Soulmate
Nyla_ سوبین هیونگ
به سمت صدا برگشت و روی صورتش آب پاشیده شد. مقداریش داخل دهنش رفت، اون مزهی شور آب دریا و شیرینی آدم کنارش...
+ هی چوی بومگیو وایسا ببینم
با لبخند توی آب میدوید، و با هر قدم آب دریا به سمت بالا پرتاب میشد.
ساحل توی صدای خندههاشون غرق شده بود، نمیدونستن چند دور دنبال هم کردن تا بلاخره دست سوبین به بومگیو رسید.
از پشت محکم گرفتش و بازوش رو دور گردنش آروم حلقه کرد. بومگیو هنوز هم میخندید حتی بلندتر از قبل انگار که از این وضعیت راضیه!
+ بگو غلط کردی، بگو دیگه تکرار نمیشه هیون...
هنوز جملهش کامل نشده بود که بومگیو چرخید به سمتش.
با چشمای درشت و تیرهش به سوبین زل زد.
از موهای خیس سوبین قطرههای آب میچیکد، سرش رو چند بار به سمت چپ و راست تکون داد تا آب موهاش ریخته بشه.
با میمیک همیشگی صورتش به پسر روبهروش نگاه کرد، لبخندی که توی چشمهاش پنهان شده بود، چال گونهش که کنار لبهاش حک شده بودن.
نور خورشیدی که چیزی به غروبش نمونده بود، روی صورت بومگیو میتابید. چشمهاش رو روشن تر از همیشه میکرد و لبهاش رو درخشانتر
اون همیشه انقدر خوشگل بود؟
پس چرا تاحالا متوجه زیبایی دوستش نشده بود؟
اوه، " دوست " ... همهی دوستا اینطوری بهم خیره میشن؟
_ هیونگ
+ هوم
_ من برات کیم؟
چه سوال عجیبی. حتی خود سوبین هم نمیدونست که بومگیو چی براش حساب میشه. دوست؟ معشوقه؟ نه نه قطعا این دو تا نبود... هیج کلمهای برای توصیف رابطهی بینشون مناسب نیست.
+ دوست
از دهنش در رفت، اون بومگیو رو به چشم یک دوست نمیدید، حداقل برای این لحظه
_ فقط همین؟
+ منظورت چیه؟
لبخندی که روی لبای بومگیو بود، هنوز هم جاشون رو نگه داشته بودن ولی تلختر از قبل.
بومگیو به سمت ساحل قدم برداشت، موجهای دریا سرعتش رو آهسته کردن؛ انگار که دلشون نمیخواست بینشون فاصلهای انداخته شه.
+ کجا میری؟
_ از تو آب بودن خسته شدم
داشت دروغ میگفت و هردوشون این رو میدونستن.
به سمت زیر اندازی که یکم پیش روی شنهای نرم ساحل پهن کرده بودن رفت. شلوارکش خیس و تیشرتش کم و بیش خشک بود. پتوی نازکی که آورده بودن رو برداشت و روی خودش انداخت. روی زیرانداز نشست و از دور به سوبین نگاه میکرد.
حالا علاوه بر سکوت بینشون، فاصلهی زیادی از هم داشتن.
سوبین همونجا، پشت به بومگیو وسط دریا ایستاده بود و به خورشیدی که مقابلش قرار داشت نگاه میکرد.
بومگیو توت فرنگی ها رو از توی جعبه درآورد و توی بشقاب سفید رنگی با ردای آبی ریخت، کلی به مامانش اصرار کرده بود تا بتونه این بشقاب رو با خودش بیاره.
دوتا لیوان و یک نوشیدنی از توی سبد برداشت و هردو رو با نوشیدنی پر کرد.
_ هیونگ
از دور سوبین رو صدا زد تا بیاد، اما فاصلهی بینشون بیشتری از چیزی بود که صداشون رو بهم برسونه.
_ هی سوبین هیونگ
سوبین سرش رو برگردوند و به بومگیو نگاه کرد، اون از دور دستش رو توی هوای تکون میداد.
از آب گرم دریا جدا شد و به ساحل رسید. کمی اون طرفتر، کنار بومگیو نشست.
توت فرنگی از توی بشقاب برداشت و اون رو به سمت دهن پسر بزرگتر برد.
_ دهنت رو باز کن، آآآآآآآآآآآآ...
از کار بومگیو خندهش گرفت و بعد دوباره دهنش رو باز کرد.
توت فرنگی رو توی دهنش گذاشت و براش دست زد
_ آفرین سوبین کوچولو
همینطور که حرفش رو میزد، موهای سوبین رو نوازش میکرد.
کتابی از توی سبد حصیری کنارش برداشت و اون رو ورق زد. با چشمهاش دنبال صفحهای که به تازگی خونده بود میگشت.
صفحهی پنجاه و نه.
_ هیونگ میشه این جمله رو بخونی؟ نتونستم بفهمم چی میگه
سوبین به آسمون آبی رنگی که بالای سرش بود، خیره شده بود. افکارش انقدر پر سر و صدا بودن که صدای هیچ چیز دیگهای رو نمیشنید حتی بومگیو رو.
_ هی سوبین هیونگ
تازه متوجه بومگیو شده بود که اسمش رو صدا میزد.
+ هوم؟
_ یک ساعته دارم صدات میکنم
اخم ریزی کرده بود و حرف میزد.
+ ببخشید حواسم نبود.
_ میبخشمت. حالا این جمله رو معنی کن
به انگشت اشارهی بومگیو نگاه کرد که جملهای رو نشون میداد.
سرش رو خم کرد و با صدای آروم ولی بمتر از همیشهش اون رو خوند.
' It’s not about the moments you share, it’s about how they make you feel when you’re apart. '
+ "مهم نیست چه لحظاتی رو با هم به اشتراک میذارید، مهم اینه که وقتی از هم دورید چطور احساست رو تحت تاثیر قرار میده."
بومگیو سرش رو آروم به سمت بالا و پایین تکون داد.
+ این چه کتابیه میخونی؟
_ دربارهی لحظات ناتمومی که هیچوقت به پایان نمیرسن.
بومگیو یه گاز ریز از توت فرنگی که توی دستش بود زد، و گفت:
_ هیونگ...یکم پیش به چی فکر میکردی؟
از اینکه بومگیو این رو ازش بپرسه میترسید. نمیخواست جواب صادقانهای به سوالش بده ولی دست خودش نبود، اون پیش بومگیو رو راستترین آدم روی زمین میشد.
+ به اینکه تو دقیقا کی هستی...چه نقشی تو زندگی من داری
آب دهنش رو با استرسی که توی وجودش بود قورت داد، سیب گلوش بالا پایین شد.
با تمام وجودش منتظر بود که سوبین حرفش رو کامل کنه.
سوبین به پسر کنارش نزدیکتر شد. فاصلهی بینشون، کمتر از مرزی بود که نباید ازش رد میشدن.
این فاصله سختتر از چیزی بود که توی ذهنش تصور میکرد. چطوری میتونست از این فاصله به چشمهای پسر روبهروش نگاه کنه و اینچ به اینچ صورتش رو، با بوسههاش گرم نکنه؟
کمتر شدن فاصلهی بینشون، چشمهای سوبین که فقط بومگیو رو میدیدن، ساکت شدن امواج دریا...همهچی رو عجیبتر میکرد. رابطهی بین اونها یه چیزی فراتر از دوستی بود و این رو هردوشون میدونستن.
پلکی زد و با صدایی که آرومتر از همیشه بود گفت:
_ چه نقشی داشتم؟
صدای امواج دریا، پرندههایی که هر از گاهی بالای سرشون پرواز میکردن، به کمترین حد ممکن رسیده بود.
گوشهاش هیچ چیزی رو جز صدای ضربان قلبش که هر لحظه تندتر از قبل بود رو نمیشنید. توی اون لحظه فقط سوبین بود و بومگیو، نه چیزی کمتر و نه چیزی بیشتر.
+ تو برام مثل کوچهای هستی که به این دریا ختم میشه.
چشمهای بومگیو گرد تر از قبل شده بود و منتظر توضیح بیشتری از طرف اون بود.
سوبین از گفتن حرفهایی که میخواست به زبون بیاره، میترسید. مدام توی سرش یه صدا تکرار میشد. " اگه رابطهی بینمون تموم شه چی؟ "
" اگه حرفی که میزنم همه چی رو خراب کنه چی؟ "
اون و سوبین، پنج سال بود که دوست همدیگه بودن، سوبین حتی نمیدونست که قبل از اون چجوری زندگی میکرده.
+ تو برام یه حس عجیبی، یه حسی که تاحالا تجربهش نکردم. وقتی کنارم نیستی تنها چیزی که بهش فکر میکنم تویی...نمیتونم از فکر کردن بهت دست بردارم. کل اون چند دقیقهای که ازت دور بودم، فکرم پیش تو بود و این منو میترسوند. من کی انقد بهت وابسته شدم گیو؟
اون معمولا انقدر پرحرف نبود ولی امروز همه چی فرق داشت.
+ من حتی بعضی وقتا از خودم میپرسم از همون روز اولی که دیدمت این حس رو داشتم؟
بومگیو تو بخشی از منو زنده کردی که قبل از تو وجود نداشته. هر بار که گم شدم این تو بودی که راه رو به من نشون میدادی. تو سکوتی بودی وسط همهی هیاهوها… و من هیچوقت فکر نمیکردم سکوت بتونه انقدر امن باشه.
فاصلهی بینشون کمتر از چیزی بود که باید و چشمهاشون بی هیچ تلاشی هم رو پیدا میکردن.
+ این تویی که به من گرما میبخشی، من بدون تو سوبین نیستم بومگیو...من بدون تو هیچی نیستم.
اشکهایی که توی چشمهاش جمع شده بودن هر لحظه ممکن بود سرازیر بشن اما به حرفهاش ادامه داد.
+من...من فکر میکنم که دوستت دارم
برای بومگیو سخت بود که بعد از شنیدن این حرفها بازم به چشمهای سوبین نگاه کنه. سرش رو پایین انداخت و با انگشتش بازی کرد.
حس بینشون معذب تر از چیزی بود که بشه تحملش کرد. رابطشون به یک نخ وصل بود، و اون میترسید که این نخ نازک تحمل حرفاش رو نداشته باشه.
سکوت مثل دیواری بینشون کشیده شده بود و هیچکدوم برای شکستنش تلاشی نمیکردن.
_ هیونگ، من...
سرش رو بالا آورد و به چشمهای سوبین نگاه کرد، میتونست اشکهایی که توی چشمهاش حمع شدن رو ببینه. اگه چیزی میگفت که نباید و قلب سوبین رو میشکوند چی؟
ترجیح داد چیزی نگه و فقط لبخندی بزنه، لبخندی که تلخ بودنش از کیلومترها دورتر هم مشخص بود.
+ لازم نیس چیزی بگی گیو، حتی اگه حسم رو قبول نکنی هم میخوام تا آخرین نفسم کنارت باشم...چه بهعنوان دوست چه بیشتر از دوست
با لبخندی که از حرف سوبین روی لبهاش نشسته بود، سرش رو به شونهی پهن سوبین تکیه داد.
دستش رو توی دستش گرفت و و اون روز نواش کرد
_ حتی اگه چیزی بینمون هم تغییر نکنه، من تا ابد کنارت میمونم
بومگیو برای اولین بار بعد از مدتها، اجازه داد احساساتش بدون هیچ کلمهای خودشون رو بیان کنن. سکوتی شیرین و سنگین بینشون جاری شد، فقط صدای امواج دریا و نسیم کنار ساحل، همراهشون بود.
چشمهای بومگیو به آرومی بسته شدن و با هر نفس، قلبش نزدیکتر به قلب سوبین میتپید. سوبین هم نفسش رو با همون آرامش پر کرد. حس میکرد هر ثانیهی این لحظه، خالصترین و واقعیترین حسی هست که تجربه کرده.
سالها گذشته بود، ولی ساحل همونقدر آروم و آبی بود… و سرنوشت جوری رقم خورده بود که دوباره کنار هم، روی همون زیرانداز نشسته بودن.
با بوسهی شیرینی که بومگیو روی لبهای سوبین گذاشت تمام اون خاطرات زنده شد.
هیچ واژهای لازم نبود. فقط همین نزدیکی، این لمس کوچیک و همین سکوت پر از معنا کافی بود تا تمام دنیا در سکوت همین لحظه گم بشه...