش مخفیانه صحبت می‌کنه و پول رد و بدل میکنه؟!"


ذهنش درگیر این سوال بود که متوجه شد اونا از هم خداحافظی کردن و دارن از همدیگه دور میشن.

با عجله پشت دکه ای رفت تا توجه کای بهش جلب نشه.

اون هیچ ایده ای راجب شخصی که کای به ملاقاتش رفته بود نداشت اما می‌تونست حس کنه که اتفاقات خوبی قرار نیست بیفته....


☆☆☆


بالاخره روز برگشت شاه جوان از سفر نسبتا طولانی‌ش رسیده بود و از صبح اون روز هیچ‌کس توی قصر آروم و قرار نداشت. همه کارکنان قصر سعی داشتن با آماده کردن قصر شرایط رو برای شاهی که خسته از سفر برمی‌گشت محیا کنن. بیشتر از هر کسی این خدمتکار اصلی‌ش بود که لحظه ای نتونسته بود آروم بشینه و مشغول رهبری بقیه خدمتکارا بود تا کارشون رو به نحو احسنت انجام بدن. درسته که یونجون فقط برای محافظت از سوبین خدمتکار شده بود اما حالا نمی‌تونست از وظایفی که داره شونه خالی کنه. علاوه بر وظایفی که هر خدمتکار اصلی ای انجام می‌داد اون وظیفه دیگه ای رو هم به عهده گرفته بود. اون از صبح تا به حال مشغول تدارک دیدن بهترین غذا ها برای شاهی که خسته از راه می‌رسید بود و از اونجایی که می‌خواست همه چیز دقیقا باب میلش پیش بره خودش شخصا همه مواد اولیه غذا ها رو تدارک دیده بود و حالا هم مشغول پختنشون بود.


توی روز های عادی معمولا توی قصر یک نوع غذای اصلی به همراه پیش غذا سرو میشد اما از اونجایی که یونجون به خودش قول داده بود از سوبین محافظت کنه دلش به درست کردن یه مدل غذا راضی نشده بود و این سومین غذایی بود که در حال آماده کردنش بود.


"آه بالاخره تموم شد. حالا وقت چیدنشون روی میزه!"


یونجون اینو گفت و به بقیه خدمتکارا دستور داد تا همه چیز رو به اتاق شاه ببرن.



☆☆☆


برای بار هزارم راهروی قصر رو با قدم های بلند طی کرد. دو ساعت از زمانی که میز رو چیده بود گذشته بود و هنوز خبری از سوبین نبود.



نمی‌دونست ممکنه بلایی سرش اومده باشه یا فقط همه چیز جوری که پیش بینی می‌کرد پیش نرفته...


از نگرانی مشغول جوییدن ناخناش بود که با صدای قدم هایی روش رو برگردوند.


"پس بالاخره اینجایی..."


سوبین که بعد از چند هفته بالاخره می‌تونست یونجون رو ببینه سرعت قدم هاش رو تند کرد تا خودش رو به اون برسونه.


یونجون که حالا نگرانیش جاش رو به لبخند زورکیش داده بود سر جاش ایستاده بود تا سوبین بهش برسه.


"مدت زیادی گذش-"


حرفش با پیچیدن گوشش توسط یونجون قطع شد.


"آ-آییی چیکار میکنییی؟؟"


یونجون همچنان لبخند میزد و بیشتر گوشش رو می‌پیچوند.


"آخخ آییی ولم کنن چتهه؟؟"


"چمه؟؟؟ داری میپرسی چمه!؟"


یونجون بلاخره گوش سوبین رو ول کرد و با عصبانیت بهش نگاه کرد.


"بهم بگو چرا انقدر دیر کردی!"


سوبین کمی متعجب بود در حالی که گوشش رو ماساژ میداد گفت " میدونی تو اولین نفری هستی که با یه پادشاه اینجوری حرف میزنه؟"


"سوالمو با سوال جواب نده!"


سوبین با دیدن عصبانیت یونجون نفسش رو بیرون داد.


"خب وسط مهمونی یه دعوای کوچیک پیش اومد که باعث شد دیر برسم"


چهره یونجون به سرعت از عصبانیت به نگرانی تغییر پیدا کرد.


"چه دعوایی؟ حالت خوبه؟ کسی چیزی گفته" در حالی که دو تا دور سوبین رو برسی میکرد پشت هم سوال میپرسید.


سوبین یونجون رو سر جاش نگه داشت و گفت" خوبم"


یونجون نفس راحتی کشید و بعد یه دفعه با پاهاش پای سوبین رو لگد کرد.


"نمیتونی دیر نکنی ها! من کلی غذا برات درست کرده بودم الان همشون سرد شده"


"تو برام غذا درست کردی؟"


سوبین با کمی تعجب پرسید


"بله! الانم مجبوری همشونو بخوری من یه ذره اشم برات گرم نمیکنم"


یونجون چشماشو ریز کرد و به سوبین نزدیک تر شد "حتی یه ذره‌ام نباید توی بشقاب بمونه !"


"پس همشونو تموم کردی!"


سوبین با شنیدن صدای یونجون که تازه وارد اتاق شده بود سرشو بالا اورد و بهش نگاه کرد


"همم"


دهنش اونقدر پر بود که حتی نمیتونست چیز دیگه ای بگه؛ بخواد از غذاش تعریف کنه یا بگه چقد دستپختت داغونه یا فقط تشکر کنه.


البته به نظر میرسید یونجون در نبودش اونقدر تمرین کرده و دستپختش بهتر شده که نتونه غر بزنه. لقمه آخرشو قورت داد و میخواست چیزی بگه که همون لحظه خدمتکاری اومد داخل و گفت


"شاه جوان! هان هوآبین اومده ملاقاتتون. بگم بیاد داخل؟"


سوبین که با شنیدن اسم هوآبین کاملا از یاد برده بود چی میخواست بگه و مضطرب شده بود با حرکت دستش اشاره کرد بگن اون بیاد تو.


یونجون که هنوز هم اونجا بود با شنیدن اون اسم کنجکاو شد.


"اون دیگه کیه.."


"هان هوآبین؟ چقدر این اسم اشناست..."


افکارش با صدای باز شدن در در هم امیخته شد و نگاهش رو به اون مرد داد.


"صبر کن... این.. این همون..."


"سلام عرض شد. عالیجناب خدمتتون رسیدم که یه موضوع مهم رو باهاتون در میون بزارم."


سوبین که هیچ جوره نمیتونست برای چیزی که قرار بود بشنوه صبر کنه گفت


"می‌شنوم."


"قبلش دوست دارم صحبتمون خصوصی باشه. هم من و هم شما میدونیم که نباید به بیرون درز کنه."


بعد با سر به یونجون اشاره کرد.


"حرفتو بزن. اون مطمئنه!"


هوآبین که هنوز هم راضی به نظر نمی‌رسید سعی کرد فقط قبول کنه و حرفی رو که سوبین مدت ها برای شنیدنش صبر کرده به زبون بیاره.


"پس میرم سر اصل مطلب. حدود یه ماه از مرگ شاه مرحوم گذشته و توی این مدت طبق دستور دادگاه و البته سفارش ویژه خودتون دنبال قاتل پدرتون بودم و تونستم به نتیجه برسم."


سوبین عرق سرد روی پیشونیش نشسته بود و نمیتونست برای شناختن قاتل پدرش و دشمن خودش صبر کنه.


"خب... ما تمام افراد نزدیکتونو بررسی کردیم. زیر نظرشون گرفتیم و تمام کسایی که باهاشون رفت و آمد داشتن شناسایی کردیم اما‌‌.."


"اما چی؟"


"هیچ کدوم از اونا مشکوک نبودن. به نظر نمیار کار اونا باشه... برای همین من شک کردم که نکنه کار قبیله های دیگه باشه.. اونا دلایل زیادی برای دشمنی باهاتون دارن."


"تو- تو فکر میکنی کدوم قبیله توی مرگ پدرم دست داشته؟.."


"متاسفانه هنوز نتونستم دقیقا متوجه شم که کار کی ممکنه باشه فهمیدنش به تحقیقات گسترده تری احتیاج داره اما بهتون اطمینان میدم تمام سعیم رو برای پیدا کر-"


سوبین که خودش زودتر توی مغزش به جواب رسیده بود خون جلوی چشم هاش رو گرفت وسط حرفش پرید.


"ووجین!..."


"چی؟ منظورتون پسر قبیله تاگو عه؟"


دست هاش مشت شد و با دندون های چفت شده ادامه داد.


"خودشه.. اون تمام مدت جوری رفتار میکرد که انگار میخواد سر به تنم نباشه..."


سرش رو بالا اورد و به چشم های هوآبین خیره شد.


"راجبش تحقیق کن. مطمئن شو که کار اون نباشه وگرنه حتی خدا هم نمی‌تونه جلومو بگیره تا به بدترین شکل ممکن نکشمش."


☆☆☆



لحظاتی از رفتن اون کارآگاه گذشته بود و یونجون تمام مدت در حضور اون مرد یه کلمه هم حرف نزده بود. درواقع اونقدر اطلاعات جدید به مغزش وارد شده بود که نیاز به انالیز اون اتفاقات داشت.


تمام مدت نتونسته بود نگاهش رو از اون کمربند آبی بگیره و به محض ورود هوآبین و دیدن اون کمربند آشنای دیروز فهمیده بود اون اسم چرا انقدر آشنا به نظر میومد.

هوآبین از همون اولش هم راجب همه چیز به سوبین دروغ گفته بود. اون نمی‌خواست سوبین بفهمه قاتل پدرش واقعا کیه. یونجون تازه از پس ذهنش به یاد آورده بود که قبل از اینکه وارد داستان بشه هوابین چه کارهایی همراه هم دستش کرده بود. با اینکه نویسنده همه این ها خودش بود اما چرا همه چیز اینقدر ناعادلانه بنظر میومد؟

حالا که فرصت جبران رو داشت باید هرچه زودتر موقعیتی پیدا می‌کرد تا همه چیز رو به سوبین بگه. نمی‌تونست بذاره همه چیز خراب بشه...


از طرفی سوبین که انگار صبرش تموم شده بود با صدای آرومی پرسید" به چی فکر میکنی؟!"


سوال واضح بود، بدون هیچ راه میانبری، یونجون کمی فکر کرد " اممم خب داشتم به این فکر میکردم که امشب آتیش بازیه" سوبین سر تکون داد " آره"


یونجون کمی بی پروایانه پرسید "میای با هم آتیش بازی رو تماشا کنیم؟!"


در واقع این رو گفته بود تا سوال قبلیه سوبین رو بپیچونه و مثل اینکه موفق بود چون پادشاه جوان چند ثانیه‌ای فکر کرد و بعد جواب داد"باشه"


خب انتظار این جواب رو نداشت ولی با خودش فکر کرد، هر چه باداباد اینجوری میتونم بیشتر بهش نزدیک بشم و مراقبش باشم، پس لبخندی زد " پس امشب جای اون درخت میبینمتون!"و به پایین و بیرون حیاط قصر جایی که یه درخت بزرگ قرار داشت اشاره کرد.


سوبین چیزی نگفت و سر تکون داد یونجون کمی بهش نگاه کرد و بعد در حالی که سمتش خم شده بود با ابروهای بالا رفته اش گفت " منو نپیچونیا! دلم نمیخواد تنها نگاهش کنم"


سوبینم فقط متقابلا بهش نگاه کرد " باشه، نمیزارم تنها بمونی".


خیلی زود هوا به تاریکی رفت و شب فرا رسید یونجونم برای اینکه بتونه راهش رو توی اون تاریکی پیدا کنه گردنبندی رو که سوبین بهش داده بود رو دور گردنش انداخت تا با نورش راهش رو پیدا کنه.


وقتی از میون چمن ها و برکه‌ای که کمی اونور تر بود رد شد تونست درخت رو پیدا کنه و فرد جوانی که کنار درخت ایستاده بود رو ببینه؛ نور ملایمی که از ماه روی صورتش می‌تابید کمی اجزای صورتش رو روشن تر از قبل کرده بود و زيباييش رو چند برابر کرده بود.


یونجون چند ثانیه‌ای مشغول نگاه کردن بهش شد تا اینکه پادشاه جوان سمتش برگشت و نگاهش رو قفل به چشماش کرد.


یونجون کمی جا خورد بعد سریع به خودش اومد و براش دست تکون داد، سوبین اما کمی غافلگیری در چهرش دیده میشد.


یونجون به سرعت به سمتش اومد


" زود اومدی"


"گردنبندو انداختی"


جفتشون با هم پرسیده بودن.


یونجون با خنده جواب داد "آره بهم کمک کرد که راهمو پیدا کنم" سوبین لبخند کوچیکی روی لب هاش نشوند "همم خوبه".


بعد از گفت و گوی کوتاهي که داشتن یونجون به سمت درخت اشاره کرد "بیا بهش تکیه بدیم و بشینیم" سوبین ام حرفش رو تایید کرد و جفتشون کنار هم نشستن، سرمای هوا باعث می‌شد یونجون به صورت خیلی سوسکی خودش رو به سوبین نزدیک تر کنه، چون برعکس اون سوبین خیلی گرم بود!


سوبین با دیدن اینکه یونجون داشت همینجوری بهش نزدیک می‌شد پرسید "چته؟"


"سردمممه، ارباب خیلی گرمه!"


یونجون گفت و سوبین بی توجه بهش نگاهش رو به آسمون داد و درست همون لحظه صدایی از دور دست به گوششون رسید، و نور های درخشانی به آسمون حجوم بردند، و در تاریکی شب به زیبایی می‌درخشیدن و چشمان هر کسی رو که بهشون نگاه می‌کرد رو روشن می‌کردند.


"زیادی درخشانه"


سوبین چیزی نگفت ولی یونجون میتونست رده هایی از لبخند رو گوشه‌ی لب هاش ببینه، پس بعد از نگاه کوتاهي به اون و حس آسوده ای که گرفت دوباره به آسمون نگاه کرد.


سوبینم سمتش برگشت و خیره به یونجون به آرومی دستش رو روی شونه‌هاش گذاشت و اون رو به خودش نزدیک کرد.


با حس گرمایی که یه‌دفعه سمتش اومده بود یونجون حالا احساس بهتری داشت؛ و جفتشون در حالی که با هم آتیش بازی رو تماشا می‌کردند لبخند می‌زدند و ازش لذت می‌بردن.


با تموم شدن آتیش بازی سوبین به آرومی گفت "تو اولین نفری هستی که همراهش آتیش بازی رو نگاه کردم".


البته که یونجون میدونست اولین نفر بود، اون کل زندگی سوبین رو از بر بود پس میدونست که تنهایی همیشه باعث حسرتِ شاهِ جوان میشد؛ وقتی به این فکر کرد که کل این مدت چقدر تنها بوده کمی حس درد رو توی سینه‌اش حس کرد.


وقتی مادرت مرد تنها بودی؛ درد داشت مگه نه؟


وقتی همه بهت گفتن هیولا بازم تنها بودی؛ درد داشت؟


وقتی که پادشاه مرد چی؟ اونموقع برای اولین بار بعد از سال ها گریه کردی، دیگه نتونستی تظاهر کنی درد نداره.


تو تنهایی کل این مسیر پر درد رو پیش رفته بودی، مگه می‌شد درد نداشته باشه.


یونجون حس میکرد افکارش زیادی حس سنگینی بهش انتقال داده بودن پس به آرومی و به صورت ناخودآگاه سرش رو روی شونه‌ی سوبین گذاشت و برای چند لحظه چشماش رو بست و بعد به خواب رفت.


سوبین چند ثانیه در سکوت به یونجونی که خوابش برده بود نگاه کرد و بعد به آرومی کُت ش رو از تنش در آورد و روی یونجون انداخت و خیره موند به تاريکي شب و ستاره‌هاي که در اون تاريکي قابل دیدن بودند.


Report Page