#scenario

#scenario

@Dubaddu5

سوبین در حال جمع کردن وسایلش بود که حس کرد کسی بهش خیره شده، بعد از اینکه سرشو بالا آورد پسری رو در مقابلش دید که مدت ها بود براش قلدری میکرد


اما در این بین یچیزیو‌ فهمیده بود..

یونجون اونو دوست داشت


اگر دوسش نداشت انقدر خودشو سر راهش قرار میداد؟ یا بخاطرش با بقیه همکلاسی هاشون دعوا راه مینداخت؟

آخرین بار یونجون وقتی فهمید که یکی از سوبین خوشش میاد و مدام سعی داره نظرشو به خودش جلب کنه شدید ترین دعوای عمرش رو شروع کرد


اونقدری به اون پسر مشت زد که دماغش شکست و راهی بیمارستان شد

یونجون از طرف مدرسه به مدت ۵ روز اخراج شد ولی توی این چند روزی که نمیتونست به مدرسه بره تمام مدت از دور حواسش به سوبین بود و بعد از تموم شدن تایم کلاسا اونو تا خونه تعقیب میکرد



سوبین متوجه همه اینا شده بود ولی نمی‌دونست باید چه عکس العملی داشته باشه

می‌ترسید از اینکه یونجون هم فقط برای یه روز بخوادش‌

اینکه بعد چند ماه ولش کنه


ولی از طرفی سوبین از علاقه اش به یونجون مطمئن نبود، این بیشتر از همه ازارش میداد و نمیخواست یونجون رو وارد رابطه ای کنه که حتی خودشم ازش اطمینان نداره



صدای یونجون رو شنید که داشت اسمشو صدا میزد

-میشه یکم از وقتتو بهم بدی؟


سوبین به یکباره حجم استرس رو درونش حس کرد ولی خودشم دلش می‌خواست با اون پسر حرف بزنه

-چرا که نه، فقط چند لحظه صبر کن تا وسایلمو جمع کنم


اونا باهم از مدرسه خارج شدن و یونجون به سوبین پیشنهاد داد تا به خونه اش برن

سوبین لحظه اول یکمی تردید کرد ولی بعدش با موافقت کردنش باهم به سمت خونه راه افتادن


توی راه چند باری دست هاشون باهم برخورد کردن و گونه های سوبین کمی سرخ شد

اما یهو یونجون دست سوبینو توی دستش گرفت و محکم فشارش داد


سوبین کمی تعجب کرد و با چشمای درشتش بهش خیره شد

یونجون بین جلو رفتن و نرفتن مونده بود که طی تصمیم اتفاقی صورتشو جلو برد و روی لب های سوبین رو آروم بوسه زد


کمی بعد عقب کشید و با ترس از اینکه سوبین ناراحت شده باشه دستپاچه شد

-معذرت میخوام .. نباید اینطوری میشد


سوبین هنوز توی شوک بود و حرفی نمیزد

اما یونجون از این فرصت استفاده کرد و سعی کرد کلماتو کنار هم بچینه

- من خیلی وقته که ازت خوشم میاد، در واقع دوستت دارم و دلم میخواد باهات وقتمو بگذرونم.. دوست پسرم میشی چوی سوبین؟


سوبین انگار که چشمای خوشگلش شیشه ای شده بودن به یونجون نگاه کرد

- اما من نمیتونم ..


یونجون ناامید نشد و خودشو بیشتر جلو کشید و تقریبا با سوبین سینه به سینه شده بود

- چرا نتونی؟ من بهت علاقه دارم و میدونم توعم ازم خوشت میاد پس مشکل چیه؟


سوبین با پشت دست اشک ریخته شده روی گونه اش رو پاک کرد

- نگرانم نتونیم باهم ادامه بدیم، از آخرش میترسم یونجون


یونجون دستاشو گرفت و اونارو روی قفسه سینه اش گذاشت

- تو فقط بهم اعتماد کن، قول میدم که میتونیم

Report Page