Special pillow
Lunia Ficسهون لحظهای دست از تقلا برداشت و ملاقهای که دستش بود، توی هوا معلق و منتظر مونده بود. خب شاید دلایل زیادی داشت ولی قابل گفتن هم بودند!
"خب...من میخواستم که آروم بشی..دیشب قبل از اینکه بخوابی گفتی بوس کردن دوست داری منم با خودم فکر کردم که اگر بوست کنم شاید آروم بشی!"
در اصل اصلا فکر نکرده بود داره چی کار میکنه فقط انجامش داده بود.
"ناراحت شدی که بوسیدمت؟!"
"نه فقط فکر میکردم من عقاید قرن ۲۱ دارم"
"من که گفته بودم توی خانوادمون بوسیدن عادیه"
"ببخشید! وقتی خالتو میبینی باهاش فرنچ کیس میری؟"
سهون لبخند پهنی زد که حتی لوهان هم از پشت میتونست برآمدگی گونههاش رو ببینه. خندهی ریزی کرد و زمزمه وار 'نه' گفت و مشغول هم زدن غذا شد.
"شاید منم عقاید قرن بیست و یکی تو رو قبول داشته باشم"
لوهان دهن کجیای کرد و دوباره روی مبل ولو شد. سکوت کوتاهی بینشون ایجاد شد که لوهان تصمیم گرفت بهش پایان بده.
"به هر حال. به غیر از بوسیدن، بغل کردن و گردش میتونه آرومم کنه"
چشمهاش رو روی هم گذاشت و سعی کرد بخوابه ولی سوال سهون هوشیارش کرد.
"بین این سه تا کدومو بیشتر دوست داری؟"
"متاسفم. دوباره تکرارش نمیکنم"
نمیخواست لبخند ذوق زدش رو نشون بده ولی غیرقابل کنترل بود. با ساعد و بازوش سعی داشت صورت رنگ گرفته و لبخند پهنش رو پنهان کنه ولی با شنیدن صدای سهون اونم دقیقا چند وجبی صورتش باعث شد از جا بپره و حس و حالش از بین بره.
"هی! پس هر وقت بهش نیاز داشتی یا احساس کردم بهش نیاز داری انجامش میدم"
"ببینم! تو نسبت به همه انقدر سخاوتمندی؟"
"نه هانی من فقط برای تو این همه سخاوت به خرج میدم"
لوهان لبخند کجی زد و دوباره دستش رو روی چشمهاش گذاشت تا تماس چشمیش رو با سهون قطع کنه.
"دیگه کیا میدونن که میتونن با بوسیدنت آرومت کنند"
"بابام. البته اون روشش با تو متفاوته. عادت داره پیشونی یا گونمو ببوسه"
"اوه واقعا! پس منم باید همین کارو بکنم"
"اره همین کارو بکن و ببین چطور گند میزنم به پروژه میلیاردیت"
سهون خنده بلندی کرد و دست لوهان رو کشید تا از روی مبل بلندش کنه. اون هرگز اجازه نمیداد مهمونش بدون اینکه غذا بخوره بخوابه.
"برو لباساتو عوض کن. زودباش"
"چشم مامان هونی"
لوهان غر میزد و پاهاش رو به زمین میکوبید. وقتی دلش نمیخواست غذا بخوره ولی مجبور به این کار میشد حس میکرد مادرش داره اینکار رو میکنه. جدا این قسمتش خیلی سخت و طاقت فرسا بود. زمانی که برای پروژههای برون مرزی تنها زندگی میکرد زندگی مزخرفی داشت هر وقت خوابش میومد، میخوابید و هر وقت گشنه بود غذا میخورد. برای همین وزن زیادی کم میکرد چون در اکثر اوقات خوابش میومد.
با چشمهای نیمه باز و لباسهای راحتی صندلی رو عقب کشید و پشت میز نشست. بوی خوشی از بشقاب جلوش بلند میشد و به دست پخت خوب سهون ایمان داشت.
"تو وقتی عصبانی یا ناراحت باشی چجوری آروم میشی؟"
"من شناخت خوبی نسبت به خودم ندارم"
با بیخیالی شونه بالا انداخت و قاشق پری وارد دهنش کرد. لوهان متعجب لقمهی کوچکی خورد و اخم ریزی روی پیشونیش نشوند.
"یعنی چی؟"
"خب من هر وقت عصبانی یا ناراحت باشم عادت خاصی برای خوب کردن خودم ندارم. یه بار مشروب میخورم، یه بار گریه میکنم، یه بار از خوشی میرقصم و گاهی اوقاتم فکرای عجیبی به سرم میزنه"
"چه فکرای عجیبی؟"
لوهان با چشمهای درشت به سهون نگاه میکرد. انگار در حال شنیدن هیجانیترین داستان قرن معاصره.
سهون مکثی کرد و با تردید لب پایینش رو جویید. بین گفتن و نگفتن مردد بود. توی لاک بی تفاوتیش فرو رفت و دوباره شونه بالا انداخت بدون اینکه سرش رو بالا بیاره و واکنش اون پسر رو ببینه با پایینترین صدای ممکن زمزمه کرد.
"گاهی اوقات فکر آسیب به خودم باعث میشه که آروم بشم"
"فکر کنم تو رو باید با محافظین محلمون آشنا کنم"
سهون متعجب سرش رو بالا آورد و به غذا خوردن لوهان خیره شد. خب این واکنشی نبود که انتظارش رو میکشید. بیشتر انتظار ملامت و سرزنش رو میکشید.
"اونا دیگه کین؟"
"میشناسیشون. همونایی که تو دیدار اول میخواستن ریز ریزت کنند"
با یادآوری اون پنج نفر، لبخند آرومی روی لبهاش شکل گرفت و با غذاش بازی کرد، اشتهایی برای ادامه نداشت.
"چرا باید با اونا آشنا بشم؟"
"چون اونام علاقه زیادی به آسیب رسوندن به خودشون دارن. تو چرا بادت خوابید؟"
"یاد دوستام افتادم وقتی که این مسئله رو فهمیدن. بیخیال. رفتم با بابا صحبت کردم بهونش مشغله زیاد بود با اینکه برنامه کاریش توی اون ساعتی که بهش زنگ زدیم خالی بود"
لوهان از جوابی که شنیده و عوض کردن موضوع بحثشون، اخمی روی پیشونیش نشست ولی وانمود کرد این اخم برای نشون دادن تمرکزش روی حرفهای سهونه.
"بهش حق میدم اگر ده بار دیگه کارمونو تکرار کنیمو جواب نده. به تو اختیار تام داده ولی این کتبا و قانونی ثبت نشده پس باید امروز توی جلسه میبود. ناشیانه عمل کردیم ولی خب برای هوشیار کردنمون که مثل یک شریک غریبه بهش نگاه کنیم بد نبود!"
"شریک غریبه؟ خب این یعنی چی؟"
لوهان با خوردن آخرین قاشق غذاش دور دهنش پاک کرد و آرنجهاش رو روی میز گذاشت.
"شریک آشنا بهت اعتماد داره که از پس سرمایه گذارای پروژه برمیای پس اگر حضور نداشته باشه با یک تماس کلی حضور خودشو اعلام میکنه ولی شریک غریبه چون شناختی از تو و از جایی که داری پروژه رو پیش میبری نداره میخواد توی تمام مراحل باشه. حتی کوچکترینش"
"خب اصلش این نباید باشه؟ هر دو طرف همه جا باشن"
لوهان لبخندی زد و به پشتی صندلی تکیه داد از اینکه منبع اطلاعاتی سهون باشه خوشش میومد.
"شراکت یعنی تقسیم کار اگر سرمایهای که دارین نصف نصف باشه پس وظایف هم نصف میشه منی که توی پروژه و نقشه کشی حرفهایم نباید برم توی قسمت اداریش دخالت کنم که گند بزنم!"
"پس اگر بخوایم اینطوری حساب کنیم من توی هیچی حرفهای نیستمو فقط گند میزنم. بابای من توی بیزینس حرفهایه، شراکت، ساخت و ساز و هرچی که توش پول باشه خب از الان من باختم!"
سهون نفس عمیقی کشید و نا امیدتر از همیشه به ظرف غذاش خیره شد. از اولشم نباید این میدون جنگ رو با پدرش درست میکرد وقتی که خودش نصف سن پدرش رو داره و پدرش یک آدم با تجربست.
لوهان از جا بلند شد و میز غذاخوری رو تمیز کرد. تک خندهای زد و با ابر کفی شده ظرفها رو شست.
"هی پسر خودتو دست کم نگیر! تیم طراحی و ساخت و ساز همش از طرف تو هستن و البته خودت دکتری میتونی سرمایه گذارهای به نام پیدا کنی"
سهون نفسش رو آه مانند بیرون داد و روی میز غذا خوری ولو شد و سرش رو روی بازوش گذاشت.
"یه خبر بد دیگه هم دارم جناب لو! هیچکس قرار نیست به کسی که تازه مدرک تخصصشو گرفته اعتماد کنه و سرمایه گذاری کنه حتی استادای خودم. معقتدن من یه بچه سوسول پولدارم که قراره ددیم برام بیمارستان بزنه. اوه خدایا این خیلی مسخرس اونا منو میشناسنو همچین فکری میکنن!"
"خب همینا بود؟ فکر کن ببینم چیزی رو جا ننداخته باشی"
لوهان گفت و تا کمر توی یخچال خم شد تا ظرف میوه رو بیرون بیاره. دلش میخواست بره بخوابه ولی کارشون مهمتر بود. باید بحث رو ادامه میدادند. پس لوهان تنها راه نخوابیدنش رو خوردن میدونست.
"داری شوخی میکنی؟! همین چیزی که گفتم یعنی بدبختی!"
"بیخیال سهون تو انتظار داشتی ازت حمایت کنند؟"
"حداقل برای شروع فکر میکردم به اعتبار فامیلی اوه پشتمو خالی نکنند"
لوهان با چهرهی بی حسی گاز بزرگی به سیبش زد. سهون نباید حرف پدرش رو وسط میکشید.
"تو باید از اعتبار خودت استفاده کنی سهون!"
"حتما ازش استفاده میکنم ولی وقتی پنجاه سالم شد چیز زیادیم نمونده فقط بیست سال دیگه تحمل کنم بدست میاد"
"اوه پسر! برای لایو اکشن گالیور باید تو رو به جای گِلام بزارن نقشتو عالی بازی میکنی"
سهون بی اهمیت به حرفی که لوهان زده بود، بیشتر از قبل توی خودش جمع شد و چشمهاش رو بست. اگر لوهان تلاش میکرد تا صورتش رو ببینه، حتما برای لبهای آویزونش غش میکرد.
"الان مشکلت چیه پسر!"
"بابام"
"میشه یه چیز جدید بگی سهون؟"
سهون کلافه خندهای کرد و دستی به صورتش کشید.
"داشتم به این فکر میکردم یه قرار ملاقات رسمی که بابام سرمایه گذارا رو ببینه خیلی افتضاحه"
"چرا؟"
"منو تو پوستمون کلفت بود کنار نرفتیم دو تا جمله در مورد افت سهام بیمارستان و این جور مزخرفات بگه تمومه!"
"کاش میشد از جادو استفاده کرد بابات اون روز نتونه حرف بزنه"
لوهان توی فانتزیهای هاگوارتز و رفیق فابریک هری پاتر بودن غرق شده بود که سهون چنگی به موهاش زد.
"من جدیم!"
"نه سهونا من جدیم تو سهونی!"
سهون با یادآوری شوخی بی نمکی که دیشب با لوهان کرده بود، صورتش در بی حالتترین موقعیت قرار گرفت که برای لوهان واقعا خنده دار بود ولی خب خستگی بیش از حد اجازه خنده نمیداد.
"من یادم رفته مسواک بیارم تو مسواک اضافه داری؟"
"آره؛ بیا بهت بدم"
آشغال سیبش رو توی سطل آشغال انداخت و دنبال سهون به سمت دستشویی رفت. سهون با قیافه گرفته مسواک جدیدی از کمد خارج کرد و به لوهان داد و مسواک خودش رو خمیر دندون زد.
"واقعا خوشحالم که بابات زورت نکرده مثل خودش وارد بیزینس بشی احتمالا یک شبه پیر میشدی! انقدر ناراحت و افسرده نباش، همه چیز درست میشه کلافگی و استرس بیش از حد فقط باعث میشه درست از فکرت استفاده نکنی"
مسواکش رو خمیر دندون زد و توی آینه به سهون که به نقطه نامعلومی خیره بود، نگاه کرد. ازش توقع جواب نداشت چون دهنش مثل خودش پر از کف بود.
مغز جفتشون انقدر درگیر کار و پروژه جدید بود که اصلا متوجه صمیمت بینشون نبودند، مسواک زدن دو نفری! میتونست فانتزی خوبی باشه در حالی که اون دو نفر اصلا بهش فکر هم نمیکردند.
سهون کارش رو زودتر تموم کرد و به محض خالی و تمیز کرد دهنش، در حالی که از دستشویی خارج میشد با بی حالی زمزمه کرد.
"من به هر چیزی که یک سرش بابام باشه همین حسو دارم. استرس و کلافگی. چون قرار نیست مراحل نرمالشو طی کنه"
لوهان متوجه بود چیزی اون پسر رو اذیت میکنه از گذشته، از یک خانواده در ظاهر بی نقص ولی خب هنوز دلش نمیخواست براش شنونده باشه. چیزای مهمتری برای انجام بود.
سریع دهن و مسواکش رو شست و توی ظرف مخصوص کنار مسواک سهون گذاشت.
"این بده که هیچ شناختی به خودت نداری اگر میدونستی میتونستم بهت کمک کنم"
لبهاش رو آویزون کرد و انتظار داشت سهون واکنش سرحالی نشون بده و حداقل یک شوخی نصف نیمه برای خواب بهش بده ولی اون پسر در حال غرق شدن توی خودش بود.
"متاسفم. فرصتی برای شناخت خودم نداشتم. خانوادم توقعات زیادی داشتن باید به اونا رسیدگی میکردم"
لوهان چشمهاش درشت شد. خب شاید اینکه شریکش پدرش بود و اون مرد توی بیزنیس اصلا هیچ شباهتی به بابای سهون نداشت، باعث میشد اون پسر افسرده بشه.
سمت دیگهی تخت خوابید و چشمهاش برای روی هم افتادن التماس میکردند ولی این درست بود که بزاره سهون اینطوری بخوابه؟
بیصدا فحشی به سهون و وقت نشناس بودنش برای ناراحتی داد و رو تختی رو کنار زد.
"بیا از الان خودتو بشناس هونی!"
"چی؟"
با تعجب پرسید بدون اینکه به سمت لوهان برگرده ولی با وزن سنگینی که روش افتاده شد، نیازی به چرخیدن نبود.
"خب الان تو ناراحتی. ببین چی خوبت میکنه. اینکه پِرِس بشی!"
خودش رو سنگین تر کرد و سهون با خستگی لبخند زورکی زد ولی چشمهاش رو بسته بود. اصلا حوصله نداشت.
"یا اینکه دوست داری خفه بشی؟"
پشتش قرار گرفت و بازوش رو دور گردنش حلقه کرد و بالا کشید. سهون شوکه چشمهاش رو باز کرد و به بازوی حلقه شده دور گردنش چنگ انداخت. صداش بخاطر فشار دست لوهان حال عجیب و خنده داری داشت.
"هی هی. لوهان..داری خفه میکنی..هی..لوهان"
لحظه آخر بازوش رو شل کرد و سهون نفس عمیقی کشید و نفسهای بعدش به مراتب تندتر شده بود. احساس میکرد خواب به کلی از سرش پریده.
لوهان خندهی مستانهای کرد و چرخی روی تخت زد.
"داشتی خفم میکردی هانی!"
"قابلتو نداشت هونی حداقلش اینه که حالت بهتره"
"اوه واقعا ممنونم"
سهون چرخی به چشمهاش داد و این بار بر خلاف دفعه قبل رو به اون پسر خوابید. انگار اینکار اصلا عواقب خوبی نداشت.
چشمهاش رو روی هم گذاشت تا گرم خواب بشه و متکای بزرگ و بغلیش رو بیشتر فشار داد اما یکدفعه از زیردستش کشیده شد به جاش لوهان چرخی زد و توی سینش فرو رفت و دستهاش دور کمرش حلقه شد.
دومین اتفاق شوکه کننده در کمتر از پنج دقیقه!
چشمهاش دوباره باز شد و به تاریکی پشت سر لوهان خیره شد، چه اتفاقی داشت میوفتاد؟
"شاید مثل من دوست داری که بغلت کنن تا خوب بشی! من تمام احتمالاتو در نظر گرفتم"
صدای اون پسر بخاطر فشرده شدنش توی سینش خفه بود ولی بخاطر نزدیکی زیاد به وضوح شنیده میشد. این چه احساس خوبی بود که لوهان بهش میداد؟
"همه چیز درست میشه سهونا. مراحل سخت تری در پیش داریم نباید همین اولای راه کم بیاریم. یه بازیکن همیشه یه برگ برنده با خودش داره"
زمزمههای لوهان طوری دلگرمش میکرد که انگار همه چیز به سادگی زدن یک حرف بود و حالا هیچ مشکلی وجود نداشت، چطور میتونست انقدر روش تاثیر داشته باشه؟
اون پسر مست خواب شده بود. دقیقا توی آغوشش این بهترین راه حل ممکن برای خوب کردن حالش بود.
"من عادت دارم متکامو بغل کنم"
"اون متکای لعنتی رو ...دیشب سه بار کوبوندی به صورتم بنظرم... تا وقتی من اینجام میتونی از من به جای متکا استفاده کنی...حداقل از خواب نازم نمیپرم"
تک خندهای بخاطر صداقت بیش از حد پسری که توی بغلش بود کرد و سعی کرد لحظاتی که با اون متکا بزرگ به سر و صورت لوهان کوبیده به یاد بیاره ولی هیچی توی ذهنش نبود.
کم کم داشت عاشق لحظات قبل از خواب لوهان میشد. اون پسر قبل از خواب اجازه نمیداد چیزی توی دلش بمونه و حرفی توی ذهنش موندگار بشه. این فوق العاده کیوت و دوست داشتنی بود.
این لحظات اگرچه کم بود ولی میخواست که نهایت استفاده رو بکنه.
"یعنی...الان مشکلی با بغل شدن نداری؟"
"من با هر چیزی که به تو مربوط بشه مشکلی ندارم"
و تیر خلاص زده شد. با تمام وجود دستهاش رو دور کمر اون پسر حلقه کرد و سرش رو توی گردنش فرو برد. آروم نفس میکشید و آرامشش مست خوابش میکرد. چیزی که بهش نیاز داشت، دلش نمیخواست این لحظات رو از دست بده و بخوابه ولی بدنش و چشمهاش به خواسته دلش اهمیتی نمیدادند.
***
صبح روز بعد، روز پر کاری برای لوهان بود و احتمال میداد تا شب حتی جنازشم به خونه نرسه و از همون اول صبح سهون در حال گرفتن نصف انرژیش بود. انگار باید به پروسه کشیدنش تا دمه دستشویی و تحمل بد اخلاقیش تا خوردن صبحانه عادت میکرد.
"من میرسونمت هانی"
"نه امروز کلی کار دارم باید ماشینم دستم باشه"
"باشه هر جور راحتی"
با هم توی آسانسور ایستاده بودند و منتظر بودن تا به پارکینگ برسند.
"تو امروز کجا میخوای بری؟"
"میرم بیمارستان از وقتی مدرکمو گرفتم خیلی نا منظم رفتم باید امروز جبران کنم"
"میخوای شیفت بمونی؟ فردا با شرکا و سرمایه گذارا جلسه داریم، نمیشه خسته باشی!"
متعجب با صدای بلندی گفت و احساس کرد صداش توی اتاقک آسانسور اکو شد.
سهون لبخند از خود راضیای زد و محو افقهای دور دست شد.
"لازم نیست شیفت بمونم جناب شیو، شب برمیگردم خونه"
لوهان نفس راحتی کشید و چشم غرهای به خندههای ریز سهون رفت.
میخواست چیزی بگه که در آسانسور باز شد و هر کدوم به سمت ماشینهاشون رفتند.
با دقت کمربندش رو بست و بعد از چک کردن آینه و تنظیم صندلیش استارت زد تا حرکت کنه اما جلوی ورودی یک ماشین ناگهانی جلوش پیچید که مجبور شد پاش رو محکم روی ترمز فشار بده و قلبش در یک ثانیه هزار بار به قفسه سینش بکوبه.
میخواست رانندهای که این کار رو کرده از باسن دار بزنه ولی با لبخند پهن سهون مواجه و زمزمهای که میگفت 'lady's first '.
چهره پوکری به خودش گرفت و برای اینکه تمام حرص و عصبانیتش رو بروز بده انگشت وسطش رو تقدیم سهون کرد. ولی باعث شد صدای قهقهه اون پسر به گوشش برسه، چرا از اون انگشت مزخرف استفاده کرده بود!
پشت چشمی براش نازک کرد و ماشینش رو راه انداخت تا به جایی که میخواد بره ولی اونجا شرکت نبود. با متوقف شدن ماشینش جلوی بیمارستان فوق تخصص مغز و اعصاب آهی کشید و با مکث از ماشین پیاده شد. نمیدونست چرا اول صبحی به جای رفتن به شرکت اومده پیش باباش ولی خب دیگه راه برگشتی نبود.
به سمت اطلاعات و راهنمایی بیمارستان رفت و از کسی که پشت میز بود خواست که دکتر لو مائوچن رو پیج کنند.
"با ایشون چه کاری دارین؟"
"پسرشم لو هان موقع کار از تلفن استفاده نمیکنه من توی اتاقش منتظرشم"
با بی حالی زمزمه کرد و بدون اینکه منتظر جواب اون دختر باشه به سمت اتاق پدرش قدم برداشت، نزدیک در بود که صدای اون دختر توی بیمارستان پخش شد. 'پروفسور لو مائوچن به اطلاعات.'
اگر پدرش میفهمید که جلوی بقیه دکتر خطابش کرده مطمئنا یک هفته باهاش قهر میکرد. اون روی زحمتی که برای گرفتن فوق تخصصش کشیده بود، حساس بود و لوهان پدرش رو درک میکرد. ولی لازم نمیدونست بعد اینکه لقب دکتر بهش داده شد تلاش کنه تا بهش بگن پروفسور. این مسخره بود!
پا روی پا انداخته بود و به دکور ساده و قدیمی اتاق پدرش نگاه میکرد. این دکور و ساخت برای لوهان فحش محسوب میشد و گاهی اوقات دلش میخواست با هیلتی به جون تک تک دیوارهای این اتاق بیوفته.
باز شدن ناگهانی در اتاق باعث شد رشته افکارش پاره بشه و کمی توی جاش بپره ولی صدای ذوق زده پدرش از تعجب زیاد خارجش کرد.
"لوهان! تو اومدی اینجا؟ چقدر دلم برات تنگ شده بود"
مائوچن با ذوق زیادی در حالی که توی اون لباسهای آبی اتاق عمل به علاوه روپوش سفید گشادش، کوچولوتر از همیشه نشون داده میشد جلو اومد و لوهان رو بغل کرد.
لوهان لبهاش رو آویزون کرد و برای اینکه نشون بده هنوزم ناراحته متقابلا پیرمرد کیوت و دوست داشتنیش رو بغل نکرد.
"بشین هانی"
مائوچن هنوزم ذوق زده بود و به لبهای آویزون پسرش توجهی نمیکرد.
"تپل تر شدی هانی فکر کنم سهون خوب ازت مراقبت کرده!"
"بابا! من همش دو شب پیشش بودم"
"فقط خواستم یه کاری کنم صداتو به بابا نشون بدی"
بخاطر یادآوری حقههای کودکیش که باباش هر سری انجامش میداد و لوهان گول میخورد، لبخند آرومی زد و سرش رو پایین انداخت ولی سریع لبخندش رو جمع کرد و سرش رو به جهت مخالف پدرش برگردوند.
"باشه هانی فهمیدم هنوزم از دستم ناراحتی ولی من خوشحالم که اومدی بابای پیرتو برای آخرین بار ببینی"
"اه بابا بس کن دیگه"
لوهان با حالت چندشی گفت و مائوچن با شیطنت خندید. اینکه همیشه از نقطه ضعف پسرش استفاده میکرد براش لذت بخش بود.
"مامان گفت بیام ازت عذرخواهی کنم. ببخشید اگر کاری کردم که ناراحت شدی"
سرش رو پایین انداخت و بدون اینکه به پدرش نگاه کنه با انگشتهای دستش بازی کرد.
"خیلی بی معرفتی که بدون من میری دیدن زنم"
لحن آروم و گرم مائوچن باعث شد لوهان سرش رو بالا بیاره و به اون چهرهی آرام بخش خیره بشه. دل تنگش شده بود.
"مامان گفت بابات پیر شده اگر حرفی زده بخاطر کهولت سنشه زیاد به دل نگیر"
"مامانت حسودیش شده. مرد به این جذابی و خوشگلی رو با تیر میزنن که در نره"
لوهان نگاه کلیای به هیکل کوچولوی پدرش و موهای جوگندمیش که بانمکترش کرده بود و چشمهایی که بخاطر لبخند پهنش به خط تبدیل شده بود، تک خندهای زد. همه چیز میدید جز جذابیت.
"منم معذرت میخوام لوهانی. یک لحظه حس کردم پونزده سالته و اون حرفارو به یونگ زدی. آخه میدونی به بابات رفتی و بیبی فیسی"
عاشق لحظاتی بود که باباش سعی داشت خودش رو خودشیفته و مغرور جلوه بده ولی در اصل به یک کاپ کیک خوردنی تبدیل میشد. اون پیرمرد نمیدونست نباید مواقعی که در حال اظهار خودشیفتگیه، لبهاش رو غنچه کنه و پشت چشم نازک نکنه!
"بس کن خدای جذابیت. قلب منم ظرفیتی داره!"
صدای خندهی بلندشون تمام ناراحتیها رو از بین برد و احساس سرزندگی به لوهان برگشت. دو روزی که پدرش ازش ناراحت بود و ازش دور شده بود بدترین روزها بود البته بدون احتساب سهون.
"بابا ازت میخوام که کمکم کنی!"
"هه. پس این آشتی انگار زیادم از صمیم قلب نبوده. فرصت طلب"
"بحث آشتیمون جداس بابا. من برای کمکت رشوهی خوبی برات دارم!"
"پروفسور مائوچن اهل رشوه نیست پسر"
مائوچن دست به سینه نشست و با حالت قهر صورتش رو چرخوند.
"حتی اگر توی دست راستم یه بسته شکلات شیرینgreen & black باشه!"
مائوچن به سرعت سرش رو سمت لوهان چرخوند طوری که از سالم بودن مهرههای گردنش اصلا مطمئن نبود. پسرش دروغ نمیگفت دقیقا توی دست راستش یکی از اون بسته های بهشتی قرار داشت چیزی که مائوچن حاضر بود لوهانم بخاطرش بفروشه.
"قبوله"
***
خب خب لولو هم با ددی آشتی کرد و از اونورم که روابط برادرانه سفت و سختی با سهون داره😂🤤
نظرتون چیه خوشگلا*-*
ووت و کامنت یادتون نره ها قشنگم🍊♥️
-Stylish-