Stay alive
Heroپارت چهارم؛ تو کی هستی؟!
ترس، ترس و ترس تنها چیزی بود که توی اون سلول تاریک که نم های دیوارش حالش رو بد میکرد کل وجود شاهزاده رو گرفته بود.
هیچکس قرار نبود حرفاش رو باور کنه..
مدام با خودش تکرار میکرد که راه نجاتی برای اون وجود نداره همین الانم همه به راحتی توی صورتش نگاه میکردند و لقب قاتل رو بهش میدادن.
به دیوار سرد سلول تکیه داد و با عقب بردن سرش نفس عمیقی کشید.
زخم های روی صورتش درد میکردند، و شکنجه هاش تمومی نداشت.
یک دستش رو تیکه گاه سرش قرار داد و مشغول فکر کردن به یه راه نجات شد.
اما هیچ راهی نبود، هیچ راه نجاتی برای سوبینی که همین الانم، همه به چشم یک هیولا میدیدنش وجود نداشت.
فردا صبح دادگاه بود، و توی این سلول نمیتونست مدرکی برای اثبات بیگناهی خودش پیدا کنه.
و اون بیرون؟
کسی بهش اهمیت نمیداد که بخواد برای نجاتش کاری کنه.
شاید خودشم باید مثل پدر و مادرش میمرد.
کمی اونطرف تر در قصر یونجون همراه با گیو وارد اتاق پادشاه شده بودن تا مدرکی مبنی بر بیگناهی سوبین پیدا کنن.
یونجون میدونست که مدرک باید اینجا باشه؛ تا جایی که یادش میومد نوشته بود که مدرک اینجا پیدا میشه ولی جای دقیقش رو به خاطر نداشت پس همراه گیو مشغول زیر و رو کردن اتاق بودند.
اتاق با تم قرمز رنگی تزئین شده بود به همراه یه تخت سلطنتی که بافت های طلایی رنگ و پرده هایی دور تا دورش بود.
در روبهروی تخت؛ یه میز بود که حدس میزد میز کار شاه بوده باشه.
یونجون سمت میز رفت و همهی کاغذ های میز وسایل داخل کشو و هر چیزی که فکرش رو میکرد ممکنه مدرک باشه رو برسی کرد.
با پیدا نکردن چیزی روی صندلیِ روبهروی میز نشست و مشغول فکر شد.
کجا میتونه باشه.
اگه علت مرگ پادشاه مسموم شدن بوده باشه.....پس...
با بالا آوردن نگاهش و پیدا کردن جام شراب پادشاه سمت اون رفت و سریع برداشتش.
داخلش هنوز کمی شراب بود، اون رو بو کرد و با پیدا کردن سم پوزخندی روی لب هاش نشست.
"چیزی پیدا کردی؟"
گیو با کنجکاوی پرسید و سمت یونجون رفت.
یونجون به اون نگاه کرد و با برقی از هیجان توی چشمهاش گفت "مدرکو پیدا کردم".
گیو با خوشحالی جام رو از یونجون گرفت و وقتی متوجه نشد این چه مدرکی میتونه باشه با گیجی پرسید "ولی این چیه؟ یه جام شراب..؟"
یونجون چشماشو چرخوند و جام رو از دست بومگیو گرفت اون رو سمت بینی پسر برد و گفت " بو کن"
وقتی که بوی بدی توی بینیش پیچید گیو با خودش اومد و با تعجب پرسید
"زهر؟"
یونجون سر تکون داد و دوباره جام رو به دستش داد.
" خوب گوش کن باشه؟"
"با...شه؟"
"فردا صبح میری و اینو به عنوان مدرک به دادگاه میبری"
گیو با دقت مشغول گوش دادن به ادامهی حرفای یونجون شد.
" پس میگی فردا تنها باید به دادگاه برم؟"
یونجون سرش رو پایین انداخت و لبش رو به دندون کشید حالا که راهی پیدا کرده بود تا توی قصر بمونه نمیتونست هویت خودش رو لو بده.
با خودش فکر کرد که فقط بگه
" من یکم خجالتیم"
گیو فقط به اون خیره شد
"میدونی که این دلیل قابل توجه و خوبی نیست؟"
یونجون با نااميدي توی چشم های بومگیو دنبال کمی رحم میگشت ولی با پیدا نکردن چیزی دوباره به صندلی تکیه داد.
" فقط همین یه بار؛ همین یه بارو کمکم کن"
بومگیو کمی با شیطنت دستش رو زیر چونش کشید و چشماش رو نازک کرد، به یونجون نزدیک شد و در گوشش زمزمه کرد.
"نکنه از شاهزاده خوشت میاد؟"
یونجون به سرعت اون رو به عقب هل داد
"هی دیوونه شدی، معلوم هست چی میگی؟"
گیو با پوزخندی دور صندلي یونجون چرخید
"با توجه به واکنشی که نشون دادی همچینم بیراه نمیگم مگه نه"
یونجون با تموم شدن صبرش از روی صندلی بلند شد و سمت گیو خیز برداشت تا یه درس حسابی بهش بده ولی پسر سریع تر از انتظارش بود.
" بعدا میبینمت؛ عاشق پیشه ی شاهزاده"
بومگیو درست قبل از خروج از اتاق گفت و یونجون بالشتی که روی تخت بود رو سمت در بسته شده پرت کرد.
" آه پسره ی پرو".
با فرا رسیدنِ صبح دادگاهِ سلطنتی؛ نگهبان ها وارد سلول شاهزاده شدن تا اون رو برای دادگاه ببرن.
" هی بیدار شو"
برخورد لگدی توی شکمش باعث شد تا توی خودش جمع بشه، دیدش تار بود و گوشاش سوت میکشید.
یکی از نگهبان ها که نسبت به نفر کنارش کمی چاق و قوی تر بنظر میرسید سمتش خیز برداشت و یقهاش رو توی دستش گرفت، و سوبین رو سمت خودش کشید، همزمان چشم هاش کم کم داشتند واضح میدیدن.
بلاخره وقتی موفق به هوشیاری شد اولین چیزی که دید صورت عصبیه نگهبانی بود که شب قبل اون رو شکنجه کرده بود.
صدای سوتی که توی سرش میپیچید بیشتر از قبل شد.
و سعی کرد یقه اش رو از چنگال مرد بیرون بکشه.
با چشمای سرد و بیروحش به نگهبان زل زد و گفت
"ولم کن خودم میام"
نگهبان پوزخندی زد و با ول کردن یقهاش اون رو به سمت زمین هول داد.
سوبین به سختی از جاش بلند شد و به سمت دادگاه رفت؛ سالن دادگاهي که براش ترتیب داده بودن بزرگتر از یه سالن معمولی بود، که توی این قصر به این معنی بود که مجرم جرم بزرگی رو انجام داده و باید جلوی مردم مجازات بشه.
با ورودش به سالن یه نگاه کلی به جمعیت کرد؛ بیشترشون مردم عادی بودن و چند تا از بزرگای قصر هم اونجا بودن.
توی قیافهی هیچکس غمی نمیدید همه عصبی و منتظر مجازاتش بودن
نفس عمیقی کشید و در آخر نگاهش رو به قاضی داد؛ یه پیرمرد با ریش های سفید که لباس مشکی ای به تن داشت.
حتی نگاه کردن بهش هم حالش رو بد میکرد.
دست از نگاه کردن به پیرمرد کشید و سرش رو پایین انداخت، حاضر بود هر مجازاتی رو قبول کنه.
" چوی سوبین؛ شما مظنون به قتل شاه یعنی پدر خودتون هستید، اون شب وقتی که رفتین به اتاقش آیا به انگیزهی قبلی بود؟"
سوبین پوزخندی از درد زد، انگیزهی قبلی؟ آه پس اونا واقعا فکر میکنن که من یه هیولام.
قاضی با دیدن اینکه سوبین به سؤالش جوابی نمیده سوال بعدی رو مطرح کرد.
" شاهزاده چوی سوبین قبول میکنی که اون شب به قصد کشتن پادشاه به اتاق اون رفتی و اون رو کشتی؟"
بازم جوابی دریافت نکرد.
درواقع سوبین توی ذهنش داشت به این سوالات مسخره میخندید، انگار اونا از قبل روش قتلو سناریو سازی کرده بودن، و به شدت به خودشون مطمئن بودن.
"شاه رو کشتی تا جانشینش بشی آره؟"
با شنیدن این سوال خون جلوی چشماش رو گرفت.
چوی سوبینی که همیشه آروم بود حالا دیگه نمیتونست تحمل کنه.
نمیتونست اینو تحمل کنه که بهش بگن برای شاه شدن پدر خودت رو کشتی.
با زور سعی کرد خودش رو از دستای نگهبان ها بیرون بکشه، ولی زورشون به قدری زیاد بود که حس میکرد داره الکی زور میزنه
دستاش مشت شده بودن و داد میزد، توی کل سالن تنها صدایی که میپیچید صدای داد های سوبین بود.
جمعیت با ترس به اون خیره شده بودند و با نگاه قضاوتر و پچ پچ های گاه بیگاهشون اون رو هدف قرار داده بودند.
فقط چند ثانیه طول کشید تا در صدای باز شدن در سالن بیاد و همهی صدا ها قطع بشه.
صدای قدم هايي که نزدیکش میشد باعث شد به پشت سرش نگاه کنه.
یه چهره جوون با موهایی مشکی رنگ که توی صورتش ریخته شده بود؛ با پوست سفید رنگش تضاد زیبایی ایجاد کرده بود، و چشمهای کشیدهای که زيباييش رو چند برابر کرده بود.
در آخر؛ لب هاش که مثل گلبرگ نرم بنظر میرسید.
اون پسر داشت سمت سوبین میومد.
کنار سوبین متوقف شد و در حالی که ابروهاش توی هم رفته و اخم کرده بود با صدای بلندی گفت؛
"اون بیگناهه"
نگاه خون گرفته ی سوبین حالا تبدیل به یه نگاه متعجب شده بود.
گوش هاش چیزی رو که میشنید رو باور نمیکرد ' اون دیگه کیه؟..
یونجون زیر چشمی به سوبین نگاه کرد و ادامه داد
"من اونشب اونجا بودم و دیدم که وقتی شاهزاده وارد اتاق شد شاه مرده بود"
چرا سعی میکنه منو نجات بده.
ذهنش حالا پر از سوال بود و نگهبان هایی که محکم گرفته بودنش کمکی بهش نمیکردن.
میخواست بره یقهی اون پسر رو بگیره و ازش بپرسه که کیه، که چرا داره اینکارو انجام میده.
" من مدرک دارم."
یونجون گفت و جام شراب رو به دست دادگاه داد، این همون شرابیه که پادشاه قبل از ورود شاهزاده به اتاقشون مشغول خوردنش بودند"
با دیدن نگاه نفهمیدمی که توی صورت قاضی بود ادامه داد.
" توش زهره، اگه بخواین میتونین چکش کنید"
دادگاه توی سکوت رفته بود، کسی جرأت گفتن چیزی رو نداشت.
قاضی کمی فکر کرد و بعد با اخم گفت؛
" تو اون شب جای اتاق شاه چیکار میکردی ها!؟"
یونجون کنی مضطرب شد ولی نشونش نداد.
"اونشب داشتم از اونجا رد میشدم تا به سمت اتاقم برم که با صدای گریهی شاهزاده متوقف شدم"
قاضی دستی توی ریش های سفید رنگش کرد و گفت " بسیار خب ما مدرکت رو برسی میکنیم"
و با صدای بلندتر از قبل ادامه داد
"تا فهمیدن این موضوع که واقعا توی جام زهر هست یا نه دادگاه به تاخیر میوفته."
یونجون نفس راحتی کشید و با لبخندی دستش رو به نشونه موفقیت مشت کرد.
" تو کی هستی؟"