Special Information
~,نکته: لطفا این تلگراف رو با دقت تمام مطالعه فرمایید!
دوستان احتمالا الان راجب هویت و مشخصات "شاهزادهی ماه" حسابی گیج هستید و به شدت نیاز دارید تا از گیجی در بیاید!
اول از همه میخوام براتون توضیح بدم که... اگرچه جونگکوک توی افسانه یک شاهزاده روایت شده، پس چرا جزو شاهزاده هایی نبوده که در مقام والای یک شاهزاده بودن، به ضیافت تولد ولیعهد خاندان پلانتاژنه ها بیاد؟
جواب: «دوستان نحوهی تولد و به دنیا اومدن جونگکوک واقعا افسانهایه! جونگکوک زادهی عشق بین یک خدا و یک انسان معمولیه!
مادر جونگکوک، سلنه بوده... "نمیدونم سلنه رو میشناسید یا نه، اما یک خدای یونایی بوده و قدرت ماه رو داشته... یعنی ایزدبانوی طلوع و غروب ماه بوده". سلنه دلباختهی فرماندهی یک گارد سلطتنی ژاپنی میشه، اما از اونجایی که فرمانده توجهی به عشقش نشون نمیداده، از آفرودیت "خدای عشق و شهوت" طلب کمک میکنه، آفرودیت از طریق تمایلات جنسی وارد عمل میشه و پنهانی معجونی به خورد فرمانده میده که باعث میشه فرمانده شهوانی بشه و با الهه وارد رابطه بشه...
البته که در اضای این محبت، آفرودیت برای سلنه شرطی قرار میده، اون از سلنه میخواد تا در اضای کمک کردنش، مقام و منصب خودش رو به آرتمیس "خواهر ناتنیِ آفرودیت، الهه ماه و شکار" بده؛ سلنه هم که خودش رو غرق شده در عشق میدید، درخواست آفرودیت رو قبول کرد و با دادن تمام قدرت و جایگاهش به آرتمیس، به یک خدای معمولی که تنها جاودانگی داشت؛ تبدیل شد.
حاصل رابطهی یک شبهی اون دو، جونگکوک بود.
جونگکوکی که چشمهای آبی رنگ شفافش و رنگ موهاش رو از سلنه به ارث برده بود و چهرهی آسیاییش رو از پدرش.
اغلبا، فرزندان خدایانی که خدا نبودند و قدرتی نداشتند، به شاهزاده بر زمین بدل میشدن، لذا جونگکوک هم مثل سایر شاهزاده های زمینی، بر روی بازوی چپش یک نقش داشت.
نقش ماهی که بر بالایش تاج قرار گرفته بود و همون نقش؛ نشون دهندهی شاهزاده بودنش بود.
جونگکوک زیبایی خیره کنندهش رو از مادرش به ارث گرفته بود و از گذشتهی دور از تولدش، حضورش در داخل افسانهای، با تهیونگ رقم خورده بود.
حتما الان براتون سوال پیش اومده که سرانجام رابطهی فرمانده و سلنه به کجا رسید؟
معجون جادوی آفرودیت اثر کرد و پس از اون رابطه، فرمانده دیوانهوار عاشق خدای ماه پیشین شد.
اما سلنه که پس از از دست دادن قدرت و جایگاهش افسرده و ضعیف شده بود، به عشق خالصانه مرد و پسرش پشت کرد و برای همیشه ناپدید شد... هرچی نباشه، نیمهخدا شدن برای هرکسی مدیدهی آسونی نیست و هضم کردنش سخته.
سالهای سال است که این مرد در پی پیدا کردن زنی که بینهایت دلباختهش شده، تمام دنیا رو گشته به امید پیدا کردن خبری، و یا کوچکترین چیزی...
فرمانده که از بدو تولد جونگکوک حس پدری شدیدی نسبت بهش داشت و اون رو تنها یادگار معشوقهش میدید، رفتهرفته مهر شدید پدری بهش پیدا کرد و اون رو بزرگ کرد و روز به روز نسبت به عشقش به پسرکش، بیشتر و بیشتر میشد.
فرمانده، درست مثل پلانتاژنه ها و عده ای دیگر، از داستان افسانه با خبر بود و برای محافظت کردن از تک فرزندش، شاهزاده بودنش و هویت پسرش رو پنهان کرد و اون رو به گارد سلطتنی راه داد و بهش فنون رزمی رو تعلیم داد.
رفتهرفته، پدرش خسته از پیدا نکردن معشوقش، پیر و افسرده شد و در پی ضعف شدید عاطفیش، در سپیده دم یک روز زمستونی، جانش رو از دست داد.
جونگکوک که نه دیگر زیر سایهی پدر و مادری بود، تصمیم به ترک لشگر و کشور ژاپن گرفت و پنهانی از اونجا، به انگلستان مهاجرت کرد و به ارتش اونجا پیوست و تمامی اینها سرگذشت زندگانیه جونگکوک تا قبل از ملاقاتش با تهیونگ بود...
گفته شده؛ هر زمان که سلنه دلش برای پسرش تنگ میشه، هر جا که باشه به دنبال ماه توی آسمون میگرده و با زل زدن بهش، لبخند میزنه... به ماه نگاه میکنه چون تصویری که آخرینبار از چشمهای پسرش دیده بود، اون رو بینهایت به یاد ماه مینداخت!
احتمالا الان دیگه متوجه دلیل زیبایی بیش از حد جونگکوک شدید.
پینوشت: اینهم بگم که، نام تمام خداهای یونانی ای که در پی تفسیر گذشته ی جونگکوک به میون آوردم، واقعی بودن و در تاریخ افسانه های یونان قرار دارند؛ اما داستانی که روایت کردم، سندیت نداره و ساختهی ذهن منه.
جونگکوک به این دلیل یک خدا و یا نیمه خدا نیست و نامیرا نشده چون همونطور که گفته شد، سلنه تمام قدرت و جایگاهش رو در پی عشقش از دست داد.
فرمانده چون توسط آفرودیت جادو شده بوده، مجبور بوده تا آخرین لحظات عمرش دلباخته بمیره!
چون قدرت و جادوی یک خدا از بین نمیره مگر اینکه خودش از بین ببرتش!
از دست دادن قدرت و جایگاه برای یه خدا، مثل از دست دادن عزت نفسشون میمونه و باعث میشه رفتهرفته ضعیف بشن...
از دست دادن قدرتی که هزارن سال یک خدا باهاش زندگی کرده، آسون نیست و به همین دلیل بود که سلنه یک شبه از همهچیز برید و افسرده شد، درواقع اون در طول زندگیِ جاودانی که سپری می کنه، تنها باید چوب عشقی رو بخوره که بخاطرش، عزت نفسش رو از دست داده!»
اینجا هم دوست دارم به پدیدهی نفرینِ شاهزادهی ماهمون اشاره کنم.
من روی این موضوع نفرین، خیلی فکر کردم و تلاش کردم که یه نتیجه کلی ازش خدمتتون ارائه بدم.
خب پدر جونگکوک تمام واقعیت هارو راجب فرزندش بهش نگفته، و قصه ی پشت نفرین پسر هم از این قضیه مستثنی نیست.
همونطور که خودتون حدس میزنید، نفرین حتما باید ربط به خدایان داشته باشه... پس درسته، نفرینِ بوسه ی جونگکوک هم برآمده از نفرینِ حاکم تمام ایزدانِ یونان، زئوسه!
طبق عقیده ی من، یه خدا هرگز اجازه ی عاشق شدن یه انسان فانی رو نداره و این از جمله قانون هایی هست که زئوس برای خدایان دیگه وضع کرده.
و حالا که سلنه عاشق یک انسان فانی شد، زئوس از سرپیچیِ اون از قانونش عصبی شد و خودش و معشوقش رو نه، بلکه با کمک پیشگویی فرزندنش آپولو، "آپولو قابلیت پیشگویی هم داشته"، آینده ی عشقشون رو فهمید و فرزندش رو به نفرینی سخت دچار کرد...
نفرینش هم که واضحه، به عشق مرتبط میشه... برخلاف سلنه، زئوس با این عملش خواست به فرزند سلنه یه درس بزرگ بده... اینکه به سادگی دل به کسی نبنده و اول از احساساتش مطلع بشه و بعد اقدام کنه... عشقی که سلنه رو طمع رو به جون مادرش انداخت و با خودخواهی تمام، مرد بیچاره ای رو که قدری بهش فکر نمیکرد رو عاشق کرد؛ زئوس خواست با این عملش، فردی دیگری نخواد با فریبکاری و نیرنگ خودش رو به فردی دیگه تحمیل کنه!
و این قصه ی شفاف و واضح پشت نفرینِ جونگکوک بود.