Stay alive
𝙃𝙚𝙧𝙤;مردم همیشه چیز هایی برای گفتند دارند.
بعضی مثل من سکوت میکنند و درصد بیشتری از اونها ترجیح میدن با حرف و شایعات خودشون رو خالی کنند.
جمعیت زیادی رو به روی دیوار سفید رنگی در حومه شهر جمع شده بودند؛ اعلامیهی جدیدی از سمت قصر برای مردم فرستاده شده بود و باعث شده بود تجمع جمعیت زیاد بشه.
" اینجا نوشته که از هر قبیله باید فرزندی رو برای آموزش به قصر بفرستیم"
" یعنی چی؟ ما که نمیتونیم بچه هامونو همینجوری به دست اونا بسپاریم."
مرد جوانی از پشت خانم به سمت جلو رفت و در حالی که نگاهش قفل به نوشته های اعلامیه بود گفت" اینجا گفتن فرزندانمون باید حداقل ۱۸ سال سن داشته باشند و به اونها جای خواب و غذا هم داده میشه".
" ولی قبیله ها با هم دشنمند چطور میتونن با هم آموزش ببینن؟"
درصد زیادی از جمعیت حرف های پیرمرد رو تایید کردن.
" و نکنه شما میخواین بچتون رو کنار شاهزاده بفرستید؟ اون شاهزادهی خون خوار که کشتن آدما براش مثل آب خوردنه؟".
البته که تمام اینها شایعهای بیش نبود.
شاهزادهی داستان ما سال ها بود که خودش رو در اتاقی تاریک حبس کرده، اون تنها بود، قدرتی نداشت، ولی شایعات همیشه از کاه کوه میسازند.
اون از نظر مردم هیولا بود، اونها حتی قیافهاش رو هم ندیده بودن و به خودشون جرات داده بودن اینجوری قضاوتش کنند.
البته حق با اونها بود.
اون هیولایی بود که من ساخته بودم، وقتی با دستم قلم رو به دست گرفتم و با تکه های جوهر اسمی رو نوشتم که حالا تبدیل به کابوس شب هام شده بود.
"چوی سوبین"
شخصی که از تخیلات من به وجود اومده بود؛ با تنفر ساخته شده بود و همه ازش متنفر بودن؛ زندگیش رو سیاه تر از آسمون شبی بی ستاره نوشته بودم، زجرش داده بودم و حالا؟!
شبی که میخواستم پارت آخر زندگیش رو بنویسم و اون رو بکشم، اون زنده شد، دستم رو گرفت و من رو به داخل داستانی کشید که خودم خالقش بودم.
ازم کمک خواسته بود.
انگار تنها کسی که میتونست اون رو در سیاهی فرو ببره و بعد نجاتش بده فقط من بودم.
پارت یک؛ کمکم کن
☆☆☆
_یک شب قبل
یونجون متوجه نشد چه مقدار زمان سپری شده. خوابهای درهمی دیده بود.
کابوس های تکراری ای که مهمون چشماش شده بودند.
هر شب تکرار؛ مثل یک چرخه هر شب اون کابوس رو میدید.
کابوسی که در اون فردی پشت به اون لبهی صخره ایستاده بود.
" کمکم کن"
صدای فرد در ابتدا خیلی آروم به گوش میرسید ولی هر بار که کلمه رو میگفت؛ صداش بلندتر از قبل میشد.
و در آخر با داد بلندی از ارتفاع پرت میشد.
بارها سعی کرده بود نجاتش بده، ولی هر بار خواب همونجا متوقف میشد.
با کلافگی دستی به موهاش کشید و از جاش بلند شد تا کمی آب بخوره؛ نگاهش به لبتاپ روشن و کاغذ های بهم ریختش افتاد.
صندلی رو عقب کشید و روش نشست.
از وقتی شروع به نوشتن داستانش کرده بود، کابوس ها شروع شده بودن.
همه چیز با نوشتن اون اسم روی کاغذ شروع شده بود؛ همه چیز.
قلم رو به دستش گرفت و روی کاغذ سفید مقابلش نوشت؛ فصل اخر؛ سیاهیه مطلق.
وقتش بود که داستان رو به پایان برسونه؛ صبر کردن بی معنی بود، باید همین حالا تمومش میکرد.
دستاهاش بعد از مدتی، بی اراده شروع به نوشتن کردند، برای ثانیهای روی جملهای که نوشته بود، متوقف شد.
"کمکم کن"
پوزخندی میون لبهاش نشست و همونطور که خیره به کاغذ مقابلش بود؛ چیزی روی کاغذ ظاهر شد.
" کمکم کن چوی یونجون".
با تعجب دستش رو روی اون کلمات کشید و ناباور به جملهی مقابلش خیره شد.
- من اینو ننوشتم...
و درست لحظهای که میخواست کاغذ رو دور بریزه نور سفیدی به چشمهاش حمله ور شد یونجون متوجه اتفاقی که در حال رخ دادن بود، نمیشد ولی با حس کشیده شدن و سرگیجه از هوش رفت.
☆☆☆
وقتی که بهوش اومد، چند ثانیهای طول کشید که یادش بیاد کجاست و یا حتی چه اتفاقی براش افتاده.
با حس دردِ شديدي توی سرش دستش رو روی اون گذاشت، صدای سوتی توی گوشش میپیچید، چشمهاش رو به سختی باز کرد، و به اطراف نگاه کرد، اینجا دیگه کجا بود؟!
مگه الان نباید توی اتاق خودش میبود؟ چه اتفاقی داشت میوفتاد..
با خودش فکر کرد و ناباور به صحنه مقابلش خیره شد.
آسمون تیره تر از هر وقت ديگهای بود و بارون با خشم شديدي از آسمون بر سر آدم هایی که با هم در حال جنگ بودن میبارید، زمین به رنگ قرمز در آومده بود، صدای رعد و برق و نالهی آدم های زخمی گوش خراش ترین چیزی بود که تا به حال شنیده بود.
دستاش رو روی زمین گذاشت تا به کمک اونها بتونه بایسته ولی به محض گذاشتنشون روی زمین، خیسیِ مایع گرمی رو روی اونها احساس کرد، ترس عجیبی توی دلش به وجود اومد و به دستهای آلوده به خونش نگاه کرد.
این، این یه کابوس بود مگه نه؟
همه چیز یه کابوسه؛ نمیتونه، نمیتونه واقعی باشه.
به سختی آب دهانش رو قورت داد و از جاش بلند شد.
این...واقعی بود؟
چند قدم به جلو برداشت و به سمت مرد زخمی ای که به روی زمین افتاده بود رفت، روی دو زانو به زمین نشست و چند لحظه از کاری که میخواست انجام بده تردید داشت.
جراتش رو جمع کرد و زخمی که روی شکم مرد بود رو لمس کرد.
با صدای نالهی دردمند مرد به خودش اومد و به اون خیره شد.
این امکان نداشت...
مرد به صورت عجیبی براش آشنا بود، حتی جایی که بود هم براش آشنا بود، همه اینهارو خودش نوشته بود.
اون مرد...اون کارکتر...
"چوی سوبین"
سوبین با تلاش کمی چشمهاش رو باز کرد و به یونجون زل زد، در مردمک چشمهاش ترس به صورت کاملا واضحی پدیدار بود؛
یونجون با خودش فکر کرد؛ این شکننده ترین حالتشه.
سوبین به سختی دستش رو بالا آورد و مچ دست یونجون رو گرفت.
" کمکم کن"
این جمله؛ یونجون بلاخره فهمید.
تو بودی که منو به اینجا آوردی؛ تا نجاتت بدم.
به سرعت دستش رو روی زخم سوبین قرار داد تا خون بیشتری از دست نده، به اطراف نگاه کرد تا بتونه کسی رو برای کمک پیدا کنه ولی همه یا درحال جنگ بودن یا به صورت جنازهای بی جون به روی زمین افتاده بودن.
ناچار تیکه ای از پیراهنش رو پاره کرد و با اون زخمش رو بست بعد پسر رو روی کول خودش قرار داد و به راه افتاد.
باید اون رو به قصر میبرد؛ هر چه سریعتر.
توی راه چند باری نزدیک بود که سوبین از پشتش بیوفته؛ چون محض رضای خدا اون یه مرد بالغ و سنگین بود.
یونجون اون رو روی کولش بالا کشید و سعی کرد به دردی که توی پاهاش میپیچه توجه نکنه، طی مسیر میتونست نگاه مردم رو روی خودش حس کنه، همه فقط نگاه میکردند؛ بدون اینکه کسی برای کمک اقدام کنه.
سرش رو تکون داد و بی توجه به اونها به مسیرش ادامه داد، تا جایی که چشماش میتونست ببینه به قصر نزدیک شده بود، امیدار بود که سوبین نمیره..نه حداقل تا زمانی که به قصر برسن.
البته واضح بود که هنوز زندست چون نفسهاش روی گردنش رها میشد و پوستش رو قلقلک میداد.
بلاخره به قصر رسید، به محض رسیدنش چند سرباز به سمتش اومدن و نیزه هاشون رو به سمت اون هدف گرفتند؛ یونجون به سختی آب دهانش رو قورت داد و گفت؛ "سلام.. من اومدم اینجا تا شاهزاده رو به شما تحویل بدم؛ اون زخمی شده و باید خیلی سریع تر درمان بشه"
نگهبانان با ترس و تعجب بهم نگاه کردند و سپس نگاهشون به فردی که روی کول یونجون بود افتاد.
"شاهزاده " نگهبانی که جلو تر ایستاده بود با ترس داد زد و سمت یونجون رفت تا شاهزاده رو از اون بگیره.
با برداشته شدن سوبین از روی کولش حالا میتونست نفس راحتی بکشه، حالا باید میرفت و یه راهی برای خارج شدن از این داستان لعنتی پیدا میکرد.
درست لحظهای که پا کج کرد تا بره نیزه ها با حالت ضربدری جلوش قرار گرفتن و مانع حرکت اون شدند.
سر دستهی نگهبانان جلوش ایستاد و با نگاه نافذش سر تا پای یونجون رو زیر نظر گرفت.
" تا هویتت کاملا مشخص نشه نمیتونی از اینجا بری"
یونجون با تعجب و خشم بهش نگاه کرد "هی من جون شاهزاده رو نجات دادم اونوقت اینجوری ازم پذیرایی میکنید!؟"
نگهبان که حالا اخم کرده بود گفت: " از کجا معلوم تو انگیزهی مخفی ای برای انجام اینکار نداشته باشی، مثلا خودت شاهزاده رو زخمی کردی تا پول بدست بیاری هوم!؟"
یونجون ناباور از حرف های مرد داشت از داستانی که خودش نوشته بود متنفر میشد؛ چرا مردم اینجا اینجوری بودن؟ واقعا من خالق همهی اینام!؟
End.
خب!
اینم از پارت اول امیدارم ازش خوشتون بیاد، و دور هم با لبخند این داستانو بخونین؛ اگه دوسش داشتین نظراتتون رو برام ارسال کنید، عاشقتونم!!!!
Bye~